همخونه/ مر یم ریاحی
حاج رضا برای اینکه پسرش را نزد خود نگه دارد و نگذارد او از ایران برود و همین جا پابندش کند، شرط عجیب و غریبی برایش می گذارد...
از اون رمان های ایرانی بود که خیلی تعریفش رو شنیده بودم. برای همین شروع کردم به خوندنش. 
خب باید اعتراف کنم که رمان معمولی و سطحی ای بود اما جذابیت خودش رو داشت و یه کم متفاوت بود با اون سه چهارتایی که خیلی سال ها پیش خونده بودم. 
حتما هم باید حدس زده باشید که عاشقانه است اما به نظرم چندان پختگی نداشت. عشق خیلی زود اتفاق افتاد. شرطه عجیب و غریب بود و اینکه هیچ اتفاقی هم نیفتاد کمی عجیب و غریب تر
شخصیت دختر این کتاب به گفته ی نویسنده زیبایی اساطیری نداشت، اما طبق معمول،هر کی می دیدش حالا فارغ از اخلاقش، ناچار از دل باختن بود!!!!
 اشعار قشنگی از شعرایی مثل فروغ تو این کتاب بود که لحظه ای فارغ از داستان غافلگیر و ذوق زده ات می کرد. طنز کتاب هم بامزه بود. اشکالات ویرایشی نگارشی هم داشت. با وجودی که من چاپ سی و چهارمش رو خوندم!  روان بود اما تعداد صفحاتش زیاد بود!
جدای از همه این ها، فقط هر از گاهی برای تغییر حال و احوال میشه رفت سراغشون. اما نه خیلی زیاد.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ پنجشنبه 23 آذر 1396 ] [ ساعت 12 و 48 دقیقه و 32 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
گرد آفرید/ به روایت آتوسا صالحی
درباره ی گردآفرید، دختر گژدهم یکی از پهلوانان کاووس پادشاه ایران.

به غیر از کودکان برای هر سنی مناسبه -به خاطر اینکه متنش خیلی ساده نیست-
 تصویرگری هاش خوب بودن اما نمی دونم چرا چندان برام دلنشین نبود.
کاش به جای اختصاص اون همه صفحه به تصویر، تعداد بیشتری از ابیات نوشته می شد. مثلا توی پیش گفتار یا صفحات پایانی کتاب. اون طوری جذابیتش هم بیشتر می شد.
در هر صورت این بازآفرینی ها برای آشنایی بیشتر و راحت تر با داستان ها و شخصیت های شاهنامه، خوبن.

+ کیه که ندونه من گردآفرید و داستان روبرو شدنش با سهراب رو دوست دارم؟!!! :))))

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ پنجشنبه 23 آذر 1396 ] [ ساعت 12 و 22 دقیقه و 48 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
خانوم جی یونگِ منزوی/ 2017
راستش انتظار بیشتری از این مینی سریال دو قسمتی داشتم. بیش تر از اون چیزی که فکر می کردم سطحی بود. سریال های چند قسمتیشون بهتره.
این دیالوگ به نظرم دوست داشتنی بود:
همه می خندن ولی از درون آدم های سردی هستند؛ تو ظاهرت سرده... ولی درونت گرمه؛مردم همیشه گول ظاهرو می خورن ولی سیرت آدم ها چیزیه که حقیقت داره...

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ پنجشنبه 23 آذر 1396 ] [ ساعت 12 و 05 دقیقه و 16 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
گوش کنیم ؛)
دلارام و دلداده/ پازل باند
آخه دلم/مهرزاد امیرخانی
وای دل بی قرارم/ بهنام بانی
دست بزن/ مازیار فلاحی
ای عشق/ ایوان باند

این قسمت دلارام رو خیلی می دوستم، جالبم می خونه:
مـــــــــــــن یه حس عاشقانه در تو
تـــــــــــــــو یه حس جاودانه در من
مــــــــــن بی بال و پرم بدون روبات
      بی تاج سرم بدون دنیات

مازیار فلاحی هم آدمو وادار می کنه هی دست بزنه :)))

موضوعات: خودم نوشت ،
[ دوشنبه 20 آذر 1396 ] [ ساعت 19 و 49 دقیقه و 50 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
نیمه شب اتفاق افتاد/ 1394
نیمه شب اتفاق افتاد، راجع به عشقی نامتعارف است. عشق پسر جوانی به نام حسین نسبت به زنی میانسال به نام زیبا...
فیلم خوب شروع میشه و تا نیمه خوب پیش میره، اتفاقات خوب جلو میرن و فیلم برای مخاطب جذابیت داره؛ با وجودی که دلیل این عشق اصلا مشخص نیست. من به شخصه متوجه نشدم که چی شد یه دفعه. این احساس چه جوری تو قلب حسین به وجود اومد و پر رنگ شد و ... .
اما امان از نیمه ی دوم فیلم که اونقدر آدم رو حرص میده، اونقدر اعصاب آدم رو به هم می ریزه و اونقدر تلخ میشه که نه می تونید بغضتون رو قورت بدید نه اشکاتون رو بیرون بریزید.نیمه ی دوم فیلم خیلی غم انگیز و غم بار و تلخ بود. اونقدر که هر وقت یادش میفتم اصلا اتفاقات جذاب اول فیلم رو فراموش می کنم... 
 یادم نمیاد آخرین باری که همچین فیلم تلخی دیدم کی بود...! یعنی اون روزی که این فیلمو دیدم قیافه ام تا آخر شب تو هم بود و هی مجبور می شدم به خودم یادآوری کنم که فقط به خاطر همین فیلمه حالم اینجوری بده؟!!! 
فیلم قابل توصیه ای از جانب من نیست. اگه خواستید نیمه ی اولش رو ببینید ؛)

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ یکشنبه 19 آذر 1396 ] [ ساعت 11 و 54 دقیقه و 00 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
خیلی وقت بود نبودم. کسی هنوز منو یادشه؟!!
این همه مدت نبودنم رو ببخشید که باعث شد نگران بشید و یا حس های بدی بهتون منتقل شه و خلاصه شرمنده که هر بار  اومدید با نوشته های تکراریم مواجه شدید.
اوضاع نت خیلی خیلی بهتر شده و اصلا قیمت ها به طرز بسیار فوق العاده ای با ترافیک و سرعت متناسب شدن؛ اصلا فراتر از تناسبه بنابراین واجبه که از مسولین یه تشکر قدرشناسانه ای کرد. من به نوبه خودم بسیار مچکرررررم و امیدوارم پشیمون نشم از این تشکر. خلاصه که مرسی :)
علاوه بر این که دستم از دنیای مجازی کوتاه بود تا دیروز حتی یه سطر کتاب هم نخونده بودم و دیروز بالاخره یه کم کتاب نوش جان کردم.
هر وقت بعدِ یه مدت طولانی بر می گردم می بینم یه عده ای که می خوندمشون دیگه نیستن و رفتن :(
دخترک تو کجایی؟ هااان؟!

حس می کنم حس ششم قوی ای دارم یا شایدم زود متوجه می شم چی داره می گذره. از برخی تغییرات بسیار جزئی و ریز. حتی یه لبخند کاملا پنهون اون گوشه موشه های چشم یا حتی فکرای توی ذهن و این گاهی آزار دهنده است.
  گاهی فکر کردن به تغییرات ترسناکه.
از این که مدام دارم مقایسه می کنم و گاهی هم مقایسه میشم به شدت بدم میاد. آدم حسودی میشم این مواقع. بدم میاد از این حس.
می خواستم بنویسم همه بلدن مهربونی کنن حتی اونایی که گاها مهربونی نمی فهمن اما باز پشیمونم کردن از نوشتن و گفتنش.
خوش به حال اونایی که بلدن زندگی رو آسون بگیرن و اصلا تو شرایطی بودن که این آسون گرفتن جزئی از زندگی روزمره اشون شده. خوش به حال همچین آدم هایی که دارن زندگی می کنن.
هزار بار هم بگم باز کمه: از آدم های خیلی خیلی خیلی خیلی بی ملاحظه بدم میاد.
از اینکه وقتی حواسم به یه چیز دیگه است و آدم ها مجبور میشن برای اینکه متوجهشون بشم با حرف یا مخصوصا با دست حواسمو از اون چیزی که متوجهش بودم پرت کنن خیلی خیلی بدم میاد و این حس اصلا دست خودم نیست. از درون عصبانی میشم تا مرز انفجارو مجبور میشم به روی خودم نیارم.
یعضی مواقع بی اراده ترین موجود روی زمینم. بی اراده ترین به معنای واقعی کلمه. احمقانه است اینجوری احمق بودن و احمق به نظر رسیدن! 
خیلی از آرایشگرا تقریبا هیچی بلد نیستن. ادعاشون فراتر از کارشونه.
خوابم به سمت علمی تخیلی بودن تغییر جهت داده بود! تخیلش رو از پونیو قرض گرفته بودم!

همیشه گفتم خرمالو مزه ی کدو حلوایی میده.
از اینکه به "به" می گیم "هیوا" خوشم میاد.
تازه از این که به کدو حلوایی می گیم بورانی هم خوشم میاد.

دلم ساندویچ همبرگر می خواد. از همونایی که گلی برام خرید و هنوز مزه اش زیر زبونمه. خیلی خوشمزه بود اصلا.
تازه هوس چیپس و ماست موسیرم کردم
و هوس یه موگیر قرمز یا گل گلی پارچه ای.یکی قول قرمزشو بهم داده بود؛ همون وقتی که رو سر دروازه بان بنفیکا دیدم و خوشم اومد و بهش گفتم دوست دارم تو برام بخریش  ولی حواس پرته!
گوشیم دیگه واقعنی داغون شده. گوشی می خوام
دوست دارم یه بار توی طبیعت در حالی که با آسمون خدا فاصله ای ندارم، نماز بخونم...
یا یه بار کاملا زیر بارون خیس خیس شم
دلم خیلی چیز میز دیگه هم می خواد...

بخور رازیانه خیلی خوبه.

یه ذره شانسم نداریم: اسپانیا، پرتغال، مراکش : سخته ولی فوتبال قابل پیش بینی نیست 
ایران برای اولین بار قهرمان وزنه بردای جهان شد. هر چی باشه حس خوبی به آدم میده بالاخره :)) تبریک... 
سریع و خشن 5 چقدررر هیجان انگیزه ولی احتمالا زبان اصلیش جذاب تر. چشام کاملا گرد شده بود وقتی داشتم می دیدمش.

خدا دهقان فداکارمون رو بیامرزه و قرین رحمتش کنه. آمین.
زلزله ها دست بردار نیستن انگار...! خدا خودش بخیر بگذرونه.آمین

واقعا فکر می کنم خود خدا برام امن یجیب خونده بود. خیلی حس خوبی بود :)))
خدایا می دونی الان دلم چی می خواد؟؟! دلم  می خواد خودت دعام کنی؛ به نیت چیزی که تو دلمه... دعام می کنی؟!!!
دلم می خواد زودتر اون چیزی که تو ذهنمه رو ادا کنم. میشه لطفا دعا کنید برای اجابت شدنش و بعد فرصت ادا کردنش که با حسی فراتر از خوب همراه خواهد بود؟!

داره برف می باره. برف و هوای سرد اگه آدم دلش خوش نباشه و گرم، کم کم خیلی خیلی دلگیر میشه.
دلاتون گرم و خوش و یلداتون هم پیشاپیش مبارک.

فعلا همین! بعدا چند تا پست معرفی هم میزارم. البته که می شد اینا رو تو ده تا پست بنویسم ولی الان اینجوری بهتره. میشه پنهون شد تو لابلای این همه نوشته ؛)
تازه از راه رسیدم و این همه تایپ بعد از این همه مدت خسته ام کرد.
مرسی که هستید و می دونید که:
سیزی چوخ ایستیم و بودنتون حس خوبی بهم میده.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ پنجشنبه 16 آذر 1396 ] [ ساعت 11 و 17 دقیقه و 54 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
خدایا برایم امن یجیب بخوان :)
تا حالا شده که دلتون بخواد به اندازه صد سال بخوابید تا خستگی از تنتون در بره؟!!

خیلی جمله ی عاشقانه ایه. چند روز پیش اتفاقی خوندمش و از اون جا که به حافظه ی داغونم اعتمادی نیست حتما باید یه جا یادداشتش می کردم:
سن منیم بالاجا اورکیمین، بویوک دونیاسیسان...

چرا گرگ رو دوست داره؟!! برام  عجیبه! گرگ و اسب!!!

بعضی ها قدر مهربونی رو نمی دونن. شاید نه به این علت که نخوان یا آگاه نباشن مهربونی باید قدر دونسته بشه، نه؛ بعضی ها بلد نیستن که قدر خوبی و مهربونی آدم ها رو بدونن. بلد نیستن... هزار بار هم بهشون خوبی کنی نمی فهمن و نه تنها درک نمی کنن بلکه احساس می کنن وظیفته که باهاشون مهربون باشی اما مشکل اینه که برای خودشون قدر دونستنش رو وظیفه نمی دونن اگه قرار بر همچین طرز فکری باشه...!
اینا آدمایی اند که جواب خوبی رو با خوبی نمیدن!

خدایا میشه بغلم کنی، برام لالایی بخونی و من چشمامو ببندم؟!

موضوعات: خودم نوشت ،
[ سه شنبه 30 آبان 1396 ] [ ساعت 17 و 32 دقیقه و 43 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
عاشقانه های شاعر گمنام/ ریچارد براتیگان/ علیرضا بهنام
خیلی وقت پیش خوندمش اما بعضی قطعاتش اونقدر متفاوت و دوست داشتنیه که وقتی داشتم مرورش می کردم، احساس کردم که لازمه حتما بنویسمشون.
با اینکه یادمه کلا کتابی نبود که خیلی دوستش داشتم. بالاخره شعرهایی اند که ترجمه شدند! ولی انصافا بعضی هاش به شدت دلنشینه با تصویر سازی هایی به شدت متفاوت: 

- چه می کردی اگر باران به بالا می بارید؟
من؟
بله
عادت می کردم به زندگی روی ابر فکر کنم...

- و شکارچی مهربانی دارد می آید که اسلحه اش تنها یک گل سرخ است

- دلم می خواهد یک ببر کوچک باشم   
خوابیده و خرخرکنان       
در جنگل جادویی موهای قهوای تو

- بگذار وانمود کنیم ذهن من تاکسی است
و ناگهان (چی در میاد از توش!)
شما سوارش شده اید...

میشه لبخند نزد با خوندن این قطعات...؟!
چرا باید فراموششون کرده باشم. گاهی وقتا از بی اعتنایی خودم حرصم می گیره!
تازه با خودم حرف زدم و راضیش کردم که از نوشتن بعضی قطعات دیگه صرف نظر کنه. شکر خدا لجبازی نکرد ؛)

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ جمعه 26 آبان 1396 ] [ ساعت 19 و 51 دقیقه و 00 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
انیمه
به نظرم میاد دنیای انیمه ها کمی متفاوت تر از بقیه ی انیمیشن هاست. تخیلاتی که توشون نمایش داده میشه متفاوته. البته کاری با انیمیشن های اکشنِ پر از رباتشون ندارم!
پونیو داستان یه ماهیه که دوست داره آدم بشه :| عجیب بود خیلی! آمیخته با افسانه!
بازگشت گربه داستان دختریه که ممکنه تبدیل به گربه بشه! اینم عجیب بود!
و اما your name؛ یه انیمیشن جدیده باز هم با یه داستان متفاوت؛ شاید متفاوت تر از بقیه و مطمئنا خاص تر. عجیب این که درست تو زمانی که زوم کردم روی خواب، دیدمش. می دونید ماجراش از این قراره که دختر و پسری (میتسوها؛ تاکی) که همدیگه رو نمی شناسن و محل زندگیشون فرسنگ ها با هم فاصله داره وقتی می خوابن جاشون برای روز بعد با همدیگه عوض میشه. یعنی میتشوها میشه تاکی و برعکسش و این دو بعد از مدتی که پی می برن این اتفاقات تنها یه رویای ساده نیست، سعی می کنن با هم ارتباط برقرار کنن!!!
بیشتر از یک بار ارزش دیدن داره به خاطر اینکه بار اولی که می بینیدش اونقدر بهت زده می شید و سوال براتون پیش میاد که مثل این دو تا شخصیت برای لحظاتی سردر گم می شید ولی در کل انیمه ی قشنگیه. لحظات بامزه ای داره، همینطور لحظه های غم انگیز و عاشقانه ای...

هراز گاهی وقتی بیدار میشم، می بینم دارم گریه می کنم...
هیچ وقت یادم نمیاد چه خوابی داشتم می دیدم...
ولی...حس اینکه یه چیزی رو از دست دادم برای مدتی طولانی بعد از بیدار شدنم
همراهم می مونه؛
همه اش دارم دنبال یه چیزی... یه کسی می گردم...


میگم من شما رو جایی ندیدم؟!!
.
تو یه سایتی خوندم که : امیدوارم میتسوها و تاکی های زندگیتون رو پیدا کنید. منم براتون همچین آرزویی می کنم *_^


این دو رو هم دیدم. پرنسس دریاچه معمولی بود. پیرمرد و دریا هم یه اثر اقتباسی کوتاه از داستان کوتاه ارنست همینگویه که احتمالا خوندینش. کتابش قشنگتره هر چند برای همچین داستانی باز هم زیادی بلنده  ولی دیدن انیمیشنش هم خالی از لطف نیست.

اوه راستی میشه چند تا انیمه و انیمیشن خوب بهم معرفی کنید؟! مرسی.
 و می دونید که دوستون دارم آیا؟ هووم؟! ان شا الله که تک تکتون سلامت و شاد باشید.

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ جمعه 26 آبان 1396 ] [ ساعت 19 و 17 دقیقه و 24 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
روز شلوغ کتابخانه ها!
تنها روزی که کتابخونه ها شلوغ میشه روز کتابه!
امسال علاوه بر ثبت نام رایگان، سیم کارت رایگانم میدادن :) و همین طور خوشنویسی رایگان از هر متنی که خودت بخوای به شرط کوتاه بودن ولی خب این ذهنی که ما داریم تو همچین شرایطی قفل می کنه. تنها جملات و بیتایی که به ذهنم رسید همینا بود بقیه اش اونقدر زیاد عاشقانه بودن که بی خیالشون شدم :|  پایینیه مصرع اولش مال منه، دومی مال دوستم.
تازه می تونستی به عنوان مدل هم بشینی و از چهره ات طراحی کنند! مدل بودن واقعا سخته ها! به خصوص اینکه بشینی و چند نفر بصورت همزمان هی زل بزنن بهت!
همین شب 24 ام انگار اینجا هم زلزله پنج و چند ریشتری اومده ولی ما اصلا حسش نکردیم! خدا رو شکر.
بازی ایتالیا و سوئد چقدر هیجان انگیز بود! خیلی وقت بود دلم تا این حد پرپر نزده بود برای بردن تیمی. چرا ایتالیا باید ببازه؟! جام جهانی بدون ایتالیا مزه اش کمتره!
گوش کنید: نزدیکای پاییز سینا شعبانخانی.


موضوعات: خودم نوشت ،
[ جمعه 26 آبان 1396 ] [ ساعت 19 و 01 دقیقه و 57 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
گرازیه لا/ آلفونس دو لامارتین، احمد نجفیان
داستان عشق  لامارتین، شاعر و نویسنده فرانسوی و دختری به نام گرازیه لا.
بخش اول کتاب شرح سفر تفریحی او به ایتالیا و بخش های دیگر داستان، روایت ملاقاتش با گرازیه لا دختر یک ماهیگیر است.
کتاب خوب و روانی بود اما در ترجمه اش گاها از کلماتی استفاده شده بود که ممکنه معناشون رو خیلی ها ندونن همون طور که من بعضی هاشون رو نمی دونستم! کلماتی که خیلی سال ها پیش رایج بودن ولی دیگه الان نه.ردشون رو فقط تو متن های کهن میشه پیدا کرد و مناسب کتابهای امروزی نیستن! در صورتی که معادل های خوبی هم براشون وجود داره.
برای شروع به خوندش به حالتون توجه کنید. چون قسمت هایی از کتاب که غم انگیزه واقعا غم انگیزه. 

- ... می اندیشم که قالی و کاغذ دیواری و پرده های ابریشمین به اندازه یک جو عاطفه ارزش ندارند. تمام طلای دنیا برای آن که قلب آدم های بی احساس را حتی یک بار به تپش اندازد و یا بارقه ای محبت آمیز از نگاهشان ساطع گرداند، کفایت نمی کند.
- تا آن زمان به درستی نفهمیده بودم که خوشبختی وابسته به تجمل نیست و نمی دانستم که انسان می تواند به وسیله یک سکه مسین به خوشوقتی بیشتری از آنچه که از یک خزانه طلا متصور است، دست یابد به شرط آن که بداند که خداوند، خوشبختی را کجا پنهان کرده.
- دوست داشتن به خاطر دوست داشته شدن، خصیصه انسان است؛ دوست داشتن به خاطر دوست داشتن، صفت فرشته.
- قلبی را که به خاطر شما می تپد از زندگی حذف کنید: چه چیزی باقی می ماند؟
- ابری که بر روح سایه می افکند، بیش از ابری که در افق ظاهر می شود، زمین را در نظر انسان پوشش و تغییر رنگ می بخشد. 
- آه! مرد بسیار جوان قادر نیست که دوست بدارد! بهای هیچ چیز را نمی داند! خوشبختی حقیقی را نمی شناسد مگر در پی از دست رفتنش!
- زمان خیلی زود آثار خاکی را پاک می کند اما هرگز نمی تواند اثر نخستین عشق را از قلبی که تجربه اش کرده بزداید...

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ دوشنبه 22 آبان 1396 ] [ ساعت 10 و 53 دقیقه و 05 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
حس و حساسیت!
زلزله ی دیشب رو ما هم احساس کردیم. اونقدر قوی بوده که ما هم حسش کردیم. داشتم فیلم می دیدم که احساس کردم سرم داره گیج میره... اصلا یه لحظه هم به ذهنم خطور نکرد که ممکنه زلزله باشه، گفتم حتما حالم بده و الان خوب میشم؛ بعد دیدم بابا بلند شد گفت زلزله است!!!!  همه امون حس کرده بودیم سرمون گیج میره و حالمون خوش نیست و به خیال خودمون به همدیگه نگفته بودیم که همو ناراحت نکنیم! غافل از این که حال زمین خوب نبوده!
 خدا همه ی درگذشتگان این زلزله رو بیامرزه و به خونواده هاشون صبر بده و ان شا الله که خسارات جانی دیگه بیش تر از اینی که هست نباشه. آمین.
یکی بود که اینجا رو می خوند. یه بار هم با هم آنلاین حرف زدیم. کرمانشاهی بود. ان شالله که حالش خوب باشه و سلامت. آمین. 
اگه هنوز منو می خونین یه خبر از خودتون بدین لطفا.

حس می کنم خیلی حس ها در من مرده...! تلخ بود وقتی متوجهش شدم. بی حس و بی احساس تر از قبل شدم!

نزدیک بود بهشون بگم بهش سلام برسونید! به کسی که دیگه نیست! چقدر نبودش رو حس کردم! بعد لال شدم ...

اینجا هستی؟! اونجا هستی؟!! چرا نیستی؟!! پس چیکار می کنی؟!! منچ بازی میکنی؟!!
دلم می خواست می تونستم بگم نه سودوکو بازی می کنم. تازه کلی هم کیف می کنم! اَه...

موضوعات: خودم نوشت ،
[ دوشنبه 22 آبان 1396 ] [ ساعت 10 و 39 دقیقه و 50 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
طبیعت زنده!

 

[ یکشنبه 21 آبان 1396 ] [ ساعت 10 و 59 دقیقه و 06 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
دیو و دلبر/ 2017

فیلم قشنگی بود. داستان قدیمی دیو و دلبر و روایت عشق واقعی و اهمیت زیبایی درون...
بغیر از بعضی قسمت های موزیکالش بخصوص اوایلش که اشیا برای بل می خوندن، بقیه اش خیلی دلپذیر بود. اما یه چیزیش کم بود؛ انگار گم شده بود. من که کاملا حسش کردم و اون این بود که خیلی زود دل به هم باختن؛ چند تا سکانس براش کم بود. به نظرم اون بخشش خوب پرداخت نشده بود. من بشخصه منتظر بودم اتفاقات جالب و جذاب تری بیفته تو اون بخش! من دلمو صابون زده بودم آخه! کی کفای صابونی دلمو پاک می کنه؟! 
یه نکته جذابی هم بود و اونم کتاب  و چقدررررر کتاب. من بیش تر از دلبر ذوق زده بودم :)
لذت بخش بود.ببینیدش.همین.

موضوعات: معرفی فیلم ،
برچسب ها: دیو و دلبر ، معرفی فیلم ، 2017 ،
[ دوشنبه 15 آبان 1396 ] [ ساعت 18 و 11 دقیقه و 52 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
نمی ذارن یه خواب خوش از چشمای آدم بره بالا!
میگم چرا این خواهر و برادر من، دست از سر من بر نمیدارن، نمیزارن بخوابم؟! :(
درست سه شبه که الکی منو از خواب بیدار می کنن و سر به سرم میزارن که مهناز دوباره هذیون گویی هات شروع شد؟!
کدوم هذیون گویی؟! من که تازه چشامو بسته بودم، وسط یه خواب شیرین بودم که با سر و صداهای شما بیدار شدم. الانم که دارم باهاتون حرف میزنم! 
وااای این دوباره شروع کرد. داره هذیون میگه بخوااااااااب بخواااااب. ناااازی... ناااازی...فردا بهش بگیم داشتی هذیون می گفتی باز باور نمی کنه! یادشم نمیاد!
ای بابا به خدا بیدارم. شماها خواب میزارین برا آدم :(((( 
اااالهی... نچ نچ نچ... حالش بده ها... بخوااااب، بخواب.
بعد فرداش باز برا منو خودشون و مامان تعریف می کنن و میخندن و سر به سرم میذارن.

برا یکی دو بار بامزه استا اما دیگه... دیشب کاملا کلافه ام کرده بودن. دوست داشتم هر دوشونو بگیرم بزنم یعنی!
وقتی عصبانی نمیشی همینه دیگه
اصلا برای همینه که مدام خواب پریشون می بینم! (بزار بندازم گردن اینا) همین امروز وسط یه خواب قاراشمیش بودم که بیدار شدم یهو!

من اینا رو چی بگم؟! اصلا چرا همه دوست دارن سر به سرم بزارن؟!!! خدایا سر به سرشون بزار لطفا ؛)
 گوش کنید. قشنگه: شوخی حمید هیراد.

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: خواب ، سر به سر گذاشتن ، شوخی ،
[ دوشنبه 15 آبان 1396 ] [ ساعت 18 و 00 دقیقه و 10 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
در دنیای تو ساعت چند است؟/ 1394
گلی بعد از بیست سال از فرانسه برمی گرده و با فرهادی مواجه میشه که نمیشناسدش ولی فرهاد اونو خوب میشناسه! خیلی خوب!
روایتی از یه دیوووونه ی عاشق یا یه عااااااشق دیوونه؟؟!!!!
 داستان یک عشق... یک عشق و نه هیچ چیز دیگر!
فیلم نسبتا خوبی بود. سکانس های بامزه ای هم داشت. من که کلی خندیدم و کیف کردم :))))
صفی یزدانیان راجع به اسم فیلمش گفته که سال ها پیش پاییز پدر سالار مارکز رو خونده و بعدها اون کتاب رو گم کرده اما چند سطر از تک گویی راوی خطاب به محبوبش در ذهنش مونده بوده و بعد دیده چقدر بخشیش برای عنوان این فیلم خوبه" ... کجاست عطر شیرین بیان نفست در این بوی گند غذای سرد؟ گل سرخت کجاست؟ عشقت کجاست؟ در دنیای تو ساعت چند است؟" 

- همیشه حواسم پرت بود........ اما نه از تو.... همیشه حواسم جمعِ تو بود گلی...
- دیشب خوابتو می دیدم...
جدّاً...؟!!!
آره... یادم نیست چی بود... یادمه که تو بودی ...
مرررسی... خوشحال شدم ...
+ آخیش... بالاخره یه فیلم دیدم :)
+ یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب! کز هر زبان که می شنوم نامکرر است.
+ چه زومی کردم رو خواب و رویا! خودم می دونم!
+ چقدر هوا سرده. باد مثل تیکه های یخ به صورت آدم می خوره!

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ شنبه 13 آبان 1396 ] [ ساعت 17 و 18 دقیقه و 38 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
برام یه رویای واقعی بباف! + یه پی نوشتِ دوست داشتنی
میگن وقتی کسی دلتنگت باشه و بهت فکر کنه، خیلی درصد :) احتمال داره که تو خوابش رو ببینی!!! عجبااا من که معتقدم برعکسش درست تره؟! یعنی من اگه دلتنگ کسی باشم و به فکرش، ممکنه خودم خوابش رو ببینم نه اون خواب منو؟!!! اینجوری درست تر به نظر نمی رسه؟!

داشتم راز می خوندم؛ همون قانون جذب! به نظرم درست نیست که تو هیچ کاری نکنی و بعد به اون چیزی که فکر می کنی برسی! یعنی بدون تلاش نمی شه. البته این کتاب نکته های مثبتی هم داره: تشویقت می کنه به مثبت اندیشی و اینکه سعی کنی خواسته هات رو از یاد نبری و بهشون فکر کنی، خودت رو باور و دوست داشته باشی! و بعضی نکات مثبت دیگه که به نظرم تاثیر زیادی هم میزاره. یا اینکه خوبی کنی خوبی می بینی خب آره ولی شاید همیشه اینجور نیست و اونی که بهش خوبی کردی اصلا حواسش نیست یا خوبی رو نمی فهمه اما بالاخره تو نتیجه کار خوبت رو می بینی شاید نه از جانب اون شخص. درباره بعضی اتفاقات کوچیک که مثلا به کسی فکر می کنیم و بعد یه پیام ازش دریافت می کنیم میشه مثلا اسمش رو گذاشت قانون جذب ولی اینکه به یه مقدار زیادی پول فکر کنی و هیچ کاری نکنی و همون مقدار بیفته تو بغلت! نه. یا اینکه به جنگ و بدی ها و ستم هایی که تو این دنیا اتفاق می افته میفته فکر نکنیم!!!! و یا به فقر و فقرا فکر نکنیم چون همونا رو جذب می کنیم؟! شاید یکی برنامه خوبی براشون داشته باشه و کاری بتونه براشون بکنه؟! هووم؟!
 اینکه هیچ کاری نکنی و به صرف فکر کردن به آرزوهات به اونا برسی اوووم...؟! فقط شاید گاهی شانس باهات یار باشه! 
خلاصه اینکه باید یه حد و حدودی برای این قانونِ نه چندان علمی قائل شدو نه اینکه همه اش رو پذیرفت.  باید عاقلانه سنجیدش! فقط نباید غرق رویا شد! نباید خیلی غرق شد!
خدا درباره  قانون جذب بهتر تری بهمون گفته: از تو حرکت از من برکت... شکر نعمت نعمتت افزون کند... و این که کار درست رو انجام بده، تلاشت رو بکن و بقیه اش رو بزار به عهده خدا... و دعاااااااا...از خود خدا انتظار داشته باشیم، سپاسگزاری کنیم و بهش ایمان داشته باشیم...باور، ایمان و امید...
باید اینا رو هم در نظر داشت.

به هیچ کدوم از سرویس های وبلاگ دهی اعتمادی نیست، بلاگفا، پرشین بلاگ و بلاگ اسکای، زمان نه چندان دوری کاربراشونو ناراحت کردن و گاها از دست دادن... حواستون باشه بک آپ بگیرید البته اگه نوشته هاتون براتون مهمه!

چرا بعضی ها موقع حرف زدن و سخنرانی فکر می کنن هر چی کلمات رو بکِشن تاثیرشون زیادتر هم میشه؟!!! همیشه که اینجور نیست! کلمات رو نکُشیم! لطفا!

گوش کنید: خواستنی امیرحسین آرمان

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: رویا ، خواب ، کلمات ، راز ، جذب ،
[ جمعه 12 آبان 1396 ] [ ساعت 19 و 47 دقیقه و 24 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
قانون نانوشته ی رویا
چقدررررر کابوس وارانه است که درست وسط یه رویای شیرینِ خوشمزه باشی و از خواب بپری!!
بعد هی محکم چشماتو ببندی و مصرانه سعی کنی ادامه اش رو ببینی اما ممکن نباشه!ااااااااااااااااه...

ناخوداگاهانه! است یعنی اونقدر رویاها شیرین تر از واقعیتند که مغز و روحمون نمی تونن باور کنن، بعد دستور میرسه که چشماتو باز کن که مطمئن شی واقعیه یا خیالی! وگرنه چه دلیلی داره همیشه رویاهای شیرین نصفه باقی می مونن شبیه یه داستان کوتاه!!
هوووم؟!! اینجوری نیست به نظرتون؟!!!

کابوس ها هم نصفه می مونن اما با این تفاوت که ترس  باعث میشه که کابوسها تموم بشن ...

+ خداییش عجب رویای شیرینی بود!
گاهی این رویاهای شیرینِ کوتاه و نصفه و نیمه خیلی خوبن!

موضوعات: خودم نوشت ،
[ چهارشنبه 10 آبان 1396 ] [ ساعت 14 و 51 دقیقه و 22 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
مهمانسرای دو دنیا/ اریک امانوئل اشمیت/ شهلا حائری
همین که اسم کتاب رو خوندم احساس کردم که فیلمی اقتباس گونه و ایرانی از این نمایشنامه رو دیدم با بازی حسین یاری، لاله اسکندری و یکتا ناصر! برا همین قبل از این که شروع به خوندنش کنم می دونستم داستان از چه قراره. اسم نمایشنامه تا حدودی ماجرای داستان رو لو میده ومن درحد چند جمله مبهم گونه ؛) بگم که : داستان درباره کسائیه که بین مرگ و زندگی قرار گرفتن و معلوم نیست که سرنوشتشون به کجا ختم میشه!
این کتاب هم مثل نمایشنامه های دیگه ی اشمیت جذاب، خوندنی و روون بود و پر از دیالوگ های خوب و تامل برانگیز! درسته از سه نمایشنامه ی دیگه ای که ازش خوندم جذابیت کمتری داشت اما مگه میشه کتابی از اشمیت خوند و لذت نبرد و دوستش نداشت؟!

- آدما طوری زندگی می کنن انگار که نامیرا و جاودانه ان: اونا عاشق نمی شن؛ سرمایه گزاری می کنن.
- مدت ها فکر می کردم آدمایی که اعتراف می کنن وجدان اخلاقی والایی دارن و حالا متوجه می شم که بعضی ها همون طور که استفراغ می کنن اعتراف می کنن؛ بالا میارن تا دوباره شروع کنن.
- از نظر من اون چه ارزش آدم رو می سازه، آدم بودنشه نه چیز دیگه.
- از خودتون بگین. زود باشین. از خودتون! زود باشین فقط یه دقیقه وقت دارم. کجا زندگی می کنین؟!
توی یه خونه ی بزرگ کنار دریا با پنجره هایی به وسعت افق.
ساحل هم داره؟
آره؛ طولانی، سفید و آبی. عاشق اینم که من رو کنار ساحل گردش ببرن.
و بعد؟ دیگه چه کار دوست دارین بکنین؟
دوست دارم تو رویا فرو برم. موسیقی گوش کنم و وقتی موسیقی گوش می کنم صدای سکوت اطرافم رو بشنوم.
و بعد؟
بعدشم دوست دارم کتاب بخونم تا تمام زندگی هایی رو که من نتونستم بشناسم تجربه کنم.
دیگه چی؟
بعد هم به نظرم میاد... که دلم می خواست عاشق باشم.
آخ من هم همین طور.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ یکشنبه 7 آبان 1396 ] [ ساعت 10 و 33 دقیقه و 34 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
من و انیمیشن!


"کوالا" خیلی بامزه بود. انقدر خندیدیم باهاش! حتما ببینیدش. نکته ای که در موردش باید بهتون هشدار ؛) بدم اینه که تو این کارتون، یه شخصیت حال بهم زنی وجود داشت که نگو. کلا موقع دیدنش خوراکی خوردن رو بی خیال بشید. فقط دو سه بار اتفاق چندشی میفته. ولی خوراکی نخورید از ما گفتن
"فصل موج سواری" هم خیلی خوب بود. دوستش داشتم. تازه منِ گیج اصلا یادم نبود که پنگوئن ها تخم گذارند. خلاصه خودم مایه ی خنده خودم شدم
"لک لک ها" هم که انیمیشن جدیدیه؛ بامزه بود با کوچولوهای بامزه و دخترک مو فرفریش :)
"نجات بابا برفی" و "زامبزیا" هم خوب بودند.
اوه راستی روز انیمیشن رو هم به خودم و همه ی شماها تبریک میگم. دیروز بود

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ یکشنبه 7 آبان 1396 ] [ ساعت 10 و 20 دقیقه و 53 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
گزارش هفتگی؟!!
گاهی وقتا آدم حوصله نداره چیزی بنویسه، گاهی دلش می خواد بنویسه اما نمی تونه یا نمیشه بنا به شرایطی و گاهی هم چیزی برای نوشتن نیست! خب تو این مدت همه اش در موردم صدق می کرد! اصلا نتمان هم تمامید و دیگه اجازه نداد چیزی بنویسم دلیل از این بالاتر؟!
هزار بار قبل از این گفتم اما دلم می خواد باز تکرارش کنم که دلم برا تک تکتون تنگ شده بود.
خواننده های خاموش عزیزم، چرا اینقدر کنجکاوید؟! واقعا دلم می خواد بدونم :)
یه هفته است سرما خوردم و دوباره چند گرم اضافه شده رو به باد فنا دادم! اصلا الان وقت سرما خوردنه! هنوزم خوبِ خوب نشدم! نمیشه شادی بخورم؟!
اتفاق خوبیه که از شدت وابستگیم به اینجا کم شده! فکر می کنم الان به تعادل رسیدم! شایدم فقط فکر میکنم!

تو نوار زرد، عشق کاوه و باباش جذاب تر از بخش های دیگه ی فیلمه و برخلاف اکثر مواقع بازی سیروس گرجستانی عجیب دلنشینه :)
مادربزرگم که بهش می گیم ننه، به سوسانو می گه سوسن :))
من هلاک این موسیقی متن بیکلام و غمگین هشت و نیم دقیقه ام. چرا پیداش نمی کنم؟!
دلم برا خندوانه تنگ شده!

چند بار با دوستان رفتیم بیرون و خوش گذروندیم و گفتیم و خندیدیم و بستنی خوردیم در حالیکه دندونامون از شدت سرمای هوا آهنگ می نواختند ؛)) ولی چسبید! به قول دوستم اصلا بستنی تو سرما می چسبه!
چقدر حس خوبی بهت میده با کسی از رویاهات حرف بزنی و متقابلا رویا بشنوی :)))

در لحظه باید حواسمون باشه که چی آرزو می کنیم!

بهش میگم چه خبره هر روز از خودت سلفی می گیری؟ حوصله ات سر نمیره؟! 
برگشته زل زده تو چشمام و با لحن و لهجه ی خاصی بهم میگه:
دختری که از خودش سلفی نگیره دختر نیست که شلغمه.
اکیدا بهش توصیه کردم دیگه به من نگه شلغم:|

تنبل شدم! روزی به زور چند صفحه می خونم! نمی دونم چرا؟!تنبل کی بود من هان؟!! نه درستش اینه که تنبل های پیش از من سوء تفاهم بودند!!!
بعد اینکه توضیح این نکته ضروریه که دوستان فکر میکنند من کل روز کتاب دستمه. نه عزیزان من اینطور نیست! یکی دو ساعت مطالعه می کنم. اصلا هم تندخوان نیستم، اصولش رو هم نمی دونم. با این حافظه ای که من دارم تند بخونم به یه ماه نرسیده همه اش می پره. اونقدر کندم که ممکنه تو یه ساعت حتی 30، 40 صفحه هم نخونم! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل! بعدشم ترک عادت موجب مرض است :)

می خوام روی ماه خدا رو ببوسم... 

+(می گه فعلا دست نگه دار!)

همین دیگه! 

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: گزارش ،
[ پنجشنبه 4 آبان 1396 ] [ ساعت 19 و 18 دقیقه و 24 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
انیمیشن های این چند روز اخیر!

داستان اسباب بازی1و 2 و 3 رو دیدم و انصافا خیلی قشنگ و بامزه بود. قسمت دومش پشت صحنه هم داشت تازه!! :))))
ظاهر و باطن ایده ی جذابی داشت.
 مورتادلو و فلیمن رو هم دیدم جالب بود. این شخصیت مورتادلو از اونایی بود که آدمو به شدت حرص می داد.  
جوجه کوچولو وسیاره 51 هم تقریبا خوب بودند.
کورالین اما چندان به دلم ننشست. می خواستم فقط زودتر تموم شه. یک اثر اقتباسی بود.کتابشو نخوندم ولی احتمالا کتابش بهتر باشه!

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ جمعه 28 مهر 1396 ] [ ساعت 11 و 41 دقیقه و 36 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
باغ مخفی/ فرانسس هاجسن/ نوشین ری شهری

آفتاب می درخشد... آفتاب می درخشد؛ این یک معجزه است. گل ها می شکفند... ریشه ها می رویند؛ این یک معجزه است. زیستن معجزه است... قوی بودن معجزه است... معجزه درون من است... معجزه خود منم... من معجزه هستم،همه ی ما معجزه ایم....
+ از جمله کتابهایی که مدت ها پیش خوندمش. یه کتاب واقعا خوب تو بخش ادبیات کودک و نوجوان.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ دوشنبه 24 مهر 1396 ] [ ساعت 19 و 41 دقیقه و 16 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
جنگ جهانی زد/ 2013

گری مامور سابق تجسس سازمان ملل است که به خاطر خانواده اش از این کار کناره گیری کرده است. در صبح یکی از روزها مردم به یکدیگر حمله می کنند و معلوم می شود که این حمله کنندگان به ویروسی عجیب مبتلا شده اند و اینجاست که از طرف روسای قبلی از گری کمک خواسته می شود و...

فیلم شروع خیلی طوفانی و هیجان انگیزی داره و همینطور سکانس های هیجان انگیزی. با نادیده گرفتن برخی اشارات سیاسی و نقدهایی که خیلی هاشون هم درست و بجاست، فیلم خوبیه و می تونید یک ساعت و اندی فقط به زامبی ها فکر کنید ؛))

+بی ربط نوشت
کیم من؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان...
"رهی"

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ پنجشنبه 20 مهر 1396 ] [ ساعت 18 و 51 دقیقه و 55 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
یکی از دوستام!
بهم میگه دوست دارم تو اوج خوشبختی از این دنیا برم!
می گم آخه چرا؟! من که حاضر نیستم هرگز تو اوج خداحافظی کنم!
میگه چند سالی خوشبخت باشم؛ مزه ی خوشبختی رو حس کنم و بعد...
داشتم تمام سعیم رو می کردم که بهش بقبولونم اینطوری خوب نیست... 
که گفت هر کس یه اعتقادی داره... راست می گفت درباره ی اعتقاد هر آدمی... فقط من حواسم نبود...!
شایدم نباید بگم هرگز... هرگز نگو هرگز... ولی می تونم بگم دوست ندارم! هر چی دلبستگی کمتر بریدن راحت تر! نه؟!
راضیه، راضیه به مرگ تو اوچ خوشبختی!

+ ای زمین، ای گور، ای مادر
کی در آغوش تو خواهم خفت؟!
نوبتم را به کسی مسپار
نوبتم را به کسی مسپار...
"نادر نادرپور"

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: راضی ، مرگ ، اوج خوشبختی ،
[ پنجشنبه 20 مهر 1396 ] [ ساعت 18 و 44 دقیقه و 10 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
نور شعله ور/ تریسی شوالیه/ شیوا مقانلو
خانواده ای روستایی پس از مرگ پسرشان به پیشنهاد مدیر یک سیرک به لندن می آیند تا زندگیشان رنگ دیگری بگیرد. جم پسر خانواده با دختری به نام مگی و مردی به نام ویلیام بلیک آشنا می شود که یک شاعر و نقاش آزادی خواه است... 
 این کتاب رو هم تقریبا با فاصله اندکی از "دختری با گوشواره مروارید " خوندم اما این کتاب به گرد پای " دختری با ..." هم نمی رسه. سبک خاصی که تریسی شوالیه داره تو این کتاب هم مشهوده. توصیفات متفاوت و روایت زندگی یک انسان معروف در لابلای یک داستان! 
با این حال از اون کتابایی نیست که حس خاصی بهش داشته باشید. یک کتاب متوسط و معمولی! طرح جلدش هم خیلی نچسبه! 
تو لندن هیچ جا نبود که بشه از دست آدما در بری.
اما همه جا آدم هست بالاخره، نیست؟ کجا بدون آدمه؟
جم نخودی خندید: همه ی جاهای دیگه. مزرعه ها و جنگل ها و آسمون. می تونم تمام روز همچین جاهایی باشم؛ شاد و خرم.
اما اگه آدم هایی اطرافت نباشن، اون چیزها هم هیچ معنایی نداره.
به گمونم همین طوره...
+ خیلی وقته کتابی معرفی نکرده بودم هرچند که این مال مدتها پیشه ولی گفتم یه کم حال و هوای وب گرفته ام رو عوض کنم !
حماسه حسینی خوندنش طول می کشه! فکر می کنم دوباره باید یه سر به کتابخونه بزنم!

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ سه شنبه 18 مهر 1396 ] [ ساعت 10 و 42 دقیقه و 00 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
گاهی وقت ها خود را به بی خیالی زدن هم خوب است :|
حواسمم پرت کرد! 
اما مهم تر و بیش تر از اون یادم آورد که من آرزومو یادم رفته بود... آرزومو یادم رفته بود... آرزومو یادم رفته بود... یادم رفته بود...هه...هعیییییییییییی!

به کسی که آرزوشو یادش رفته بود چی میگن؟ یه آدم نادونِ گیجِ بی فکر؟!!! نه؛ نه ناقصه! چی میگن؟! هیچ صفتی به ذهنم نمی رسه که توصیفم کنه!


# حواسم پرت بوده که کامنت دهی پست قبلی رو گذاشته بودم که فعال بمونه و میشه شما این بی فکری منو ببخشید دوستای ماهم؟!! جوابتونو خصوصی تو وب خودتون میدم. شرمنده ام

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: خدا ،
[ دوشنبه 17 مهر 1396 ] [ ساعت 12 و 31 دقیقه و 39 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
باشه؟!
حواسمو پرت می کنی؟!

یه جای دور...! 

خیــــــــــلی دوووووووووووووووووور...!

یا به یه رویای نزدیک؟!

 هوووووم؟!

فقط حواسمو پرت کن...

محکم پرتش کن...

درست نشونه بگیر 
 
فقط به هدف بخوره...

حواس پرت نشم.

آماده ام....
و 
منتظر...

حواسمو پرت کن.

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: حواس ، حواسمو پرت کن ، خدا ،
[ شنبه 15 مهر 1396 ] [ ساعت 19 و 04 دقیقه و 33 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
خدا داند و من!
کیلو، لیتر، قطره یا ...؟! واحد اندازه گیریش رو میگم!

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست...*

* قیصر امین پور

موضوعات: خودم نوشت ،
[ شنبه 15 مهر 1396 ] [ ساعت 18 و 42 دقیقه و 51 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
:(
هیچ وقت خودتو دست کم نگیر!
البته که هر چیزی حدی داره.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ شنبه 15 مهر 1396 ] [ ساعت 18 و 40 دقیقه و 44 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
صفحات وب


پشتیبانی