حس و حساسیت!
زلزله ی دیشب رو ما هم احساس کردیم. اونقدر قوی بوده که ما هم حسش کردیم. داشتم فیلم می دیدم که احساس کردم سرم داره گیج میره... اصلا یه لحظه هم به ذهنم خطور نکرد که ممکنه زلزله باشه، گفتم حتما حالم بده و الان خوب میشم؛ بعد دیدم بابا بلند شد گفت زلزله است!!!!  همه امون حس کرده بودیم سرمون گیج میره و حالمون خوش نیست و به خیال خودمون به همدیگه نگفته بودیم که همو ناراحت نکنیم! غافل از این که حال زمین خوب نبوده!
 خدا همه ی درگذشتگان این زلزله رو بیامرزه و به خونواده هاشون صبر بده و ان شا الله که خسارات جانی دیگه بیش تر از اینی که هست نباشه. آمین.
یکی بود که اینجا رو می خوند. یه بار هم با هم آنلاین حرف زدیم. کرمانشاهی بود. ان شالله که حالش خوب باشه و سلامت. آمین. 
اگه هنوز منو می خونین یه خبر از خودتون بدین لطفا.

حس می کنم خیلی حس ها در من مرده...! تلخ بود وقتی متوجهش شدم. بی حس و بی احساس تر از قبل شدم!

نزدیک بود بهشون بگم بهش سلام برسونید! به کسی که دیگه نیست! چقدر نبودش رو حس کردم! بعد لال شدم ...

اینجا هستی؟! اونجا هستی؟!! چرا نیستی؟!! پس چیکار می کنی؟!! منچ بازی میکنی؟!!
دلم می خواست می تونستم بگم نه سودوکو بازی می کنم. تازه کلی هم کیف می کنم! اَه...

موضوعات: خودم نوشت ،
[ دوشنبه 22 آبان 1396 ] [ ساعت 10 و 39 دقیقه و 50 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
طبیعت زنده!

 

[ یکشنبه 21 آبان 1396 ] [ ساعت 10 و 59 دقیقه و 06 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
دیو و دلبر/ 2017

فیلم قشنگی بود. داستان قدیمی دیو و دلبر و روایت عشق واقعی و اهمیت زیبایی درون...
بغیر از بعضی قسمت های موزیکالش بخصوص اوایلش که اشیا برای بل می خوندن، بقیه اش خیلی دلپذیر بود. اما یه چیزیش کم بود؛ انگار گم شده بود. من که کاملا حسش کردم و اون این بود که خیلی زود دل به هم باختن؛ چند تا سکانس براش کم بود. به نظرم اون بخشش خوب پرداخت نشده بود. من بشخصه منتظر بودم اتفاقات جالب و جذاب تری بیفته تو اون بخش! من دلمو صابون زده بودم آخه! کی کفای صابونی دلمو پاک می کنه؟! 
یه نکته جذابی هم بود و اونم کتاب  و چقدررررر کتاب. من بیش تر از دلبر ذوق زده بودم :)
لذت بخش بود.ببینیدش.همین.

موضوعات: معرفی فیلم ،
برچسب ها: دیو و دلبر ، معرفی فیلم ، 2017 ،
[ دوشنبه 15 آبان 1396 ] [ ساعت 18 و 11 دقیقه و 52 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
نمی ذارن یه خواب خوش از چشمای آدم بره بالا!
میگم چرا این خواهر و برادر من، دست از سر من بر نمیدارن، نمیزارن بخوابم؟! :(
درست سه شبه که الکی منو از خواب بیدار می کنن و سر به سرم میزارن که مهناز دوباره هذیون گویی هات شروع شد؟!
کدوم هذیون گویی؟! من که تازه چشامو بسته بودم، وسط یه خواب شیرین بودم که با سر و صداهای شما بیدار شدم. الانم که دارم باهاتون حرف میزنم! 
وااای این دوباره شروع کرد. داره هذیون میگه بخوااااااااب بخواااااب. ناااازی... ناااازی...فردا بهش بگیم داشتی هذیون می گفتی باز باور نمی کنه! یادشم نمیاد!
ای بابا به خدا بیدارم. شماها خواب میزارین برا آدم :(((( 
اااالهی... نچ نچ نچ... حالش بده ها... بخوااااب، بخواب.
بعد فرداش باز برا منو خودشون و مامان تعریف می کنن و میخندن و سر به سرم میذارن.

برا یکی دو بار بامزه استا اما دیگه... دیشب کاملا کلافه ام کرده بودن. دوست داشتم هر دوشونو بگیرم بزنم یعنی!
وقتی عصبانی نمیشی همینه دیگه
اصلا برای همینه که مدام خواب پریشون می بینم! (بزار بندازم گردن اینا) همین امروز وسط یه خواب قاراشمیش بودم که بیدار شدم یهو!

من اینا رو چی بگم؟! اصلا چرا همه دوست دارن سر به سرم بزارن؟!!! خدایا سر به سرشون بزار لطفا ؛)
 گوش کنید. قشنگه: شوخی حمید هیراد.

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: خواب ، سر به سر گذاشتن ، شوخی ،
[ دوشنبه 15 آبان 1396 ] [ ساعت 18 و 00 دقیقه و 10 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
در دنیای تو ساعت چند است؟/ 1394
گلی بعد از بیست سال از فرانسه برمی گرده و با فرهادی مواجه میشه که نمیشناسدش ولی فرهاد اونو خوب میشناسه! خیلی خوب!
روایتی از یه دیوووونه ی عاشق یا یه عااااااشق دیوونه؟؟!!!!
 داستان یک عشق... یک عشق و نه هیچ چیز دیگر!
فیلم نسبتا خوبی بود. سکانس های بامزه ای هم داشت. من که کلی خندیدم و کیف کردم :))))
صفی یزدانیان راجع به اسم فیلمش گفته که سال ها پیش پاییز پدر سالار مارکز رو خونده و بعدها اون کتاب رو گم کرده اما چند سطر از تک گویی راوی خطاب به محبوبش در ذهنش مونده بوده و بعد دیده چقدر بخشیش برای عنوان این فیلم خوبه" ... کجاست عطر شیرین بیان نفست در این بوی گند غذای سرد؟ گل سرخت کجاست؟ عشقت کجاست؟ در دنیای تو ساعت چند است؟" 

- همیشه حواسم پرت بود........ اما نه از تو.... همیشه حواسم جمعِ تو بود گلی...
- دیشب خوابتو می دیدم...
جدّاً...؟!!!
آره... یادم نیست چی بود... یادمه که تو بودی ...
مرررسی... خوشحال شدم ...
+ آخیش... بالاخره یه فیلم دیدم :)
+ یک قصه بیش نیست غم عشق وین عجب! کز هر زبان که می شنوم نامکرر است.
+ چه زومی کردم رو خواب و رویا! خودم می دونم!
+ چقدر هوا سرده. باد مثل تیکه های یخ به صورت آدم می خوره!

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ شنبه 13 آبان 1396 ] [ ساعت 17 و 18 دقیقه و 38 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
برام یه رویای واقعی بباف! + یه پی نوشتِ دوست داشتنی
میگن وقتی کسی دلتنگت باشه و بهت فکر کنه، خیلی درصد :) احتمال داره که تو خوابش رو ببینی!!! عجبااا من که معتقدم برعکسش درست تره؟! یعنی من اگه دلتنگ کسی باشم و به فکرش، ممکنه خودم خوابش رو ببینم نه اون خواب منو؟!!! اینجوری درست تر به نظر نمی رسه؟!

داشتم راز می خوندم؛ همون قانون جذب! به نظرم درست نیست که تو هیچ کاری نکنی و بعد به اون چیزی که فکر می کنی برسی! یعنی بدون تلاش نمی شه. البته این کتاب نکته های مثبتی هم داره: تشویقت می کنه به مثبت اندیشی و اینکه سعی کنی خواسته هات رو از یاد نبری و بهشون فکر کنی، خودت رو باور و دوست داشته باشی! و بعضی نکات مثبت دیگه که به نظرم تاثیر زیادی هم میزاره. یا اینکه خوبی کنی خوبی می بینی خب آره ولی شاید همیشه اینجور نیست و اونی که بهش خوبی کردی اصلا حواسش نیست یا خوبی رو نمی فهمه اما بالاخره تو نتیجه کار خوبت رو می بینی شاید نه از جانب اون شخص. درباره بعضی اتفاقات کوچیک که مثلا به کسی فکر می کنیم و بعد یه پیام ازش دریافت می کنیم میشه مثلا اسمش رو گذاشت قانون جذب ولی اینکه به یه مقدار زیادی پول فکر کنی و هیچ کاری نکنی و همون مقدار بیفته تو بغلت! نه. یا اینکه به جنگ و بدی ها و ستم هایی که تو این دنیا اتفاق می افته میفته فکر نکنیم!!!! و یا به فقر و فقرا فکر نکنیم چون همونا رو جذب می کنیم؟! شاید یکی برنامه خوبی براشون داشته باشه و کاری بتونه براشون بکنه؟! هووم؟!
 اینکه هیچ کاری نکنی و به صرف فکر کردن به آرزوهات به اونا برسی اوووم...؟! فقط شاید گاهی شانس باهات یار باشه! 
خلاصه اینکه باید یه حد و حدودی برای این قانونِ نه چندان علمی قائل شدو نه اینکه همه اش رو پذیرفت.  باید عاقلانه سنجیدش! فقط نباید غرق رویا شد! نباید خیلی غرق شد!
خدا درباره  قانون جذب بهتر تری بهمون گفته: از تو حرکت از من برکت... شکر نعمت نعمتت افزون کند... و این که کار درست رو انجام بده، تلاشت رو بکن و بقیه اش رو بزار به عهده خدا... و دعاااااااا...از خود خدا انتظار داشته باشیم، سپاسگزاری کنیم و بهش ایمان داشته باشیم...باور، ایمان و امید...
باید اینا رو هم در نظر داشت.

به هیچ کدوم از سرویس های وبلاگ دهی اعتمادی نیست، بلاگفا، پرشین بلاگ و بلاگ اسکای، زمان نه چندان دوری کاربراشونو ناراحت کردن و گاها از دست دادن... حواستون باشه بک آپ بگیرید البته اگه نوشته هاتون براتون مهمه!

چرا بعضی ها موقع حرف زدن و سخنرانی فکر می کنن هر چی کلمات رو بکِشن تاثیرشون زیادتر هم میشه؟!!! همیشه که اینجور نیست! کلمات رو نکُشیم! لطفا!

گوش کنید: خواستنی امیرحسین آرمان

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: رویا ، خواب ، کلمات ، راز ، جذب ،
[ جمعه 12 آبان 1396 ] [ ساعت 19 و 47 دقیقه و 24 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
قانون نانوشته ی رویا
چقدررررر کابوس وارانه است که درست وسط یه رویای شیرینِ خوشمزه باشی و از خواب بپری!!
بعد هی محکم چشماتو ببندی و مصرانه سعی کنی ادامه اش رو ببینی اما ممکن نباشه!ااااااااااااااااه...

ناخوداگاهانه! است یعنی اونقدر رویاها شیرین تر از واقعیتند که مغز و روحمون نمی تونن باور کنن، بعد دستور میرسه که چشماتو باز کن که مطمئن شی واقعیه یا خیالی! وگرنه چه دلیلی داره همیشه رویاهای شیرین نصفه باقی می مونن شبیه یه داستان کوتاه!!
هوووم؟!! اینجوری نیست به نظرتون؟!!!

کابوس ها هم نصفه می مونن اما با این تفاوت که ترس  باعث میشه که کابوسها تموم بشن ...

+ خداییش عجب رویای شیرینی بود!
گاهی این رویاهای شیرینِ کوتاه و نصفه و نیمه خیلی خوبن!

موضوعات: خودم نوشت ،
[ چهارشنبه 10 آبان 1396 ] [ ساعت 14 و 51 دقیقه و 22 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
مهمانسرای دو دنیا/ اریک امانوئل اشمیت/ شهلا حائری
همین که اسم کتاب رو خوندم احساس کردم که فیلمی اقتباس گونه و ایرانی از این نمایشنامه رو دیدم با بازی حسین یاری، لاله اسکندری و یکتا ناصر! برا همین قبل از این که شروع به خوندنش کنم می دونستم داستان از چه قراره. اسم نمایشنامه تا حدودی ماجرای داستان رو لو میده ومن درحد چند جمله مبهم گونه ؛) بگم که : داستان درباره کسائیه که بین مرگ و زندگی قرار گرفتن و معلوم نیست که سرنوشتشون به کجا ختم میشه!
این کتاب هم مثل نمایشنامه های دیگه ی اشمیت جذاب، خوندنی و روون بود و پر از دیالوگ های خوب و تامل برانگیز! درسته از سه نمایشنامه ی دیگه ای که ازش خوندم جذابیت کمتری داشت اما مگه میشه کتابی از اشمیت خوند و لذت نبرد و دوستش نداشت؟!

- آدما طوری زندگی می کنن انگار که نامیرا و جاودانه ان: اونا عاشق نمی شن؛ سرمایه گزاری می کنن.
- مدت ها فکر می کردم آدمایی که اعتراف می کنن وجدان اخلاقی والایی دارن و حالا متوجه می شم که بعضی ها همون طور که استفراغ می کنن اعتراف می کنن؛ بالا میارن تا دوباره شروع کنن.
- از نظر من اون چه ارزش آدم رو می سازه، آدم بودنشه نه چیز دیگه.
- از خودتون بگین. زود باشین. از خودتون! زود باشین فقط یه دقیقه وقت دارم. کجا زندگی می کنین؟!
توی یه خونه ی بزرگ کنار دریا با پنجره هایی به وسعت افق.
ساحل هم داره؟
آره؛ طولانی، سفید و آبی. عاشق اینم که من رو کنار ساحل گردش ببرن.
و بعد؟ دیگه چه کار دوست دارین بکنین؟
دوست دارم تو رویا فرو برم. موسیقی گوش کنم و وقتی موسیقی گوش می کنم صدای سکوت اطرافم رو بشنوم.
و بعد؟
بعدشم دوست دارم کتاب بخونم تا تمام زندگی هایی رو که من نتونستم بشناسم تجربه کنم.
دیگه چی؟
بعد هم به نظرم میاد... که دلم می خواست عاشق باشم.
آخ من هم همین طور.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ یکشنبه 7 آبان 1396 ] [ ساعت 10 و 33 دقیقه و 34 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
من و انیمیشن!


"کوالا" خیلی بامزه بود. انقدر خندیدیم باهاش! حتما ببینیدش. نکته ای که در موردش باید بهتون هشدار ؛) بدم اینه که تو این کارتون، یه شخصیت حال بهم زنی وجود داشت که نگو. کلا موقع دیدنش خوراکی خوردن رو بی خیال بشید. فقط دو سه بار اتفاق چندشی میفته. ولی خوراکی نخورید از ما گفتن
"فصل موج سواری" هم خیلی خوب بود. دوستش داشتم. تازه منِ گیج اصلا یادم نبود که پنگوئن ها تخم گذارند. خلاصه خودم مایه ی خنده خودم شدم
"لک لک ها" هم که انیمیشن جدیدیه؛ بامزه بود با کوچولوهای بامزه و دخترک مو فرفریش :)
"نجات بابا برفی" و "زامبزیا" هم خوب بودند.
اوه راستی روز انیمیشن رو هم به خودم و همه ی شماها تبریک میگم. دیروز بود

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ یکشنبه 7 آبان 1396 ] [ ساعت 10 و 20 دقیقه و 53 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
گزارش هفتگی؟!!
گاهی وقتا آدم حوصله نداره چیزی بنویسه، گاهی دلش می خواد بنویسه اما نمی تونه یا نمیشه بنا به شرایطی و گاهی هم چیزی برای نوشتن نیست! خب تو این مدت همه اش در موردم صدق می کرد! اصلا نتمان هم تمامید و دیگه اجازه نداد چیزی بنویسم دلیل از این بالاتر؟!
هزار بار قبل از این گفتم اما دلم می خواد باز تکرارش کنم که دلم برا تک تکتون تنگ شده بود.
خواننده های خاموش عزیزم، چرا اینقدر کنجکاوید؟! واقعا دلم می خواد بدونم :)
یه هفته است سرما خوردم و دوباره چند گرم اضافه شده رو به باد فنا دادم! اصلا الان وقت سرما خوردنه! هنوزم خوبِ خوب نشدم! نمیشه شادی بخورم؟!
اتفاق خوبیه که از شدت وابستگیم به اینجا کم شده! فکر می کنم الان به تعادل رسیدم! شایدم فقط فکر میکنم!

تو نوار زرد، عشق کاوه و باباش جذاب تر از بخش های دیگه ی فیلمه و برخلاف اکثر مواقع بازی سیروس گرجستانی عجیب دلنشینه :)
مادربزرگم که بهش می گیم ننه، به سوسانو می گه سوسن :))
من هلاک این موسیقی متن بیکلام و غمگین هشت و نیم دقیقه ام. چرا پیداش نمی کنم؟!
دلم برا خندوانه تنگ شده!

چند بار با دوستان رفتیم بیرون و خوش گذروندیم و گفتیم و خندیدیم و بستنی خوردیم در حالیکه دندونامون از شدت سرمای هوا آهنگ می نواختند ؛)) ولی چسبید! به قول دوستم اصلا بستنی تو سرما می چسبه!
چقدر حس خوبی بهت میده با کسی از رویاهات حرف بزنی و متقابلا رویا بشنوی :)))

در لحظه باید حواسمون باشه که چی آرزو می کنیم!

بهش میگم چه خبره هر روز از خودت سلفی می گیری؟ حوصله ات سر نمیره؟! 
برگشته زل زده تو چشمام و با لحن و لهجه ی خاصی بهم میگه:
دختری که از خودش سلفی نگیره دختر نیست که شلغمه.
اکیدا بهش توصیه کردم دیگه به من نگه شلغم:|

تنبل شدم! روزی به زور چند صفحه می خونم! نمی دونم چرا؟!تنبل کی بود من هان؟!! نه درستش اینه که تنبل های پیش از من سوء تفاهم بودند!!!
بعد اینکه توضیح این نکته ضروریه که دوستان فکر میکنند من کل روز کتاب دستمه. نه عزیزان من اینطور نیست! یکی دو ساعت مطالعه می کنم. اصلا هم تندخوان نیستم، اصولش رو هم نمی دونم. با این حافظه ای که من دارم تند بخونم به یه ماه نرسیده همه اش می پره. اونقدر کندم که ممکنه تو یه ساعت حتی 30، 40 صفحه هم نخونم! تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل! بعدشم ترک عادت موجب مرض است :)

می خوام روی ماه خدا رو ببوسم... 

+(می گه فعلا دست نگه دار!)

همین دیگه! 

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: گزارش ،
[ پنجشنبه 4 آبان 1396 ] [ ساعت 19 و 18 دقیقه و 24 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
انیمیشن های این چند روز اخیر!

داستان اسباب بازی1و 2 و 3 رو دیدم و انصافا خیلی قشنگ و بامزه بود. قسمت دومش پشت صحنه هم داشت تازه!! :))))
ظاهر و باطن ایده ی جذابی داشت.
 مورتادلو و فلیمن رو هم دیدم جالب بود. این شخصیت مورتادلو از اونایی بود که آدمو به شدت حرص می داد.  
جوجه کوچولو وسیاره 51 هم تقریبا خوب بودند.
کورالین اما چندان به دلم ننشست. می خواستم فقط زودتر تموم شه. یک اثر اقتباسی بود.کتابشو نخوندم ولی احتمالا کتابش بهتر باشه!

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ جمعه 28 مهر 1396 ] [ ساعت 11 و 41 دقیقه و 36 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
باغ مخفی/ فرانسس هاجسن/ نوشین ری شهری

آفتاب می درخشد... آفتاب می درخشد؛ این یک معجزه است. گل ها می شکفند... ریشه ها می رویند؛ این یک معجزه است. زیستن معجزه است... قوی بودن معجزه است... معجزه درون من است... معجزه خود منم... من معجزه هستم،همه ی ما معجزه ایم....
+ از جمله کتابهایی که مدت ها پیش خوندمش. یه کتاب واقعا خوب تو بخش ادبیات کودک و نوجوان.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ دوشنبه 24 مهر 1396 ] [ ساعت 19 و 41 دقیقه و 16 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
جنگ جهانی زد/ 2013

گری مامور سابق تجسس سازمان ملل است که به خاطر خانواده اش از این کار کناره گیری کرده است. در صبح یکی از روزها مردم به یکدیگر حمله می کنند و معلوم می شود که این حمله کنندگان به ویروسی عجیب مبتلا شده اند و اینجاست که از طرف روسای قبلی از گری کمک خواسته می شود و...

فیلم شروع خیلی طوفانی و هیجان انگیزی داره و همینطور سکانس های هیجان انگیزی. با نادیده گرفتن برخی اشارات سیاسی و نقدهایی که خیلی هاشون هم درست و بجاست، فیلم خوبیه و می تونید یک ساعت و اندی فقط به زامبی ها فکر کنید ؛))

+بی ربط نوشت
کیم من؟ آرزو گم کرده ای تنها و سرگردان...
"رهی"

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ پنجشنبه 20 مهر 1396 ] [ ساعت 18 و 51 دقیقه و 55 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
یکی از دوستام!
بهم میگه دوست دارم تو اوج خوشبختی از این دنیا برم!
می گم آخه چرا؟! من که حاضر نیستم هرگز تو اوج خداحافظی کنم!
میگه چند سالی خوشبخت باشم؛ مزه ی خوشبختی رو حس کنم و بعد...
داشتم تمام سعیم رو می کردم که بهش بقبولونم اینطوری خوب نیست... 
که گفت هر کس یه اعتقادی داره... راست می گفت درباره ی اعتقاد هر آدمی... فقط من حواسم نبود...!
شایدم نباید بگم هرگز... هرگز نگو هرگز... ولی می تونم بگم دوست ندارم! هر چی دلبستگی کمتر بریدن راحت تر! نه؟!
راضیه، راضیه به مرگ تو اوچ خوشبختی!

+ ای زمین، ای گور، ای مادر
کی در آغوش تو خواهم خفت؟!
نوبتم را به کسی مسپار
نوبتم را به کسی مسپار...
"نادر نادرپور"

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: راضی ، مرگ ، اوج خوشبختی ،
[ پنجشنبه 20 مهر 1396 ] [ ساعت 18 و 44 دقیقه و 10 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
نور شعله ور/ تریسی شوالیه/ شیوا مقانلو
خانواده ای روستایی پس از مرگ پسرشان به پیشنهاد مدیر یک سیرک به لندن می آیند تا زندگیشان رنگ دیگری بگیرد. جم پسر خانواده با دختری به نام مگی و مردی به نام ویلیام بلیک آشنا می شود که یک شاعر و نقاش آزادی خواه است... 
 این کتاب رو هم تقریبا با فاصله اندکی از "دختری با گوشواره مروارید " خوندم اما این کتاب به گرد پای " دختری با ..." هم نمی رسه. سبک خاصی که تریسی شوالیه داره تو این کتاب هم مشهوده. توصیفات متفاوت و روایت زندگی یک انسان معروف در لابلای یک داستان! 
با این حال از اون کتابایی نیست که حس خاصی بهش داشته باشید. یک کتاب متوسط و معمولی! طرح جلدش هم خیلی نچسبه! 
تو لندن هیچ جا نبود که بشه از دست آدما در بری.
اما همه جا آدم هست بالاخره، نیست؟ کجا بدون آدمه؟
جم نخودی خندید: همه ی جاهای دیگه. مزرعه ها و جنگل ها و آسمون. می تونم تمام روز همچین جاهایی باشم؛ شاد و خرم.
اما اگه آدم هایی اطرافت نباشن، اون چیزها هم هیچ معنایی نداره.
به گمونم همین طوره...
+ خیلی وقته کتابی معرفی نکرده بودم هرچند که این مال مدتها پیشه ولی گفتم یه کم حال و هوای وب گرفته ام رو عوض کنم !
حماسه حسینی خوندنش طول می کشه! فکر می کنم دوباره باید یه سر به کتابخونه بزنم!

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ سه شنبه 18 مهر 1396 ] [ ساعت 10 و 42 دقیقه و 00 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
گاهی وقت ها خود را به بی خیالی زدن هم خوب است :|
حواسمم پرت کرد! 
اما مهم تر و بیش تر از اون یادم آورد که من آرزومو یادم رفته بود... آرزومو یادم رفته بود... آرزومو یادم رفته بود... یادم رفته بود...هه...هعیییییییییییی!

به کسی که آرزوشو یادش رفته بود چی میگن؟ یه آدم نادونِ گیجِ بی فکر؟!!! نه؛ نه ناقصه! چی میگن؟! هیچ صفتی به ذهنم نمی رسه که توصیفم کنه!


# حواسم پرت بوده که کامنت دهی پست قبلی رو گذاشته بودم که فعال بمونه و میشه شما این بی فکری منو ببخشید دوستای ماهم؟!! جوابتونو خصوصی تو وب خودتون میدم. شرمنده ام

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: خدا ،
[ دوشنبه 17 مهر 1396 ] [ ساعت 12 و 31 دقیقه و 39 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
باشه؟!
حواسمو پرت می کنی؟!

یه جای دور...! 

خیــــــــــلی دوووووووووووووووووور...!

یا به یه رویای نزدیک؟!

 هوووووم؟!

فقط حواسمو پرت کن...

محکم پرتش کن...

درست نشونه بگیر 
 
فقط به هدف بخوره...

حواس پرت نشم.

آماده ام....
و 
منتظر...

حواسمو پرت کن.

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: حواس ، حواسمو پرت کن ، خدا ،
[ شنبه 15 مهر 1396 ] [ ساعت 19 و 04 دقیقه و 33 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
خدا داند و من!
کیلو، لیتر، قطره یا ...؟! واحد اندازه گیریش رو میگم!

سربسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست...*

* قیصر امین پور

موضوعات: خودم نوشت ،
[ شنبه 15 مهر 1396 ] [ ساعت 18 و 42 دقیقه و 51 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
:(
هیچ وقت خودتو دست کم نگیر!
البته که هر چیزی حدی داره.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ شنبه 15 مهر 1396 ] [ ساعت 18 و 40 دقیقه و 44 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
تفکر نادرست؟!!
اشتباه می کنیم که فکر می کنیم خیلی از اتفاقات ممکن نیست برای خودِ ما هم پیش بیاد...!

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: اشتباه ، تفکر نادرست ،
[ جمعه 14 مهر 1396 ] [ ساعت 19 و 36 دقیقه و 19 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
آن چه خدا خواست همان می شود...
گاهی شرایطی باعث می شه آدم یه تصمیمی رو بگیره یا نگیره! این تصمیمی که می گیره از روی میل و خواست خودش نیست... بعدها متوجه می شه که شایدم خوب شد که این جوری پیش رفت اما یه نکته هست و اونم این که کاش خدا از همون اول نمیذاشت که همچین شرایطی باشه و کاش اون تصمیمی رو که میل دل بود به صلاحش میدونست....

آن چه دلم خواست نه آن می شود....
" علامه طباطبایی

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: دل ، خدا ، تصمیم ،
[ جمعه 14 مهر 1396 ] [ ساعت 11 و 38 دقیقه و 07 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
و دوباره انیمیشن!

انیمیشن دایناسور و لگو فرندر قشنگ بودند؛ حتما ببینید.

دخترک کبریت فروش یه انیمیشنِ کوتاهِ چند دقیقه ایِ غم انگیزه که ماجراش رو می دونید!

کدو قلقله زن هم یک انیمیشن ایرانی موزیکاله :) بعله اگرچه فیلم موزیکال نداریم اماانیمیشنش رو داریم و خیلی هم اتفاقا بامزه است. حتما ببینید روحیه اتون خوب شه ؛)))

و اما پیانوی سحرآمیز که به جرات می تونم بگم یکی از بی مزه ترین انیمیشن هایی بود که می دیدم. خلاقیتش کم بود و در واقع یه معرفی برای شوپن بود اما جذاب نبود. خیلی یکنواخت و حوصله سربر بود و مثل یه داروی خواب آور عمل می کرد ؛)

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ جمعه 14 مهر 1396 ] [ ساعت 11 و 15 دقیقه و 28 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
یه دیالوگ از یه فیلمِ بی نام!!!!!!!!!!!!!
اگه منو نداشتی چیکارمی کردی؟
می رفتم می مردم!
هیچ وقت به خاطر نبودکسی خودت رو از یاد نبر، زندگی کن!

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: دیالوگ ،
[ جمعه 14 مهر 1396 ] [ ساعت 11 و 13 دقیقه و 26 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
باز از هر دری سخنی!
- سخنرانی های آقای رفیعی خیلی به دلم می شینه. فوق العاده خوب حرف می زنه و نحوه ی حرف زدنش خیلی خیلی جذابه تا جایی که وقتی بهش گوش می کنم دیگه حواسم به دور و برم نیست. اصلا این یکی از اصل های اساسی سخنرانی های معرکه است! وقتی گوینده خواب آلود باشه، قطع به یقین مستمعش رو هم به خواب دعوت می کنه و گویی براش لالایی می خونه این گونه سخنرانی ها اصلا ارزشی ندارن اما بالعکسش فوق العاده رو مخاطب تاثیرگذاره. برای اینکه سخنران دقیقا می دونه چی می خواد بگه و چه تاثیری رو شاهد باشه و چطوری ادامه بده و اصلا چیکار کنه. جوری حرف می زنه که انگار داره درباره جذاب ترین موضوعات عالم حرف میزنه؛ یعنی اون شوق و اشتیاق تو خودش هم موج میزنه!
خلاصه همین دیگه! این همه حرف زدم که بگم صحبت های ایشون رو بسیار دوست دارم.
البته نکته دیگه ای هم هستا و اون اینکه
مستمع صاحب سخن را بر سر کار آورد/ غنچه ی خاموش بلبل را به گفتار آورد*
* صائب تبریزی :))))))))))

- آهنگِ غمگینِ صدای رضا هلالی فوق العاده است و همین طور صدای آهنگینِ حامد زمانی؛
گوش کنید: رفیقم حسین رو با صدای این دو...
- بازی بیتا سحرخیز در شکوه یک زندگی خیره کننده است. به نظرم یکی از بهترین بازیهاشه با اون لهجه ی شیرینش. دوست دارم گوشش کنم...
- کتاب حماسه حسینی رو می خوام سه باره :) بخونم. اونقدر که خوبه این کتاب ولی چون سه جلده، طول می کشه تا ازش بنویسم و چون الان فرصت مناسب تریه برا خوندنش پس پیشاپیش توصیه اش می کنم تا شما هم شروع کنید خوندنش رو؛ که با هم بخونیم ؛)

موضوعات: خودم نوشت ،
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ ساعت 18 و 56 دقیقه و 29 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
و انگار تمامی ندارد!
سیگار پشت سیگار...!!!
یک رویای پردود...!!!
احیانا رویاهای کسی با خواب های من جابه جا نشده؟!!!!!!!!!!!

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: خواب ، رویا ، کابوس ،
[ چهارشنبه 12 مهر 1396 ] [ ساعت 18 و 53 دقیقه و 38 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
موش سرآشپز/ 2007

تنها چیزی که درباره ی زندگی قابل پیش بینیه، غیر قابل پیش بینی بودن اونه.
+ انیمیشن جذاب و با نمک موش سرآشپز رو قبلا دیده بودم اما نصفه و نیمه و خیلی سال پیش؛ امروز زبان اصلیش رو دیدم و چقدر حال خوب کن بود.

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ ساعت 19 و 25 دقیقه و 19 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
مطلب رمز دار : .
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ سه شنبه 11 مهر 1396 ] [ ساعت 18 و 43 دقیقه و 28 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
ناگهان چقدر زود دیر می شود!
ببین چقدررر حواسم پرته که یادم رفته وبم دو هفته است که دو ساله شده! چقدر زود گذشت... چقدر همه چی زود می گذره و نمی گذره...

+ عنوان از قیصر امین پورِ محبوبِ من.
 کم پیش میاد بین دو تا عنوان مردد بشم! "این گلشن خزان زده جای نشاط نیست" ؟! 
هست...! کم هست! اگه غما بزارن... یا چی...؟  راست می گه چندان جای نشاط نیست...
 تک مصرع از فریدون مشیری محبوب ترم :)

موضوعات: خودم نوشت ،
[ دوشنبه 10 مهر 1396 ] [ ساعت 18 و 55 دقیقه و 41 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
مامور آتش نشانی/ 2017
یه مینی سریال 4 قسمتی کره ای.
ماجرا از این قراره که یه آتش نشان مجبور میشه برای کمک به دوستش مدل یک نقاش بشه. نقاش که یه دختره در واقع داره دنبال قاتل پدر و مادرش که ده سال پیش  کشته شدن می گرده و نشونه ای از قاتل رو یادشه و ...
صحنه های بامزه ای داشت. عاشقانه اش هم خوب بود و از این طرف قسمت معمایی- پلیسی ماجرا هم جذاب پیش می رفت. کلا دیدنی و کوتاه بود و ارزش حداقل یک بار دیدن رو داره.

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ دوشنبه 10 مهر 1396 ] [ ساعت 17 و 51 دقیقه و 53 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
ضربتی نوش کن!
یه جوری ترسوندم که داشتم سکته می کردم! بعد در عین اینکه هر دو داریم می خندیم دلش برام می سوزه :||||| اما بازم معتقده باید گاهی همچین کارهایی بکنیم و کیفشو ببریم !
نکنید عزیزان! از این کارها نکنید!
ناگفته نمونه من خودم یه زمانی استادی بودم تو کار ترسوندن دیگران اما از وقتی که یه جایی خوندم که برای کلیه های فرد ترسنده ضرر داره، با احتمال یک درصدی اینکه ممکنه درست باشه، دیگه میشه گفت تقریبا دست از این شیطنت کشیدم!!!
واقعا هم سابقه ی درازی تو این کار دارما و چه لذت هایی که نبردم الان دارم ضربت های همون شیطنت ها رو نووووش می کنم... انقدرم بدم میاد منو می ترسونن. قلبم میاد تو دهنم و حرصم می گیره... دلتون میاد اصلا؟!!!!
نکنید عزیزان من! نکنید...

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: ترس ، ترساندن ،
[ دوشنبه 10 مهر 1396 ] [ ساعت 17 و 34 دقیقه و 40 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
صفحات وب


پشتیبانی