سحری
این دوست جان من خیلی بامزه است و ما تقریبا هر بار همدیگر را می بینیم این سوال را از هم می پرسیم که ما واقعا چگونه دوست شدیم؟!! منِ آرومِ کم حرف با سحرِ شیطونِ خوش سخن...؛) 
یادم هست که ترم اول دانشگاه انصراف داد و رفت تا کار دیگری بکند و ما هنوز دوست نبودیم و تنها شماره هم را داشتیم و پیامک دادن ها کار خودش را کرد و وقتی راهی که می خواست برود به بن بست خورد و کاری که می خواست بکند نشد که نشد دوباره برگشت و می دانید که من چقدرر حس کردم خدا حواسش به من هست؟!! خب معلوم است که نمی دانید
من خجالتی بودم اما او کنار من، در نیم قدمی من، در صندلیش مچاله شده بود، بنابراین با لبخندی ملیحانه ؛) پیشنهاد کردم که نزدیک تر شود و نزدیک شد و نزدیک شد و نزدیک... (تازه از بس هول شده بوده فکر می کرده بهش می گم یه کم صندلیتو بکش اون طرف تر)
گاهی که حرف کم می آوریم شروع می کند به زمزمه کردن برای خودش و ما را مستفیض می کند. مهم نیست که چه بگوید مهم این است که حرف بزند حالا یا ترانه ای زمزمه می کند یا شعری می خواند یا سوالی می پرسد که جوابی ندارد یا خودش سوال می پرسد و خودش هم جواب می دهد یا به جان من غر می زند که تو چرا حرف نمی زنی و من هم طبق معمول همیشه مثل مجسمه ای سر به زیر می گویم که گفتنی ها را گفتم، دیگر چه بگویم تو حرف بزن من گوش می کنم...
شده حتی اکثر اوقاتمان به سکوت می گذرد با این حال خداحافظی نکرده، دلمان برای هم تنگ می شود. 
گاهی آنقدر با هم بحث می کنیم که ممکن است کار به دعوا و دلخوری هم بکشد و این به این خاطر است که سلیقه هایمان با هم متفاوت است یا شاید هم نه زیادی هر دو مغروریم و اصلا دوست داریم حقیقتی را که طرف مقابلمان می گوید خودمان کشف کنیم. مثلا من چندبار به این دوست کتابخوان تر از خودم پیشنهاد دادم که جین ایر را بخواند و هی مرا مسخره کرد و هی  نخواند و نخواند و تازه بعد از گذشت دو سال از پیشنهاد من گفت: هی مهناز جین ایر رو بخون فوق العاده است و من همین طوری ماندم :|||||| تازه خلاصه اش را هم خوانده بود و اعصاب مرا بیشتر به هم ریخت...
از تفاوت های دیگرمان این است که مثلا عصبی می شود من لپ نداشته اش را ببوسم و از این لوس بازی ها بدش می آید تازه ممکن است چندشش هم بشود. حتی نمی گذارد درست و حسابی بغلش کنم. خلاصه این که به زور دست می دهد. البته می دانم این ها را بخواند ممکن است کلی بخندد و بگوید که پوست از کله ام می کند ولی چه کار می توانم بکنم می خواست این گونه نباشد. اصلا به من چه...به من چه که عاشق جمالزاده است :| یا بازی فلان بازیگر را دوست دارد که نقشهایش را غالبا مصنوعی بازی می کند، یا صدای فلان خواننده را دوست دارد. یا مثلا رستم دستان را دوست می دارد و دلیل های من قانعش نمی کند...
ولی تصور ادای گردآفرید درآوردنش همیشه خنده را روی لبهایم می آورد...
آه یادم افتاد که یک وجه اشتراک داریم و آن هم لاغر بودنمان هست و هر دو هم کلافه و او بیشتر از من حرص می خورد و هر دو چقدر خوشحال می شویم که کسی به ما بگوید : اِ چقدر چاق شدی :))
این همان سحری است که با همان بیت سیاوش کسرایی ذوق می کند و می گذارد به پای این که روی سخن آرش با اوست؛ زهی خیال باطل:  
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود...
از بحث خارج نشویم. 
خلاصه اینکه دوستش دارم و می دانم که او مرا دوست تر دارد ؛))) با اینکه کلی همدیگر را حرص می دهیم؛ یعنی تصور کنید هر چه را من دوست دارم او دوست ندارد و برعکس.می بینید که سلیقه هم ندارد. خلاصه تر این که سعی می کنیم مسالمت آمیزانه! با هم کنار بیاییم.
دلم برای آن روزهایی که در کلاس بودیم و در حالی که استاد درسش را می داد ما بی خیال حواسمان جای دیگری بود و با هم مکالمه کتبی داشتیم تنگ شده، حتی برای اینکه کتابم را با خودکار خط خطی کند و من حرصم بگیرد و او بگوید که تازه دلتم بخواد با این همه احساس برات چیز میز نوشتم و...

آه راستی یادم رفت بگویم نمی دانم که این دخترک به مادرش درباره من چه گفته اما ندیده مرا دوست می دارد و هر وقت سحر بخواهد مرا ببیند از آن نان ها و فطیرهای خوشمزه محلی برایم می گذارد تا بیاورد و سحر هی حرص می خورد و حسودیش می شود. حیف که الان به اینترنت دسترسی ندارد تا مرا بخواند شاید حوصله اش هم نکشد، فقط می خواستم بگویم خیلی وقت است که دلم هوای همان نان های دست پخت مادرت را کرده دختر... و ایضا هوای خودت را ؛)
مدت زیادی است که حرص نخورده ام... وقفه بین دیدارهایمان دارد به 6 ماه 6ماه می رسد... حواست هست؟!!!

می دانید... دوستیمان به سلامتی و مبارکی هفت ساله شد...
البته دو دوست 7 ساله دیگر هم دارم که شاید روزی درباره شان نوشتم...

+ببخشید خیلی طولانی شد. تازه جلوی خودم رو گرفتم. معلومه چقدر کم حرفم نه؟!! دارم شک می کنم به کم حرف بودنم
++  یک چیزی خیلی بیشتر از یک چیز، بگویم. کمک هایش و دوستی هایش هیچ وقت یادم نمی رود. می دانید او با اندکی اغماض تنها کسی است که می داند من عاشق گل یاسم.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ یکشنبه 1 اسفند 1395 ] [ ساعت 12 و 15 دقیقه و 05 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
دوستم:)
...
- تو چطوری؟ چیکار می کنی؟!
- خودمو به خواب زده بودم.
- :| حالا چرا خودتو به خواب زده بودی؟!
- من که خوابم نمی بره گفتم خودمو سرگرم کنم.
- :|||||||||||||||
خود را به خواب زدن سرگرمی جدیدی است عایا؟!!
- باید یه جوری از خواهری کار بکشم یا نه؟!!!!

به قول فامیل دور: من دیگه حرفی ندارم ...

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: دوست جان ،
[ شنبه 30 بهمن 1395 ] [ ساعت 17 و 00 دقیقه و 55 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
فیلم؟!
آب نبات چوبی/ 1394
بازی سحر قریشی که کاملا فیلم رو نابود کرده. با یه پایان بندی بد هم قشنگ تر نابودش کردن.
دوران عاشقی/ 1393
انتظار دیگه ای ازش داشتم ولی خب فیلم بدی هم نبود.
بی خود و بی جهت/ 1391
اینم فیلم بدی نبود.
آفریقا/ 1389
یکی از افتضاح ترین فیلم هایی که دیدم. همه چی تیره. بازی آزاده صمدی خیلی بد. عشقی که مثلا به خیالشون شکل گرفته اصلا شکل نگرفته. شهاب حسینیم که دو تا دیالوگ درست و حسابی نداره یعنی کاملا مجسمه است. با یه پایان بندی نه چندان خوب.
عروسک/ 1388
متوسط. فقط چون طنز بود دیدمش.
کتاب قانون/  1387
با اینکه مال خیلی وقته پیشه ولی بازم خوب بود.

+ الان دلم یه فیلم اقتباسی می خواد. یه فیلم قرن نوزدهمی.

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ شنبه 30 بهمن 1395 ] [ ساعت 12 و 18 دقیقه و 59 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
روزتون مباااااااااااارک
     
در ایران باستان علاوه بر این که ماه ها اسم داشتندT هر روزی هم اسم بخصوصی داشت. در هر ماه یک بار نام روز و ماه یکی می شده و متناسب با نام آن روز و ماه، جشنی ترتیب می دادند. روز پنجم هر ماه، سپندارمذ یا اسفندارمذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندارمذ نام داشت جشنی با همین عنوان (سپندارمذگان) می گرفتند به عنوان جشن زمین و گرامی داشت عشق (= روز عشق ایرانی) که در تقویم الان ما ایرانی ها مصادفه با 29 بهمن؛ یعنی با فاصله ای اندک از ولنتاین
سپندارمذ لقب زمینه یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشقه چون با فروتنی و گذشت به همه عشق می ورزه و همه رو مثل مادری در دامان پرمهر خود امان می ده. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند و مردان به زنان و دختران هدیه داده و از آنها اطاعت می کردند :))))

موضوعات: خودم نوشت ،
[ پنجشنبه 28 بهمن 1395 ] [ ساعت 18 و 08 دقیقه و 04 ثانیه ] [ مهناز ] [ عشق () ]
سرگذشت آقای زومر/ پاتریک زوسکیند
قسمتی از نوشته پشت جلد کتاب: ... داستانی است فراموش نشدنی و به نحو فریبنده ای ساده، درباره کودکی و معصومیت از دست رفته و خاطرات مردی اکنون میانسال که با یادآوری گذشته های دور- در دهکده ی آرامی کنار دریاچه ای کوچک و جنگلی انبوه، در سال های پس از جنگ جهانی دوم- از نگاه او روایت می شود. قصه ای ساده و عمیق، روایتی تکان دهنده و ماندگار که پیر و جوان از خواندنش لذت می برند.

یه کتاب107 صفحه ای با ترجمه ی خیلی خیلی روان و دلنشین درباره آقای زومر مردی که فقط راه می رود و از این پیاده روی ها هیچ لذتی نمی برد. انگار که دارد از چیزی فرار می کند... 
 هرچند که پایان خوبی نداشت ولی کتاب دل نشینی بود. قسمت هایی از کتاب طنز خیلی جالبی داره. محاله که خنده رو لبتون نیاد.نقاشی ها فوق العاده دوست داشتنی بودند و من کودکانه دلم برای کتابهای نقاشی دار تنگ شده بود حتی و چقدر گاهی احساس می کردم که شبیه این پسرک بامزه کتابم: مثل موقعی که از پرواز می گفت - و منو یاد خاطره ای از دوران کودکیم انداخت که کودکانه داشتیم همین کار رو تمرین می کردیم :)))) اصلا اون گوشه های ذهنم داشت کم کم فراموش می شد- یا درباره خیالاتی بودنش یا برگزاری تشییع جنازه ذهنی... یا لذت بردنش از دوچرخه سواری... یا حتی بالا رفتن از درخت و خجالتی بودنش. خلاصه این که خوشحالم که خوندمش.
+ نقاشی های آب رنگ زیبا و دلنشین کتاب، از ژان ژاک سامپه است.
ببخشید قسمت انتخابیم از این کتاب کمی طولانیه ولی دوستش دارم:

-کلاسترو فوبیا... کلاسترو فوبیا... آقای زومر کلاسترو فوبیا دارد... معنیش این است که نمی تواند توی اتاقش بند شود و چون نمی تواند توی اتاقش بند شود، مجبور است برود بیرون ول بگردد.  کلاسترو فوبیا دارد و به همین خاطر همه اش مجبور است برود بیرون ول بگردد... ولی اگر کلاستروفوبیا یعنی " نتوانیم توی اتاقمان بند شویم" و "اگر نتوانیم توی اتاقمان بند شویم"، پس "مجبوریم برویم بیرون ول بگردیم"،در این صورت وقتی می گوییم کلاسترو فوبیا داریم، یعنی "مجبوریم برویم بیرون ول بگردیم" ... بنابراین به جای استفاده از کلمه ی قلمبه سلمبه ای مثل"کلاسترو فوبیا" می توانیم خیلی ساده بگوییم "مجبوریم برویم بیرون ول بگردیم". ولی آن وقت نتیجه اش این می شود که وقتی مادرم می گوید " این آقای زومرِ ما مجبور است همه اش برود بیرون ول بگردد چون کلاسترو فوبیا دارد" ، خیلی ساده می تواند بگوید " این آقای زومر ما مجبور است همه اش برود بیرون ول بگردد چون مجبور است برود بیرون ول بگردد" ...

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ چهارشنبه 27 بهمن 1395 ] [ ساعت 01 و 02 دقیقه و 00 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
دل کندن اگر که کار آسانی بود/ فرهاد به جای بیستون، دل می کند!
بالاخره  بعد از حدود دو سال موفق شدیم دایی جانمون رو ببینیم؛ همون دایی ای که قبلنا ماهی چند بار می دیدیمشون و تازه به خاطر همون اتفاق تلخ این دیدار نصیبمون شد. باز معرفت به خرج داده گفته حالا که تا این جا اومده قبل رفتن اقلا بیاد یکی دو دقیقه ما رو هم ببینه. برای چی این قدر دیر به دیر می بینیمش؟!!! خب واضحه برای این که الان دیگه اجازشون دست خودشون نیست. دست زندایی عزیزمونه(؟)!!!!!!!!! نمی دونید این دایی دوست داشتنی من چقدر محبوب بود. همه به سرش قسم می خوردن ...

خانوما و آقایون عزیز این قدردل کندن رو برا هم دیگه آسون نکنین خب؟ تعجبی نداره اینطور دل کندن ها تبدیل به عادت شه؛ هووم؟!! 
می خواهید طرف مقابل فقط مال خودتون باشن خب این هیچ اشکالی نداره. خودخواه باشید ولی دیگه زیادی خودخواه نباشید که...
چطور از طرف مقابلت انتظار داری خونوادش رو کمتر ببینه بعد اون نباید همچین انتظاری ازت داشته باشه هان؟؟؟؟!
تو دوست نداری خونوادش رو ببینی خب لااقل بزار خودش تنهایی بره ببیندشون.
این همه خودخواهی رو از کجا میارین واقعا؟
برا خودتون و همدیگه احترام قائل باشین دیگه.
گاهی منطقی باشین 
 منصف باشین خب؟!
 مردان عزیز شما هم زیادی زن ذلیل نباشین لطفا. تو رو به خدا یه کم محکم باشین...
(اضافه می کنم که گاهی برعکس این ماجرا هم صادقه ...)


« آن چه برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند و آن چه برای خود نمی پسندی برای دیگران نپسند؛ با دیگران چنان رفتار کن که دوست داری با تو رفتار شود» امام علی (ع)

+ راستش نمی دونم بیتِ عنوان پست از کیه. همین طوری به ذهنم اومد و نوشتمش! بیت قشنگیه...
++ دو برد آخر استقلال مقابل السد و پیروزی خیلی چسبید. یادش بخیر یه زمانی تموم بازیهاشو دنبال میکردم...هعععی...
+++ ولنتاین رو به همه عشاق تبریک می گم...
++++ دخترک عزیز دلم برات خیلی تنگ شده بود. مرسی که خبری از خودت بهم دادی. برای خوبی حالت و خوشی دلت دعا می کنم. گفتم شاید واقعا حوصله خوندن ایمیلو نداری اینجا برات نوشتم. تو هم برام دعا کن.
+++++ تو اخبار استانی دیدم یه روستایی رو تازه برق کشی کردن. حالم خیلی بد شد. ماچند روز پیش برقامون برا چند ساعت قطع بود کلافه شده بودیم اون وقت خیلی ها تازه الان برق دار شدن. حالم بد شد وقتی دیدم تازه الان با اون ذوق و شوق چراغاشون رو روشن می کنند و بچه ها دارن تلویزیون تماشا می کنند. 
++++++ خدایا یه دو دقیقه میای پایین بغلم کنی با هم گریه کنیم؟!

خیلی طولانی شد. حوصله نداشتم ولی باید می نوشتم.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ یکشنبه 24 بهمن 1395 ] [ ساعت 17 و 51 دقیقه و 10 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
پدر آن دیگری/ 1393 ؛ قندون جهیزیه/ 1393

 هر دو فیلم، فیلم های خوبیند با بازیهای خیلی خیلی خوب. از دستشون ندید.

+ گاهی دوستی های وبلاگی اونقدر برات ارزشمندند که شاید بهتر باشه  در همین حد بمونند برای این که نمی خوای همچین دوستی هایی رو به راحتی از دست بدی. شاید تموم کردن همچین دوستی هایی یه وقتایی خوب و به صلاح باشه اما در هر صورت دردناکه. نمی دونم... من از دست خودم بشدت ناراحتم فقط  و نمی خوام باعث ناراحتی کسی بشم. همین!

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ یکشنبه 24 بهمن 1395 ] [ ساعت 12 و 00 دقیقه و 44 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
....
آره شاید اون جوری که شما گفتین بهتر باشه...
و این که درک می کنم منظور بدی از اون حرف نداشتین
و آرزو میکنم که اونقدر روزهای آینده براتون خوب پیش بره و اتفاقات خوب براتون بیفته  که به اتفاقات تلخ گذشته فکر نکنین 
اصلا فرصتی برای فکر کردن بهشون پیش نیاد...
آمین.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ جمعه 22 بهمن 1395 ] [ ساعت 16 و 40 دقیقه و 04 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
چکیده تاریخ ایران/ حسن نراقی

کتاب به زبان ساده و روون نوشته شده. حدود 170ص است و خیلی خلاصه از زمان کوچ آریایی ها تا پایان سلسله پهلوی رو توضیح داده. از این کتاب استقبال خیلی خیلی خوبی شده و کتابی که من خوندم چاپ دوازدهمش بود. برای آشنایی اولیه با تاریخ ایران کتاب خوبیه و اگه برای کسی قسمت خاصی جالب توجه بود می تونه برای اطلاعات بیشتر به منابع دیگه ای مراجعه کنه.  اگر چه بعضی ها می گن شاید بدبینانه باشه ولی شاید هم ما زیادی خوش بین هستیم درباره گذشته کشورمون. حقیقت همیشه تلخ بوده. مثلا من همیشه انوشیروان رو با صفت عادل می شناختم یا درباره شاه عباس یا سلسله صفوی جور دیگه ای فکر می کردم اما...      رک و راست درباره پسر و پدر و فرزند کشی ها و قتل و غارت ها و انواع شکنجه ها و اخلاق حاکما و پادشاها حرف زده دیگه... همین!

توصیه ام بهتون اینه که بخونید. من خودم در خصوص مطالعه درباره تاریخ خیلی تنبلم و برام کتاب خوبی بود.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ دوشنبه 18 بهمن 1395 ] [ ساعت 12 و 20 دقیقه و 28 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
یه اتفاق بانمک میون اون همه تلخی
رفتم بوفه بیمارستان:
- یه آب معدنی لطفا
-بزرگ یا کوچیک.
- بزرگ مرسی...
- طعم دار یا بی طعم؟
  !!!!!
هوووم........ فرقی نمی کنه.
- حتما چون واسه مریض می برین برا همین فرقی نمی کنه :)))
- :|:|
هیچی دیگه برداشته به جای آب معدنی بهم آب میوه داده.
بعد که براش توضیح دادم. می گه خب اینو از اول بگو. میگم همون اول گفتم شما انگار حواستون پرت بوده. می گه پس چرا وقتی می گم چه طعمی باشه می گی فرقی نمی کنه.
می گم والا به خدا من فکر کردم حتما جدیده دیگه. آب معدنی طعم دار:|
هیچی دیگه هر دومون زمین رو گاز زدیم از شدت خنده :)
اومدم خونه تعریف کردم می گن پت و مت بودین دیگه...

+ ولی یه سرچی کردم تو اینترنت دیدم نه همچین آب های طعم داری وجود داره انگار :)))

موضوعات: خودم نوشت ،
[ جمعه 15 بهمن 1395 ] [ ساعت 16 و 58 دقیقه و 38 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
اگنس/ پتر اشتام، محمود حسینی زاد

از جمله ی کتاب هائیه که توضیح پشت جلدش خیلی دوست داشتنیه:
نویسنده ای سوئیسی در کتابخانه ملی شیکاگو با اگنس آشنا می شود: دانشجوی فیزیک و زنی بسیار حساس.
اگنس از نویسنده می خواهد تا رمانی درباره او بنویسد. زن مانند مدلی می نشیند و مرد می نویسد؛ ابتدا از سر تفریح و بعد انگار که سرنوشت بخواهد، تخیل مرد آغاز می شود تا واقعیت را دگرگون کند...

داستان شروع تکون دهنده ای داره. خیلی خیلی روونه و ترجمه اش هم خوبه و چون کم حجمه در عرض یک روز می تونید بخونیدش. شروع که کنید فکر نکنم تا موقعی که تموم بشه بزاریدش زمین.من پایان اول رو دوست تر داشتم ولی شاید اونطوری این کتاب این قدر شاخص نمی شد.


-رابطه ما در فکرم خیلی بیش تر از واقعیت پیشرفته بود. شروع کرده بودم در مورد او فکر و خیال هایی بکنم در صورتی که هنوز حتی با هم قرار ملاقاتی هم نگذاشته بودیم.
- هر کدوم ما به نوعی پس از مرگمون به زندگی ادامه می دیم. در یاد سایر آدم ها، در یاد بچه هایمان و در چیزی که خلق کردیم.
- هر وقت یه کتاب رو تا آخر می خونم، غمگین می شم.داستان که تموم می شه زندگی آدم هم به آخر می رسه ولی گاهی هم خوشحال می شم وقتی که پایان داستان مثل رها شدن از یک خواب ناراحت کننده است، احساس سبکباری و آزادی می کنم، انگار تازه به دنیا اومده باشم. گاهی از خودم می پرسم یعنی نویسنده ها می دونن که چیکار می کنن؛ با ما چیکار می کنن؟

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ چهارشنبه 13 بهمن 1395 ] [ ساعت 11 و 09 دقیقه و 57 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
انیمیشن و فیلم هایی که اخیرا دیدم



انیمیشن های پاندای کنگ فو کار3، رابینسون کروزوئه، آلوین سنجاب و شگفت انگیزان2 رو ببینید. خیلی خیلی قشنگند. نرم از شمال حوصله سر بر بود و هل و بک که نام فارسیش بازگشت از جهنمه کارتون مناسبی برا بچه ها نیست. از هر لحاظ. بخصوص با تصویری که از شیطان ارائه میده.

ناردون رو هم ببینید. خیلی خنده دار و بامزه بود. من سالوادور نیستم درسته که فیلم سطحی ایه! اما حداقل با رضا عطاران می شه مدتی خندید؛ بانمک بود :))کوچه بی نام درباره یه خانواده از طبقه متوسط جامعه است. فیلم متوسطیه و حداقل ارزش یک بار نگاه کردن رو داره.دوربین واقعا هیچ چیزی نداره. می خواستن مثلا یه فیلم فانتزی تخیلی بسازن اما...!آدم باش جزو  بدترین فیلم های تاریخ سینمای ایرانه واقعا. حتی ارزش نداره یک ثانیه از این فیلمو ببینید. بارکد با فلش بک های خیلی زیاد، حوصله اتون رو سر می بره، تنها حسن این فیلم بازی خوب محسن کیاییه.

اما در مورد فیلم های کره ای، توصیه من به شما اینه که اگه خواستید فیلم  کره ای ببینید اصلا فیلم سینمایی نبینید برید سراغ سریال هاشون. فیلم سینمایی هاشون ناراحت کننده است و کلا خوب نیست.خیاط سلطنتی و فراموش نشدنی پایان بدی دارند. عشق. دروغ هم پایان بدی داره اما ترانه هاش شنیدنی بود . ولی شکارچی بخشنده فیلم بدی نیست؛ مال اکشن دوستاس ؛)
مجموعه گرگ و میش هم که موضوعش راجع به خون آشام ها و گرگینه ها بود برای منی که تا حالا فیلمی تو این سبک ندیده بودم، متفاوت و جالب بود اما کمی با این عشق مثلثی گاها مسخره خرابش  کردن.

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ یکشنبه 10 بهمن 1395 ] [ ساعت 11 و 30 دقیقه و 38 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
اتفاق
چند روز پیش اتفاق خیلی بدی افتاد؛، خاله ام و شوهر خاله ام تو جاده تصادف کردند و متاسفانه شوهر خاله ام فوت شدند. خاله ام تو بیمارستان بود و نمی دونست که چه اتفاقی افتاده ولی حدس می زد اما قرار شد که بهش نگیم چون وضعیتش مناسب نبود و تازه بعد از ترخیص از بیمارستان فهمید که چی شده.
دردناک بود شنیدن حرفا، آرزو ها و بی تابیهاش برای شوهرش. راضی بود که خودش بمیره ولی همسرش نه.
ممنون می شم برای شادی روحشون صلواتی بفرستین.

خلاصه این که آدم از یه لحظه بعدش خبر نداره.باید حواسمون باشه که معلوم نیست مرگ  کی سراغمون میاد شاید یه لحظه بعد باشه یا شایدم فردا؛ حداقلش اینه که سعیمون رو برای خوب زندگی کردن بکنیم و همدیگه رو دوست داشته باشیم و خدا رو شکر کنیم بابت داشته هامون.
چیز دیگه ای که می خوام بگم راجع به وضعیت افتضاح بعضی از بیمارستان ها و اخلاق افتضاح تر بعضی از پرستارهاست. من واقعا نمی تونم  علت این نامهربونی هاشون رو بفهمم. 
کاش شرایط خاص تری برای پذیرفته شدن تو همچین رشته هایی وجود داشت. مثلا بعد از پذیرفته شدن روانشناسی می شدن یا چه می دونم هر ترم حداقل دو واحد اخلاق ویژه پاس می کردن! مریض و ایضا کسی که همراهشون هست به اندازه کافی تو شرایط خوبی نیستن حداقل شماها نباید دیگه بدترش کنید. کوچیکترین کاری که می تونید بکنید اینه که سرراست جوابشون رو بدید. 
همین دیگه! باید خودم رو خالی می کردم.


+ برای نیلوفر؛ صابر؛ بی نام؛ حالا هر چی که اسمتونه:
من خالی شدم شما چطور؟!!!! حرفتون رو زدین حالتون خوب شد ؟!!!!! فکر می کنین به همین راحتیه نظر بزارین و من نفهمم که کی هستین؟! حالا با هر اسمی.
 من واقعا نمی فهمم که چرا دست از سر وب من بر نمی دارین. کار و زندگی ندارین که علاوه بر خوندن تموم پست ها کامنت های تمام پست های من رو  هم می خونین و به این هم قانع نیستین و باز میرین سراغ وب کسایی که می خونمشون و  تمام کامنت هایی که می زارم  رو هم می خونین؟!
شمایی که بیشتر از خود من به وب سر می زنید، به جای این که این جوری بی ادبانه خودتون رو خالی کنین بهتره دیگه وب من رو نخونین که خودآزاری نشه براتون.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ پنجشنبه 7 بهمن 1395 ] [ ساعت 16 و 35 دقیقه و 55 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
دوست بازیافته/ فرد اولمن/ مهدی سحابی


هیچ به یاد نمی آورم که در آن روز من و کنراد به هم چه گفتیم، تنها چیزی که می دانم این است که مدت یک ساعت مانند زوج جوان عاشقی که خجالتی و دستپاچه اند با هم پرسه زدیم اما نمی دانستم که این تازه آغاز دوستی ماست و از آن پس زندگی من غم آلود و تهی نخواهد بود بلکه سرشار از شور و امید خواهد شد.

این مرد برای جمع آوری پول به نفع اسرائیل به خانه ی ما آمده بود و پدرم از صهیونیسم نفرت داشت. حتی فکر وجود چنین مشربی به نظرش احمقانه می رسید. بازخواهی سرزمین فلسطین پس از دو هزار سال به نظرش همان قدر بی معنی می رسید که مثلا ایتالیایی ها خواستار پس گرفتن آلمان باشند؛ چرا که زمانی نیروهای روم باستان آن را اشغال کرده بودند. می گفت که تنها پیامد چنین ادعایی خونریزی دائمی است زیرا یهودیان باید با همه ی جهان عرب در افتند.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ دوشنبه 4 بهمن 1395 ] [ ساعت 16 و 34 دقیقه و 04 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
آرش کمانگیر
آرش همیشه شخصیت اسطوره ای محبوبم بوده و همیشه ترجیحش دادم به رستمی که پسرش رو کشت و اصلا نمی تونم با دلایلی که مرگ سهراب رو توجیه می کنند کنار بیام:)) باید باور کنیم که رستم همیشه هم خوب نبوده.
آرش در زمان منوچهر پادشاه پیشدادی ایران در نبردی که بین منوچهر و افراسیاب؛ پادشاه توران به وجود میاد، با پرتاب تیری مرز بین ایران و توران رو مشخص می کنه و چون از همه ی توانش برای پرتاب تیر استفاده می کنه بعد از این کار جونش رو از دست میده. سیاوش کسرایی، یکی از شاعرای معاصر، داستان این اتفاق رو خیلی خیلی زیبا بیان کرده. مسحور کننده است.
توصیه ی اکید می کنم بهتون که حتما این شعر حماسی بلند و زیبا رو بخونید. می دونید خیلی فوق العاده است خیلی... بی نظیره...
قسمتهایی از اون که هر بار زمزمه اش می کنم لذت می برم ازش :

+منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
سپاهی مرد آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را اینک آماده

پس آن گه سر به سوی آسمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!
که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود...

(دوستم سحر با این بیتش ذوق می کنه)
به صبح راستین سوگند
به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آن گه بی درنگی خواهدش افکند

زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش

آری آری جان خود در تیر کرد آرش
کار صدها صدهزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش...



+یه جور خلاصه بود؛ چند تیکه رو چسبوندم به هم :)
+ یکی از پست های بلاگفایی با کمی تا قسمتی تغییر ؛))

موضوعات: خودم نوشت ،
[ سه شنبه 28 دی 1395 ] [ ساعت 18 و 28 دقیقه و 47 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
کلبه ی زیبا
من عاشق این کلبه ی زیبا شدم یعنی!
خیلی خوشگله... خیلی...

برچسب ها: کلبه ، کلبه زیبا ،
[ جمعه 24 دی 1395 ] [ ساعت 12 و 49 دقیقه و 00 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
تولدت مبارک من...!
همین دیگه امروز تولدمه!
یه بارم خودمون به خودمون تبریک بگیم؛ بریم واسه خودمون هدیه بگیریم!



موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: تولد ، تولد من ، تولدت مبارک ،
[ چهارشنبه 22 دی 1395 ] [ ساعت 00 و 00 دقیقه و 01 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
قرارداد ازدواج/ 2016
مادرِ پسر داستان (جی هون؟!) نیاز به پیوند کبد داره؛ یا باید منتظر بمونه تا نوبتش برسه یا یکی از اعضای خونواده داوطلب بشه...ماجرا جوری پیش میره که پسر مجبور می شه با کسی صوری ازدواج کنه تا اون بتونه به مادرش این عضو رو اهدا کنه. پسر با هی سو قرارداد ازدواج رو امضا می کنند و همین جوری الکی میشن زن و شوهر :)
هی سو بیوه زنیه که چون تازه پی برده که تومور داره و می دونه که قرار نیست زیاد زنده بمونه در ازای گرفتن پول برای تامین آینده ی بچه اش راضی به این کار می شه. حالا پیوند به دلایلی انجام نمی شه اما در این بین جی هون و هی سو عاشق هم میشن....



+ این سریال، 16 قسمته و هر قسمتش حدود یک ساعت. بازی بازیگرا خوب بود به غیر از مادر جی هون که من اصلا حس نمی کردم بیماره یا نزدیکه کبدش رو از دست بده. اما در کل سریال قشنگ و با احساسی بود. پایانش هم اگر چه اونی که من می خواستم نبود اما بد هم نبود. در کل خوب بود.

+ فقط یه سوال این وسط برام پیش اومد. مگه می شه آدم کبدش رو اهدا کنه؟!مگه کبد یکی نیست!!! یعنی منظورم اینه که نصفش رو اهدا می کنن؟!!!!!!
مسلما من تو این موارد اطلاعاتی ندارم. خودمم جراتش رو ندارم که تو اینترنت یه سرچی بکنم
+یه سریال دیگه هم دیدم به اسم بک هی برگشته که خیلی سریال بدی بود. مسخره بود واقعا.

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ یکشنبه 19 دی 1395 ] [ ساعت 16 و 22 دقیقه و 06 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
چشمهایش/ بزرگ علوی
داستان این گونه آغاز می شود: نقاش بزرگی به نام ماکان در سال 1317، در 44 سالگی در تبعید از دنیا می رود. با توجه به این که استاد بر علیه حکومت وقت مبارزاتی داشته، مردم درباره مرگش داستان هایی نقل می کنند و حکومت برای تجلیل از او مدرسه ای به نام او ایجاد و نمایشگاه آثارش را در همان جا برگزار می کند. آخرین اثر استاد که در هنگام تبعید خلق کرده، تابلویی است به نام چشمهایش که تصویر زنی است با چشم هایی پر رمز و راز. چون استاد مجرد بوده کنجکاوی هایی ایجاد می شود. راوی که ناظم همین مدرسه است به دنبال این است که راز این چشم ها را دریابد او با تمام زنان و دخترانی که استاد را ملاقات کرده اند، دیدار می کند اما ناکام می ماند تا آن که زن ناشناس را می بیند و او را به حرف می آورد. زن به او می گوید که از خاندانی ثروتمند بوده و به خاطر زیبایی اش در مرکز توجه مردان بوده و تنها استاد بوده که توجهی به او نداشته و زن سعی کرده که با کارهای سیاسی زیر نظر او توجهش را جلب کند. سرانجام استاد نیز گرفتار چشمهایش شده و پس از این که استاد در اثر کارهای سیاسی زندانی می شود، فرنگیس در ازای نجات او، به درخواست رییس شهربانی پاسخ مثبت می دهد...استاد تبعید می شود و هرگز از فداکاری زن آگاه نمی شود و همین هنگام است که این پرده را با چشمهایی مرموز و هوس باز می کشد.
زن برای ناظم حکایت می کند که استاد هرگز او را نشناخته و این چشم ها از آن او نیست.

 چشمهایش شاخص ترین اثر بزرگ علوی و یکی از بهترین رمان های فارسی و ایرانیه. به خصوص با توجه به این که تو سال 1331 نوشته شده. یادمه که این کتاب رو 4، 5 سال پیش خوندم اما دوست داشتم که یه بار دیگه هم بخونمش و چه بهانه ای خوب تر از نوشتن درباره اش توی وبلاگ :)))

- می دانید یعنی چه، که این همه بدبختی در دل کسی قلمبه شود و مفری پیدا نکند؟
- بعضی چیزها را نمی شود گفت؛ بعضی چیزها را احساس می کنید. رگ و پی شما را می تراشد، دل شما را آب می کند؛ اما وقتی می خواهید بیان کنید، می بینید که بی رنگ و جلاست مانند تابلوئی است که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد. عینا همان تابلوست اما آن روح، آن چیزی که دل شما را می فشارد، در آن نیست.
- می دانید آتشی که زیر خاکستر می ماند چه دوام و ثباتی دارد؟ عشق پنهانی، عشقی که انسان جرأت نمی کند هرگز با هیچ کس درباره آن گفت و گو کند، به زبان بیاورد، به هردلیلی که بخواهید - از لحاظ قیود اجتماعی، از نظر طبقاتی، به سبب این که معشوق ادراک نمی کند و به هر علت دیگری؛ آن عشق است که درون آدم را می خورد و می سوزاند و مانند نقره ی گداخته صاف و صیقلی می شود.
- درباره ی گذشته قضاوت کردن کار آسانی است. اما وقتی خودتان در جریان طوفان می افتید و سیل غران زندگی شما را از صخره ای در دهان امواج مخوف پرتاب می کند، آن جا اگر توانستید همت به خرج دهید، آن جا اگر ایستادگی کردید، اگر از خطر واهمه ای به خود راه ندادید، بله آن وقت در دوران آرامش لذت هستی را می چشید.
-هیچ چیزی شنیع تر از این نیست که زنی خود را تسلیم مردی کند که او را دوست ندارد.
-پرسیدم : "آیا راستی می خواهی صورت مرا بسازی؟"
در جواب گفت: "خیلی میل داشتم می توانستم صورت تو را بکشم."
گفتم: "پس می سازی؟"
 گفت:" مگر می توانم؟"
گفتم:" چرا نتوانی؟"
گفت:من تا تو را نشناسم چگونه می توانم شبیه تو را بسازم؟"


+ کتاب سال 1357 منتشر شده.
 + فکر کنم خیلی ها باهام موافق باشن که طرح جلد کتاب دوست داشتنی نیست.
+ گفته می شه که شخصیت استاد ماکان با الهام از شخصیت کمال الملک نوشته شده.
+این کتاب یه تشابهات کلی با رمان دختری با گوشواره مروارید داره.
+ یه جاهایی از کتاب رفتار فرنگیس قابل درک نیست. منو یاد این مثل می اندازه: با دست پس می زنه با پا پیش می کشه. انگار اصلا خودش هم نمی دونه که دلش چی می خواد. زن سردرگمیه... (اینو نمی گفتم واقعا می مردم...)

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ پنجشنبه 16 دی 1395 ] [ ساعت 18 و 50 دقیقه و 32 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
tomorrow boy /2016
یه مینی سریال 5 قسمتی عاشقانه ی کره ای که هر قسمتش حدود 15 دقیقه است
سریالی که سر و ته تقریبا مشخصی نداشت و می شه گفت که یک برش خیلی کوتاه از زندگی چند نفر بود مثل بعضی از داستان کوتاه ها...!
سریال خوبی نبود اما بدم نبود. انگاری فقط می خواستن برای تفریح همین جوری یه فیلمی ساخته باشن مثلا

+ این روزها علاقه ی خاصی به سریال های کره ای پیدا کردم :))

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ سه شنبه 14 دی 1395 ] [ ساعت 13 و 05 دقیقه و 45 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
هر آن چه دوست داری، از دست خواهی داد/ استیون کینگ/ ماندانا قهرمانلو
اسم ها گاهی اوقات خیلی فریبنده اند. من اصلا تا اسم این کتاب رو دیدم گول خوردم باور کنین. اونقدر که اصلا نوشته ی پایینش رو نخوندم یعنی نفهمیدم که یه مجموعه ی داستانه. می دونید که من میونه ی خوبی با این مجموعه ها ندارم نمی دونم چرا خلاصه این که حتی حوصله نوشتن خلاصه این چهار داستان رو هم ندارم. اما استیون کینگ به نظرم خیلی با حال و دوست داشتنیه!

در اواخر هر داستان  خودِ استیون کینگ در مورد اون داستان توضیح کوتاهی داده... به هیچ وجه نمی تونم انکار کنم که داستان ها متفاوت و با حال بودن به خصوص سومیه یه اکشنی بود که بیا و ببین
اسامی این چهار داستان: هر آن چه دوست داری از دست خواهی داد؛ مرگ جک همیلتون؛ در قتلگاه، احساسی که فقط به زبان فرانسه قابل بیان است.

-جملات به سان آوازهای رادیو بودند که هر کدام خاطره ی مکانی خاص، زمانی خاص و شخصی خاص را تداعی می کردند... درست مثل زمان هایی که به موسیقی معینی گوش فرا می دهیم و به یاد شخصی که همراهمان بوده، می افتیم... یا به یاد نوشیدنی ای که سر کشیدیم... یا به یاد اندیشه ها و افکارمان.
-آرامش و وقار در سادگی و عدم جذابیت است.
-فقط عشق نیست که آدم ها را در کنار هم نگه می دارد. رازهایی نیز در میان است. رازهایی که آدم حاضر است برای فاش نشدنشان هر کاری بکند. برای بر ملا نشدن رازها باید بهای گزافی را پرداخت.
+ دومین کتابیه که از این نویسنده خوندم.
+اگه حوصله داشتم سعی می کنم خلاصه هاشونو بنویسم خب ؟!!! بگین خب :))
- داستان اول در مورد فروشنده ی سیاریه که دچار روزمرگی شده و می خواد تو متلی خودکشی کنه و تنها سرگرمیش ثبت نوشته های روی دیوار دستشویی های بین راهی تو یه دفترچه است و همین دفترچه اون رو تو تصمیمش مردد می کنه...
- داستان دوم درباره مرگ تدریجی و دردناک یکی از اعضای باند گانگستری معروف دیلینجره...
- داستان سوم درباره ی مردیه که تو اتاقی نشسته و می دونه که این اتاق شکنجه گاه یا قتلگاهه. اتاقی واقع در زیرزمین وزارت اطلاعات یکی از کشورهای آمریکا. اون می دونه که حتی اگه به حقیقت اعتراف کنه باز  زنده از این اتاق بیرون نمی ره.
پس در نهایت ناامیدی داره به فرار فکر می کنه...
- داستان چهارم هم درباره زوج مسن ثروتمندیه که برای گذروندن دومین ماه عسلشون بعد از 25 سال زندگی، عازم سواحل فلوریدا هستند اما زن مدام دچار "دژاوو" می شه و صحنه ها و اتفاقاتی رو می بینه که حس می کنه قبلا دیده.. بارها و بارها. جهنم شاید  همین باشد. گرفتار شدن در این تکرار.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ دوشنبه 6 دی 1395 ] [ ساعت 20 و 18 دقیقه و 06 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد/ اوریانا فالاچی/ مهین ایران پرست
دختری که در یک رابطه به طور ناخواسته باردار شده است،درباره ی نگه داشتن یا سقط کودکش دچار تردید می شود و به صحبت با کودکی که درون شکم دارد ،می پردازد. او نه تنها احساسات و آرزوهای خود را به عنوان یک مادر بازگو می کند که از زبان کودک درون شکمش نیز حرف می زند و خود را به جای کودک  می گذارد و احساسات و خواسته ها و یا پرسش هایی که ممکن است یک کودک بعد از به دنیا آمدنش از مادرش داشته باشد را پاسخ می گوید. او در این میان به نگرانی اش راجع به به دنیا آمدن فرزندش در دنیای بی رحم کنونی می‌پردازد و سعی دارد او را از مصیبت های دنیا آگاه کند. او نمی خواهد که به جای فرزندش تصمیم بگیرد و برای همین از فرزندش می خواهد که علامت و نشانه ای به او نشان دهد که فرزندش خواهان به دنیا آمدن و زندگی هست یا نه...

این کتاب، اولین کتابی بود که از اوریانا فالاچی خوندم. کتاب خوب، روون و متفاوتی بود فقط یه کم از اواسط کتاب جذابیتش کم تر شد.
فکر می کنم که این کتاب به غیر از ترجمه ای که من خوندم سه ترجمه دیگه هم داره.

- خیلی غرورانگیز است که آدم بتواند موجودی را در بطن خود داشته باشد و به جای یک نفر خود را دو نفر بداند.
- مبارزه در راه به دست آوردن پیروزی به مراتب زیباتر از خود پیروزی است. تلاش برای به دست آوردن مقصد لذت بخش تر از خود پیروزی است. وقتی پیروز می شوی یا به هدف می رسی تازه احساس خلا عجیبی می کنی. برای این که خلا موجود را پر سازی، دوباره باید حرکت کنی، دوباره هدف های تازه ای را خلق کنی.
- من سعی می کنم به تو بفهمانم که مرد بودن آن نیست که فقط ریشی بر صورت داشته باشی. مرد بودن یعنی کسی بودن و برای من کسی بودن مهم است. من دلم می خواهد تو آدم باشی. آدم بودن کلمه زیبایی است چون حد و مرزی بین زن و مرد تعیین نمی کند...
- انسان وقتی می تواند احترام دیگران را بخواهد که خودش به خودش احترام بگذارد. فقط اعتقاد به خود است که باعث می شود دیگران به انسان معتقد شوند.
- دنیای بدون بچه ها دنیای کثیف و وحشتناکی است.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ چهارشنبه 1 دی 1395 ] [ ساعت 17 و 00 دقیقه و 25 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
یلدا؛ بلندترین شب سال
یلدا یه کلمه فارسی نیست و از زبان مسیحیان سریانی وارد زبان فارسی شده و به معنای تولده. خیلی از پژوهشگرا معتقدند که آیین شب یلدا در اصل جشن تولد حضرت خورشید یا میترا یا مهر بوده و به باور پیشینیان در این شب دراز که اهریمنی و نامبارکش می دانستند تاریکی شکست می خوره و روشنایی پیروز می شه و خورشید زاده می شه و روزها هم بلند می شه. زایش خورشید یعنی آغاز دی ماه رو بسیاری آغاز سال قرارداده اند و آن را با تولد مسیح تطبیق داده اند.
میوه های این شب انارو هندونه است که به خاطر دونه های زیاد مظهر باروری و زایندگی اند.
از جمله رسم های این شب: شاهنامه خوانی، گرفتن فال حافظ و آغاز کرسی نشینی.

+ واپسین ساعات پاییزیتون بخیر... شب یلداتون هم به خیر و شادی... اصلا شکلاتی ؛))
+ بعد از حدود دو هفته برگشتم. شماها رو نمی دونم ولی من دلم برا همتون تنگ شده بود...
+ واااای نمی دونید که اینجا چقدرررر برف باریده و هوا چقدر وحشتناک سرده.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ سه شنبه 30 آذر 1395 ] [ ساعت 10 و 43 دقیقه و 47 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
درسی به اسم حرفه و فن
یادش بخیــــــــــــــــــر
کلاس حرفه و فنمون رو میگم که خیلی دوسش داشتم هم کلاسو هم دبیرش رو...
چقدر گذشته از اون دوران...نزدیک یک دهه... زمان چقدر زود می گذره؛  ولی این دوتا دستمال!!  اصلا تغییری نکردن... حتی زیر درخت آلبالو هم گم نشدن :)
راستی الانم درسی به ین اسم هست یا نه؟! احتمالا اینم فقط واسه ما بوده؛  سواله دیگه پیش میاد ؛)))

موضوعات: خودم نوشت ،
[ دوشنبه 15 آذر 1395 ] [ ساعت 16 و 32 دقیقه و 03 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
35 کیلو امیدواری/ آنا گاوالدا
این کتاب رو یک سال پیش خوندم و در واقع اولین کتابیه که از آنا گاوالدا خوندم و اولین رمان این نویسنده هم هست.  فرقی هم نمی کنه که برای چه گروه سنی ای هست. من که دوستش داشتم و از خوندنش لذت بردم. کتابی کوتاه، ساده، روان و خوندنی.
آنا گاوالدا درباره این کتابش گفته:
این داستان را برای قدردانی از دانش آموزانی نوشتم که در مدرسه نمره های خوبی نمی گرفتند اما استعدادی شگفت انگیز داشتند.
داستان کتاب همینیه که خود نویسنده درباره اش گفته و نیازی به توضیح اضافی من نداره 

- من از آدم هایی خوشم می آید که زندگیشان را با دست های خودشان می سازند. من اصلا نمی توانم آدم های تنبلی را تحمل کنم که چون نمی دانندچه کار باید بکنند، در خودشان فرو می روند و از همه جا و همه کس می برند. بی معنی است در خود فرو رفتن و از همه بریدن.
در زندگی همیشه غمگین بودن از شاد بودن آسان تر است ولی من اصلا از آدم هایی خوشم نمی آید که آسان ترین راه را انتخاب می کنند. تو را به خدا شاد باش و برای آن که شاد شوی هر کاری از دستت بر می آید بکن!
- حالم خوب بود اما خوشحال نبودم؛ از این که نمی توانستم هیچ کمکی به پدربزرگ بکنم، حالم خیلی گرفته بود. دلم می خواست به خاطرش کوه ها را جابه جا کنم؛ بروم دنبالش و کولش کنم و تا آخر دنیا ببرمش. می خواستم برای نجاتش هر کاری که از دستم بر می آید انجام دهم...
- من آدم بزرگی نیستم. وزنم تقریبا سی و پنج کیلو امیدواری است.

+راستش این چند روز نت نداشتم و برای همین نتونستم پست جدیدی بزارم. امروزم می خواستم  یه پست دیگه ای بزارم که حالا... نشد.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ جمعه 12 آذر 1395 ] [ ساعت 10 و 56 دقیقه و 03 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
آرزوهای گذشته
امروز فهمیدم که ما آدما گاهی یادمون میره چیزهایی که امروز داریم یه زمانی جزو آرزوهامون بود. 
یادمون میره که شکرگزار باشیم به خاطرشون.
خدا ببخشه ما رو به خاطر همچین حواس پرتی هایی.
خیلی خوبه که آرزوها و خواسته هامون رو یه جایی یادداشت کنیم و گاه گاهی سری بهشون بزنیم و مرورشون کنیم.
همین کارو می کنم.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ یکشنبه 7 آذر 1395 ] [ ساعت 19 و 52 دقیقه و 53 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
نت حساس/ ولنتاین گوبی
 روایت زن جوانی است که عاشق آهنگ های نوازنده ای می شود که در همسایگیش می نوازد. زن از محیطی روستایی به پاریس نقل مكان کرده و در آپارتمانی زندگی می‌كند كه در سوی دیگر دیوارش، همواره صدای بلند، گرم و دل نواز موسیقی به گوش می‌رسد. او به ندرت از آپارتمان خود خارج می‌شود و موسیقی‌هایی كه بدان‌ها گوش می‌سپارد الهام‌بخش رویاهای او می‌شوند.
یک رمان فرانسوی، که می تونم در تعریفش بگم که خیلی دلپذیر بود. فکر می کنم همین کافی باشه برای تعریف از یه کتاب. این طور نیست؟!
پیشنهادم اینه که دو سه صفحه اول رو سرسری نخونید مثل من، که تازه وقتی به آخر کتاب می رسید یادتون بیفته اِ اِ اِ...آهان... هر آن چه می توانست بین ما اتفاق بیفتد نوشتم...!!!!!!!!!
این کتاب یه ترجمه دیگه هم داره به اسم طنین حساس که چون کتاب کوتاهیه احتمالا اونم می خونم و تو همین پست نظرم رو می گم...

- من از تو چیزی نمی‌دانستم مگر جهانی از آواها، سرآمد همه ی صداها موتزارت و ویولنسل تو بود. می‌نواختی. صداها می‌رقصیدند. من می‌نوشتم. موسیقی تو درون دست‌نوشته‌های من است، برای این كه بتوانم دركت كنم، از تو فرار كردم، می‌ترسیدم دوستت داشته باشم. هر آن چه می توانست بین ما اتفاق بیفتد نوشتم.از من نپرس چرا.
- به من بگو چه چیزی خوشحالت می کند؟
سرم را بالا بردم و در چشمانش نگاه کردم: مرا تو خطاب کن.
- از واندلو پرسیدم: روی سنگ قبرم چه بنویسم؟
این چه سوالی است؟!
بگو.
مدت زیادی به من نگاه کرد.
بنویس "نت حسّاس"

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ چهارشنبه 3 آذر 1395 ] [ ساعت 12 و 51 دقیقه و 16 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
برج قوس
از آذر ماه خیلی خیلی بدم میاد. خیلی...
+ میگم این فرزینه هشت و نیم دقیقه چقدر طفلیه... چقدر عاشقه...!نه...؟!
و من چقدر بازی بهرنگ علوی رو دوست دارم تو این فیلم...
+ خدا رحمت کنه سلیم موذن زاده رو الهی.
برای شادی روحش: "اللهم صل علی محمد و آل محمد"

موضوعات: خودم نوشت ،
[ دوشنبه 1 آذر 1395 ] [ ساعت 11 و 47 دقیقه و 25 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
فراموشی؟!!!
بعضی اتفاقات، خاطره ها و آدم ها را نمی شود از یاد برد. نمی شود فراموششان کرد.
فقط وجودشان،حضورشان، خاطرات و یادشان در ذهن، قلب و زندگی آدم ها کم رنگ میشود؛
نمی شود گفت که فراموششان کرده ایم...
نمی شود گفت که از یادشان برده ایم...
تنها کم رنگ شده اند
و حضور کم رنگشان آن گوشه ای ترین گوشه ی ناخوداگاهتان هست؛
ممکن است روزی به خاطرشان آورید اما دیگر مثل قبل نیست؛
برای این که شما هم همان آدم قبلی نیستید
و احساساتتان نسبت به آن ها تغییر کرده. کم رنگ تر شده ...
و همینه که خوبه... فراموشی یعنی این...
اما اگه با هر بار یادآوریشون پررنگ و پر رنگ تر میشن و احساساتتون به همون شدت قبله
یعنی که زیاد فراموش نشدند؛ 
خیلی کم رنگ نشدند؛
فقط شما حواستون یه جای دیگه بوده...
بعضی از چیزها، بعضی کس ها، بعضی خاطرات و برخی اتفاقات تلخ باید وجودشون، حضورشون، یاد و خاطراتشون کم رنگ تر شه تو زندگی هامون.
خوبه این حواس پرتی ها...
خوبه برای ادامه ی زندگی...

+ منظورم اینه که فراموشی، از یاد بردنِ کاملِ کسی و یا اتفاقی نیست.
+ لطفا آهنگ وب رو گوش کنید:" شوق حضور" از علی فانی.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ شنبه 29 آبان 1395 ] [ ساعت 16 و 00 دقیقه و 42 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
کتاب های پرنده آقای موریس لسمور/ 2011
یک انیمیشن 15 دقیقه ای صامت که برنده جایزه اسکار بهترین انیمیشن کوتاه 2012 شده.
این انیمیشن روایت گر دنیایی فانتزی است که در آن آدم‌ها عاشق کتاب‌ها هستند.
 در واقع به نوعی بیانگر رابطه متقابل کتاب و انسان است.


 پس از طوفانی در شهر، کتاب ها، آقای موریس را به یک کتابخانه می برند، جایی که سایر کتاب ها در آنجا زندگی می کنند. موریس هیچ انسانی را آن جا پیدا نمی کند، اما بر روی دیوار کتابخانه تصاویری می بیند، که یکی از آنها تصویر آشنای زنی است که او لحظاتی پیش از ورود به کتابخانه در حال پرواز با کتاب ها دیده است …

     به مناسبت "هفته کتاب و کتابخوانی" این انیمیشن رو ببینید.
 
      
      +در دنیا لذتی که با لذت مطالعه برابری کند، وجود ندارد. "تولستوی"

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ دوشنبه 24 آبان 1395 ] [ ساعت 17 و 18 دقیقه و 37 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
صفحات وب


پشتیبانی