ice age- madagascar- lorax- monsters aliens

عصریخبندان1،2،3،4،5 رو دیدم. مطمئنم همه اتون دیدین.

ماداگاسکار 1،2،3. درباره آزادی بود و این که آدم حتی ممکنه به زندون هم عادت کنه؛ گاهی نباید از تغییر ترسید بلکه باید خودت بری به استقبالش و این تغییر مثبت رو به وجود بیاری. شاید این تغییر و نسبت به شرایط قبلی دوس نداشته باشی و بخوای برگردی دوباره به همون شرایط اما اگه بهت حق انتخاب بدن ممکنه که این شرایط جدید رو دوست تر داشته باشی. شاید فقط چون تو هنوز تو ذهنت از اون عادت رها نشدی نمی تونی شرایط بهتر رو بپذیری فقط همین. نتیجه گیری خوبی بود؟!

هیولاها علیه بیگانگان: بعضی قسمت هاش جالب بود: عشقی که بخواد تو شرایط سخت از بین بره اصلا عشق نیست، یه چیز دیگه است

لوراکس اما دوبله ی خیلی بامزه ای داشت. گه گاه ترکی حرف می زد و من ضعف می کردم براش :))

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ پنجشنبه 1 تیر 1396 ] [ ساعت 12 و 11 دقیقه و 41 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
به خاطر یک فیلم بلند لعنتی/ داریوش مهرجویی
از اون جایی که اگه ننویسم، ممکنه دیگه ننویسم گفتم یه کتاب بهتون معرفی کنم. چندان کتاب قابل توصیه ای نیست اما کتاب بدی هم نیست؛ کمی حوصله سربره!
داستان درباره سلیم است که پس از ساختن چندین فیلم کوتاه و گرفتن جوایزی میخواهد نخستین فیلم بلند خود را بسازد و در این بین درگیر ماجراهای عاشقانه اش با سلماست....
اسم کتاب جذاب بود برام اما راستش اون جوری که فکر می کردم نبود. نثر کتاب روون بود اما گاهی به شدت کسل کننده می شد و اون جذابیت لازم رو نداشت که با اشتیاق بخوای ادامه اش بدی. پایانش رو هم دوست نداشتم اگر چه شاید واقع بینانه بود.
یه قسمت هایی از کتاب از یه نظر شبیه کتاب جامعه شناسی خودمانی حسن نراقیه. اون قسمت هایی که رنگ جامعه شناسانه به خودش می گیره! تقریبا با همون سبک و با همون لحن!
- در یکی از کارهای عالیجناب یونگ خواندم که می گفت: نوشتن مثل اعتراف کردن نزد کشیش یا صحبت و درد دل با روانکاو است. آدم با نوشتن خودش را خالی می کند و با اعتراف به خصوصیات مرموز و زیر و بم های حسی و عقیدتی خود، یه جوری خودش را تطهیر و شفاف می سازد، لااقل برای خودش. البته به شرط آن که عقل و شعور دریافت این قضایا را داشته باشد.
- چه خوب بود اگر آدم می توانست مدام در یک حالت، یک حالتِ خوشی آرام، مستیِ بی دلهره، بی دغدغه، بی اضطراب و حتی بهتر از همه، بی زمان حرکت کند یا اصلا حرکت نکند. در یک خلسه ی هوشمندانه ی لذت بخش... جایی که در آن آگاهی - لااقل نسبت به امور پیش پا افتاده ی روزمره- کاملا ته کشیده و بنابراین هیچ گونه پرسشی هم در کار نیست، از این که چی به چی است و چرا باید آن طور باشد که هست...
+این کتاب اولین رمان داریوش مهرجویی است.
+یه چیز عجیب دیگه این که با وجود اینکه نزدیک یکسال پیش خوندمش اما این کتاب و قسمتهایی از این کتاب و ماجراهاش خوب یادمه.
+حوصله ی نوشتنم بدجور سرجاش نیست.
+ بعضی وقت ها به شدت از خودم بدم میاد.
+ گاهی وقتا با خودم میگم اصلا خدا واسش ناراحت بودن یا نبودن ما مهمه؟!
+ آخرای ماه رمضونه و من دوباره وزن کم کردم اینو از بیرون زدن استخوون های گونه ی نداشته ام و فرو رفتگی های دو سمت صورتم می تونم احساس کنم؛ نیاز به هیچ ترازویی نیست.
+ دیگه از بی حوصلگی هام نمی نویسم. دیگه غر نمی زنم اینجا. ممنون که این پست رو تحمل کردید. آره می دونم پست های این جوری حال آدمو خوب نمی کنه!

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ دوشنبه 29 خرداد 1396 ] [ ساعت 12 و 11 دقیقه و 56 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
قلبم را به تو هدیه می کنم/ مری هیگینز کلارک/ لیلی امیری شایسته

پرونده ی قتل ناتالی رینز پس از نزدیک دو سال و نیم بر اثر پیدا شدن شاهدی جدید بر سر زبان ها می افتد و گرگ آلدریچ همسر او رسما به عنوان متهم اصلی بازداشت می شود اما ماجرای این قتل چندان ساده نیست...
یک داستان جنایی هیجان انگیز از ملکه ی تعلیق. صفحات آخر داستان به نظرم شتاب زده بود و زود همه چی جمع و جور شد.

- هیچ کس تا به حال در پایان زندگیش نگفته که ای کاش زمان بیش تری را در دفتر کارش می گذراند!
- مادرش مصرانه می گفت: «تو هنوز عاشقِ گرک هستی، او هم همین طور...»
«اما معنی اش این نیست که ما مناسب یکدیگر هستیم»
ناتالی در حالی که بغضش را فرو می برد، فکر کرد: از این بابت مطمئنم.

+ فعلا برای مدتی ترجیح میدم کمی  از فضای داستان های جنایی فاصله بگیرم!
+ تو این شب های عزیز برا همدیگه دعا کنیم. خیلی خیلی خیلی التماس دعا دوستان

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ یکشنبه 21 خرداد 1396 ] [ ساعت 19 و 06 دقیقه و 30 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
63 سال زندگی عاشقانه
به قول خودشون با هم ارتباط ماهواره ای داشتن! یعنی هر شب سر ساعت معینی هر کجا که بودن می رفتن بیرون و ماه رو نگاه می کردن!
قدیمی ها چقدر ماه بودن و چقدر واقعنی همدیگه رو دوست می داشتن. برا دنیامون آرزو می کنم همچین زندگی های عاشقانه ای رو. همدیگه رو دوست داشته باشیم به هیچ کجای دنیا برنمی خوره... یه کم گذشت داشته باشیم و قانع هم باشیم. چیزی ازمون کم نمیشه...

موضوعات: خودم نوشت ،
[ جمعه 19 خرداد 1396 ] [ ساعت 18 و 55 دقیقه و 34 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
منگی/ ژوئل اگلوف/ اصغر نوری
این کتاب درباره روزمرگی های مردی جوان است که در محله ای فقیرنشین همراه با مادربزرگ بداخلاقش زندگی می کند؛ زندگی در خانه ای با سقفی سوراخ شده و تحمل وزوز کابل های برقی که از بالای این منطقه رد شده و صدای هواپیماهایی که هر لحظه از بالای سرشان می گذرند.
زندگی در محیطی مسموم و پر از زباله، با هوایی کثیف و دودگرفته که اثری از نور خورشید در آن نیست و بادی که با خودش بوی گند می آورد.  یک محیط آلوده با گیاهان و موجودات آلوده. زندگی در جایی که نه بچه ها می توانند بچگی کنند و نه جوان ها، جوانی. جایی که خواب با بیداری فرقی برایشان ندارد. زندگی کنار آدم هایی که عادت کرده اند به این شکلِ زندگی.
یک زندگیِ بدون امید و عشق و آرزو .
این مرد بی نام در یک کشتارگاه کار می کند و با وجود اینکه به کارش بی علاقه است اما آن را ادامه می دهد و به این می اندیشد که بالاخره روزی آن جا را ترک می کند، اما ما تلاشی برای رهایی او از این وضعیت نمی بینیم. 
کتاب با زبان عامیانه نوشته شده و خیلی تلخه اما کسل کننده نیست و روون و خوندنیه. طرح جلدش هم دوست نداشتنیه!
+ برنده ی جایزه لیورانتر 2005

- نمی شه گفت تو رویای همچین کاری بودم ولی آدم که نمی تونه همیشه انتخاب کنه. به هر حال باید از یه راهی شکم رو سیر کرد.
- با همه ی اینا، روزی که از اینجا میرم دلم می گیره، می دونم. حتما چشم هام تَر می شه. به هر حال ریشه هام اینجاست. من همه ی فلزهای سنگین رو مِک زدم، رگ هام پُر ِجیوه ست، مخم پُرِ سرب. تو سیاهی برق می زنم، آبی می شاشم، ریه هام تا خرخره پر شده، مثل پاکت جاروبرقی، ولی با همه ی اینا می دونم روزی که از اینجا میرم اشکم در میاد، حتم دارم. طبیعیه من اینجا دنیا اومده ام و بزرگ شده ام. هنوز یادمه بچه که بودم جفت پا می پریدم تو چاله های روغن و وسط زباله های بیمارستانی غلت می زدم. هنوز صدای مادربزرگم رو می شنوم که داد می زد مواظب وسایلم باشم و نون و کره هایی که واسه عصرونه درست می کرد و مربای لاستیکی که یه کم مثل پرتقال تلخ بود، تلخ تر...  من کنار خط آهن بازی کرده ام، از دکل ها بالا رفته ام، تو حوض های تصفیه آب تنی کرده ام و بعدها عشق رو تو قبرستون ماشین ها تجربه کرده ام. رو صندلی های جر خورده ی اسقاطی ها. خاطره هایی که دارم شبیه پرنده هایی هستن که افتادن تو نفت سیاه ولی به هر حال خاطره ن. آدم به بدترین جاها هم وابسته می شه، این جوریه. مثل روغن سوخته ته بخاری ها.
- اون قدر خاطره از خودم در آوردم که دست آخر قصه ی خودمون رو باور کردم، ولی اینجاش عجیبه که این باور بهم قوت قلب نمی داد که برم باهاش حرف بزنم. برعکس روز به روز شل تر می شدم. ما همین جوری خوشبخت بودیم، جامون تو سر من گرم و نرم بود. نمی تونستیم بهتر از این باشیم. پس چه فایده ای داشت؟ ( وقتی که عاشق دختری شده بود و نتونست عشقش رو بهش ابراز کنه:(

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ جمعه 12 خرداد 1396 ] [ ساعت 18 و 19 دقیقه و 25 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
یه حس عجیب و غریب
چند روزیه که هر وقت چند دقیقه ای بیش تر، مطالعه می کنم، احساس می کنم، هر لحظه ممکنه چشمام از حدقه دربیان. فکر می کنم به خاطر ماه رمضون باشه.

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: حس و حال ، مطالعه ، ماه رمضون ،
[ جمعه 12 خرداد 1396 ] [ ساعت 18 و 19 دقیقه و 12 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
سرو غمگین/ آگاتا کریستی/ محمد گذرآبادی

الینور کارلایل متهم شده است که مری جرارد را مسموم کرده و به قتل رسانده است. تمامی شواهد و مدارک بر علیه اوست. دکتر جوانی عاشق الینور شده است و دوست دارد که هر کاری از دستش برمی آید برای نجاتش بکند، حتی با احتمال این که قاتل باشد. این پزشک برای حل این معما، ماجرا را با هرکول پوآرو در میان می گذارد و ...
خوندنی بود و ذهن رو به شدت درگیر می کرد.همین!
و یه چیز دیگه این که گفتگوی صفحه ی آخر رمان خیلی برام خوشایند و جذاب بود.

-  زندگی این طوری است! به آدم اجازه نمی دهد آن را به دلخواه مرتب و منظم کند. به آدم اجازه نمی دهد از عواطف بگریزد، با عقل و منطق زندگی کند! نمی توانی بگویی "همین قدر احساس می کنم و نه بیش تر". زندگی، آقای ولمن، هر چیزی باشد. معقول نیست!
- جای تاسف است،مری، مگر نه؟! این که هرگز نمی شود به گذشته برگشت.
- به هر حال رفتن به گذشته و احساساتی شدن در مورد آن جز وقت تلف کردن فایده ی دیگری ندارد. ما باید به زندگی خود ادامه دهیم - وظیفه ما این است- که گاهی چندان ساده هم نیست.
- عشق پرشور به یک انسان دیگر همیشه بیش تر مایه ی اندوه است تا خوشی؛ با وجود این الینور، باید این تجربه را داشت. کسی که تا به حال واقعا عاشق نشده، هرگز واقعا زندگی نکرده...

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ دوشنبه 8 خرداد 1396 ] [ ساعت 19 و 02 دقیقه و 19 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
اصلا حس خوبی نیست!
چرا حسی که باید هر سال قوی تر از سال قبل بشه، ضعیف تر می شه! و صبر و تحملی که باید بیشتر شه، کم تر!

+ کتابی یعنی جزوه مانندی!خوندم که باعث شده همه چیز تو ذهنم قاطی بشه و چیزهایی که حس می کردم برام تقریبا و تا حدودی معلومه ، دوباره سوال  بشه واسم؛ درباره جبر و اختیار!

+اگه کتابی راجع به جبر و اختیار خوندین وقبولش دارین، بهم معرفی کنین.ممنونم.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ دوشنبه 8 خرداد 1396 ] [ ساعت 10 و 59 دقیقه و 37 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
آتش بس2/ تهمینه میلانی

- تحسین و محبتی که به زبون نیاد، مثل کادویی می مونه که هیچ وقت داده نشده...

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ پنجشنبه 4 خرداد 1396 ] [ ساعت 17 و 21 دقیقه و 38 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
چشم برندار ازم
 کاااااش خدا حواسش بیش تر بهمون باشه. یعنی حواسش که هست ما یادمون میره. کاش بیش تر یادمون بندازه که هست؛ خودش وحواسش ...
همین!

موضوعات: خودم نوشت ،
[ سه شنبه 2 خرداد 1396 ] [ ساعت 12 و 43 دقیقه و 15 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
این آهنگ را قبلا هم شنیده ام/ مری هیگینز کلارک/ مهین قهرمان

باز هم یک کتاب جنایی. افتادم رو دور جنایی خوانی :) کتاب های جنایی فکر رو درگیر می کنند و این ویژگی خیلی خوبیه. کتاب بسیار روانی بود. حدودا 250 صفحه؛ اونقدر روانه که تو یک روز هم می تونید تمومش کنید. این دومین کتابِ این نویسنده بود که خوندمش. نمی دونم چرا اولی رو معرفی نکردم. به هر حال داستان درباره قتل هائیه که تو گذشته اتفاق افتاده و حل نشده باقی مونده؛ شک ها هنوز پابرجاست ولی قاتل پیدا نشده و اتفاقاتی که میفته باعث میشه پرونده ها دوباره باز بشن. کتاب قبلی هم به همین سبک بود ولی من بشخصه ترجیح میدم اتفاقات همگی به زمان حال مربوط بشه و تو همون زمان خودش هم حل شه :))) 
دوست دختر پیتر، همسرش و باغبون خونه اشون در گذشته به قتل رسیدند؛ مظنونین زیادند اما پیتر متهم اصلیه و تقریبا همه دلشون میخواد به سزاش برسه اما آیا واقعا پیتر قاتله؟! همسر جدیدش و کاراگاهی خصوصی سعی می کنند که بفهمند...

- با گذشت زمان، خاطرات هم کم رنگ می شوند.
- می شود بی دلیل کسی را دوست داشت یا از او متنفر بود.
- متاسفانه پول مسبب اصلی تمام جرایم است؛ عشق یا پول.
- هر آن چه داری، محکم نگه دار که خودِ شادی و خوشبختی است.
-  کسی که نتواند آن چه را در اطرافش می گذرد ببیند، از کور هم کورتر است.
- تو را به خدا بس است. رابطه من با اِلین یک اشتباه بود و خیلی زود هم تمام شد. او دیگر برایم جالب نبود.
  تو که برای او جالب بودی.
+ این روزها پرم از لحظه هایی که دوستشان ندارم.
+ چه دلمان بخواهد چه دلمان نخواهد، خدا یک وقت هایی دلش نمی خواهد.
+من، به شدت خسته است.
+ نه تو می مانی، نه اندوه/و نه هیچ یک از مردم این آبادی/به حباب نگران لب یک رود قسم/و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت/غصه هم خواهد رفت/ آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند/لحظه ها عریانند/به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز/.../غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن/تا خدا یک رگ گردن باقی ست/تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده... "کیوان شاهبداغی"

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ شنبه 30 اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 20 و 22 دقیقه و 08 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
انتخابات و چرک نویس های انتخاباتی
دیروز صبح اول وقت رفتیم رای دادیم:)
امروز و این هفته هم بگذره دیگه با آرامش به زندگی ادامه میدیم.
حالا تو این یه هفته یا غصه می خوریم یا هر لحظه لبخندمون عمیق تر میشه. شایدم اصلا تو غصه هامون مو پیدا کردیم دیگه غصه نخوردیم به قول کلاه قرمزی جان! 
خلاصه این که می گذره(چه استدلال و نتیجه ی عمیقی! معلومه که کلی روش فکر کردم)
فقط اینکه مثل همیشه حیف این همه کاغذی که حروم شد. یکی نیست، نبوده و فکر نکنم که یه روزی باشد و به این نامزدهای محترمِ شوراها بگه که آخه آدم که به اسم و قیافه های شما نمی خواد که رای بده. حداقل یه چند کلمه از افکار و برنامه هاتون می نوشتید. من که فقط به عنوان چرک نویس از تبلیغاتتون استفاده می کنم و لا غیر 
تازه کلی از چرک نویس های انتخابات قبلی هم باقی مونده... کسی نیست بهشون یادآوری کنه.

+ جنگ طلب، خشونت طلب و متحجر؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+:(((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((
+ تا چه پیش آید زین پس :(

موضوعات: خودم نوشت ،
[ شنبه 30 اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 10 و 20 دقیقه و 31 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
ترانه مادری/ 1387
- لیلا... اگه من یه گوشه از تنهایی توأم، تو... تو همه ی الانِ منی...
- کاش زندگیمونم به قشنگی این حرفا بود...

موضوعات: معرفی فیلم ،
برچسب ها: ترانه مادری ، دیالوگ ،
[ چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 11 و 44 دقیقه و 30 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
جسدی درکتابخانه/ آگاتا کریستی/ مجتبی عبدالله نژاد
یک رمان جنایی- پلیسی- معمایی از  آگاتا کریستی؛ ملکه جنایت.
به نسبت چند رمان دیگه ای که ازش خوندم خیلی هیجان انگیز نبود شاید چون پوآروی دوست داشتنی نبود، اما خوب بود و باز هم مطابق معمول از آگاتا کریستی شکست خوردم و نتونستم قاتل رو حدس بزنم.
جسد دختر جوانی(روبی کین)در کتابخانه کلنل بانتری پیدا می شود. آنها که این دختر را نمی شناسند از خانوم مارپل کمک می خواهند و وی هم قدم با پلیس سعی دارد پرده از این جنایت بردارد. قرار بوده پیرمرد ثروتمندی که تمامی خانواده اش را در حادثه ی از دست داده و با عروس و دامادش زندگی می کند، روبی را به فرزندخواندگی بپذیرد و بیشتر داراییش را به او بدهد...

- آدم اول که از خواب بیدار می شود، خوابش آنقدر زنده و ملموس است که باورش نمی شود. فکر می کند واقعا چیزهایی که توی خواب دیده اتفاق افتاده.
- واقعیت این است که بیشتر مردم و - حتی پلیس ها- به این دنیای مملو از پستی و رذالت، زیادی اعتماد دارند. هرکس هر چه می گوید، باور می کنند. من هیچ وقت باور نمی کنم. همیشه دوست دارم همه چیز برای خودم ثابت شود.
- کسی که یک نفر را کشت، از کشتن نفر دوم یا شاید حتی نفر سوم هم ابا ندارد.
- ... عکس این قضیه هم درست است؛ یعنی زن ها خیلی راحت دامادشان را به عنوان عضوی از خانواده می پذیرند ولی عروسشان را نه!
- مردها هیچ وقت آن طور که تصور می شود، واقع بین نیستند.
- من عاشق زنم بودم. امکان ندارد کس دیگری را توی دنیا اندازه ی او دوست داشته باشم. رزاموند برایم گل و خنده و آفتاب بود. وقتی مُرد، مثل مردی بودم که توی رینگ ضربه ی نهایی را خورده و ناک اوت شده؛ ولی داور سال هاست که هنوز دارد می شمارد و دست بردار نیست.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 15 و 19 دقیقه و 30 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
خیابان یک طرفه/ والتر بنیامین/ حمید فرازنده
اول این که ببخشید طولانی شد. فقط داشتم می نوشتم، به قدرت نهفته ی متن پی بردم. همین اگه حوصله داشتید بخونید. دوم این که اگه خواستید قبل از خوندنش چیز زیادی بدونید، نوشته ی پشت جلدش رو بخونید که تصویرش تو اینترنت موجوده :)
این کتاب 130 صفحه است. درسته حجم زیادی نداره ولی از اون کتابایی نیست که یکی دو روزه بشه خوندشون. حوصله می خواد. باید هر وقت که حوصله اش رو داشتی، بشینی بخونیش. اصلا قابل خلاصه شدن نیست. از موضوعات مختلفی حرف زده و گاها هم پیچیده می شه؛ هم از نظر لفظی، هم معنایی.
از این حجم، حدود 40 صفحه اش درباره نویسنده است، از قول دو نفر دیگه؛ که این صفحات، بیش تر از خودِ کتاب پیچیده است؛ باور کنید. اون قدر که کلمات قلمبه سلمبه به کار برده که برای فهمیدنش باید به یه مرجع دیگه ای مراجعه کرد. چون هیچ پی نوشتی بهش اختصاص داده نشده و از طرف دیگه اونقدر از مالیخولیا و مالیخولیایی بودن و نسبتش با والتر بنیامین سخن رفته که من همین الانش هم احساس می کنم که یک فرد مالیخولیایی هستم. ویژگی هایی که تو این صفحات ذکر شده رو به عینه در خودم می بینم :|||؛ باور کنید راست میگم. به شدت قانع شدم. خلاصه این که سعی کردم زودتر بخونم تمومش کنم. 
- تنها راه شناختن یک نفر، دوست داشتن او بدون هیچ امیدی است!
- اولین قاعده ی دل به دست آوردن: خود را هفت برابر کردن و از هفت سو، دور زن مطلوب را احاطه کردن.
- خوشبختی یعنی توانایی شناختن خود، بدون ترسیدن.
- چیزی هست که مختص بزرگترین نویسندگان ادبیات حماسی است: توانایی غذا خوراندن به قهرمانانشان.
- کسی که احساس می کند ترکش کرده اند، کتابی به دست می گیرد و با اندوهی بزرگ در می یابد صفحه ای که می خواهد ورق بزند، قبلا بریده شده است و حتی این جا به وجودش نیازی نیست.
- پیش از آن که کودکی در عصر ما با کتاب آشنا شود، چشمانش چنان در معرض کولاکی از حروف متغیر، رنگی و متناقض قرار می گیرد که احتمال ورودش به آرامش باستانی کتاب کم می شود.
- قدرت نهفته در یک جاده ی روستایی وقتی در آن قدم بزنیم، متفاوت است با وقتی از رویش با هواپیما بگذریم؛ به همین نحو قدرت نهفته در یک متن، وقتی آن را بخوانیم، متفاوت است با وقتی از رویش نسخه برداری کنیم.
- همه این را تجربه کرده اند. اگر کسی عاشق شده باشد یا به شدت به دیگری علاقمند باشد، سیمای او را تقریبا در هر کتابی که می خواند، می بیند. افزون بر این، او در چشمش به دو شکل قهرمان و ضد قهرمان پدیدار می شود؛ سیمای او در داستان ها، رمان ها و داستان های بلند، دچار دگردیسی های بی شمار می شود و از همین جا معلوم می شود که قوه ی تخیل، موهبت گنجاندن چیزهایی فزون در چیزهای بی نهایت کوچک است و موهبت ایجاد یک گستردگی در هر امر فشرده ای تا کمال نو و متراکم آن را در بر گیرد و خلاصه ی کلام، موهبت دریافتِ هر تصویر به گونه ای که انگار در بادبزنی دستی جمع شده است: تنها وقتی بادبزن باز شود، در گستره ی جدیدش شروع به نفس کشیدن می کند و شکوفا می شود و در خود، خطوط چهره ی معشوق را نمایان می کند.
- با زن محبوبت هستی: با اوگپ می زنی، بعد، پس از هفته ها و ماه ها که از او جدا شده ای به آن گپ و گفت ها می اندیشی و اکنون موضوع آن صحبت ها به نظرت مبتذل، زننده و سطحی می آید و متوجه می شوی تنها او بوده است که عشق بر سر آن سایه افکنده و آن را حفظ کرده است تا آن اندیشه همچون نقش برجسته ای با همه ی بندها و شیارهایش، زنده و حاضر بماند و حال که تنها مانده ای، آن اندیشه، هموار و عاری از تسلی و سایه در روشنای ذهنت بدون هر گونه برجستگی افتاده است.

- مردی كه زنی را دوست دارد ، تنها به نقص های معشوق ، به هوس ها و ضعف های او نیست كه وابسته است: چین های صورتش ، خال هایش ، لباس های ژنده اش ، و یك وَری راه رفتن اش ، او را استوارتر و بیرحمانه تر از هر گونه زیبایی به زن وابسته می كند .این را دیری است همه می دانند.اما چرا؟ اگر این نظریه درست باشد كه مركزِ احساس در سر نیست ، و این كه ما از پنجره ، یك تكه ابر ، یك درخت ، نه در مغزمان ، بلكه در جایی كه می بینیم شان ، تجربه ی احساسی به دست می آوریم ،پس وقتی نیز به معشوقمان نگاه می كنیم ، از خود به در می شویم ؛ اما این بار در آزادی پر تنش و سراسر از خود بی خود شده.احساسات ما ، همچون فوجی پرنده ی خیره شده در تلالوهای زن محبوبمان، پر و بال می زند. و همان طور كه پرنده ها در كنجِ پر شاخ  و برگ درختی پناه می گیرند، احساسات نیز به درون چین های پر سایه ، و به سوی نقاط ضعف پنهان و حركت های ناشیانه ی بدنی كه دوستش داریم می گریزند و آن جا آرام و قرار می گیرند ؛ و هیچ رهگذری حدس نمی زند كه دقیقاْ در همین جاست ، در همین جای پر عیب و سرزنش آمیز ، كه برقِ شتابناكِ عشق لانه كرده است.

راستش الان که اینا رو نوشتم قانع شدم که کتاب بدی نبوده. من اگه بودم فقط اون قسمت پایانی که درباره نویسنده است رو نمی خوندم. باور کنید اصلا اون قسمت، اضافه است.
+نگارا من درست یه دقیقه بعد از نوشتنت برات نوشتم خیلی هم منتظر بودم. ببخش حواس پرتیمو خب؟! می خوای اصلا فایل گفتگو رو هم در اختیارت بزارم؛)
+عیدتونم مبارک. التماس دعاااا...


موضوعات: معرفی کتاب ،
[ جمعه 22 اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 11 و 37 دقیقه و 08 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
سردرد
- حالت خوبه؟
- یه کم سردرد دارم؛ شبیه سردردی که باد تو ماشین به کله ی آدم می خوره!
- :|

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: سردرد ، من و دوستم ،
[ جمعه 22 اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 11 و 33 دقیقه و 26 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
یه کم طب سنتی رو جدی بگیریم...
پدربزرگ جان کمی ناخوش احوال بودند و هفته های قبل بیمارستان بستری بودند.
داییم هم به عنوان همراه پیششون می موند. از قضا :) با بیماری هم اتاق بودند که قرار بوده عمل بشه. این دایی خان ما هم وقتی مشکلشون رو فهمیدن، با یه گیاهِ ساده، مشکلشونو برطرف کردند. روز بعد که دکتر اومده برا معاینه، تعجب کرده بوده از بهیود وضع بیمارش و خب عمله منتفی شده و بیمار عزیز مرخص.
گاهی وقتا مشکلا ساده تر از اون چیزیه که فکرش رو می کنیم و راه های آسون تری هم برا حلش هست. آسون ترین و دمِ دست ترین راه، همیشه بهترین نیست ؛))))))

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: طب سنتی ،
[ سه شنبه 19 اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 20 و 55 دقیقه و 03 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
پس از زمین/2013

هزاران سال است که زمین به دلیل تغییرات آب و هوایی و ... دیگر قابل سکونت نیست و انسان ها این سیاره را ترک کرده و در جایی دیگر زندگی می کنند. ژنرال سایفر تصمیم می گیرد تا پسرش کیتای را در ماموریتی همراه خود ببرد اما سفینه ی آنها دچار مشکل شده و به سیاره زمین سقوط می کند و همه به غیر از این پدر و پسر می میرند. پدر که زخمی شده از پسرش می خواهد تا سیگنالی برای کمک بفرستد و خب با خطراتی در این راه مواجه می شود...

یک فیلم متوسط در ژانر علمی تخیلی.
موضوعش جالب بود اما داستان می تونست خیلی خیلی بهتر از این ها پیش بره. گاهی هم کسل کننده می شد. خطراتی که پیش می می اومد چندان هیجان انگیز نبود و بعضی مواقع زیادی طولانی؛ با این حال فیلم بدی هم نبود.

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 21 و 00 دقیقه و 11 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
یک روز خوب
امروز قرار شد با دوستان بریم بیرون؛ باد می زد شدید. هوا چندان خوب نبود. اونقدرر که خواهرم می گفت مهناز یه دو کیلویی سنگ به خودت آویزون کن باد نبردت :|||
ولی نمی دونست که قراره من امروز عاشق همین بادِ شدیدِ دوست داشتنی بشم. یعنی تا به امروز از باد بدم میومد شدید... خلاصه که چنان حالمو خوب کرد که نگو... :)
رفتیم شهربازی و سوار یکی از این وسایلا شدیم که برا خودش داستان داره...
یکی از بچه ها هی اصرار داشت که سوار یکی از اون خطرناک ها که هیجان بیشتری داره بشیم. منم می گفتم بابا این چه جرأتی داره نگو تا حالا اصلا یه ساده ترش رو هم امتحان نکرده. بالاخره راضیش کردیم که یه ساده ترش رو امتحان کنه. چشمتون روز بد نبینه تا برسه خونشون سرش گیج می رفت و حالش بد بود...
این سحری رو هم به زور پس از سال ها راضی کردیم که همراهیمون کنه. اصلا می گفت تا حالا این جوری خالی نشده بود. جیغ زده بود و حالش خوب شده بود:))))))
خلاصه این که کلی خودمون رو خالی کردیم و برگشتیم.
راستی روزتون هم مبااااارک :)

موضوعات: خودم نوشت ،
[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 20 و 50 دقیقه و 54 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
مشکل حل شد:))
مژده مژده...
مشکل نظر دهی درست شده انگار... 
نزدیک بود بزارم برما... نزدیک بود
حالا شایدم یه روزی رفتم...
خدا رو شکر دیگه میتونیم با خیال راحـــــــت برا هم نظر بزاریم
آخیـــــــــــــــــــش 

موضوعات: خودم نوشت ،
[ یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 20 و 14 دقیقه و 00 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
کوچ
دارم به کوچ فکرمی کنم...
متاسفانه دارم به رفتن از این جا فکر می کنم...

+ منم دیگه نمی تونم براتون کامنت بزارم بودا. برا هیشکی دیگه نمی تونم.
+:(((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((
+ میهن بلاگ... میهن بلاگ... میهن بلاگ

موضوعات: خودم نوشت ،
[ یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 12 و 41 دقیقه و 17 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
سرنوشت/ 2012
           
یک سریال درامِ تاریخی، عاشقانه و تخیلیِ24 قسمتی.
ماجرا از این قراره که ملکه طی حمله ای به شدت زخمی می شه و فرمانده با دستور امپراطور، مامور میشه که از دروازه بهشتی بگذره تا پزشکی رو برای معالجه ملکه بیاره و بهش قول میده که بعد از انجام دادن کارش اون رو به دنیای خودش برگردونه اما این بین اتفاقاتی می افته که این برگشت رو به تاخیر می اندازه...
این سریال از تلویزیون هم پخش شده و احتمالا خیلی ها این سریال رو دیده باشن البته با عاشقانه های کم رنگ شده
من خودم اولش که فهمیدم موضوع سریال تخیلیه در برابرش به شدت گارد گرفته بودم و دلم نمی خواست ببینمش و با وجودی که خیلی وقت بود داشتمش خیال دیدنش رو نداشتم تا این که از بی فیلمی گفتم امتحانش کنم. اصلا فکرشو هم نمی کردم که همچین سریال خوبی باشه.
خلاصه درس عبرتی شد برام تا نادیده قضاوت نکنم؛ یعنی زیادی تعصب به خرج ندم.
توصیه می کنم شما هم ببینیدش؛ سریال کره ای خوبیه.

            
                      اشتیاق با هم بودن با وجودی که کنار همین، همون عشقه...

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ شنبه 9 اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 15 و 12 دقیقه و 36 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
جست و جو/ فردریک دورنمات/ همایون نوراحمر

نویسنده ای برای سخنرانی در مورد كتاب های جنایی به شهری رفته است وی در بازگشت با یك رئیس پلیس بازنشسته هم سفر می شود . رئیس پلیس به او می گوید که كتاب های جنایی یك ضعف بزرگ دارند و  آن این است كه نقش شانس را توی كشف جنایت در نظر نمی گیرند. وی برایش داستانی واقعی را تعریف می کند درباره دختر بچه ای كه در جنگلی كشته می شود و دوره گردی كه با بازپرسی های پرفشار اعتراف به گناه می كند و ماتایی كارآگاهی كه این اعتراف را دروغ می داند و با وجود بسته شدن پرونده، می خواهد قاتل واقعی را پیدا كند او در این راه حتی مجبور می شود دختربچه ای را طعمه قرار دهد و از موقعیت بزرگ کاری و زندگی خود باز بماند.

کتاب روان و خوش خوانی بود و در ژانر پلیسی - جنایی متفاوت. این کتاب ترجمه های دیگه ای هم داره با اسم قول. اگه خواستید این کتاب رو بخونید، با اون چیزی که تو نت خوندم به نظرم اون ترجمه ها بهترن. اصلا فکر نمی کردم که این کتاب اونقدرها معروف باشه ولی انگار اقتباسی هم ازش شده با بازی جک نیکلسون!

من شخصیت ماتایی رو دوست داشتم. این که با وجودمخالفت همه دنبال حقیقت رفت اما خب روش درستی رو انتخاب نکرد.

در داستان های شما، شانس نقش مهمی ندارد، شما نویسنده ها همیشه حقیقت را به خاطر حفظ کردن قوانین نویسندگی از نظر دور نگه می دارید. اما حالا دیگر یاید قوانین را دور انداخت. یک حادثه را نمی توان مثل یک معادله ی جبری حل کرد، زیرا ما هیچ گاه به همه ی مجهولات واقف نخواهیم شد. شانس که موضوعی غیر قابل  تخمین است نقش بزرگی در حل مسائل پلیسی بازی می کند. قوانین ما تنها بر روی احتمالات و آمار بنا شده است.


موضوعات: معرفی کتاب ،
[ شنبه 2 اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 18 و 59 دقیقه و 26 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
کی گفته مرد گریه نمی کنه؟!!!!
نگارای من تو وبش پست قشنگی گذاشته بود راجع به مردها به طور عام و مردهای خاص زندگیش :)
خواستم بگم شماها هم مواظب مردهای زندگیتون باشین. پدر،برادر،پدربزرگ، عشقتون و...
حواستون بهشون باشه
بعضی مردها زیادی دوست داشتنین.
امیدوارم هیچ وقت این چور مردها از غصه اشک نریزن و گریه ای اگه باشه همیشه از سر ذوق و شوق و عشق باشه.
مردها که گریه می کنند دل آدم آتیش می گیره؛ شاید برا خاطر خودمونه که می گیم مرد که گریه نمی کنه ؛)

+ "یه دوست" عزیز بابت دیروزمعذرت می خوام پشتیبانیم دچارمشکل شده بود، دیدم پیامی دریافت کردم ولی پیام خونده نمی شد. بعد از خروج و ورود دوباره موفق به دیدن پیامتون شدم که خب اون موقع هم شما رفته بودین.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ سه شنبه 29 فروردین 1396 ] [ ساعت 14 و 11 دقیقه و 41 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
.
دیروز بشدت دلم گرفته بود
بنابراین امروز رفتم کتابخونه یه دو تا کتاب جنایی و فکر مشغول کن!! گرفتم بلکه کمتر فکر و خیال بکنم...هعی!
اما دم صبحی عجب خواب خوشمزه وحال خوب کنی داشتم می دیدم که با زنگ زدن بی موقع خرابش کردن :((

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: دلم گرفته ،
[ سه شنبه 29 فروردین 1396 ] [ ساعت 13 و 47 دقیقه و 38 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
چرا عاقل کند کاری که بازآید به کنعان غم مخور؟!!!!!!!!!!
من اصلا نمی فهمم. خدایا خیلی چیزها به شکل خنده دار و مضحکی داره جلو میره. مثل ثبت نام کاندیداهای عجیب و غریب! ریاست جمهوری. چرا نباید قوانین درستی تدوین بشه که جلوی این مسخره بازی ها گرفته بشه واقعا؟! چرا اون قوانینی که کمی باید سخت گیرانه تر باشه و جدی تر این جوری به بازی گرفته شده ! وقتی قوانینی این چنین به درد نخورند همون بهتر که اصلا هیچ قانونی نباشه! چرا مثلا یه بچه 3،4 ساله می تونه کاندیدا بشه یا یه پیرمرد نود و چند ساله؟!! چرا کسی که تحصیلاتش حتی سیکل هم نیست می تونه کاندید بشه. من می فهمم که هشتاد،نود درصد رد صلاحیت میشند ولی آخه چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟!!
حداقل قانون به نظرم گذاشتن یه شرط سنیه 18 به بالاست. 
چرا به این شدت خودمون رو مسخره می کنیم؟! به مضحک ترین شکل ممکن!
به نظر من اگه این قوانین بعد از برگزاری این دوره از انتخابات اصلاح نشه، جای سوال داره واقعا!!! اون موقع باید به عقلامون بیش تر شک کرد.
والسلام.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ یکشنبه 27 فروردین 1396 ] [ ساعت 13 و 11 دقیقه و 04 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
بی ملاحظگی
از بی ملاحظگی آدم ها خیلی خیلی بدم میاد...اَه.

+ میهن بلاگ عجب ابتکار بامزه ای به خرج داده. وقتی میخوای برا کسی کامنت بزاری به جای اعدادی که برای ثبت کامنت باید وارد اون کادر کوچیکه می کردیم باید هی تایید کنیم که روبات نیستیم. از یه جهت خوب شده احتمالا تعداد کامنت های تبلیغاتی کم تر شه از یه جهت هم سخت تر شده. تو بعضی وب ها به سرعت لود می شه تو بعضی اصلا! فکر نمی کنم به سرعت اینترنت ربطی داشته باشه. بعد با گوگل کروم اینجوریه با فایرفاکس و اکسپلور نه!
ای بابا با کروم نمی تونستم حجم عکسا رو تو میهن بلاگ تغییر بدم این مشکلم بهش اضافه شد. چرا آخه؟! تنظیماتتونو با کروم هم هماهنگ کنید دیگه.
+ سیل وحشتناک دیروز تو تبریز خیلی دلخراش بود. تسلیت می گم بهشون.
نمی دونم آدم چطوری دلش میاد از کسی که داره مرگ رو با چشماش می بینه، فیلم بگیره!
+چقدر فاصله ی بین مرگ و زندگی کمه. عارف لرستانی هم رفت. روحش شاااد.

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: بی ملاحظگی ، بی ملاحظه ،
[ شنبه 26 فروردین 1396 ] [ ساعت 12 و 23 دقیقه و 36 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
جامعه شناسی خودمانی/ حسن نراقی

کتاب به نثری ساده نوشته شده و همین سادگی و نوشتار صادقانه اش باعث شده که این جامعه شناسی، شکل خودمونی به خودش بگیره :)
نویسنده به بعضی از خلقیات منفی ایرانی ها پرداخته. به اعتقاد نویسنده، ما اول باید بدونیم که چگونه ایم بعد بریم سراغ این که چرا این طوری شدیم و بعدتر به دنبال راه هایی برای اصلاح خودمون باشیم. خلاصه این که نباید حقایق رو کتمان کرد.
 نکته ی منفی کتاب به نظرم استنادش به شواهد خیلی قدیمیه البته چون خود کتاب حدود شونزده سال پیش نوشته شده ایراد چندانی بهش وارد نیست اما خیلی نمی شه نادیده اش گرفت چون به هر حال آمارها روز به روز در حال تغییرند.
نویسنده این کتاب رو تقدیم کرده به آنان که هرگز حقیقت را به پای وجاهت قربانی نکردند.
و با نکته سنجی کتاب رو با شعری از ملک الشعرای بهار تموم کرده:
جان گر به لب ما رسد از غیر ننالیم     با کس نسگالیم
از خویش بنالیم که جان سخن این جاست      از ماست که بر ماست

- ملتی که تاریخ گذشته اش را نمی خواند و نمی داند، همه چیز را خودش باید تجربه کند.
- شما در جامعه ای زندگی می کنید که کلمه ی نمی دانم و بلد نیستم کمتر از هر کلمه ی دیگری به گوشتان می خورد. چطور جماعتی تا قبل از این که بدانند که نمی دانند به دنبال دانستن خواهند رفت... مگر ممکن است؟!
-  متأسفانه ما ایرانی­ ها تعادل در قضاوت­ هایمان نداریم. کسی که برای ما عزیز و دوست ­داشتنی است، مرتبه الوهیت برایش قائل می­شویم، همه­ چیزدانیمان هم می ­شود.
- پشت سر عدم صراحت، غیبت و بدگویی پیش می آید؛ غیبتی که همه مان می دانیم غلط است، می دانیم بد است ولی بینی و بین ا... خودتان قضاوت کنید که غیبت چه درصدی از گفتارهای روزانه مان را تشکیل می دهد؟ اصلا من نمی دانم چرا کلمه ی  "نه" را خیلی نمی توانیم مصرف کنیم.
- از دیگر خصلت­ هایمان کلی­ نگری است... همه چیز به صورت مطلق یا سفید است و یا سیاه، یا خوب خوب است و یا بد بد. دوست و رفیقمان در رفاقت یا بی­ نظیر است و یا کلاً غیر قابل اعتماد. رهبرهای سیاسی­مان هم همین طور... یا تقریباً پرستششان می­ کنیم و یا از آن­ها نفرت داریم. هیچ وقت حاضر نیستیم بپذیریم که هر پدیده ،هر  عارضه، هر انسانی، ترکیبی است از تعدادی صفات، که ما می ­توانیم تعدادی از آنها را مطابق میلمان تشخیص بدهیم و تعدادی را مغایر...از همسرمان هم همین انتظار را داریم... حتی شخصیت ­های تاریخی­مان را هم به دو دسته سیاه و سفید قسمت می ­کنیم و درباره ی آنها به قضاوت می­ نشینیم.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ چهارشنبه 23 فروردین 1396 ] [ ساعت 10 و 27 دقیقه و 30 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
پاستا/ 2010

               

پاستا یه سریال 20 قسمتی کره ایه درباره آدم هایی که تو یه رستوران ایتالیایی کار می کنند. سرآشپز جدید این رستوران به خاطر اتفاق تلخی که تو گذشته براش افتاده، عقیده داره که زن ها جایی تو آشپزخونه اش ندارند و...

سریال خیلی قشنگیه. حتما ببینیدش.

می دونید حُسن اکثر سریال های کره ای(کاری به فیلم سینمایی هاشون ندارم) اینه که عاشقانه هاشون لطیف، زیبا و دوست داشتنیه و مجبور نیستید دم به دقیقه فیلمو بزنید جلو و به نظر من به خاطر همینه که این همه طرفدار داره. 

+ روز پدر رو به پدر عزیزم و همه ی پدرها و مردهای عزیز تبریک می گم. ان شاالله که همیشه سلامت باشید و سایه اتون بالا سر بچه هاتون و هیچ وقت محتاج کسی نباشید، حتی همین بچه ها.

الهی آمین.

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ یکشنبه 20 فروردین 1396 ] [ ساعت 11 و 00 دقیقه و 35 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
اتاق/ اما دون اِهو/ علی قانع
احتمالا کتاب اتاق رو خوندین و یا راجع بهش شنیدین. اما اگه چیزی راجع بهش نمی دونین من خودم دلم نمی خواد خلاصه ای ازش بنویسم و داستان لو بره. چون خودم دوست داشتم که بدون هیچ پیش زمینه ای شروعش می کردم. پس اگه چیزی ازش ندونید و کتاب رو شروع کنید بهتره.
مطمئن باشید که کتاب فوق العاده ایه...خیلی خیلی زیاد. سال 2010 نوشته شده و جایزه های زیادی رو برده و فکر می کنم دو سال پیش هم فیلمی ازش اقتباس شده که اقتباس موفقی هم بوده.


اون فقط شبیه یک انسانه اما درونش هیچی وجود نداره.
گیج می شوم: «مثل یک روبات؟»
- بدتر
- توی داستان باب بیلدر هم یه روبات بود.
مامان خم می شود و می گوید : «جک، می دونی قلبت کجاست؟»
قفسه سینه ام را نشان می دهم: »بوم، بوم، بوم...»
باهاش چیزها رو احساس می کنی، وقتی ناراحتی، ترسیدی و یا حتی می خندی. این مربوط  به قسمت پایین تر می شود، فکر می کنم توی شکمم است.
- خب اون اصلا نداره.
- شکم؟
مامان می گوید: «نه، احساس»
به شکمم نگاه می کنمو می پرسم:»پس به جای این چی داره؟»
مامان می غرد:«هیچی، فقط شکاف».

* فکر می کردم موجودات یا انسان هستند یا نیستند؛ نمی دانستم یکی می تواند فقط کمی انسان باشد. پس باقی ذره های بدنش چه می شود؟

موضوعات: معرفی کتاب ،
برچسب ها: اتاق ، علی قانع ، اما دون اهو ،
[ سه شنبه 15 فروردین 1396 ] [ ساعت 17 و 29 دقیقه و 23 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
صفحات وب


پشتیبانی