پذیرفتن؛ مساله این است!
دیروز دلمان گرفته بود و در این بین نمی دانم از کجا خدا دوست جان را فرستاد و خنده را بر لبانم نشاند.
هیچ وقت دلم نخواسته این ضرب المثل دل به دل راه دارد را باور کنم. اکثر وقت هایی که خواسته ام این اتفاق بیفتد نیفتاده. به نظرم خیلی هم دل به دل راه ندارد...
خلاصه که قرار شد سه نفری روزمان را با هم بگذرانیم. قرارمان در کتابخانه بود :) کتابهای دلبری گرفته ام که لحظه شماری می کنم برای خواندنشان اگر وقت کنم؟! نه این که خیلی کار دارم ها، نه...!
به نظرم هر سه مان گرفته بودیم با وجود لو ندادن هایمان؛ باید بپذیریم که گاهی هم پیش می آید که نمی توانیم حال همدیگر را خوب کنیم...
نه این که نخواهیم...
شاید همیشه هم خواستن توانستن نیست! نمی دانم!
خدا را شکر که همدیگر را داریم...
بگذریم... 
بر لب جوی؟! نشسته گذر عمر دیدیم...
   

+ سمت چپ  گوشه ی بالایی تصویر را با دقت نگاه کنید و ردش را بگیرید... به صورت اتفاقی این حرکت  ثبت شده. سحری استعداد وافری در این کار دارد و ما را وا می دارد تا هنرمندیش را به تماشا بنشینیم و گذر عمر را سعی می کند هیجان انگیزناک کند! با رقص سنگ روی آب!
+ تصویر مضحکی هم اضافه خواهد شد که امروز کلی به خنده مان انداخت. متاسف شدیم برای متفکران! شهرمان!

+ تغییر کردن خیلی خیلی سخت است.
+ دلم برای خودم می سوزد وقتی دلم برای خودم می سوزد...
++ سیمین بهبهانی
 دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من
گر از قفس گریزم کجا روم کجا من
کجا روم که راهی به گلشنی ندانم
که دیده برگشودم به کنج تنگنا من
نبسته ام به کس دل، نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
ز من هر آن که او دور چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من... هوای گریه با من...
+ از امروز هوا پاییزی تر شده. خنک تر و نم نم باران هم غافلگیرمان کرد. احساس می کنم که به خاطر این هوا، حال مسافرها خیلی خیلی خوب است. امیدوارم که بهشان خوش بگذرد... 
+ از آهنگ های پیشنهادی خودم هم خواهم نوشت به زودی...
+ به قول محمود وزیری؟! :)))) تا چه پیش آید زین پس...

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: گذر عمر ، دوستی ، دلم گرفته ،
[ پنجشنبه 26 مرداد 1396 ] [ ساعت 19 و 05 دقیقه و 21 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟ *
می خوام بدونم کسی این جا هست که ازم تاراحته و بهم نگفته؟! لطفا بهم بگید خب؟! بگید. دلم می خواد از دلتون در بیارم.
اتفاقه دیگه خدا رو چه دیدی... شاید...

این دو روزه خیلی جو گیر شدم هی دارم پشت سر هم پست میزارم. خدا به خیر بگذرونه ^_^

* سیمین بهبهانی
+ پست های پایینی رو از دست ندید. تازه نوشتم :)

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: ناراحتی ، دوستی ،
[ دوشنبه 23 مرداد 1396 ] [ ساعت 20 و 21 دقیقه و 59 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
نوای اسرار آمیز/ اریک امانوئل اشمیت

ابل زنورکو نویسنده ای معروف است که نوبل گرفته. او به تنهایی در جزیره ای زندگی می کند و سال هاست این انزوا ادامه دارد. شخصی به نام اریک لارسن خود را روزنامه نگار معرفی می کند و موفق به دیدار او می شود. آن دو درباره آخرین کتاب زنورکو به نام عشق ناگفته صحبت را شروع می کنند که شامل مکاتبات عاشقانه ی زن و مردی است که بعد از چند ماه زندگی عاشقانه در کنار هم، بنا به تصمیم مرد قرار می شود که رابطه شان را تنها به صورت مکاتبه ادامه دهند... لارسن از زنورکو درباره واقعی بودن شخصیت های این کتاب سوال می کند...
اریک امانوئل اشمیت خیلی بلده چه جوری بنویسه. جذاب می نویسه و به شدت قلم گیرایی داره. بعد از خرده جنایات زناشوهری این دومین کتابی بودکه ازش خوندم و نه تنها ذره ای از احساس خوبی روکه با اون کتاب در من ایجاد کرده بود از بین نبرد. بلکه مشتاق ترم کرد که کتاب های دیگه اش رو هم بخونم. فوق العاده بود. به هیچ وجه نمی تونید از یک صفحه ی این کتاب هم بگذرید اون قدر که جذابه. مکالمه ی دو مرد و اریک امانوئل اشمیت شما رو در این گفتگو شریک می کنه. گفتگویی درباره عشق و دلباختگی. به هیچ وجه نمی تونید داستان رو حدس بزنید و صفحه به صفحه اش شما رو غافلگیر می کنه گاهی این غافلگیری ها اونقدر شدیده که به شدت شوکه می شید.
دوست دارم کتابهای دیگه اش رو هم بخونم. بخش های بسیار جذابی داره که می تونید بقیه اش رو تو خود کتاب بخونید :)))))))))
:

- مگه نبوغ نویسنده این نیست که جزییاتی رو خلق کنه که قابل خلق کردن نیست و به اونا رنگ واقعی بده؟ وقتی یک صفحه به نظر واقعی میاد به خاطر زندگی نیست. بلکه به خاطر نویسنده اشه. ادبیات که قرقره کردن زندگی نیست؛ خلق کردنشه، به وجود آوردنشه، ادبیات از زندگی فراتر می ره آقای لاردن.
- آخه از جون من چی می خواید؟
احساستونو
- می خواید بازم دروغ ببافید؟
دلم که می خواست.
از کجا بدونم راست می گید؟
از بی قوارگیش. دروغ ظرافت داره، هنرمنده، اون چیزی رو بیان می کنه که باید می بود، در حالی که حقیقت محدود می شه به چیزی که هست.
- داره دستگیرم میشه چی تو شما می لنگه.
اِ؟
ادبتون.
-... اون انقدر منو دوست داشت که باعث می شد من هم خودمو دوست داشته باشم...
- هیچ وقت بی رحمی رو که در پس یک نوازش نهفته است حس کردید؟ فکر می کنید که نوازش آدم ها رو به هم نزدیک می کنه؟ نه، آدم ها رو از هم جدا می کنه. نوازش کلافه میکنه، اعصاب خرد کنه؛ فاصله ای بین کف دست و پوست به وجود میاد، در پس هر نوازشی دردی هست، درد این که نمی شه واقعا به هم رسید. نوازش سوء تفاهمیه بین تنهایی که می خواد خودشو نزدیک کنه و تنهایی که می خواد بهش نزدیک شن...
- در عشق چیز یادگرفتنی وجود نداره.
چرا؛ دیگری...
- عشق من؛ به روشنایی سپیده دم می نگریستم و به تو فکر می کردم. به خودم می گفتم چه بسا من و تو هر دو در این لحظه داریم به یک خورشید، روی یک زمین، در یک آن می نگریم و با این حال نمی توانستم خوشبخت باشم...
- عشق دو طرفه یعنی چی؟ دو رویایی که اتفاقی با هم جور در میان. یک سوء تفاهم سعادتمند، البته یک سوء تفاهم دو طرفه... آیا نمی تونیم از پس رویاهامون با هم حرف بزنیم؟

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ دوشنبه 23 مرداد 1396 ] [ ساعت 19 و 47 دقیقه و 47 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
آهنگ های پیشنهادی دلتون :)
دارم بهنام بانی گوش می کنم. غم صداشو دوست دارم...

لطفا آهنگای خوب بهم معرفی کنید. از همونایی که خودتون گوش می کنید و به دلتون نشسته. از هر سبکی و هر نوعی... شاد، غمگین، آروم، بیکلام و... جدید یا قدیمی...
حتی اگه احتمال میدید که گوششون کرده باشم...
پیش پیش یه دنیا ممنون.
بعدا نوشت ها:
آهنگ های شاد از محسن میرزده سراغ دارید آیا؟!

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: آهنگ ، آهنگ خوب ،
[ دوشنبه 23 مرداد 1396 ] [ ساعت 18 و 52 دقیقه و 38 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
هفت ترس کشنده/ ادوارد بر/ شیدا مستقل
این کتاب درباره هفت ترس کشنده! است: ترس از صمیمی شدن، ترس از ناشناخته ها، ترس از تغییر، ترس از پس زده شدن و طرد شدن،ترس از درگیری و خشم، ترس از سربار بودن و ترس از مرگ. یه کتاب گفتگو محوره. یعنی دو نفر دارند درباره ترسها با هم حرف می زنند. یکی به این ترس ها آگاهی داره و دیگری گفته های اون فرد رو می نویسه. این کتاب پر از جمله های انگیزشیه و حرفش اینه که باید ترس ها رو پذیرفت. در موردشون حرف زد. باهاشون دوست شد. باورهای غلط رو تعدیل کرد؛ تغییر رو شروع کرد و در کنارشون از زندگی لذت برد.
کتاب بدی نبود. 

- با ترس های خود دوست شو...به آن ها خوش آمد بگو و بگذار وارد زندگیت شوند. از فرار کردن دست بردار و آن ها را بپذیر. یاد بگیر با آن ها کنار بیایی و بهشان اعتماد داشته باشی. وقتی این کار را بکنی یاد خواهی گرفت که چگونه با اعتماد کردن اعتماد به دست بیاوری. از کارهای کوچک شروع کن. کارهای بزرگ خودشان ردیف خواهند شد.
- زندگی یعنی انجام بده و یاد بگیر نه اینکه فکر کن و یاد بگیر.
- این اشتباهی است که خیلی از مردم می کنند. وقتی پیر می شوند تازه ارزش زندگی را می فهمند و سعی می کنند از باقیمانده آن حداکثر استفاده را بکنند.این اشتباه را نکن که با نگرانی از آینده حال خود را خراب کنی. ما بیش تر زندگی خود را به خاطرات یا پیش بینی ها اختصاص می دهیم. یک شخص معروف گفته است که زندگی مثل قرعه کشی است باید حاضر باشی تا برنده شوی. ترس هایی هم که در موردشان صحبت کردیم همه باعث می شوند از زندگیمان در زمان حال لذت نبریم.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ دوشنبه 23 مرداد 1396 ] [ ساعت 18 و 47 دقیقه و 32 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
2013/ The Garden of Words

تاکائو دانش آموزی است که عاشق طراحی کفش است. او برای این کار گوشه ی باغ دنجی را انتخاب می کند و در روزهای بارانی از مدرسه فرار کرده و به آن جا پناه می برد. در آن جا با زنی به  نام یوکینو آشنا می شود و این دیدارها در روزهای بارانی تکرار می شود...
درسته کمی تا قسمتی عاشقانه ی نامتعارفیه ولی انیمه ی ژاپنی خوبیه... ببینیدش.
تازگی ها عاشق انیمه ها شدم...

من هیچی درباره اش نمی دونم... شغلش، سنش و همین طور دغدغه هاش... حتی اسمش و هیچ کمکی هم از دستم برنمیاد جز این که اسیرش باشم...!

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ یکشنبه 22 مرداد 1396 ] [ ساعت 20 و 58 دقیقه و 56 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
the space between us/ 2017

فضانوردانی برای زندگی به مریخ فرستاده می شوند؛ در این بین یکی از این فضانوردان متوجه می شود که باردار است؛ بچه به دنیا می آید... و حالا گاردنر 16 ساله است. او به صورت آنلاین با دختری (تالسا) در روی زمین ارتباط دارد و با هم حرف می زنند. پس از مدتی شرایطی فراهم می شود تا او پا به زمین بگذارد و  او را ببیند...
فیلم خوبی بود. هر چند متاسفانه نسخه ای که من دیدم یه کم مشکل داشت و کند بود و صدا و تصویر کمی ناهماهنگ بودن. ولی mx player فوق العاده است. تا حدودی مشکل رو رفع کرد.


+  باز هم مچکرم ازت بودا بابت پیشنهادت.

[ یکشنبه 22 مرداد 1396 ] [ ساعت 19 و 55 دقیقه و 29 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
موانا/ 2017 و رالف خرابکار
دنیای موانا خیلی جذابه اونقدر که غرق طبیعت زیبایی که تو این انیمیشنه میشید.انیمیشن خوبیه.

 

رالف خرابکار رو هم ببینید. از دوستی حرف می زنه. خیلی قشنگه. 


موضوعات: معرفی فیلم ،
[ یکشنبه 22 مرداد 1396 ] [ ساعت 19 و 01 دقیقه و 10 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
من برگشتم. همین دیگه!
شما رو نمی دونم ولی من دلم برای تک تکتون تنــــــــــــــــــــــــــــــگ شده بود خیلی
مرسی از کامنتاتون. چقدررر برام نوشته بودید و من چقدررر خوشحال شدم.
تا حالا گفته بودم چقدر دوسِتون دارم؟!


موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: برگشت ، وبلاگ نویسی ،
[ یکشنبه 22 مرداد 1396 ] [ ساعت 12 و 00 دقیقه و 50 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
The Boss Baby/2017

انیمیشن خیلی بامزه ایه. حتما ببینیدش. این کوچولوئه خیلی بانمک بود.
+ هیچ وقت کسی رو نداشتی که دوست داشته باشه؟
+ آدم دلتنگ چیزی که هیچ وقت نداشته نمی شه.
(ولی ممکنه دلش اون چیزی رو که تا حالا نداشته بخواد...).

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ جمعه 13 مرداد 1396 ] [ ساعت 15 و 20 دقیقه و 58 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
پر/ شارلوت مری ماتیسن
این کتاب رو حدودا یه سال پیش خوندم و دلیل محبوبیتش رو برای عده ای واقعا نمی دونم. نمی دونم چرا بهترین عاشقانه ایه که خوندن
من که دوستش نداشتم. یه کتاب تقریبا معمولی بود! درباره ی نویسنده انگلیسی این کتاب هم اطلاعات چندانی وجود نداره.
داستان درباره مرد متاهلیه که عاشق یه بیوه ی جوون میشه. مردی که زندگیش روح و عشق نداره. مرد وقتی متوجه میشه زن صدای خوبی داره تشویقش می کنه که آموزش ببینه و پول این آموزش رو از شرکت بیمه ای که توش کار می کنه می دزده. مرد به مدت سه سال می افته گوشه زندون و زن تبدیل به یه خواننده میشه و دوباره بعد از اون همه سال همدیگه رو می بینند...
من در یک لباس فاخر و طلایی ممکن نیست تو را بیش از این دوست بدارم. تمام جواهرات دنیا نمی تواند بر زیبایی و شدت عشق من نسبت به تو بیفزاید و یا مجلل ترین سفره ها با شامی که در این جا صرف می کنیم مقابله کند و اگر تو این قدر صدای مرا دوست داری، حتی بیش از عشق من، بیش از جسم من، من حاضرم که فقط آواز باشم، صدا باشم و آن قدر برای تو بخوانم که تو را در آواز خود غرق کنم...

[ جمعه 13 مرداد 1396 ] [ ساعت 15 و 05 دقیقه و 51 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
فرار از زندان/ 2005-2009 و 2017

فرار از زندان داستان دو برادر است که یکی از آن ها به اتهام قتلی که مرتکب نشده محکوم به اعدام است و دیگری برای فرار او نقشه ی زیرکانه ای می کشد و ... (4 فصل با اتفاقات هیجان انگیز)

در فصل 5 مشخص می شود که مایکل نمرده. تی بگ که از زندان آزاد می شود، نامه ای دریافت می کند که نشان می دهد مایکل زنده است و در زندانی در یمن زندانی. او این مطلب را با لینکلن برادر مایکل در میان می گذارد. لینک به همراه سی نات تلاش می کند تا او را نجات دهد.  در یمن اوضاع خوب نیست؛ داعشی ها به دنبال تصرف یمن هستند و در این بین با ماجراهایی که پیش می آید فرار مایکل سخت تر می شود. از این طرف سارا با فرد دیگری ازدواج کرده و....

فصل 5 سریال محبوبم رو هم دیدم. درسته نسبت به فصل های قبل تر هیجان کم تری داشت و البته اشتباهات زیادتری با این که کوتاه تر از تمام فصل ها بود (9 قسمت) اما با این حال بازم خوب بود. این فصل هم خالی از هیجان نبود به خصوص چند قسمت وسطی کلی هیجان انگیزناک! بود. لینکلن هم تا چند قسمت اول خیلی دوست داشتنی بود بعد دوباره عادی شد و مطابق معمول به گیج بازی هاش ادامه می داد. لینکی که تکلیف دلش مشخص نیست  و تو این فصل عاشق یکی میشه تو فصل بعدی عاشق یه نفر دیگه! نقش سوکره خیلی کوتاه بود- سوکره یه عاشق واقعی بود با اون ماری کروزش! با اون صمیمیتش تو دوستی. حاضر بود هر کاری بکنه برا کسایی که دوستشون داشت- و برعکسش سی نات نقش پررنگ تری داشت؛ بدون مایکل هم که فرار از زندان معنی نداره ! با این حال اصلا قابل مقایسه با باهوشِ فصل های قبلی نبود. هوشش کم رنگ تر بود! و اما تی بگ که یه تبهکار و قاتل ترسناک و آدم منحرفیه هر وقت میاد خوب شه باز شرایط جوری پیش میره که میشه همون جنایتکار قبلی. هعی دل آدم براش میسوزه... حیف که از شخصیت محبوب من تو این فصل خبری نبود. جناب ماهون دوست داشتنی.

من با این سریال بود که اصلا هیجان رو تجربه کردم. یعنی اینا فرار می کردن من قلبم تالاپ تولوپ می کرد. اونقدر که صدا و تکون خوردن قلبم رو احساس می کردم. این جوری بگم که خون دلها خوردم پای این سریال  با این سریال بود که فهمیدم این قیافه ی آدم ها نیست که اون ها رو دوست داشتنی می کنه این اخلاق آدم هاست که باعث می شه کسی برامون عزیز بشه. من از ماهون متنفر بودم؛ پلیسِ بسیار باهوشی که به راحتی آدم می کشت، معتاد بود، عصبی بود و هیشکی رو آدم حساب نمی کرد به غیر از خودش و دوست نداشت کسی رو بالاتر از خودش ببینه، حتی قیافه اش هم حال آدم  رو بهم می زد. همین طور طرز حرکات و رفتارش. بعد همه چی برعکس شد:))))))))))) می گین کِی؟! می گم وقتی که از این رو به اون رو شد. بازیگر این نقش فوق العاده بود. یعنی همه اشون فوق العاده بودن. از نقش های اصلی بگیر تا فرعی ولی خب ماهون یه چیز دیگه بود کلا.

+من به شدت دیدن این سریال رو بهتون توصیه می کنم. همین!

+ کاش اگه قرار باشه فصل شش رو هم بسازن یه کم بیش تر روش کار کنن. اگه قرار باشه یه فصل دیگه ساخته بشه باید یه فیلمنامه ی قوی داشته باشه.

    

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ سه شنبه 10 مرداد 1396 ] [ ساعت 21 و 23 دقیقه و 47 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
گیسوکمند/ 2010
                 
        
  
چقدررررر چسبید؛ چقدر همه چی خوب بود تو این انیمیشن... خیلی خیلی لذت بخش بود. یه انیمیشن فوق العاده و بی نظیر...

                     

موضوعات: معرفی فیلم ،
برچسب ها: گیسو کمند ، tangeled ،
[ سه شنبه 10 مرداد 1396 ] [ ساعت 11 و 45 دقیقه و 13 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
من هنوز آلیس هستم/ لیزا ژنووا/ حمید یزدان پناه

آلیس استاد پنجاه ساله ی دانشگاه هاروارد است که در رشته زبان شناسی چهره ی شناخته شده ای است وی در اوج زندگی حرفه ای خود،به بیماری آلزایمر زودرس مبتلا می شود و ...

 کتاب خیلی خوب و جذابیه. حالا می فهمم که آلزایمر چقدرمی تونه ترسناک باشه. فراموشی به معنای واقعی کلمه؛ چنان ترسناک که فکر کردن بهش هم می تونه وحشت زده ات کنه و من تا حالا اینقدر عمیق بهش فکر نکرده بودم. این که کم کم همه چیز برات کمرنگ بشه؛ نتونی خونوادت رو بشناسی؛ حتی اسماشون یادت نیاد؛ یادت نیاد چند لحظه پیش داشتی چیکار می کردی؛ دنبال چی می گشتی؛ به کی فکر می کردی؛ چی باعث شده بود که لبخند بزنی؛ عشق، علاقه، خواستنی هات، جایگاهت، دوستات همه چی رو از دست بدی. اونا هم از دستت میدن! کم کم حتی کلمه ای یادت نیاد که ازش استفاده کنی. نتونی حرف بزنیو یه کار ساده رو انجام بدی. فکراتو نتونی به زبون بیاری، نتونی لباساتو خودت بپوشی، اصلا ندونی که یه  چیز ساده چه استفاده ای داره... تلخه! دهشتناکه...
به نظرم تنها خوبی این بیماری موقعیه که کاملا پیشرفت کرده باشه و تو دیگه هیچ چیز برات مهم نیست، نه این که خودت نخوای مهم نباشه، نه! بلکه دیگه خودت رو هم فراموش می کنی. خودت تو خودت گم میشی... حُسنِ تلخیه می دونم... شاید اون موقع دیگه لازم نباشه چیزی رو تحمل کنی!
من اصلا نمی دونستم که این بیماری ارثیه و یا ارثی هم می تونه باشه.

به جرات می تونم بگم بدترین ترجمه ای بود که از یک کتاب خوندم؛ یعنی اینطور بگم که تک تک صفحات این کتاب نیاز به ویرایش و اصلاح داره.
یعنی  تو خیلی موارد حتی یک ویرگول ساده هم درست استفاده نشده؛ اصولا نباید قبل از کلمات ربطی مثل واو و که ویرگول بیاد! 
جملات گاها نامفهومند جوری که یک جمله رو گاهی باید برگردی و چند بار بخونی تا متوجه بشی. گاهی یک جمله نیمه تمام رها شده و تو همچنان منتظری تا یه فعلی رو پایان جمله ببینی و بفهمی که چی به چیه اما همون طور سردرگم رها میشی. شیوه ی دستوری جملات هم طبق دستور زبان فارسی رعایت نشده و گاهی فقط جمله به جمله ی متن انگلیسی ترجمه شده. اغلاط املایی هم که جای خودش رو داره. یک کلمه اصلا ترجمه نشده و با همون کلمه به همون زبان انگلیسی آورده شده. یه شخصیت فرعی هم "بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم" رو زمزمه میکنه و راوی یه جایی می گه دردا که راز پنهان خواه شد آشکارا. می دونم اصطلاحات ما با زبان های انگلیسی و ... فرق می کنه ولی آخه دیگه اینجوری فارسی سازی اش هم به شدت تو ذوق می زد؛ حداقل تو این کتاب. یعنی اگه کتاب جذابی نبود همون صفحات ابتدایی میزاشتمش کنار و قیدشو می زدم. هر صفحه ای رو امیدوارانه جلو رفتم بلکه درست شه اما انگار نه انگار. من همیشه زیادی امیدوارم. بعید می دونم این ترجمه به چابهای بعدی رسیده باشه ولی امیدوارم اگه رسیده اصلاح شده باشه. همون پیشگفتار رو بخونید متوجه می شید که چی می گم ولی نخونید؛)  جوری  این کتاب به من حرص خوروند که دلم می خواست یه خودکار رنگی بردارمو تمام اشتباهات رو خط بزنم و درستش کنم:| نه اینکه من خیلی بلد باشما اینا رو نگفتم که به همچین نتیجه ای برسم؛ هر کی اینکتاب رو بخونه خودش متوجه میشه.
خلاصه که یه ترجمه ی بد می تونه، یه کتاب خوب رو تا سطح خیلی زیادی بیاره پایین!
طرح جلد کتاب هم با کمی تغییر شبیه طرح جلده اصلی کتابه و هوشمندانه است خیلی ( طرح پروانه روی یه پس زمینه سفید). بازم اگه کتابو بخونید متوجه می شید چی میگم.
به شدت توصیه می کنم که  این کتاب رو بخونید اما یه ترجمه دیگه اش رو که فکر می کنم با اسم "هنوز آلیس" ترجمه شده.
می دونم طولانی شد. ولی چاره ای نبود. باید ذهنم رو خالی می کردم.

+ من کسی نیستم که در حال مردن باشد. من کسی هستم که با آلزایمر زندگی می کند. می خواهم در حد توانم با دیگران زندگی کنم.
+ دیروزهای من ناپدید شدند، به فرداهایم هیچ اطمینانی نیست، پس به کدام امید زنده بمانم؟ من برای هر روز زندگی می کنم. در لحظه ها زندگی می کنم. در یکی از فرداها فراموش می کنم که مقابل شما ایستادم و سخنرانی کردم اما به دلیل آن که فرداها را فراموش خواهم کرد معنایش این نیست که در هر ثانیه از همان فردا، امروز زندگی نکرده ام. من امروز را از یاد می برم اما به این مفهوم نیست که امروز اهمیت نداشت...

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ یکشنبه 8 مرداد 1396 ] [ ساعت 20 و 07 دقیقه و 47 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
anastazia، mulan، delhi safari، arthure christmas،Barbie of Swan Lake

مولان، سفر به دهلی و بابابرفی رو حتما ببینید اگه ندیدید. خیلی قشنگند. آناستازیا ودریاچه قو هم انیمیشن های متوسطی بودند به نظرم.

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ شنبه 7 مرداد 1396 ] [ ساعت 19 و 50 دقیقه و 24 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
باز هم از سری پست های عنوان ندار!!!
+ چندان رضا یزدانی گوش نکردم تا حالا ولی آهنگ زخمی اش رو کمی دوست دارم...
"حال این روزای خسته مو نبین خیلی ابریم که این بارون شدم"
+ کاش می شد آدم  بشینه با خیال راحت آلبالو  بخوره. همش باید نگران باشی که نکنه یه موجود ریزِ حال بهم زن بهت خوش آمد بگه

+ امروز تو اتوبوس یه دختر خانومِ خوب نشسته بود صندلی جلویی من. هر چند دقیقه یه بار آینه اش رو در می آورد و یه نگاهی به خودش می کرد. دخترک ساده و دوست داشتنی ای بود. دلم می خواست بزنم رو شونه اش بگم خوب بودنت چک کردن نداره. باور کن به اندازه کافی قشنگ هستی... لبخند رو لبام نشست... احتمالا یکی هم حواسش به من بوده و تو دلش می گفته این دختره الکی داره به چی می خنده!!!  ازکی اینقدر عجیب شدم؟!
+ چقدررر گرمه!
+ دوست داشتم یه سه چهار تا پست دیگه هم بزارم! ولی میزارمشون برا بعد چون چند تا معرفیه و از یکی از این معرفی ها خیلی دل پری دارم!
++ درسته مرگ حقه ولی اتفاق تلخ و دردناکیه. بخصوص وقتی می دونی کسی موقع مرگش توی خونه اش تنها بوده و برای آخرین بار خودش بوده و خودش...  اون موقع داشته به چی فکر می کرده و چه حالی داشته... خدا می دونه...خدا بیامرزدش.
+ بانوی دریا، مهناز، دخترک، بهار کجایید شماها؟! هااان؟! یهو میایید و غیب می شید!

موضوعات: خودم نوشت ،
[ شنبه 7 مرداد 1396 ] [ ساعت 19 و 40 دقیقه و 13 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
لحظه های موندنی!
کاش می شد... کاش بعضی لحظه ها موندنی بودن.
گاهی وقتا یه خاطره برای اینکه لبخند بزنی به تنهایی کافی نیست.

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: لحظه ها ، خاطرات ، لبخند ،
[ شنبه 7 مرداد 1396 ] [ ساعت 19 و 29 دقیقه و 12 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
مهربانی...
داشتم وبگردی می کردم که به جمله ی قشنگی برخوردم؛ به دلم نشست:
مهربان باشید زیرا هر انسانی که با او دیدار می کنید ممکن است در نبردی دشوار در حال مبارزه کردن باشد...
دقیقا مثل این جمله؛ جمله ای که گاهی مجبور میشم به خودم یادآوریش کنم! :
هیچ گاه کسی را مسخره نکنید شاید قهرمان دنیای خویش باشد...

موضوعات: خودم نوشت ،
[ جمعه 6 مرداد 1396 ] [ ساعت 19 و 03 دقیقه و 58 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
روزمون مبارک

ببینید اینجا چیکار می کنند! فقط به دختر خانمای چادری گل میدن! حتما کار درستیه دیگه اما ما هم دلمون خواست !

+ کیفیت بد تصویر رو بر من ببخشایید.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ سه شنبه 3 مرداد 1396 ] [ ساعت 19 و 44 دقیقه و 25 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
Aashiqui2/ 2013
      
راهول که یک خواننده معروف هندی است، به علت اعتیادش به الکل موفقیت و شهرت خود را کم کم از دست می دهد؛ او پس از کنسرت ناموفقش به یک، بار پناه می برد و در آنجا دختری را می بیند که آهنگ او را می خواند و چنان تحت تاثیر صدای او قرار می گیرد که تصمیم می گیرد به او کمک کند تا به یک ستاره تبدیل شود ...

یه فیلم هندی خیلی خیلی خوب در ژانر عاشقانه؛ پر از بغض و آهنگ های فوق العاده. بی نظیرن آهنگاش. گوششون کنید و لذت ببرید ازشون:
                               برای دانلود این آهنگ ها روی اسمهای زیر کلیک کنید:
                                                     Sunn_Raha_Hai
                                                       Tum_Hi_Ho
                                                    Meri_Aashiqui
                                              Chahun_Main_Ya_Naa
                                                       اضافه شد :
                                              Sunn_Raha_Hai_Fmale
                                             
                                                  

                                                   ترجمه آهنگ ها

* خیلی مرسی بودا بابت این پیشنهاد خوب...

       

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ یکشنبه 1 مرداد 1396 ] [ ساعت 12 و 38 دقیقه و 01 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
خوابهای مفهوم!!!
بهم گفت: ازم پرسیده تو اگه عاشق بشی شبیه چی میشی؟چه شکلی می شی؟ 
با حسادت نگاش کردم.
روشو برگردوند. داشتم با خودم زمزمه می کردم که من اگه عاشق بشم شبیه لبخند میشم؛
اصلا خود خود لبخند میشم...!

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: خواب ، رویا ،
[ یکشنبه 25 تیر 1396 ] [ ساعت 13 و 05 دقیقه و 33 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
رقص گردنبند/ گراتزیا دلددا/ بهمن فرزانه
کتاب در مورد مردی است که آمده است تا گردنبند مرواریدی را که مادرش نزد مرد رباخواری گرو گذاشته است، پس بگیرد اما بر اساس یک تشابه اسمی به جای اینکه با دختر آن مرد دیدار کند، برادرزاده ی او را می بیند و عاشقش می شود...
کتاب توسط دانای کل روایت می شه و همین به نظر جذابترش کرده؛ اینکه از حالات درونی شخصیت ها هم خبر میده. و کلا جذابیت کتاب به واسطه ی توصیف همین حالات درونیه. برخی از توصیفات و تشبیهات کتاب هم خیلی خیلی لذت بخش بود. با این حال هر چقدر هم لذت برده باشم وقتی پایان داستان اونی میشه که دوست ندارم می خوره تو ذوقم. درسته غافلگیر کننده بود ولی هزار بار گفتم بازم می گم من عاشق پایان های خوشم.
بد نیست در مورد این کتاب اینجا رو هم بخونیدکلیک کنید
- نوجوانی غم انگیزترین دوران عمر ماست چون به نیروی غریزه می فهمیم که هیچ یک از چیزهایی را که در رویا می بینیم به حقیقت نخواهد پیوست.
- همه ی ما تا وقتی زنده ایم اسیر امیدهای پوچ هستیم ولی چه خوب که چنین است وگرنه چگونه می توانستیم به زندگانی ادامه دهیم؟
- ... از پروردگار سوال می کردم برای چه ما را با آن همه شور و شوق زندگی به وجود می آورد و بعد آن چه را که ضروری است از ما دریغ می دارد.
- وقتی انسان عاشق زندگی است یک اتاق کوچک هم می تواند به اندازه ی یک دنیا بزرگ باشد.
- ما دو نفر به پایه های پلی می مانیم که ساختمان آن هنوز به پایان نرسیده است. شاید برای تکمیل این پل فقط باید دست به سوی یکدیگر دراز کنیم.
- واقعیت این است كه زندگی بسیار یكنواخت است . مردم همه مثل هم هستند ، یكسان هستند ، هر كس به فكر خویش است ، به خصوص در مورد امور مادی . در نتیجه كاری باقی نمی ماند جز اینكه در خود فرو روی و غرق در رویای خود به زندگی ادامه دهی .
- ما نخواهیم مرد تا وقتی جرقه ای از عشق وجود دارد نخواهیم مرد. هر چند که آن جرقه در ظاهر نفرت بنماید؛ با این حال عشق به هر حال از قلب بیرون می زند، مثل دانه ای که از زمین یخ زده سر بیرون می کند و ما قدرت خاموش کردن این جرقه را نداریم حتی با مرگ جسمانی. چون آن جرقه بخشی از خداوند است که در ما زندگی می کند.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ یکشنبه 25 تیر 1396 ] [ ساعت 11 و 30 دقیقه و 15 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
عروسی/ نیکلای واسیلیویچ گوگول/ آبتین گلکار
نمایشنامه ای  در ژانر کمدی.
درباره خواستگارانی که یک دلال ازدواج سعی در پیدا کردن همسری برای آنها دارد و برای دخترک نیز همین طور.
خواستگارانی که یا اصلا و به هیچ وجه تکلیفشان با خودشان مشخص نیست و یا دنبال ویژگی های مضحکی در طرف مقابلشان هستند و هر کدام سعی دارند که بر رقبا پیروز شوند.
البته من مطمئنم که خصایص این شخصیت ها ممکنه تو هر کدوم از ما به شکلی وجود داشته باشه و خب این طبیعیه که تو نمایشنامه ای کمدی وار بزرگنمایی بشه ولی برای من آنچنان جذاب نبود. به غیر از چند صحنه ی بامزه چندان لذتی از این نمایشنامه نبردم. تو سلیقه ی من نبود و فکر می کنم تنها کتابی بود که دلم می خواست تمام شخصیتها رو خفه کنم... یعنی اونقدر آدم رو حرص میدادن که نگو... اسم های روسی هم که سخت. گاهی مکث می کردم که بفهمم اصلا کی به کیه.
+ ببینید چقدر حواس پرتم که یادم رفته بود کامنتاتون رو تایید کنم؛ تایید شدند.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ شنبه 24 تیر 1396 ] [ ساعت 11 و 36 دقیقه و 07 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
...
+دوستان شاید برای یه مدت طولانی نباشم. سعی می کنم وبم رو چک کنم و کامنتاتون رو هم بخونم. لطفا نگران نباشید.

[ دوشنبه 12 تیر 1396 ] [ ساعت 11 و 24 دقیقه و 58 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
paranorman
                                

- هی، هی... نورمن وایستا...
+ چند بار بگم می خوام تنها باشم.
- منم همین طور... پس بیا دو تایی تنها باشیم :)))))))))))))))
 
                      *******
تو فکر می کنی چون آدمای بدی توی دنیا هست دیگه آدم خوب وجود نداره؟!! منم یه مدت همین فکرو می کردم اما همیشه آدمایی برای کمک به تو پیدا میشه.
+ فوق العاده بود. 

موضوعات: معرفی فیلم ،
برچسب ها: انیمیشن ، زامبی ، پارانورمن ،
[ شنبه 10 تیر 1396 ] [ ساعت 22 و 08 دقیقه و 53 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
^_^
فکرشو بکنین حدودا بعدِ شش سال از دانشگاه بهم زنگ زدن میگن بیا هدیه اتو ببر.
:|||
بعد از کلی فکر یادمون اومد که اون سال تو یه ختمی شرکت کرده بودیم. تازه قرارم نبود چیزی بهمون بدن!
چه روزای خوبی بود...هعییی... یادش بخیر.
+ هدیه اشون یه کتاب مذهبی بود :)

موضوعات: خودم نوشت ،
[ شنبه 10 تیر 1396 ] [ ساعت 18 و 50 دقیقه و 33 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
غرور و تعصب/ 2005

فیلم دو ساعت و هشت دقیقه است و به نظرم از شروع ساعت دوم ماجراها و اتفاقات سرعت بیش تری می گیرند درست برعکس نیمه ی اول. با این حال این یکی از اون اقتباس هائیه که به شدت دوست داشتنیه. کایرا نایتلی و متیو مک فادین هم فوق العاده اند. انگار که واقعا همون مستر دارسی و الیزابت بنتی اند که توی ذهن جین آستین بودند. همه ی بازیگرا خوب تو نقششون فرو رفتند. خلاصه این که فیلم جذابیه و عاشقانه ی قشنکی. ببینیدش.

من اعتراف میکنم حتی این اثر اقتباسی کمی جذابیتش ازخود کتاب برام بیش تره! اگه نگم هم سطحند!!

+ شاید فردا از اقتباس سریالی اش هم نوشتم ؛)

+ همه اش که نمیشه انیمیشن دید :)))

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ جمعه 9 تیر 1396 ] [ ساعت 22 و 18 دقیقه و 24 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
brave، a monster in paris، futboling

انصافا هر سه تا انیمیشن خیلی خوب بودند. به خصوص هیولا در پاریس و فوتبال دستی. راستش از شجاع انتظار بیشتری داشتم. آدم نباید الکی سطح توقعاتش رو ببره بالا. اما این دخترک موفرفری رو دوستش داشتم.

هیولا در پاریس پر از مهربونی بود و فوتبال دستی فوق العاده بامزه؛ اونقدر خندیدم. پایان فوق العاده دلنشینی هم داشت.

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ جمعه 9 تیر 1396 ] [ ساعت 22 و 16 دقیقه و 58 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
چند تا عکس مِن باب تنوع ؛)



[ جمعه 9 تیر 1396 ] [ ساعت 22 و 14 دقیقه و 13 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
سن!
بهم میگه زیر سی سالتونه دیگه؟!!
 خدایی موندم چی بگم:|||||| آخه همه منو کوچیک تر از اون چیزی که هستم فرض میکنن 
ولی هیچ کدومش خوب نیست. قیافه آدم باید به سنش بخوره...باید به سنش بخوره...

موضوعات: خودم نوشت ،
[ جمعه 9 تیر 1396 ] [ ساعت 22 و 13 دقیقه و 10 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
صفحات وب


پشتیبانی