حوصله عنوان نوشتن را ندارم
بی حوصلگی کلافه ام کرده.
دارم می نویسم، کیبوردم با من لج کرده حتی. چی می گن بهش کابلش، پورتش نمی دونم چیه اینو از کیس جدا می کنم دوباره وصلش می کنم. هی دوباره و دوباره و دوباره... یعنی یه ده بیست باری شد.
شایدم برا اینه که بهتر بود اولین پست سال 96 یه چیز دیگه بود. هنوز عادت نکردم بگم 96. هنوز به کشیدن یک ساعته ی ساعت به جلو  بعد از این همه سال عادت نکردم و یه ماهی طول می کشه که ذهنم باهاش کنار بیاد. حالا نه این که زندگیم کلا بر طبق برنامه خاصی جلو بره ها ولی دیگه دیگه...
من اصلا ساعت تبلتمو نکشیدم جلو خودش سر ساعت 12 خود به خود شد 1 نرم افزار خاصی هم نداره!
از یه طرف دیگه هوا هم دلگیره. صبح زود یه کوچولو برف اومده. هوا ابریه...
هوا توی بهار باید آفتابی باشه... حال خوب کن باشه... نه این که دلتنگی هات رو عمیق تر بکنه که...
مادربزرگم این 4 روز اول فروردین رو به سبک قدیمی ها تعبیری از 4 فصل امسال می دونه. یعنی هوای این 4 روز هر جور که باشه، 4 فصلِ پیشِ رو، همون طوری میشه
الان دوباره هوا بارونیه به قول علی عبدالمالکی هوا بارونیه حال من خود پریشونیه!
جای خالی پدربزرگ جان به شدت احساس میشه.

فعلا که حوصله هیچی رو ندارم به غیر از خوندن کتاب :) و مسابقات پانتومیم خندوانه که دوستش دارم. یه کتاب تازه ی هیجان انگیز هم شروع کردم که می نویسم ازش. یعنی تلویزیون بغیر از خندوانه و دورهمی و دو سریال متوسط هیچی نداره. همش هم آهنگای غمگین پخش می کنن! تکلیفشون با خودشون مشخص نیست واقعا بابا عیده عیده عیده... یکی باید همینو به من بگه ها ولی من با تلویزیون فرق دارم خب؛)
کلاه قرمزیم که تکراریش داره پخش می شه:((
راستش کلی انیمیشن هم دارم که حوصله دیدنشون رو هم ندارم. یعنی تا این حد!
خواب چیز خوبیه. اصلا اتفاق فوق العاده ایه. حدقل برای چند ساعتی دیگه تو این دنیا نیستی. فکر و ذهنت کمی آروم تر می شه و این خیلی خوبه... خیلی...
بعد این که فقط عیده که باعث می شه آدم چشمش به جمال بعضی از اقوام روشن بشه. یعنی بعضی دیدارها فقط سال به سال اتفاق می افته حقیقتا. بعد با خودم می گم چه کاریه خب؟! بعد نظرم عوض می شه می گم نه! شایدم چه کاری نیست خب:) قاطی کردم و می دونم
اصلا از این نوع دست دادن های ربات گونه هم خوشم نمیاد. اَه... دوست نداری دست نده خب، یه سلام هم کافیه. والا!
فعلا همین...!
اوه راستی بارون دوباره تبدیل به برف شد :|
+ چه پست قاراشمیشی نه؟! شبیه آجیل عید:|
+ تازه می خواستم فقط دو سه جمله بنویسم نتیجه اش شد این پست!

موضوعات: خودم نوشت ،
[ پنجشنبه 3 فروردین 1396 ] [ ساعت 11 و 49 دقیقه و 44 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
من و تخم مرغ رنگی :))
از نظر خودم اونقدر قشنگ شدن که دلم خواست بزارمشون تو وب تا شما هم ببینید. خیلی خیلی بهتر از اونی شد که تو فکر و خیالم بود:)))
عروس و داماد و که خیلی دوست داشتم. اصلا بعد از درست کردنشون کلی ذوق زده شدم...  اون تخم مرغ کوچولوها رو هم با لاک و اکلیل تزئین کردم... بعد از مدت ها یه لاک گرفتم اونم به نیت همین تخم مرغ ها، خودم عاشقش شدم. خوب شد تخم مرغا کم بودن وگرنه کل لاکم به فنا می رفت... رنگ خاصی داره که نمی دونم بهش چی می گن. یه رنگی بین نقره ای و طلائیه.
بعد هم نمی دونستم کاغذ کشی با چه چسبی به هم می چسبه! هر چسبی امتحان کردم نشد. عصبانی شده و ابتکار به خرج دادم :)))) و با روبان به هم چسبوندمش تا باشد که مکانی برای این عروس خانوم و آفا داماد درست کرده باشم. 
+ روزمادرای مهربون مبارک. مادراتونو ببوسید؛ این بهترین هدیه است براشون.
+ عیدتونم پیشاپیش مبارک باشه...
ان شاا... که امسال سال خوبی برای همه مون باشه. الهی آمین. 
لحظه سال تحویل برا همدیگه دعا کنین...
+ تنها پس از یک ساعت و چند دقیقه دیگر، امروز می شود پارسال... به همین سادگی...
سال نوی همه اتون مباااااااااااااااااارک.
     
     
     
      

موضوعات: خودم نوشت ،
[ جمعه 27 اسفند 1395 ] [ ساعت 11 و 00 دقیقه و 37 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
نوشتنم نمی آید...
آنقدر خسته ام که حتی نوشتنم هم نمی آید...

+نمی دونم چرا این جوری شدم. کوه هم نکندم که خسته باشم. هنوز که هنوزه این حس پایداره. این حس خستگی، تنبلی و بی ذوقی برای رسیدن سال نو.
دوستم می گه هم حسیم. چرا چرا باید همچین احساسی داشته باشیم؟! حالا نه این که قبل امسال خیلی ذوق زده می شدما ولی بالاخره دیگه...
چرا زندگی این جوریه مردِ شب های روشن؟! چون آدما این جوریند؟! چون زندگی با آدما معنا پیدا می کنه؟!!! 
اصلا چرا آدما یه جوریند؟! چرا زندگی یه جوریه؟ چرا من یه جوریم؟! چرا من یه جورترم اصلا؟!!
چرا همه چیز اون جوری نیست که ما می خوایم؟!!
کاش این روزا زودتر بگذرند... کاش روزهای خوب تری در راه باشه.
آمین.
ناشکری نمی کنم ولی دلم آرزوی روزهای خوب تری رو داره. مثل خیلی از آدمای دیگه.
همین!
+ چرا دلم می خواد تو این پست هی غر بزنم؟!!!! چرا اصلا من دلم می خواد غر بزنم؟!! چرا؟! و کلی چرای دیگه تو پس گوشه های ذهنم! که مجبورم جلوشونو بگیرم.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ چهارشنبه 25 اسفند 1395 ] [ ساعت 15 و 16 دقیقه و 35 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
با تو شاید/ کالین مک کالو/ مریم مفتاحی
این رمان اولین رمان این بانوی نویسنده است. یک عاشقانه ی متفاوت. خودشون هم می گن که : «من همیشه رمان هایی می نویسم که موضوع های خاص دارند. دوست ندارم بنویسم پسری دختری را دید، عاشقش شد. پسر دختر را از دست داد یا این که پسر دختر را به دست آورد. همیشه نوشته ام نه برای انتشار؛ بلکه برای ارضای خودم!»
مری زن چهل و پنج ساله ی تنهایی است که زندگی و شرایط مالی خوبی دارد. او هرگز ازدواج نکرده و هرگز هم عاشق کسی نشده و یا سعی نکرده که عاشق کسی شود و تیم پسر زیبای بیست و پنج ساله ای است که کند ذهنی و زیبایی اش او را از بقیه متمایز کرده است. رابطه ی دوستانه ای بین آن ها شکل می گیرد و... 
قرار نیست که همه ی داستان رو من براتون تعریف کنم، اگه این کتاب رو پیدا کردین بخونیدش. داستان جالب و متفاوتی داشت اما ترجمه اش راضی کننده نبود، ترجمه ی یکدستی نبود و تناقضاتی هم داشت. یا اصلا برخی کلمات ترجمه نشده بودند. ویرایش خوبی هم نداشت. من خودم یه چند قسمت از کتاب گیج شده بودم اصلا:
مثلا یه جا نوشته بود کفش های سکر تر ؛ دقیقا به همین شکل و با این فاصله. هی خوندم و متوجه نشدم. گفتم حتما اسم کفشی چیزی هست. بعد نگو مترجم اصلا این کلمه رو ترجمه نکرده این جا و منظورش از این کلمه همون منشیه( Secretary)که بخش های دیگه کتاب ترجمه شده. خلاصه یه چند دقیقه ای به گیجی خودم خندیدم
یا یه پاراگراف دو بار به دو شکل متفاوت ترجمه شده بود و هر دو پشت سر هم اومده بود. با این حال چون ترجمه مال سال ها پیشه قابل اغماضه و فکر نمی کنم ترجمه جدیدی هم داشته باشه این کتاب.

- زندگی هرگز آن گونه که دوست داری پیش نمی آید.
- ممکن است کسی تمام عقل و هوش دنیا را داشته باشد اما باز هم عاقل تر از احمق ترین آدم موجود در یک بیمارستان روانی نباشد.
- جدایی سخت ترین و تلخ ترین چیز پذیرفتنی است و ... خصوصا وقتی مجبور باشیم از چیزی که به آن عشق می ورزیم جدا شویم. جدایی یعنی که چیزها نمی توانند مثل سابق وجود داشته باشند. یعنی بعضی چیزها از زندگی ما بیرون می روند. تعداد اندکی از ما انسان ها حتی گم می شویم و دیگر هرگز پیدا نمی شویم و یا دوباره برنمی گردیم. تیم جدایی ها زیاد رخ می دهد. زیرا جدایی بخشی از زندگی است؛ درست مثل آشنا شدن و شناختن همدیگر.
- مورد عشق واقع شدن معجزه می کند. مری، این که آدم را بخواهند، به آدم نیاز داشته باشند و ارزش آدم را بدانند، احساس خیلی  غریبی را در ما ایجاد می کند.
- عشق جواب همه چیز نیست.بخش اصلی هر چیزی است اما باید توام با صبوری، درک، عقل و بینش باشد.
- بعضی اوقات ما بر امور کنترل نداریم. بعضی چیزها آنقدر سریع اتفاق می افتد که آدم فرصت برخورد با آن ها را پیدا نمی کند و زمان دیر است.
- چقدر وحشتناک بود. نشستن و اندوه دیگران را تماشا کردن، در حالی که قادر نباشی کلامی برای تسلی او بر زبان برانی.
- همیشه، چیزها را نمی توانیم آن طور که دوست داریم، داشته باشیم. به ندرت پیش می آید که زندگی مطابق میل ما باشد. ما باید یاد بگیریم که با زندگی کنار بیاییم.
- آدم های ازخود راضی سخت تر می توانند با مشکلات کنار بیایند.
- بعضی اوقات فاصله ها و فاصله ها، فرسنگ ها هیچ نبودند. بعضی اوقات انسان ها به فاصله سکوت میان دو ضربه ی قلبشان از هم فاصله دارند.

+ یه چیز بامزه هم بگم( لطفا بهم نخندین) و اونم این که من تو تشخیص جنسیت نویسنده های کتاب ها اغلب به مشکل بر می خورم :))) مثلا من فکر می کردم نویسنده این کتاب یه مرده :) البته ماجرا فقط به نویسنده این کتاب مربوط نمی شه من باز فکر می کردم سیمون دوبوار هم مرده و همین طور جومپا لاهیری و یا ولنتاین گوبی یا جوی فیلدینگ یا برعکسش من فکر می کردم کورت ونه گات یه زنه یا در مورد سال بلو هم همین فکرو می کردم. یا مهم ترینش من اصلا فکر می کردم تریسی شوالیه یه مرده تا وقتی که کتاب دومش رو خوندم بعد دیدم اِ نه تریسی یه زنه و تمام تصوراتم به هم ریخت...

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ یکشنبه 22 اسفند 1395 ] [ ساعت 10 و 32 دقیقه و 47 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
بگذرد
کاش این هفته زودتر تموم شه فقط . خیلی خیلی زود خدا...
+ بی ربط نوشت: دیشب یعنی دیشبم نبود دم دمای صبح خواب خیلی خیلی عجیبی دیدم که از خواب پریدم. یکی تو خواب در حالی که داشت با کس دیگه ای حرف می زد با چشماش منو مخاطب قرار داد. یعنی دقیقا زل زد بهم و جمله ی عجیبی رو گفت. البته عجیب که نه. من انتظار نداشتم بشنوم. یعنی داشت با کس دیگه ای حرف می زد ولی می خواست من بشنوم.
خلاصه این که فکر می کنم این خواب به علت کتابی بود که چند روز پیش خوندم. کتابی که هم دل چسب بود و هم باعث شد که کمی عمیقا فکر کنم. در هر صورت خواب عجیبی بود. جمله ای که گفت رو دقیقا یادمه و از وقتی که از خواب پریدم دارم زمزمه اش می کنم.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ دوشنبه 16 اسفند 1395 ] [ ساعت 10 و 07 دقیقه و 22 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
دزد کتاب/ مارکوس زوساک/ عباس احمدی
  
داستان رمان، در زمان جنگ جهانی دوم و در آلمان و دوران کتاب سوزان حزب نازی اتفاق می افتد. داستان درباره دخترکی به نام لیزل ممینگر است که پس از فرستاده شدن مادرش به اردوگاه کار اجباری، سرپرستیش به خانواده ای سپرده می شود. او عاشق خواندن کتاب است.هانس هابرمان، پدر خوانده مهربانش به او خواندن یاد می دهد و لیزل کتاب می دزدد تا مطالعه کند و با همین کتاب ها به  خود و به خیلی ها آرامش می بخشد... 
 راوی متفاوتِ این داستان، مرگ است. حدود 100 صفحه ی اول کتاب کمی حوصله سر بره و زمان می بره تا به شیوه ی روایت کتاب عادت کنید اما اصلا دلسرد نشید برای اینکه کاملا ارزشش رو داره که بخونیدش و مطمئن باشید که ازش لذت می برید.
فیلمی که سال 2013 از روی این کتاب ساخته شده هم فوق العاده دوست داشتنیه. دو ساعت خیلی کم بود براش:( خیلی خیلی از دیدنش لذت بردم. البته  خیلی از اتفاقات و جزئیاتی که تو کتاب بود و خیلی هم جالب بود، تو فیلم نبود یا اصلا کمی تغییر داده شده بود و تو کتاب هیجان انگیزتر بود، ولی خب برای آثار اقتباسی این اتفاق خیلی طبیعیه. اکثرا خود کتاب ها دوست داشتنی ترند. چی بگم دیگه عالی بود عالی. بخصوص اگه دوست دارید ساکت بشینید و یه فیلم آروم و عمیق رو ببینید که کتاب اصلی ترین موضوعشه.
این فیلم تو بخش موسیقی کاندیدای اسکار بهترین موسیقی شده. جان ویلیامز آهنگساز این فیلم این کتاب رو خونده بوده و وقتی فهمیده قراره از روش فیلمی بسازند شروع به ساخت آهنگ برای این فیلم کرده؛ موسیقی این فیلم از روی عشق و علاقه اش بوده.
حتما حتما هم کتاب رو بخونید و هم فیلم رو ببینید. 
قسمت های زیبایی از کتاب:
- دوست نداشتن مردی که نه تنها به رنگ ها توجه میکند، بلکه راجع به آن ها صحبت هم می کند خیلی سخت است.
- تو نمی تونی همینطور منتظر بشینی تا یه دنیای جدید بیاد سراغت؛ تو باید بری بیرون و جزئی از اون باشی.
- همیشه آن چیزی را که آرزو می کنید به دست نمی آورید.
- آن جنگ ها عجیب و غریب بودند. پر از خون و خشونت؛ اما همین طور پر از داستان هایی که درک آنها به یک اندازه دشوار است. آدم ها مِن مِن کنان می گویند: « دارم جدی میگم، برام مهم نیست حرف هام رو باور کنی یا نه، ولی اون روباه بود که جونمو نجات داد» یا این یکی :« اونا در هر دو طرف من مردن ولی من تنها کسی بودم که بدون یه گلوله توی سرش، سالم اون جا ایستاده بود. آخه چرا من؟ چرا من و اونا نه؟!»
- باعث شرمندگیه که نمی تونی کتاب ها رو بخوری.
- آبا کسی می تواند شادی را بدزدد! یا این تنها یکی دیگر از حقه های باطنی و جهنمی انسان هاست؟
- "آیا اون توی زیرزمینه؟ یا بازم داره نیم نگاهی از آسمان می دزده؟" یک فکرقشنگ:  یکی دزد کتاب بود و دیگری آسمان می دزدید.


 مکس: تو منو زنده نگه داشتی لیزل، هیچ وقت اینو فراموش نکن.
لیزل: دیگه نمی تونم کس دیگه ای رو از دست بدم.
مکس: تو منو از دست نمی دی لیزل؛ تو همیشه می تونی منو تو دنیات پیدا کنی. اون جا جاییه که من زندگی می کنم.

[ جمعه 13 اسفند 1395 ] [ ساعت 11 و 02 دقیقه و 54 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
فردا رنگ دیگری است/ فیضه گوئن/ سارا هدایی؛ سیده الهام مرعشی
نویسنده این کتاب اگر چه در پاریس متولد شده اما اصالت الجزایری دارد و با انتشار همین رمان که طنزی اجتماعی است، به شهرت رسیده. کتاب خوبی بود.

+بعضی وقت ها به خودم می گویم زندگی واقعا شانس است. خیال می کنیم شانس نداریم اما به آدم های بدشانس تر از خودمان فکر نمی کنیم.
+ خیلی سخته از آدم هایی که برایمان مهمند دور باشیم...
+ گاهی وقت ها با خودم می گویم بعضی ها باید برای همه چیز، حتی دوست داشتن هم بجنگند.
+ در هر حال، با این همه قصه های سرنوشت، دارم به این نتیجه می رسم که هیچ چیز تصادفی نیست.

+ ببخشید دیگه. تصویر کتاب ترجمه شده اش به فارسی روپیدا نکردم عکسم نگرفته بودم.، تحویل کتابخونه دادم.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ یکشنبه 8 اسفند 1395 ] [ ساعت 20 و 13 دقیقه و 00 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
عکس
- خواهرم میگه وقتی تو می خوای ازم عکس بگیری اعتمادبه نفسمو از دست می دم؛ اصلا نمی تونم ژست بگیرم؛ از بس قیافه ات با نمکه هی خنده ام می گیره
+ازم خجالت می کشه طفلکی ؛)


+ منظورم از آنلاینر همون آیکون پشتیبانی از وبلاگه که اگه آنلاین بودم می تونید باهام حرف بزنید:

 

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: عکس ، تصویر ، عکاسی ، ژست ، خجالت ،
[ شنبه 7 اسفند 1395 ] [ ساعت 13 و 08 دقیقه و 41 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
یادگار گنبد دوار/ منصور ثروت
می دونید که خسرو و شیرین اثر منظوم و عاشقانه ی حکیم نظامی گنجویه. شاعر قرن ششم.
نمی دونم ابیاتی از این اثر رو خوندین یا نه ولی اگه به علت حجم زیادش نمی تونید برید سراغش بی شک یادگار گنبد دوار مشتاقتون می کنه( می بینید که چه اسم قشنگیم داره) حتی اگه باز نرید سراغ خسرو و شیرین نظامی باز هم می تونید خلاصه فوق العاده دکتر ثروت رو از این منظومه عاشقانه، تو این کتاب بخونید و اگه دوست داشتید تحلیل این اثر و داستان رو هم در همین کتاب می تونید ببینید.
با این که یه کتاب تخصصی مربوط به حوزه ادبیاته ولی اون قدر شیرینه و ساده نوشته شده که محاله دوستش نداشته باشید. از ما گفتن
حداقل 50 درصد اونایی که اسم این داستان رو شنیدن یا راجع به این عشق فکر کردند دقیقا ماجرای عشق شیرین؛ خسرو و فرهاد رو نمی دونند. منم نمی خوام خلاصه اش رو براتون بگم. بلکه خودتون بخونید اونم نه تو اینترنت با این کتاب. تازه کتاب کم حجمی هم هست.
خلاصه این که: بخونید، بخونید و بخونید.

+وااای چقدررر دلم تنگ شده بود برا وبلاگم و برا همه ی شما دوستای وبلاگی.... دل کندن از این جا و از همه اتون سخت شده برام... ببخشید دیگه یه چند روزی نت نداشتم :(

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ پنجشنبه 5 اسفند 1395 ] [ ساعت 19 و 05 دقیقه و 03 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
سحری
این دوست جان من خیلی بامزه است و ما تقریبا هر بار همدیگر را می بینیم این سوال را از هم می پرسیم که ما واقعا چگونه دوست شدیم؟!! منِ آرومِ کم حرف با سحرِ شیطونِ خوش سخن...؛) 
یادم هست که ترم اول دانشگاه انصراف داد و رفت تا کار دیگری بکند و ما هنوز دوست نبودیم و تنها شماره هم را داشتیم و پیامک دادن ها کار خودش را کرد و وقتی راهی که می خواست برود به بن بست خورد و کاری که می خواست بکند نشد که نشد دوباره برگشت و می دانید که من چقدرر حس کردم خدا حواسش به من هست؟!! خب معلوم است که نمی دانید
من خجالتی بودم اما او کنار من، در نیم قدمی من، در صندلیش مچاله شده بود، بنابراین با لبخندی ملیحانه ؛) پیشنهاد کردم که نزدیک تر شود و نزدیک شد و نزدیک شد و نزدیک... (تازه از بس هول شده بوده فکر می کرده بهش می گم یه کم صندلیتو بکش اون طرف تر)
گاهی که حرف کم می آوریم شروع می کند به زمزمه کردن برای خودش و ما را مستفیض می کند. مهم نیست که چه بگوید مهم این است که حرف بزند حالا یا ترانه ای زمزمه می کند یا شعری می خواند یا سوالی می پرسد که جوابی ندارد یا خودش سوال می پرسد و خودش هم جواب می دهد یا به جان من غر می زند که تو چرا حرف نمی زنی و من هم طبق معمول همیشه مثل مجسمه ای سر به زیر می گویم که گفتنی ها را گفتم، دیگر چه بگویم تو حرف بزن من گوش می کنم...
شده حتی اکثر اوقاتمان به سکوت می گذرد با این حال خداحافظی نکرده، دلمان برای هم تنگ می شود. 
گاهی آنقدر با هم بحث می کنیم که ممکن است کار به دعوا و دلخوری هم بکشد و این به این خاطر است که سلیقه هایمان با هم متفاوت است یا شاید هم نه زیادی هر دو مغروریم و اصلا دوست داریم حقیقتی را که طرف مقابلمان می گوید خودمان کشف کنیم. مثلا من چندبار به این دوست کتابخوان تر از خودم پیشنهاد دادم که جین ایر را بخواند و هی مرا مسخره کرد و هی  نخواند و نخواند و تازه بعد از گذشت دو سال از پیشنهاد من گفت: هی مهناز جین ایر رو بخون فوق العاده است و من همین طوری ماندم :|||||| تازه خلاصه اش را هم خوانده بود و اعصاب مرا بیشتر به هم ریخت...
از تفاوت های دیگرمان این است که مثلا عصبی می شود من لپ نداشته اش را ببوسم و از این لوس بازی ها بدش می آید تازه ممکن است چندشش هم بشود. حتی نمی گذارد درست و حسابی بغلش کنم. خلاصه این که به زور دست می دهد. البته می دانم این ها را بخواند ممکن است کلی بخندد و بگوید که پوست از کله ام می کند ولی چه کار می توانم بکنم می خواست این گونه نباشد. اصلا به من چه...به من چه که عاشق جمالزاده است :| یا بازی فلان بازیگر را دوست دارد که نقشهایش را غالبا مصنوعی بازی می کند، یا صدای فلان خواننده را دوست دارد. یا مثلا رستم دستان را دوست می دارد و دلیل های من قانعش نمی کند...
ولی تصور ادای گردآفرید درآوردنش همیشه خنده را روی لبهایم می آورد...
آه یادم افتاد که یک وجه اشتراک داریم و آن هم لاغر بودنمان هست و هر دو هم کلافه و او بیشتر از من حرص می خورد و هر دو چقدر خوشحال می شویم که کسی به ما بگوید : اِ چقدر چاق شدی :))
این همان سحری است که با همان بیت سیاوش کسرایی ذوق می کند و می گذارد به پای این که روی سخن آرش با اوست؛ زهی خیال باطل:  
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود...
از بحث خارج نشویم. 
خلاصه اینکه دوستش دارم و می دانم که او مرا دوست تر دارد ؛))) با اینکه کلی همدیگر را حرص می دهیم؛ یعنی تصور کنید هر چه را من دوست دارم او دوست ندارد و برعکس.می بینید که سلیقه هم ندارد. خلاصه تر این که سعی می کنیم مسالمت آمیزانه! با هم کنار بیاییم.
دلم برای آن روزهایی که در کلاس بودیم و در حالی که استاد درسش را می داد ما بی خیال حواسمان جای دیگری بود و با هم مکالمه کتبی داشتیم تنگ شده، حتی برای اینکه کتابم را با خودکار خط خطی کند و من حرصم بگیرد و او بگوید که تازه دلتم بخواد با این همه احساس برات چیز میز نوشتم و...

آه راستی یادم رفت بگویم نمی دانم که این دخترک به مادرش درباره من چه گفته اما ندیده مرا دوست می دارد و هر وقت سحر بخواهد مرا ببیند از آن نان ها و فطیرهای خوشمزه محلی برایم می گذارد تا بیاورد و سحر هی حرص می خورد و حسودیش می شود. حیف که الان به اینترنت دسترسی ندارد تا مرا بخواند شاید حوصله اش هم نکشد، فقط می خواستم بگویم خیلی وقت است که دلم هوای همان نان های دست پخت مادرت را کرده دختر... و ایضا هوای خودت را ؛)
مدت زیادی است که حرص نخورده ام... وقفه بین دیدارهایمان دارد به 6 ماه 6ماه می رسد... حواست هست؟!!!

می دانید... دوستیمان به سلامتی و مبارکی هفت ساله شد...
البته دو دوست 7 ساله دیگر هم دارم که شاید روزی درباره شان نوشتم...

+ببخشید خیلی طولانی شد. تازه جلوی خودم رو گرفتم. معلومه چقدر کم حرفم نه؟!! دارم شک می کنم به کم حرف بودنم
++  یک چیزی خیلی بیشتر از یک چیز، بگویم. کمک هایش و دوستی هایش هیچ وقت یادم نمی رود. می دانید او با اندکی اغماض تنها کسی است که می داند من عاشق گل یاسم.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ یکشنبه 1 اسفند 1395 ] [ ساعت 12 و 15 دقیقه و 05 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
دوستم:)
...
- تو چطوری؟ چیکار می کنی؟!
- خودمو به خواب زده بودم.
- :| حالا چرا خودتو به خواب زده بودی؟!
- من که خوابم نمی بره گفتم خودمو سرگرم کنم.
- :|||||||||||||||
خود را به خواب زدن سرگرمی جدیدی است عایا؟!!
- باید یه جوری از خواهری کار بکشم یا نه؟!!!!

به قول فامیل دور: من دیگه حرفی ندارم ...

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: دوست جان ،
[ شنبه 30 بهمن 1395 ] [ ساعت 17 و 00 دقیقه و 55 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
فیلم؟!
آب نبات چوبی/ 1394
بازی سحر قریشی که کاملا فیلم رو نابود کرده. با یه پایان بندی بد هم قشنگ تر نابودش کردن.
دوران عاشقی/ 1393
انتظار دیگه ای ازش داشتم ولی خب فیلم بدی هم نبود.
بی خود و بی جهت/ 1391
اینم فیلم بدی نبود.
آفریقا/ 1389
یکی از افتضاح ترین فیلم هایی که دیدم. همه چی تیره. بازی آزاده صمدی خیلی بد. عشقی که مثلا به خیالشون شکل گرفته اصلا شکل نگرفته. شهاب حسینیم که دو تا دیالوگ درست و حسابی نداره یعنی کاملا مجسمه است. با یه پایان بندی نه چندان خوب.
عروسک/ 1388
متوسط. فقط چون طنز بود دیدمش.
کتاب قانون/  1387
با اینکه مال خیلی وقته پیشه ولی بازم خوب بود.

+ الان دلم یه فیلم اقتباسی می خواد. یه فیلم قرن نوزدهمی.

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ شنبه 30 بهمن 1395 ] [ ساعت 12 و 18 دقیقه و 59 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
روزتون مباااااااااااارک
     
در ایران باستان علاوه بر این که ماه ها اسم داشتندT هر روزی هم اسم بخصوصی داشت. در هر ماه یک بار نام روز و ماه یکی می شده و متناسب با نام آن روز و ماه، جشنی ترتیب می دادند. روز پنجم هر ماه، سپندارمذ یا اسفندارمذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندارمذ نام داشت جشنی با همین عنوان (سپندارمذگان) می گرفتند به عنوان جشن زمین و گرامی داشت عشق (= روز عشق ایرانی) که در تقویم الان ما ایرانی ها مصادفه با 29 بهمن؛ یعنی با فاصله ای اندک از ولنتاین
سپندارمذ لقب زمینه یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشقه چون با فروتنی و گذشت به همه عشق می ورزه و همه رو مثل مادری در دامان پرمهر خود امان می ده. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند و مردان به زنان و دختران هدیه داده و از آنها اطاعت می کردند :))))

موضوعات: خودم نوشت ،
[ پنجشنبه 28 بهمن 1395 ] [ ساعت 18 و 08 دقیقه و 04 ثانیه ] [ مهناز ] [ عشق () ]
سرگذشت آقای زومر/ پاتریک زوسکیند
قسمتی از نوشته پشت جلد کتاب: ... داستانی است فراموش نشدنی و به نحو فریبنده ای ساده، درباره کودکی و معصومیت از دست رفته و خاطرات مردی اکنون میانسال که با یادآوری گذشته های دور- در دهکده ی آرامی کنار دریاچه ای کوچک و جنگلی انبوه، در سال های پس از جنگ جهانی دوم- از نگاه او روایت می شود. قصه ای ساده و عمیق، روایتی تکان دهنده و ماندگار که پیر و جوان از خواندنش لذت می برند.

یه کتاب107 صفحه ای با ترجمه ی خیلی خیلی روان و دلنشین درباره آقای زومر مردی که فقط راه می رود و از این پیاده روی ها هیچ لذتی نمی برد. انگار که دارد از چیزی فرار می کند... 
 هرچند که پایان خوبی نداشت ولی کتاب دل نشینی بود. قسمت هایی از کتاب طنز خیلی جالبی داره. محاله که خنده رو لبتون نیاد.نقاشی ها فوق العاده دوست داشتنی بودند و من کودکانه دلم برای کتابهای نقاشی دار تنگ شده بود حتی و چقدر گاهی احساس می کردم که شبیه این پسرک بامزه کتابم: مثل موقعی که از پرواز می گفت - و منو یاد خاطره ای از دوران کودکیم انداخت که کودکانه داشتیم همین کار رو تمرین می کردیم :)))) اصلا اون گوشه های ذهنم داشت کم کم فراموش می شد- یا درباره خیالاتی بودنش یا برگزاری تشییع جنازه ذهنی... یا لذت بردنش از دوچرخه سواری... یا حتی بالا رفتن از درخت و خجالتی بودنش. خلاصه این که خوشحالم که خوندمش.
+ نقاشی های آب رنگ زیبا و دلنشین کتاب، از ژان ژاک سامپه است.
ببخشید قسمت انتخابیم از این کتاب کمی طولانیه ولی دوستش دارم:

-کلاسترو فوبیا... کلاسترو فوبیا... آقای زومر کلاسترو فوبیا دارد... معنیش این است که نمی تواند توی اتاقش بند شود و چون نمی تواند توی اتاقش بند شود، مجبور است برود بیرون ول بگردد.  کلاسترو فوبیا دارد و به همین خاطر همه اش مجبور است برود بیرون ول بگردد... ولی اگر کلاستروفوبیا یعنی " نتوانیم توی اتاقمان بند شویم" و "اگر نتوانیم توی اتاقمان بند شویم"، پس "مجبوریم برویم بیرون ول بگردیم"،در این صورت وقتی می گوییم کلاسترو فوبیا داریم، یعنی "مجبوریم برویم بیرون ول بگردیم" ... بنابراین به جای استفاده از کلمه ی قلمبه سلمبه ای مثل"کلاسترو فوبیا" می توانیم خیلی ساده بگوییم "مجبوریم برویم بیرون ول بگردیم". ولی آن وقت نتیجه اش این می شود که وقتی مادرم می گوید " این آقای زومرِ ما مجبور است همه اش برود بیرون ول بگردد چون کلاسترو فوبیا دارد" ، خیلی ساده می تواند بگوید " این آقای زومر ما مجبور است همه اش برود بیرون ول بگردد چون مجبور است برود بیرون ول بگردد" ...

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ چهارشنبه 27 بهمن 1395 ] [ ساعت 01 و 02 دقیقه و 00 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
دل کندن اگر که کار آسانی بود/ فرهاد به جای بیستون، دل می کند!
بالاخره  بعد از حدود دو سال موفق شدیم دایی جانمون رو ببینیم؛ همون دایی ای که قبلنا ماهی چند بار می دیدیمشون و تازه به خاطر همون اتفاق تلخ این دیدار نصیبمون شد. باز معرفت به خرج داده گفته حالا که تا این جا اومده قبل رفتن اقلا بیاد یکی دو دقیقه ما رو هم ببینه. برای چی این قدر دیر به دیر می بینیمش؟!!! خب واضحه برای این که الان دیگه اجازشون دست خودشون نیست. دست زندایی عزیزمونه(؟)!!!!!!!!! نمی دونید این دایی دوست داشتنی من چقدر محبوب بود. همه به سرش قسم می خوردن ...

خانوما و آقایون عزیز این قدردل کندن رو برا هم دیگه آسون نکنین خب؟ تعجبی نداره اینطور دل کندن ها تبدیل به عادت شه؛ هووم؟!! 
می خواهید طرف مقابل فقط مال خودتون باشن خب این هیچ اشکالی نداره. خودخواه باشید ولی دیگه زیادی خودخواه نباشید که...
چطور از طرف مقابلت انتظار داری خونوادش رو کمتر ببینه بعد اون نباید همچین انتظاری ازت داشته باشه هان؟؟؟؟!
تو دوست نداری خونوادش رو ببینی خب لااقل بزار خودش تنهایی بره ببیندشون.
این همه خودخواهی رو از کجا میارین واقعا؟
برا خودتون و همدیگه احترام قائل باشین دیگه.
گاهی منطقی باشین 
 منصف باشین خب؟!
 مردان عزیز شما هم زیادی زن ذلیل نباشین لطفا. تو رو به خدا یه کم محکم باشین...
(اضافه می کنم که گاهی برعکس این ماجرا هم صادقه ...)


« آن چه برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند و آن چه برای خود نمی پسندی برای دیگران نپسند؛ با دیگران چنان رفتار کن که دوست داری با تو رفتار شود» امام علی (ع)

+ راستش نمی دونم بیتِ عنوان پست از کیه. همین طوری به ذهنم اومد و نوشتمش! بیت قشنگیه...
++ دو برد آخر استقلال مقابل السد و پیروزی خیلی چسبید. یادش بخیر یه زمانی تموم بازیهاشو دنبال میکردم...هعععی...
+++ ولنتاین رو به همه عشاق تبریک می گم...
++++ دخترک عزیز دلم برات خیلی تنگ شده بود. مرسی که خبری از خودت بهم دادی. برای خوبی حالت و خوشی دلت دعا می کنم. گفتم شاید واقعا حوصله خوندن ایمیلو نداری اینجا برات نوشتم. تو هم برام دعا کن.
+++++ تو اخبار استانی دیدم یه روستایی رو تازه برق کشی کردن. حالم خیلی بد شد. ماچند روز پیش برقامون برا چند ساعت قطع بود کلافه شده بودیم اون وقت خیلی ها تازه الان برق دار شدن. حالم بد شد وقتی دیدم تازه الان با اون ذوق و شوق چراغاشون رو روشن می کنند و بچه ها دارن تلویزیون تماشا می کنند. 
++++++ خدایا یه دو دقیقه میای پایین بغلم کنی با هم گریه کنیم؟!

خیلی طولانی شد. حوصله نداشتم ولی باید می نوشتم.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ یکشنبه 24 بهمن 1395 ] [ ساعت 17 و 51 دقیقه و 10 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
پدر آن دیگری/ 1393 ؛ قندون جهیزیه/ 1393

 هر دو فیلم، فیلم های خوبیند با بازیهای خیلی خیلی خوب. از دستشون ندید.

+ گاهی دوستی های وبلاگی اونقدر برات ارزشمندند که شاید بهتر باشه  در همین حد بمونند برای این که نمی خوای همچین دوستی هایی رو به راحتی از دست بدی. شاید تموم کردن همچین دوستی هایی یه وقتایی خوب و به صلاح باشه اما در هر صورت دردناکه. نمی دونم... من از دست خودم بشدت ناراحتم فقط  و نمی خوام باعث ناراحتی کسی بشم. همین!

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ یکشنبه 24 بهمن 1395 ] [ ساعت 12 و 00 دقیقه و 44 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
....
آره شاید اون جوری که شما گفتین بهتر باشه...
و این که درک می کنم منظور بدی از اون حرف نداشتین
و آرزو میکنم که اونقدر روزهای آینده براتون خوب پیش بره و اتفاقات خوب براتون بیفته  که به اتفاقات تلخ گذشته فکر نکنین 
اصلا فرصتی برای فکر کردن بهشون پیش نیاد...
آمین.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ جمعه 22 بهمن 1395 ] [ ساعت 16 و 40 دقیقه و 04 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
چکیده تاریخ ایران/ حسن نراقی

کتاب به زبان ساده و روون نوشته شده. حدود 170ص است و خیلی خلاصه از زمان کوچ آریایی ها تا پایان سلسله پهلوی رو توضیح داده. از این کتاب استقبال خیلی خیلی خوبی شده و کتابی که من خوندم چاپ دوازدهمش بود. برای آشنایی اولیه با تاریخ ایران کتاب خوبیه و اگه برای کسی قسمت خاصی جالب توجه بود می تونه برای اطلاعات بیشتر به منابع دیگه ای مراجعه کنه.  اگر چه بعضی ها می گن شاید بدبینانه باشه ولی شاید هم ما زیادی خوش بین هستیم درباره گذشته کشورمون. حقیقت همیشه تلخ بوده. مثلا من همیشه انوشیروان رو با صفت عادل می شناختم یا درباره شاه عباس یا سلسله صفوی جور دیگه ای فکر می کردم اما...      رک و راست درباره پسر و پدر و فرزند کشی ها و قتل و غارت ها و انواع شکنجه ها و اخلاق حاکما و پادشاها حرف زده دیگه... همین!

توصیه ام بهتون اینه که بخونید. من خودم در خصوص مطالعه درباره تاریخ خیلی تنبلم و برام کتاب خوبی بود.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ دوشنبه 18 بهمن 1395 ] [ ساعت 12 و 20 دقیقه و 28 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
یه اتفاق بانمک میون اون همه تلخی
رفتم بوفه بیمارستان:
- یه آب معدنی لطفا
-بزرگ یا کوچیک.
- بزرگ مرسی...
- طعم دار یا بی طعم؟
  !!!!!
هوووم........ فرقی نمی کنه.
- حتما چون واسه مریض می برین برا همین فرقی نمی کنه :)))
- :|:|
هیچی دیگه برداشته به جای آب معدنی بهم آب میوه داده.
بعد که براش توضیح دادم. می گه خب اینو از اول بگو. میگم همون اول گفتم شما انگار حواستون پرت بوده. می گه پس چرا وقتی می گم چه طعمی باشه می گی فرقی نمی کنه.
می گم والا به خدا من فکر کردم حتما جدیده دیگه. آب معدنی طعم دار:|
هیچی دیگه هر دومون زمین رو گاز زدیم از شدت خنده :)
اومدم خونه تعریف کردم می گن پت و مت بودین دیگه...

+ ولی یه سرچی کردم تو اینترنت دیدم نه همچین آب های طعم داری وجود داره انگار :)))

موضوعات: خودم نوشت ،
[ جمعه 15 بهمن 1395 ] [ ساعت 16 و 58 دقیقه و 38 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
اگنس/ پتر اشتام، محمود حسینی زاد

از جمله ی کتاب هائیه که توضیح پشت جلدش خیلی دوست داشتنیه:
نویسنده ای سوئیسی در کتابخانه ملی شیکاگو با اگنس آشنا می شود: دانشجوی فیزیک و زنی بسیار حساس.
اگنس از نویسنده می خواهد تا رمانی درباره او بنویسد. زن مانند مدلی می نشیند و مرد می نویسد؛ ابتدا از سر تفریح و بعد انگار که سرنوشت بخواهد، تخیل مرد آغاز می شود تا واقعیت را دگرگون کند...

داستان شروع تکون دهنده ای داره. خیلی خیلی روونه و ترجمه اش هم خوبه و چون کم حجمه در عرض یک روز می تونید بخونیدش. شروع که کنید فکر نکنم تا موقعی که تموم بشه بزاریدش زمین.من پایان اول رو دوست تر داشتم ولی شاید اونطوری این کتاب این قدر شاخص نمی شد.


-رابطه ما در فکرم خیلی بیش تر از واقعیت پیشرفته بود. شروع کرده بودم در مورد او فکر و خیال هایی بکنم در صورتی که هنوز حتی با هم قرار ملاقاتی هم نگذاشته بودیم.
- هر کدوم ما به نوعی پس از مرگمون به زندگی ادامه می دیم. در یاد سایر آدم ها، در یاد بچه هایمان و در چیزی که خلق کردیم.
- هر وقت یه کتاب رو تا آخر می خونم، غمگین می شم.داستان که تموم می شه زندگی آدم هم به آخر می رسه ولی گاهی هم خوشحال می شم وقتی که پایان داستان مثل رها شدن از یک خواب ناراحت کننده است، احساس سبکباری و آزادی می کنم، انگار تازه به دنیا اومده باشم. گاهی از خودم می پرسم یعنی نویسنده ها می دونن که چیکار می کنن؛ با ما چیکار می کنن؟

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ چهارشنبه 13 بهمن 1395 ] [ ساعت 11 و 09 دقیقه و 57 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
انیمیشن و فیلم هایی که اخیرا دیدم



انیمیشن های پاندای کنگ فو کار3، رابینسون کروزوئه، آلوین سنجاب و شگفت انگیزان2 رو ببینید. خیلی خیلی قشنگند. نرم از شمال حوصله سر بر بود و هل و بک که نام فارسیش بازگشت از جهنمه کارتون مناسبی برا بچه ها نیست. از هر لحاظ. بخصوص با تصویری که از شیطان ارائه میده.

ناردون رو هم ببینید. خیلی خنده دار و بامزه بود. من سالوادور نیستم درسته که فیلم سطحی ایه! اما حداقل با رضا عطاران می شه مدتی خندید؛ بانمک بود :))کوچه بی نام درباره یه خانواده از طبقه متوسط جامعه است. فیلم متوسطیه و حداقل ارزش یک بار نگاه کردن رو داره.دوربین واقعا هیچ چیزی نداره. می خواستن مثلا یه فیلم فانتزی تخیلی بسازن اما...!آدم باش جزو  بدترین فیلم های تاریخ سینمای ایرانه واقعا. حتی ارزش نداره یک ثانیه از این فیلمو ببینید. بارکد با فلش بک های خیلی زیاد، حوصله اتون رو سر می بره، تنها حسن این فیلم بازی خوب محسن کیاییه.

اما در مورد فیلم های کره ای، توصیه من به شما اینه که اگه خواستید فیلم  کره ای ببینید اصلا فیلم سینمایی نبینید برید سراغ سریال هاشون. فیلم سینمایی هاشون ناراحت کننده است و کلا خوب نیست.خیاط سلطنتی و فراموش نشدنی پایان بدی دارند. عشق. دروغ هم پایان بدی داره اما ترانه هاش شنیدنی بود . ولی شکارچی بخشنده فیلم بدی نیست؛ مال اکشن دوستاس ؛)
مجموعه گرگ و میش هم که موضوعش راجع به خون آشام ها و گرگینه ها بود برای منی که تا حالا فیلمی تو این سبک ندیده بودم، متفاوت و جالب بود اما کمی با این عشق مثلثی گاها مسخره خرابش  کردن.

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ یکشنبه 10 بهمن 1395 ] [ ساعت 11 و 30 دقیقه و 38 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
اتفاق
چند روز پیش اتفاق خیلی بدی افتاد؛، خاله ام و شوهر خاله ام تو جاده تصادف کردند و متاسفانه شوهر خاله ام فوت شدند. خاله ام تو بیمارستان بود و نمی دونست که چه اتفاقی افتاده ولی حدس می زد اما قرار شد که بهش نگیم چون وضعیتش مناسب نبود و تازه بعد از ترخیص از بیمارستان فهمید که چی شده.
دردناک بود شنیدن حرفا، آرزو ها و بی تابیهاش برای شوهرش. راضی بود که خودش بمیره ولی همسرش نه.
ممنون می شم برای شادی روحشون صلواتی بفرستین.

خلاصه این که آدم از یه لحظه بعدش خبر نداره.باید حواسمون باشه که معلوم نیست مرگ  کی سراغمون میاد شاید یه لحظه بعد باشه یا شایدم فردا؛ حداقلش اینه که سعیمون رو برای خوب زندگی کردن بکنیم و همدیگه رو دوست داشته باشیم و خدا رو شکر کنیم بابت داشته هامون.
چیز دیگه ای که می خوام بگم راجع به وضعیت افتضاح بعضی از بیمارستان ها و اخلاق افتضاح تر بعضی از پرستارهاست. من واقعا نمی تونم  علت این نامهربونی هاشون رو بفهمم. 
کاش شرایط خاص تری برای پذیرفته شدن تو همچین رشته هایی وجود داشت. مثلا بعد از پذیرفته شدن روانشناسی می شدن یا چه می دونم هر ترم حداقل دو واحد اخلاق ویژه پاس می کردن! مریض و ایضا کسی که همراهشون هست به اندازه کافی تو شرایط خوبی نیستن حداقل شماها نباید دیگه بدترش کنید. کوچیکترین کاری که می تونید بکنید اینه که سرراست جوابشون رو بدید. 
همین دیگه! باید خودم رو خالی می کردم.


+ برای نیلوفر؛ صابر؛ بی نام؛ حالا هر چی که اسمتونه:
من خالی شدم شما چطور؟!!!! حرفتون رو زدین حالتون خوب شد ؟!!!!! فکر می کنین به همین راحتیه نظر بزارین و من نفهمم که کی هستین؟! حالا با هر اسمی.
 من واقعا نمی فهمم که چرا دست از سر وب من بر نمی دارین. کار و زندگی ندارین که علاوه بر خوندن تموم پست ها کامنت های تمام پست های من رو  هم می خونین و به این هم قانع نیستین و باز میرین سراغ وب کسایی که می خونمشون و  تمام کامنت هایی که می زارم  رو هم می خونین؟!
شمایی که بیشتر از خود من به وب سر می زنید، به جای این که این جوری بی ادبانه خودتون رو خالی کنین بهتره دیگه وب من رو نخونین که خودآزاری نشه براتون.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ پنجشنبه 7 بهمن 1395 ] [ ساعت 16 و 35 دقیقه و 55 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
دوست بازیافته/ فرد اولمن/ مهدی سحابی


هیچ به یاد نمی آورم که در آن روز من و کنراد به هم چه گفتیم، تنها چیزی که می دانم این است که مدت یک ساعت مانند زوج جوان عاشقی که خجالتی و دستپاچه اند با هم پرسه زدیم اما نمی دانستم که این تازه آغاز دوستی ماست و از آن پس زندگی من غم آلود و تهی نخواهد بود بلکه سرشار از شور و امید خواهد شد.

این مرد برای جمع آوری پول به نفع اسرائیل به خانه ی ما آمده بود و پدرم از صهیونیسم نفرت داشت. حتی فکر وجود چنین مشربی به نظرش احمقانه می رسید. بازخواهی سرزمین فلسطین پس از دو هزار سال به نظرش همان قدر بی معنی می رسید که مثلا ایتالیایی ها خواستار پس گرفتن آلمان باشند؛ چرا که زمانی نیروهای روم باستان آن را اشغال کرده بودند. می گفت که تنها پیامد چنین ادعایی خونریزی دائمی است زیرا یهودیان باید با همه ی جهان عرب در افتند.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ دوشنبه 4 بهمن 1395 ] [ ساعت 16 و 34 دقیقه و 04 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
آرش کمانگیر
آرش همیشه شخصیت اسطوره ای محبوبم بوده و همیشه ترجیحش دادم به رستمی که پسرش رو کشت و اصلا نمی تونم با دلایلی که مرگ سهراب رو توجیه می کنند کنار بیام:)) باید باور کنیم که رستم همیشه هم خوب نبوده.
آرش در زمان منوچهر پادشاه پیشدادی ایران در نبردی که بین منوچهر و افراسیاب؛ پادشاه توران به وجود میاد، با پرتاب تیری مرز بین ایران و توران رو مشخص می کنه و چون از همه ی توانش برای پرتاب تیر استفاده می کنه بعد از این کار جونش رو از دست میده. سیاوش کسرایی، یکی از شاعرای معاصر، داستان این اتفاق رو خیلی خیلی زیبا بیان کرده. مسحور کننده است.
توصیه ی اکید می کنم بهتون که حتما این شعر حماسی بلند و زیبا رو بخونید. می دونید خیلی فوق العاده است خیلی... بی نظیره...
قسمتهایی از اون که هر بار زمزمه اش می کنم لذت می برم ازش :

+منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
سپاهی مرد آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را اینک آماده

پس آن گه سر به سوی آسمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!
که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود...

(دوستم سحر با این بیتش ذوق می کنه)
به صبح راستین سوگند
به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آن گه بی درنگی خواهدش افکند

زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش

آری آری جان خود در تیر کرد آرش
کار صدها صدهزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش...



+یه جور خلاصه بود؛ چند تیکه رو چسبوندم به هم :)
+ یکی از پست های بلاگفایی با کمی تا قسمتی تغییر ؛))

موضوعات: خودم نوشت ،
[ سه شنبه 28 دی 1395 ] [ ساعت 18 و 28 دقیقه و 47 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
کلبه ی زیبا
من عاشق این کلبه ی زیبا شدم یعنی!
خیلی خوشگله... خیلی...

برچسب ها: کلبه ، کلبه زیبا ،
[ جمعه 24 دی 1395 ] [ ساعت 12 و 49 دقیقه و 00 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
تولدت مبارک من...!
همین دیگه امروز تولدمه!
یه بارم خودمون به خودمون تبریک بگیم؛ بریم واسه خودمون هدیه بگیریم!



موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: تولد ، تولد من ، تولدت مبارک ،
[ چهارشنبه 22 دی 1395 ] [ ساعت 00 و 00 دقیقه و 01 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
قرارداد ازدواج/ 2016
مادرِ پسر داستان (جی هون؟!) نیاز به پیوند کبد داره؛ یا باید منتظر بمونه تا نوبتش برسه یا یکی از اعضای خونواده داوطلب بشه...ماجرا جوری پیش میره که پسر مجبور می شه با کسی صوری ازدواج کنه تا اون بتونه به مادرش این عضو رو اهدا کنه. پسر با هی سو قرارداد ازدواج رو امضا می کنند و همین جوری الکی میشن زن و شوهر :)
هی سو بیوه زنیه که چون تازه پی برده که تومور داره و می دونه که قرار نیست زیاد زنده بمونه در ازای گرفتن پول برای تامین آینده ی بچه اش راضی به این کار می شه. حالا پیوند به دلایلی انجام نمی شه اما در این بین جی هون و هی سو عاشق هم میشن....



+ این سریال، 16 قسمته و هر قسمتش حدود یک ساعت. بازی بازیگرا خوب بود به غیر از مادر جی هون که من اصلا حس نمی کردم بیماره یا نزدیکه کبدش رو از دست بده. اما در کل سریال قشنگ و با احساسی بود. پایانش هم اگر چه اونی که من می خواستم نبود اما بد هم نبود. در کل خوب بود.

+ فقط یه سوال این وسط برام پیش اومد. مگه می شه آدم کبدش رو اهدا کنه؟!مگه کبد یکی نیست!!! یعنی منظورم اینه که نصفش رو اهدا می کنن؟!!!!!!
مسلما من تو این موارد اطلاعاتی ندارم. خودمم جراتش رو ندارم که تو اینترنت یه سرچی بکنم
+یه سریال دیگه هم دیدم به اسم بک هی برگشته که خیلی سریال بدی بود. مسخره بود واقعا.

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ یکشنبه 19 دی 1395 ] [ ساعت 16 و 22 دقیقه و 06 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
چشمهایش/ بزرگ علوی
داستان این گونه آغاز می شود: نقاش بزرگی به نام ماکان در سال 1317، در 44 سالگی در تبعید از دنیا می رود. با توجه به این که استاد بر علیه حکومت وقت مبارزاتی داشته، مردم درباره مرگش داستان هایی نقل می کنند و حکومت برای تجلیل از او مدرسه ای به نام او ایجاد و نمایشگاه آثارش را در همان جا برگزار می کند. آخرین اثر استاد که در هنگام تبعید خلق کرده، تابلویی است به نام چشمهایش که تصویر زنی است با چشم هایی پر رمز و راز. چون استاد مجرد بوده کنجکاوی هایی ایجاد می شود. راوی که ناظم همین مدرسه است به دنبال این است که راز این چشم ها را دریابد او با تمام زنان و دخترانی که استاد را ملاقات کرده اند، دیدار می کند اما ناکام می ماند تا آن که زن ناشناس را می بیند و او را به حرف می آورد. زن به او می گوید که از خاندانی ثروتمند بوده و به خاطر زیبایی اش در مرکز توجه مردان بوده و تنها استاد بوده که توجهی به او نداشته و زن سعی کرده که با کارهای سیاسی زیر نظر او توجهش را جلب کند. سرانجام استاد نیز گرفتار چشمهایش شده و پس از این که استاد در اثر کارهای سیاسی زندانی می شود، فرنگیس در ازای نجات او، به درخواست رییس شهربانی پاسخ مثبت می دهد...استاد تبعید می شود و هرگز از فداکاری زن آگاه نمی شود و همین هنگام است که این پرده را با چشمهایی مرموز و هوس باز می کشد.
زن برای ناظم حکایت می کند که استاد هرگز او را نشناخته و این چشم ها از آن او نیست.

 چشمهایش شاخص ترین اثر بزرگ علوی و یکی از بهترین رمان های فارسی و ایرانیه. به خصوص با توجه به این که تو سال 1331 نوشته شده. یادمه که این کتاب رو 4، 5 سال پیش خوندم اما دوست داشتم که یه بار دیگه هم بخونمش و چه بهانه ای خوب تر از نوشتن درباره اش توی وبلاگ :)))

- می دانید یعنی چه، که این همه بدبختی در دل کسی قلمبه شود و مفری پیدا نکند؟
- بعضی چیزها را نمی شود گفت؛ بعضی چیزها را احساس می کنید. رگ و پی شما را می تراشد، دل شما را آب می کند؛ اما وقتی می خواهید بیان کنید، می بینید که بی رنگ و جلاست مانند تابلوئی است که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد. عینا همان تابلوست اما آن روح، آن چیزی که دل شما را می فشارد، در آن نیست.
- می دانید آتشی که زیر خاکستر می ماند چه دوام و ثباتی دارد؟ عشق پنهانی، عشقی که انسان جرأت نمی کند هرگز با هیچ کس درباره آن گفت و گو کند، به زبان بیاورد، به هردلیلی که بخواهید - از لحاظ قیود اجتماعی، از نظر طبقاتی، به سبب این که معشوق ادراک نمی کند و به هر علت دیگری؛ آن عشق است که درون آدم را می خورد و می سوزاند و مانند نقره ی گداخته صاف و صیقلی می شود.
- درباره ی گذشته قضاوت کردن کار آسانی است. اما وقتی خودتان در جریان طوفان می افتید و سیل غران زندگی شما را از صخره ای در دهان امواج مخوف پرتاب می کند، آن جا اگر توانستید همت به خرج دهید، آن جا اگر ایستادگی کردید، اگر از خطر واهمه ای به خود راه ندادید، بله آن وقت در دوران آرامش لذت هستی را می چشید.
-هیچ چیزی شنیع تر از این نیست که زنی خود را تسلیم مردی کند که او را دوست ندارد.
-پرسیدم : "آیا راستی می خواهی صورت مرا بسازی؟"
در جواب گفت: "خیلی میل داشتم می توانستم صورت تو را بکشم."
گفتم: "پس می سازی؟"
 گفت:" مگر می توانم؟"
گفتم:" چرا نتوانی؟"
گفت:من تا تو را نشناسم چگونه می توانم شبیه تو را بسازم؟"


+ کتاب سال 1357 منتشر شده.
 + فکر کنم خیلی ها باهام موافق باشن که طرح جلد کتاب دوست داشتنی نیست.
+ گفته می شه که شخصیت استاد ماکان با الهام از شخصیت کمال الملک نوشته شده.
+این کتاب یه تشابهات کلی با رمان دختری با گوشواره مروارید داره.
+ یه جاهایی از کتاب رفتار فرنگیس قابل درک نیست. منو یاد این مثل می اندازه: با دست پس می زنه با پا پیش می کشه. انگار اصلا خودش هم نمی دونه که دلش چی می خواد. زن سردرگمیه... (اینو نمی گفتم واقعا می مردم...)

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ پنجشنبه 16 دی 1395 ] [ ساعت 18 و 50 دقیقه و 32 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
tomorrow boy /2016
یه مینی سریال 5 قسمتی عاشقانه ی کره ای که هر قسمتش حدود 15 دقیقه است
سریالی که سر و ته تقریبا مشخصی نداشت و می شه گفت که یک برش خیلی کوتاه از زندگی چند نفر بود مثل بعضی از داستان کوتاه ها...!
سریال خوبی نبود اما بدم نبود. انگاری فقط می خواستن برای تفریح همین جوری یه فیلمی ساخته باشن مثلا

+ این روزها علاقه ی خاصی به سریال های کره ای پیدا کردم :))

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ سه شنبه 14 دی 1395 ] [ ساعت 13 و 05 دقیقه و 45 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
هر آن چه دوست داری، از دست خواهی داد/ استیون کینگ/ ماندانا قهرمانلو
اسم ها گاهی اوقات خیلی فریبنده اند. من اصلا تا اسم این کتاب رو دیدم گول خوردم باور کنین. اونقدر که اصلا نوشته ی پایینش رو نخوندم یعنی نفهمیدم که یه مجموعه ی داستانه. می دونید که من میونه ی خوبی با این مجموعه ها ندارم نمی دونم چرا خلاصه این که حتی حوصله نوشتن خلاصه این چهار داستان رو هم ندارم. اما استیون کینگ به نظرم خیلی با حال و دوست داشتنیه!

در اواخر هر داستان  خودِ استیون کینگ در مورد اون داستان توضیح کوتاهی داده... به هیچ وجه نمی تونم انکار کنم که داستان ها متفاوت و با حال بودن به خصوص سومیه یه اکشنی بود که بیا و ببین
اسامی این چهار داستان: هر آن چه دوست داری از دست خواهی داد؛ مرگ جک همیلتون؛ در قتلگاه، احساسی که فقط به زبان فرانسه قابل بیان است.

-جملات به سان آوازهای رادیو بودند که هر کدام خاطره ی مکانی خاص، زمانی خاص و شخصی خاص را تداعی می کردند... درست مثل زمان هایی که به موسیقی معینی گوش فرا می دهیم و به یاد شخصی که همراهمان بوده، می افتیم... یا به یاد نوشیدنی ای که سر کشیدیم... یا به یاد اندیشه ها و افکارمان.
-آرامش و وقار در سادگی و عدم جذابیت است.
-فقط عشق نیست که آدم ها را در کنار هم نگه می دارد. رازهایی نیز در میان است. رازهایی که آدم حاضر است برای فاش نشدنشان هر کاری بکند. برای بر ملا نشدن رازها باید بهای گزافی را پرداخت.
+ دومین کتابیه که از این نویسنده خوندم.
+اگه حوصله داشتم سعی می کنم خلاصه هاشونو بنویسم خب ؟!!! بگین خب :))
- داستان اول در مورد فروشنده ی سیاریه که دچار روزمرگی شده و می خواد تو متلی خودکشی کنه و تنها سرگرمیش ثبت نوشته های روی دیوار دستشویی های بین راهی تو یه دفترچه است و همین دفترچه اون رو تو تصمیمش مردد می کنه...
- داستان دوم درباره مرگ تدریجی و دردناک یکی از اعضای باند گانگستری معروف دیلینجره...
- داستان سوم درباره ی مردیه که تو اتاقی نشسته و می دونه که این اتاق شکنجه گاه یا قتلگاهه. اتاقی واقع در زیرزمین وزارت اطلاعات یکی از کشورهای آمریکا. اون می دونه که حتی اگه به حقیقت اعتراف کنه باز  زنده از این اتاق بیرون نمی ره.
پس در نهایت ناامیدی داره به فرار فکر می کنه...
- داستان چهارم هم درباره زوج مسن ثروتمندیه که برای گذروندن دومین ماه عسلشون بعد از 25 سال زندگی، عازم سواحل فلوریدا هستند اما زن مدام دچار "دژاوو" می شه و صحنه ها و اتفاقاتی رو می بینه که حس می کنه قبلا دیده.. بارها و بارها. جهنم شاید  همین باشد. گرفتار شدن در این تکرار.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ دوشنبه 6 دی 1395 ] [ ساعت 20 و 18 دقیقه و 06 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
صفحات وب


پشتیبانی