شعله کبود/ جبران خلیل جبران/ مهیندخت معتمدی

این کتاب نامه های عاشقانه جبران خلیل جبران -نویسنده لبنانی- به می زیاده - شاعر و نویسنده لبنانی، فلسطینی- است. نامه هایی دل چسب و لذت بخش که عشق وی به می در آن ها مشهود است. البته سه نامه ی خیلی کوتاه و مقاله ای در ستایش جبران از می زیاده هم در این کتاب آورده شده است.
عشق بین این دو از عشق های معمول نبود که با دیدار آغاز شود. این دو در طی مکاتبه هایی که با هم داشتند به یکدیگر علاقه مند می شوند و عشقی که بین این دو شکل می گیرد فراتر از عشق های معمولی است. این مکاتبه گران عاشق حدود بیست سال با هم مکاتبه می کنند و بدون این که همدیگر را ملاقات کنند، زندگیشان را به پایان می رسانند...
خیلی خیلی خوشحالم که این کتاب رو خوندم و خوشحال تر که اولین نوشته ای که از جبران می خوندم نامه های عاشقانه ی لطیفش بود. چقدر این مرد روح لطیفی داشته. چقدر عاشقانه طنازی می کرده و  چقدر دلربایی... مرد به این نازنینی؟! می اصلا چاره ای نداشته غیر از این که عاشقش بشه اگر چه به قول جبران که من هم کاملا باهاش موافقم :)))))))))) از عشق می ترسیده؛ مطمئنم که می ترسیده و دلایل خودش رو هم داشته... هر چقدر جبران صریح تر می مبهم تر، دوری گزین تر... چقدر این عشق عمیق بوده و غم این عشق هم عمیق تر... و چقدر خوب که همدیگه روداشتند اگر چه دور از هم ولی نزدیک...
قسمتی از کتاب رو این پایین گذاشتم که بشنوید: (تعجب نکنید؛ این کتاب رو باید شنید؛ از قلب جبران). 
من محبوب نازپرور خویش را دوست می دارم؛ اما وقتی که با عقل می سنجم نمی دانم که چرا دوستش می دارم اصلا این را با قیاس عقلی نمی خواهم بدانم همین قدر کافی است که دوستش می دارم و بس. آری از دل و جان دوستش می دارم؛ کافی است که در هر حال، اندوهگین، غریبانه، تنها، خوشحال، مدهوش و مجذوب سر بر شانه اش گذارم، کافی است که در کنارش تا ستیغ کوهساران پیش روم و هر لحظه در گوشش زمزمه کنم که : "تو دوست منی، توئی محبوبم!".
می! می گویند که من از بشر دوستانم و به خاطر این که همه ی مردم رادوست می دارم بعضی سرزنشم می کنند. آری من همه ی مردم را دوست می دارم و همگی را بدون گزینش همان گونه که هستند یک جا دوست می دارم زیرا جزئی از جلوه ی ذات خدایند ولی هر دلی را قبله ی خاصی است و این دل نیزجهتی دارد که ساعت ها در خلوت تنهایی بدان متوجه می گردد و هر دلی را دِیری است که در آن خلوت می گزیند تا آرامش و تسکین یابد. هر جانی هم جانانی دارد که آرزومند است به آن بپیوندد تا در دوران حیات از نیکبختی و نعمت تندرستی بهره مند گردد یا این که رنج های زندگی را به دست فراموشی سپارد.
سال هاست که احساس می کنم کعبه ی دل خویش را یافته ام، این احساس حقیقی، ساده و روشن و دوست داشتنی است...
شنیدن بقیه اش دیگه به عهده خودتون
ترجمه ی کتاب خیلی خوب بود و خود کتاب اونقدر جذاب و دلربا که دوست نداشتم لحظه ای بزارمش زمین. از اونایی که هی دلت می خواد ورقش بزنی و برگردی عقب و سطر سطرش رو ببلعی. اگه چهل نامه کوتاه به همسرم از نادر ابراهیمی رو خونده باشید و ازش لذت برده باشید بی شک این کتاب رو هم دوست خواهید داشت. این دو کتاب شباهت هایی کلی بهم دارند.
+ و موقع خوندنش اونقدر جبران، میِ عزیز و دلبند و نازنین و محبوبش رو صدا کرد که هی این قسمت های شعر سیاوش کسرایی تو ذهنم آنلاین پخش می شد ؛)  :
می لاله و باغم؛
 می چشم و چراغم؛ 
می همدم من، همنفسم، عطر دماغم... 
( هرچند منظور سیاوش خان کسرایی از "می" چیز دیگری است؛) شعر کاملش رو بخونید. وزنش خیلی آهنگین و لذت بخشه).
+ خیلی خیلی ممنونم ازت بابت این معرفی و پیشنهادِ دلچسب.
صالحه عزیزم پیشانیت را پیش بیاور؛ نزدیک تر...

+ احتمالا امشب نتمون تموم میشه؛ گفتم که در جریان باشید. مساله در جریان بودن مهمه. 

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ دوشنبه 20 شهریور 1396 ] [ ساعت 10 و 16 دقیقه و 47 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
تپلی ها :)

مسابقه ادابازی دیشب بین پالت و صدا و سیما خیلی بامزه بود. خدایی خیلی خنده دار بودند. به خصوص امید نعمتی و محمد معتضدی.
چقدرررررررر خندیدیم و امشبم احتمالا یه شب پر خنده رو در پیش داریم
واقعنی دمشون خیلی گرم.
منم دلم می خواد تپلی شم. خیلیم دلم می خواد

موضوعات: خودم نوشت ،
[ دوشنبه 20 شهریور 1396 ] [ ساعت 10 و 01 دقیقه و 34 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
one man band/ 2005

این انیمیشن کوتاه 4 دقیقه ای رو ببینید حتما. خیلی خوب و بامزه است.

+ عیدتونم مبارک. التماس دعا.

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ شنبه 18 شهریور 1396 ] [ ساعت 11 و 35 دقیقه و 22 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
خانه خوبرویان خفته/ یاسوناری کاواباتا/ رضا دادویی
کتاب، شامل سه داستانه که هر سه داستان رو یک مردِ تنها روایت می کنه:
دست: مردی دست دختر زیبایی را برای یک شب، قرض می گیرد!
پرندگان و حیوانات دیگر: مردی که از انسان ها گریزان است و از حیوانات به عنوان موجوداتی که زنده هستند و زندگی دارند، در خانه اش نگهداری می کند...!
خانه خوبرویان خفته: خانه ای برای پیرمردانی که قوای خود را از دست داده اند و می توانند شب را کنار دخترانی که با دارویی به خوابی عمیق فرورفته اند بگذرانند. اگوچی یکی از همین مردان است که با قرار گرفتن کنار این دختران خاطرات خود با زن های دیگر را به یاد می آورد!

+ باید دور شد... برای دیدن خویشتن خود، باید از خود دور شد.
+ اصولا انسان ها در هنگام احساس تنهایی، سعی می کنند خانواده ها را خوار بشمارند زیرا تصور می کنند آن ها نیز تنهایی او را به استهزا می گیرند.
+ مرگ تنها یک بار به سراغ آدمی می آید اما عشق بارها و بارها.

کتابی نبود که بتونم دوستش داشته باشم. نثرش رو دوست نداشتم همین طور داستان هاش رو. داستان ها به همین ترتیبی که تو کتاب آورده شده هر کدوم نسبت به داستان قبلی بهتر بودند. تو همه ی داستان ها  تنهایی این مردها فقط به صورت موقتی پر میشه...
اولین داستان این کتاب تو سبک رئالیسم جادوئیه (سبکی که همه چیزش عادیه و از وقایع و رویدادهای اجتماعی نوشته میشه و فقط یه عنصر غیرطبیعی و جادویی در اون وجود داره) سبکی که نمی تونم باهاش ارتباط برقرار کنم و اصلا دلمم نمی خواد؛ بعد از خوندن "زیباترین غریق جهانِ" مارکز بود که بیشتر با این سبک آشنا شدم و دلمو زد!
گابریل گارسیا مارکز گفته تنها رمانی که آرزو داشته نویسنده اش باشه خانه خوبرویان خفته است و گویا "خاطرات دلبرکان غمگین من" رو با تاثیر از این کتاب نوشته. کتابی که من به دو صفحه اش نرسیده، عطایش را به لقایش بخشیدم.
من دوباره گول اسم کتاب و تعریف مارکز و اینارو خوردم. چرا من با جملات پشت جلد کتاب که از مارکز بود الکی نیشم به خنده وا شد؛ آخه کسی نیست و نبود که بگه  تو که از مارکز چند تا کتاب بیشتر نخوندی چرا الکی ذوق می کنی! بعدشم چرا رو جلد کتابا نمی نویسن مجموعه داستان کوتاه؟!! شاید یکی مثل من گاهی حواس پرت تر از اون میشه که کتاب رو ورق بزنه! 
اصلا چطوری میشه مجموعه داستان های کوتاه رو دوست داشت؟! من هر بار کمتر می تونم دوستش داشته باشم.

+ بی ربط نوشت: دیشب من سر مسابقه ادابازی چقدر حرص خوردم. یعنی جوری بود که می گفتن مهناز تو آروم باش، یه کم یواش تر... چقدر خوب که پالت برد. یعنی به جای اینا من داشت قلبم از جاش کنده می شد. 
 گوش کنید:
کویر محمد معتمدی    کاردادی دستم پازل باند

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ سه شنبه 14 شهریور 1396 ] [ ساعت 18 و 37 دقیقه و 42 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
شازده کوچولو/ 2017
مطمئنا همه شازده کوچولو رو خوندید اینم یه اقتباس فوق العاده از این کتاب دوست داشتنیه. انیمیشنی که میشه بارها و بارها تماشاش کرد. اگه فرصت خوندنش رو نداشتید، ببینیدش.
آدم ها هزار تا آرزو و خواسته دارن ولی واقعا نمی دونن دنبال چی هستن؛ چیزی که دنبالشن ممکنه تو یه رُز پیدا بشه یا حتی یه کمی آب...
آدم همیشه تنها می مونه اگه اجازه نده کسی اهلیش کنه...
+ داشتم به یه همچین چیزی فکر می کردم که خدا این نوشته رو نشونم داد که بخونمش: گاهی آدم ها به زندگیتان می آیند نه به این خاطر که دوستتان بدارند بلکه به این دلیل که باعث شوند احساس کنید که ارزش دوست داشته شدن را دارید.
+ یه شادی عمیق؛ یه چیزی بین من و خودت؛ باشه خدا؟!!!

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ یکشنبه 12 شهریور 1396 ] [ ساعت 18 و 39 دقیقه و 05 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
این سرای ظلمتی که آشیان ماست
مشهدی بابایم رفت... به خاطره ها پیوست... به همین سادگی نه! به تلخی...
بدون اینکه در این روزهای آخر بتواند یک دل سیر بچه هایش را نگاه کند. چرا؟! برای اینکه خدا دردها را با هم می فرستد!
هیچ وقت فکرش را نمی کردم زمانی می رسد که موقع ورق زدن آلبوم ها به جای لبخند زدن، غصه ام بگیرد و هی تند و تند رد شوم؛ گاهی بدون حتی نیم نگاهی...! نه به این زودی...
ناشکر نیستم.
ازت دلخورم... دل خور... می تونی از دلم درآری؟!
وقتی شادی ها رو با هم می فرستی، ما هر بار لبخند می زنیمو شکر می کنیم بابتشون. ممکنه یادمون بره ولی باز هربار یادمون افتاد شکرگزاریم پس وقتی غمو غصه داریم باز بهمون حق بده که سرمونو بالا بگیریم؛ یادمون بیای و ازت گله کنیم و دلخور باشیم. تو بزرگ و خدایی؛ پس بهمون حق بده خیلی وقتا طاقتمون کم شه. خب؟!

+ ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم 
پس چرا به داد ما نمی رسد
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
ازخدا چرا صدا نمی رسد...
# فریدن مشیری بسیار عزیزم.


موضوعات: خودم نوشت ،
[ یکشنبه 5 شهریور 1396 ] [ ساعت 20 و 07 دقیقه و 33 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
عشق لرزه\ اریک امانوئل اشمیت\ شهلا حائری
داستان درباره عشق بین دیان و ریشارد است؛ عشقی که به واسطه ی غرور دگرگون می شود. عشق را به دور از غرور باید ابراز کرد. باید با هم راجع بهش حرف زد و حرف زد و حرف زد...
نفرت روی دیگر سکه است و انتقام...
کتاب خوبی بود.اشمیت رو خیی خیلی دوست می دارم. مجذوب و مسحورم می کنه هر بار و یکی از نویسندگان محبوبم شده. این سومین کتابشه که خوندم و برای چندمین بار می گم که از خرده جنایاتش شروع کنید.

- زن ها فقط اون چه رو که در مردها زنونه است می فهمن و مردها فقط جنبه های مردونه ی زن ها رو درک می کنن. یعنی باید گفت که هیچ کدوم اون یکی رو نمی فهمه. اگر بخوای رفتارش رو تعبیر کنی حتما به اشتباه می افتی.
- دیگه به هیچکی دل نمی بندی؟
نه.
نه من نه کس دیگه؟
اون طوری که با تو بودم، نه... هرگز.
- دوست داشتن یعنی اولویت دادن به یک نفر؛ ترجیح دادن. درست برعکس علم و آگاهیه. آدم کور می شه.
- بین دو آدم نمی شه دکمه ای رو فشار داد و همه چیز رو از سر گرفت.
- غرور مسریه اگه یکی بهش مبتلا بشه اون یکی هم فورا می گیره.
- آدم بد و خوب وجود نداره؛ فقط اعمال بد و خوب وجود داره و در بینشون مخلوقاتی که این وسط وول می خورن.
- در عشق اغلب اشتباه می کنیم؛ اغلب احساسات ما جریحه دار می شود و احساس بدبختی می کنیم اما عشق می ورزیم و هنگامی که در آستانه ی مرگیم به عقب برمی گردیم و به خود می گوییم: خیلی رنج کشیده ام؛ گاهی به بیراهه رفته ام اما عشق ورزیده ام. پس من زندگی کرده ام. من یک موجود تصنعی ساخته و پرداخته ی غرور و کسالت نیستم زیرا که عاشق بوده ام.


+ اوه راستی یه سلامِ گرم خدمتِ آرشیو خوانِ عزیزِ وبلاگم. لطفا اگه اینجا رو خوندی بی تفاوت و بی اعتنا نگذر. جواب سلام واجبه ها؛ واجب ؛))) یه نظری، پیشنهادی، انتقادی، سخنی، جمله ای، کلمه ای، حرفی حتی... لطفا :)) منتظرم...

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ شنبه 4 شهریور 1396 ] [ ساعت 10 و 07 دقیقه و 28 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
چقدرر زود...
مهربون ترین؛ آخه چطور دلت اومد اینهمه غم به دل پاک و مهربونش کنی؟! چطور؟!!
با وجود این که حدودا 5 سال از زمان از دست دادن اون یکی پسرش می گذشت، هنوز هم که هنوز بود وقتی حرفش می شد. چشمای مهربونش پر اشک می شد. این قدر تازه بود درد و غمش براش. اون قدر که من فکر نمی کردم این همه سال از اون اتفاق تلخ می گذره... و باز یه درد دیگه؛ عمیق تر و کاری تر از قبلی...
لطفا هیچ کسی رو این جوری امتحان نکن خدایا!
بعضی دردها هیچ وقت کهنه نمیشن...
بعضی دردها هیچ وقت به مثابه دردهای دیگه کهنه نمی شن...
بعضی دردها دردباقی می مونن...
بعضی دردها زیادی درد دارن خدایا...
مرگ خیلی از آدم ها و نبودنشون برای خونواده هاشون درد دارن...
می دونی چی می گم؟!
می دونی؟! دنیات اون قدرا هم قشنگ نیست. قشنگ نیست که تلخی هاش هزار برابر عمیق تر از شادی هاشن. که اکثر شادی هاش به مرور کم رنگ تر میشن اماخیلی وقت ها بعضی زخم ها و دردها هستن که به همون قوت قبل باقی می مونن. می دونم که می دونی چی می گم.
مهربون تر از این باش باهامون لطفا...مهربون تر... هر بار که به بعضی اتفاقات فکر میکنم، تو فکرم میاد که می تونستی جلوی خیلی اتفاقا رو بگیری و با این حال نگرفتی و با این حال نگرفتی...
می دونی معجزه که فقط شفا دادن و ... نیست. اتفاق نیفتادن بعضی اتفاقاته. حضور بعضی افراد کنارمون خودش معجزه است. معجزه حضور. الان دیگه این معجزه هیچ وقت کنار مادرش نخواهد بود...
من که منم دلم کباب شد براش و براشون. لطفا بهشون زیاد صبر بده زیاد... می دونم تا صبرِ دردی رو به کسی ندی درد رو هم به طرفش روانه نمی کنی. با این وجود تحمل بعضی دردها خارج از توانه...
کاشکی زودتر همه چی -دنیات!- تموم می شد... 
لطفا برای شادی روح پسر خاله ام که نتونست بیشتر از دو سال از پدر بودنش لذت ببره، صلواتی بفرستین.
اللهم صل علی محمد و آل محمد.
مرسی.
ببخشید ناراحتتون کردم
نمیشد که ننویسم دلم خیلی پر بود.
+ لطفا برای سلامتی پدربزرگم هم که تو بیمارستانه دعا کنید 

موضوعات: خودم نوشت ،
[ شنبه 4 شهریور 1396 ] [ ساعت 09 و 43 دقیقه و 57 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
وقتی چشم ها راز می گویند...
[http://www.aparat.com/v/dCQwk]
com all you fair and tender girls
 that flourish in your prime
beware beware keep your garden fair
let no man steal youre thyme
fore when your thyme it is past and gone
he ll care no more for you
and every place where your thyme was waste
will all spread o'er with rue
the gardener' s son was standing by

three flowers he gave to me
the pink the blue the violet true
and the red  red rosy tree
but i refused the red rose bush
and gained the willow tree
that all the world may plainly see
how my love slighted me
 
+ یکی از سکانس های مورد علاقه ام.
+ فیلم به دور از مردم شوریده.
+ مکافاتی کشیدم برا گذاشتن این ویدئو تو وب. اول اینکه باید این قسمت از فیلم رو می بریدم و یه نرم افزار فوق العاده اندرویدی پیدا کردم که بی نظیره andro vid pro و حتما به کارتون میاد :) بعد هم که این میهن قابلیت قراردادن ویدئو روی وب رو نداره به تنهایی و فقط با آپارات میشه و ... ترجمه اش هم به عهده خودتون. ترجمه تحت اللفظی اش چندان خوب نبود که بزارمش. یه تمرین زبان هم میشه براتون. به همین سادگی و خوشمزگی. :))))))))))
امیدوارم حداقل ازش لذت ببرید. من که خیلی دوست دارم این سکانسه رو. 
 گوش کنید: "این یعنی احساس" علیرضا روزگار.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ چهارشنبه 1 شهریور 1396 ] [ ساعت 09 و 45 دقیقه و 04 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
نخستین عشق/ ایوان تورگینف/ ولی الله شادمان

آخر چطور می شود بدون نفرت ضربه ای را از کسی تحمل کرد؟
دیدم از عزیزترین شخص می توان، اگر او را دوست داشته باشی...

# از سری کتابهایی که مدتها پیش خوانده ام. چندان کتاب لذت بخشی نبود برای من. برای همین نوشتن درباره اش طول کشید.

+ هنوز در کم رنگی به سر می برما :)))) شاید یه مدت کمتر بنویسم شایدم نه و این رو شرایط ایجاب می کنه...

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ دوشنبه 30 مرداد 1396 ] [ ساعت 09 و 58 دقیقه و 07 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
آهنگ های پیشنهادی من...
حامد همایون همه ی آهنگ هاش به خصوص عاشق شدم رفت، حاکم احساس و شیدایی.
بهنام بانی تمام آهنگاش.
یکی یه دونه دلم باش سامان جلیلی
جادوی خاص، عمدا، سینا شعبانخانی
رفت مسعود صادقلو
حواست به منه مازیار فلاحی 
تو که نیستی پیشم مسیح و آرش
معشوقه، یکی تو قلبمه پازل باند
حال من، ناز داره، اخم نکن، مهمونی علیرضا روزگار 
بیا عاشقم کن، یه بار دیگه اشتباه کن بنیامین
احساس آرامش، نفس احسان خواجه امیری.
بی استرس، عشق من، هوا بارونیه، بی جهت نیست، آروم آروم علی عبدالمالکی
آره آره ، عشق اول، حالم بده، به جای تو، روزای دور از تو مهدی احمدوند
شوان و آرمان آرمان محسن میرزاده
بوگئجه رحیم شهریاری
قسم و همدم معین.
 بعد نوشت :
قسم شهاب مظفری
خوب یا بد سینا شعبانخانی


+ فعلا حوصله اش رو داشتید همینا رو گوش کنید تا بعد البته اگه از اینا خوشتون اومد :))
+ اگه این روزا یه کم، کم رنگ شدم نگران نشید و از دستم هم ناراحت نباشید. سرم شلوغه و فکرم پریشون.
+ دویست و بیستمین پست!!

موضوعات: خودم نوشت ،
[ شنبه 28 مرداد 1396 ] [ ساعت 14 و 52 دقیقه و 02 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
پذیرفتن؛ مساله این است!
دیروز دلمان گرفته بود و در این بین نمی دانم از کجا خدا دوست جان را فرستاد و خنده را بر لبانم نشاند.
هیچ وقت دلم نخواسته این ضرب المثل دل به دل راه دارد را باور کنم. اکثر وقت هایی که خواسته ام این اتفاق بیفتد نیفتاده. به نظرم خیلی هم دل به دل راه ندارد...
خلاصه که قرار شد سه نفری روزمان را با هم بگذرانیم. قرارمان در کتابخانه بود :) کتابهای دلبری گرفته ام که لحظه شماری می کنم برای خواندنشان اگر وقت کنم؟! نه این که خیلی کار دارم ها، نه...!
به نظرم هر سه مان گرفته بودیم با وجود لو ندادن هایمان؛ باید بپذیریم که گاهی هم پیش می آید که نمی توانیم حال همدیگر را خوب کنیم...
نه این که نخواهیم...
شاید همیشه هم خواستن توانستن نیست! نمی دانم!
خدا را شکر که همدیگر را داریم...
بگذریم... 
بر لب جوی؟! نشسته گذر عمر دیدیم...
   

+ سمت چپ  گوشه ی بالایی تصویر را با دقت نگاه کنید و ردش را بگیرید... به صورت اتفاقی این حرکت  ثبت شده. سحری استعداد وافری در این کار دارد و ما را وا می دارد تا هنرمندیش را به تماشا بنشینیم و گذر عمر را سعی می کند هیجان انگیزناک کند! با رقص سنگ روی آب!
+ تصویر مضحکی هم اضافه خواهد شد که امروز کلی به خنده مان انداخت. متاسف شدیم برای متفکران! شهرمان!

+ تغییر کردن خیلی خیلی سخت است.
+ دلم برای خودم می سوزد وقتی دلم برای خودم می سوزد...
++ سیمین بهبهانی
 دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من
گر از قفس گریزم کجا روم کجا من
کجا روم که راهی به گلشنی ندانم
که دیده برگشودم به کنج تنگنا من
نبسته ام به کس دل، نبسته کس به من دل
چو تخته پاره بر موج رها رها رها من
ز من هر آن که او دور چو دل به سینه نزدیک
به من هر آن که نزدیک از او جدا جدا من
نه چشم دل به سویی نه باده در سبویی
که تر کنم گلویی به یاد آشنا من
ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟
که گویدم به پاسخ که زنده ام چرا من؟
ستاره ها نهفتم در آسمان ابری
دلم گرفته ای دوست هوای گریه با من... هوای گریه با من...
+ از امروز هوا پاییزی تر شده. خنک تر و نم نم باران هم غافلگیرمان کرد. احساس می کنم که به خاطر این هوا، حال مسافرها خیلی خیلی خوب است. امیدوارم که بهشان خوش بگذرد... 
+ از آهنگ های پیشنهادی خودم هم خواهم نوشت به زودی...
+ به قول محمود وزیری؟! :)))) تا چه پیش آید زین پس...

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: گذر عمر ، دوستی ، دلم گرفته ،
[ پنجشنبه 26 مرداد 1396 ] [ ساعت 18 و 05 دقیقه و 21 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
ز بودنم چه افزود؟ نبودنم چه کاهد؟ *
می خوام بدونم کسی این جا هست که ازم تاراحته و بهم نگفته؟! لطفا بهم بگید خب؟! بگید. دلم می خواد از دلتون در بیارم.
اتفاقه دیگه خدا رو چه دیدی... شاید...

این دو روزه خیلی جو گیر شدم هی دارم پشت سر هم پست میزارم. خدا به خیر بگذرونه ^_^

* سیمین بهبهانی
+ پست های پایینی رو از دست ندید. تازه نوشتم :)

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: ناراحتی ، دوستی ،
[ دوشنبه 23 مرداد 1396 ] [ ساعت 19 و 21 دقیقه و 59 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
نوای اسرار آمیز/ اریک امانوئل اشمیت

ابل زنورکو نویسنده ای معروف است که نوبل گرفته. او به تنهایی در جزیره ای زندگی می کند و سال هاست این انزوا ادامه دارد. شخصی به نام اریک لارسن خود را روزنامه نگار معرفی می کند و موفق به دیدار او می شود. آن دو درباره آخرین کتاب زنورکو به نام عشق ناگفته صحبت را شروع می کنند که شامل مکاتبات عاشقانه ی زن و مردی است که بعد از چند ماه زندگی عاشقانه در کنار هم، بنا به تصمیم مرد قرار می شود که رابطه شان را تنها به صورت مکاتبه ادامه دهند... لارسن از زنورکو درباره واقعی بودن شخصیت های این کتاب سوال می کند...
اریک امانوئل اشمیت خیلی بلده چه جوری بنویسه. جذاب می نویسه و به شدت قلم گیرایی داره. بعد از خرده جنایات زناشوهری این دومین کتابی بودکه ازش خوندم و نه تنها ذره ای از احساس خوبی روکه با اون کتاب در من ایجاد کرده بود از بین نبرد. بلکه مشتاق ترم کرد که کتاب های دیگه اش رو هم بخونم. فوق العاده بود. به هیچ وجه نمی تونید از یک صفحه ی این کتاب هم بگذرید اون قدر که جذابه. مکالمه ی دو مرد و اریک امانوئل اشمیت شما رو در این گفتگو شریک می کنه. گفتگویی درباره عشق و دلباختگی. به هیچ وجه نمی تونید داستان رو حدس بزنید و صفحه به صفحه اش شما رو غافلگیر می کنه گاهی این غافلگیری ها اونقدر شدیده که به شدت شوکه می شید.
دوست دارم کتابهای دیگه اش رو هم بخونم. بخش های بسیار جذابی داره که می تونید بقیه اش رو تو خود کتاب بخونید :)))))))))
:

- مگه نبوغ نویسنده این نیست که جزییاتی رو خلق کنه که قابل خلق کردن نیست و به اونا رنگ واقعی بده؟ وقتی یک صفحه به نظر واقعی میاد به خاطر زندگی نیست. بلکه به خاطر نویسنده اشه. ادبیات که قرقره کردن زندگی نیست؛ خلق کردنشه، به وجود آوردنشه، ادبیات از زندگی فراتر می ره آقای لاردن.
- آخه از جون من چی می خواید؟
احساستونو
- می خواید بازم دروغ ببافید؟
دلم که می خواست.
از کجا بدونم راست می گید؟
از بی قوارگیش. دروغ ظرافت داره، هنرمنده، اون چیزی رو بیان می کنه که باید می بود، در حالی که حقیقت محدود می شه به چیزی که هست.
- داره دستگیرم میشه چی تو شما می لنگه.
اِ؟
ادبتون.
-... اون انقدر منو دوست داشت که باعث می شد من هم خودمو دوست داشته باشم...
- هیچ وقت بی رحمی رو که در پس یک نوازش نهفته است حس کردید؟ فکر می کنید که نوازش آدم ها رو به هم نزدیک می کنه؟ نه، آدم ها رو از هم جدا می کنه. نوازش کلافه میکنه، اعصاب خرد کنه؛ فاصله ای بین کف دست و پوست به وجود میاد، در پس هر نوازشی دردی هست، درد این که نمی شه واقعا به هم رسید. نوازش سوء تفاهمیه بین تنهایی که می خواد خودشو نزدیک کنه و تنهایی که می خواد بهش نزدیک شن...
- در عشق چیز یادگرفتنی وجود نداره.
چرا؛ دیگری...
- عشق من؛ به روشنایی سپیده دم می نگریستم و به تو فکر می کردم. به خودم می گفتم چه بسا من و تو هر دو در این لحظه داریم به یک خورشید، روی یک زمین، در یک آن می نگریم و با این حال نمی توانستم خوشبخت باشم...
- عشق دو طرفه یعنی چی؟ دو رویایی که اتفاقی با هم جور در میان. یک سوء تفاهم سعادتمند، البته یک سوء تفاهم دو طرفه... آیا نمی تونیم از پس رویاهامون با هم حرف بزنیم؟

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ دوشنبه 23 مرداد 1396 ] [ ساعت 18 و 47 دقیقه و 47 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
آهنگ های پیشنهادی دلتون :)
دارم بهنام بانی گوش می کنم. غم صداشو دوست دارم...

لطفا آهنگای خوب بهم معرفی کنید. از همونایی که خودتون گوش می کنید و به دلتون نشسته. از هر سبکی و هر نوعی... شاد، غمگین، آروم، بیکلام و... جدید یا قدیمی...
حتی اگه احتمال میدید که گوششون کرده باشم...
پیش پیش یه دنیا ممنون.
بعدا نوشت ها:
آهنگ های شاد از محسن میرزده سراغ دارید آیا؟!

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: آهنگ ، آهنگ خوب ،
[ دوشنبه 23 مرداد 1396 ] [ ساعت 17 و 52 دقیقه و 38 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
هفت ترس کشنده/ ادوارد بر/ شیدا مستقل
این کتاب درباره هفت ترس کشنده! است: ترس از صمیمی شدن، ترس از ناشناخته ها، ترس از تغییر، ترس از پس زده شدن و طرد شدن،ترس از درگیری و خشم، ترس از سربار بودن و ترس از مرگ. یه کتاب گفتگو محوره. یعنی دو نفر دارند درباره ترسها با هم حرف می زنند. یکی به این ترس ها آگاهی داره و دیگری گفته های اون فرد رو می نویسه. این کتاب پر از جمله های انگیزشیه و حرفش اینه که باید ترس ها رو پذیرفت. در موردشون حرف زد. باهاشون دوست شد. باورهای غلط رو تعدیل کرد؛ تغییر رو شروع کرد و در کنارشون از زندگی لذت برد.
کتاب بدی نبود. 

- با ترس های خود دوست شو...به آن ها خوش آمد بگو و بگذار وارد زندگیت شوند. از فرار کردن دست بردار و آن ها را بپذیر. یاد بگیر با آن ها کنار بیایی و بهشان اعتماد داشته باشی. وقتی این کار را بکنی یاد خواهی گرفت که چگونه با اعتماد کردن اعتماد به دست بیاوری. از کارهای کوچک شروع کن. کارهای بزرگ خودشان ردیف خواهند شد.
- زندگی یعنی انجام بده و یاد بگیر نه اینکه فکر کن و یاد بگیر.
- این اشتباهی است که خیلی از مردم می کنند. وقتی پیر می شوند تازه ارزش زندگی را می فهمند و سعی می کنند از باقیمانده آن حداکثر استفاده را بکنند.این اشتباه را نکن که با نگرانی از آینده حال خود را خراب کنی. ما بیش تر زندگی خود را به خاطرات یا پیش بینی ها اختصاص می دهیم. یک شخص معروف گفته است که زندگی مثل قرعه کشی است باید حاضر باشی تا برنده شوی. ترس هایی هم که در موردشان صحبت کردیم همه باعث می شوند از زندگیمان در زمان حال لذت نبریم.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ دوشنبه 23 مرداد 1396 ] [ ساعت 17 و 47 دقیقه و 32 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
2013/ The Garden of Words

تاکائو دانش آموزی است که عاشق طراحی کفش است. او برای این کار گوشه ی باغ دنجی را انتخاب می کند و در روزهای بارانی از مدرسه فرار کرده و به آن جا پناه می برد. در آن جا با زنی به  نام یوکینو آشنا می شود و این دیدارها در روزهای بارانی تکرار می شود...
درسته کمی تا قسمتی عاشقانه ی نامتعارفیه ولی انیمه ی ژاپنی خوبیه... ببینیدش.
تازگی ها عاشق انیمه ها شدم...

من هیچی درباره اش نمی دونم... شغلش، سنش و همین طور دغدغه هاش... حتی اسمش و هیچ کمکی هم از دستم برنمیاد جز این که اسیرش باشم...!

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ یکشنبه 22 مرداد 1396 ] [ ساعت 19 و 58 دقیقه و 56 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
the space between us/ 2017

فضانوردانی برای زندگی به مریخ فرستاده می شوند؛ در این بین یکی از این فضانوردان متوجه می شود که باردار است؛ بچه به دنیا می آید... و حالا گاردنر 16 ساله است. او به صورت آنلاین با دختری (تالسا) در روی زمین ارتباط دارد و با هم حرف می زنند. پس از مدتی شرایطی فراهم می شود تا او پا به زمین بگذارد و  او را ببیند...
فیلم خوبی بود. هر چند متاسفانه نسخه ای که من دیدم یه کم مشکل داشت و کند بود و صدا و تصویر کمی ناهماهنگ بودن. ولی mx player فوق العاده است. تا حدودی مشکل رو رفع کرد.


+  باز هم مچکرم ازت بودا بابت پیشنهادت.

[ یکشنبه 22 مرداد 1396 ] [ ساعت 18 و 55 دقیقه و 29 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
موانا/ 2017 و رالف خرابکار
دنیای موانا خیلی جذابه اونقدر که غرق طبیعت زیبایی که تو این انیمیشنه میشید.انیمیشن خوبیه.

 

رالف خرابکار رو هم ببینید. از دوستی حرف می زنه. خیلی قشنگه. 


موضوعات: معرفی فیلم ،
[ یکشنبه 22 مرداد 1396 ] [ ساعت 18 و 01 دقیقه و 10 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
من برگشتم. همین دیگه!
شما رو نمی دونم ولی من دلم برای تک تکتون تنــــــــــــــــــــــــــــــگ شده بود خیلی
مرسی از کامنتاتون. چقدررر برام نوشته بودید و من چقدررر خوشحال شدم.
تا حالا گفته بودم چقدر دوسِتون دارم؟!


موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: برگشت ، وبلاگ نویسی ،
[ یکشنبه 22 مرداد 1396 ] [ ساعت 11 و 00 دقیقه و 50 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
The Boss Baby/2017

انیمیشن خیلی بامزه ایه. حتما ببینیدش. این کوچولوئه خیلی بانمک بود.
+ هیچ وقت کسی رو نداشتی که دوست داشته باشه؟
+ آدم دلتنگ چیزی که هیچ وقت نداشته نمی شه.
(ولی ممکنه دلش اون چیزی رو که تا حالا نداشته بخواد...).

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ جمعه 13 مرداد 1396 ] [ ساعت 14 و 20 دقیقه و 58 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
پر/ شارلوت مری ماتیسن
این کتاب رو حدودا یه سال پیش خوندم و دلیل محبوبیتش رو برای عده ای واقعا نمی دونم. نمی دونم چرا بهترین عاشقانه ایه که خوندن
من که دوستش نداشتم. یه کتاب تقریبا معمولی بود! درباره ی نویسنده انگلیسی این کتاب هم اطلاعات چندانی وجود نداره.
داستان درباره مرد متاهلیه که عاشق یه بیوه ی جوون میشه. مردی که زندگیش روح و عشق نداره. مرد وقتی متوجه میشه زن صدای خوبی داره تشویقش می کنه که آموزش ببینه و پول این آموزش رو از شرکت بیمه ای که توش کار می کنه می دزده. مرد به مدت سه سال می افته گوشه زندون و زن تبدیل به یه خواننده میشه و دوباره بعد از اون همه سال همدیگه رو می بینند...
من در یک لباس فاخر و طلایی ممکن نیست تو را بیش از این دوست بدارم. تمام جواهرات دنیا نمی تواند بر زیبایی و شدت عشق من نسبت به تو بیفزاید و یا مجلل ترین سفره ها با شامی که در این جا صرف می کنیم مقابله کند و اگر تو این قدر صدای مرا دوست داری، حتی بیش از عشق من، بیش از جسم من، من حاضرم که فقط آواز باشم، صدا باشم و آن قدر برای تو بخوانم که تو را در آواز خود غرق کنم...

[ جمعه 13 مرداد 1396 ] [ ساعت 14 و 05 دقیقه و 51 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
فرار از زندان/ 2005-2009 و 2017

فرار از زندان داستان دو برادر است که یکی از آن ها به اتهام قتلی که مرتکب نشده محکوم به اعدام است و دیگری برای فرار او نقشه ی زیرکانه ای می کشد و ... (4 فصل با اتفاقات هیجان انگیز)

در فصل 5 مشخص می شود که مایکل نمرده. تی بگ که از زندان آزاد می شود، نامه ای دریافت می کند که نشان می دهد مایکل زنده است و در زندانی در یمن زندانی. او این مطلب را با لینکلن برادر مایکل در میان می گذارد. لینک به همراه سی نات تلاش می کند تا او را نجات دهد.  در یمن اوضاع خوب نیست؛ داعشی ها به دنبال تصرف یمن هستند و در این بین با ماجراهایی که پیش می آید فرار مایکل سخت تر می شود. از این طرف سارا با فرد دیگری ازدواج کرده و....

فصل 5 سریال محبوبم رو هم دیدم. درسته نسبت به فصل های قبل تر هیجان کم تری داشت و البته اشتباهات زیادتری با این که کوتاه تر از تمام فصل ها بود (9 قسمت) اما با این حال بازم خوب بود. این فصل هم خالی از هیجان نبود به خصوص چند قسمت وسطی کلی هیجان انگیزناک! بود. لینکلن هم تا چند قسمت اول خیلی دوست داشتنی بود بعد دوباره عادی شد و مطابق معمول به گیج بازی هاش ادامه می داد. لینکی که تکلیف دلش مشخص نیست  و تو این فصل عاشق یکی میشه تو فصل بعدی عاشق یه نفر دیگه! نقش سوکره خیلی کوتاه بود- سوکره یه عاشق واقعی بود با اون ماری کروزش! با اون صمیمیتش تو دوستی. حاضر بود هر کاری بکنه برا کسایی که دوستشون داشت- و برعکسش سی نات نقش پررنگ تری داشت؛ بدون مایکل هم که فرار از زندان معنی نداره ! با این حال اصلا قابل مقایسه با باهوشِ فصل های قبلی نبود. هوشش کم رنگ تر بود! و اما تی بگ که یه تبهکار و قاتل ترسناک و آدم منحرفیه هر وقت میاد خوب شه باز شرایط جوری پیش میره که میشه همون جنایتکار قبلی. هعی دل آدم براش میسوزه... حیف که از شخصیت محبوب من تو این فصل خبری نبود. جناب ماهون دوست داشتنی.

من با این سریال بود که اصلا هیجان رو تجربه کردم. یعنی اینا فرار می کردن من قلبم تالاپ تولوپ می کرد. اونقدر که صدا و تکون خوردن قلبم رو احساس می کردم. این جوری بگم که خون دلها خوردم پای این سریال  با این سریال بود که فهمیدم این قیافه ی آدم ها نیست که اون ها رو دوست داشتنی می کنه این اخلاق آدم هاست که باعث می شه کسی برامون عزیز بشه. من از ماهون متنفر بودم؛ پلیسِ بسیار باهوشی که به راحتی آدم می کشت، معتاد بود، عصبی بود و هیشکی رو آدم حساب نمی کرد به غیر از خودش و دوست نداشت کسی رو بالاتر از خودش ببینه، حتی قیافه اش هم حال آدم  رو بهم می زد. همین طور طرز حرکات و رفتارش. بعد همه چی برعکس شد:))))))))))) می گین کِی؟! می گم وقتی که از این رو به اون رو شد. بازیگر این نقش فوق العاده بود. یعنی همه اشون فوق العاده بودن. از نقش های اصلی بگیر تا فرعی ولی خب ماهون یه چیز دیگه بود کلا.

+من به شدت دیدن این سریال رو بهتون توصیه می کنم. همین!

+ کاش اگه قرار باشه فصل شش رو هم بسازن یه کم بیش تر روش کار کنن. اگه قرار باشه یه فصل دیگه ساخته بشه باید یه فیلمنامه ی قوی داشته باشه.

                    

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ سه شنبه 10 مرداد 1396 ] [ ساعت 20 و 23 دقیقه و 47 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
گیسوکمند/ 2010
                 
        
  
چقدررررر چسبید؛ چقدر همه چی خوب بود تو این انیمیشن... خیلی خیلی لذت بخش بود. یه انیمیشن فوق العاده و بی نظیر...

                     

موضوعات: معرفی فیلم ،
برچسب ها: گیسو کمند ، tangeled ،
[ سه شنبه 10 مرداد 1396 ] [ ساعت 10 و 45 دقیقه و 13 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
من هنوز آلیس هستم/ لیزا ژنووا/ حمید یزدان پناه

آلیس استاد پنجاه ساله ی دانشگاه هاروارد است که در رشته زبان شناسی چهره ی شناخته شده ای است وی در اوج زندگی حرفه ای خود،به بیماری آلزایمر زودرس مبتلا می شود و ...

 کتاب خیلی خوب و جذابیه. حالا می فهمم که آلزایمر چقدرمی تونه ترسناک باشه. فراموشی به معنای واقعی کلمه؛ چنان ترسناک که فکر کردن بهش هم می تونه وحشت زده ات کنه و من تا حالا اینقدر عمیق بهش فکر نکرده بودم. این که کم کم همه چیز برات کمرنگ بشه؛ نتونی خونوادت رو بشناسی؛ حتی اسماشون یادت نیاد؛ یادت نیاد چند لحظه پیش داشتی چیکار می کردی؛ دنبال چی می گشتی؛ به کی فکر می کردی؛ چی باعث شده بود که لبخند بزنی؛ عشق، علاقه، خواستنی هات، جایگاهت، دوستات همه چی رو از دست بدی. اونا هم از دستت میدن! کم کم حتی کلمه ای یادت نیاد که ازش استفاده کنی. نتونی حرف بزنیو یه کار ساده رو انجام بدی. فکراتو نتونی به زبون بیاری، نتونی لباساتو خودت بپوشی، اصلا ندونی که یه  چیز ساده چه استفاده ای داره... تلخه! دهشتناکه...
به نظرم تنها خوبی این بیماری موقعیه که کاملا پیشرفت کرده باشه و تو دیگه هیچ چیز برات مهم نیست، نه این که خودت نخوای مهم نباشه، نه! بلکه دیگه خودت رو هم فراموش می کنی. خودت تو خودت گم میشی... حُسنِ تلخیه می دونم... شاید اون موقع دیگه لازم نباشه چیزی رو تحمل کنی!
من اصلا نمی دونستم که این بیماری ارثیه و یا ارثی هم می تونه باشه.

به جرات می تونم بگم بدترین ترجمه ای بود که از یک کتاب خوندم؛ یعنی اینطور بگم که تک تک صفحات این کتاب نیاز به ویرایش و اصلاح داره.
یعنی  تو خیلی موارد حتی یک ویرگول ساده هم درست استفاده نشده؛ اصولا نباید قبل از کلمات ربطی مثل واو و که ویرگول بیاد! 
جملات گاها نامفهومند جوری که یک جمله رو گاهی باید برگردی و چند بار بخونی تا متوجه بشی. گاهی یک جمله نیمه تمام رها شده و تو همچنان منتظری تا یه فعلی رو پایان جمله ببینی و بفهمی که چی به چیه اما همون طور سردرگم رها میشی. شیوه ی دستوری جملات هم طبق دستور زبان فارسی رعایت نشده و گاهی فقط جمله به جمله ی متن انگلیسی ترجمه شده. اغلاط املایی هم که جای خودش رو داره. یک کلمه اصلا ترجمه نشده و با همون کلمه به همون زبان انگلیسی آورده شده. یه شخصیت فرعی هم "بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم" رو زمزمه میکنه و راوی یه جایی می گه دردا که راز پنهان خواه شد آشکارا. می دونم اصطلاحات ما با زبان های انگلیسی و ... فرق می کنه ولی آخه دیگه اینجوری فارسی سازی اش هم به شدت تو ذوق می زد؛ حداقل تو این کتاب. یعنی اگه کتاب جذابی نبود همون صفحات ابتدایی میزاشتمش کنار و قیدشو می زدم. هر صفحه ای رو امیدوارانه جلو رفتم بلکه درست شه اما انگار نه انگار. من همیشه زیادی امیدوارم. بعید می دونم این ترجمه به چابهای بعدی رسیده باشه ولی امیدوارم اگه رسیده اصلاح شده باشه. همون پیشگفتار رو بخونید متوجه می شید که چی می گم ولی نخونید؛)  جوری  این کتاب به من حرص خوروند که دلم می خواست یه خودکار رنگی بردارمو تمام اشتباهات رو خط بزنم و درستش کنم:| نه اینکه من خیلی بلد باشما اینا رو نگفتم که به همچین نتیجه ای برسم؛ هر کی اینکتاب رو بخونه خودش متوجه میشه.
خلاصه که یه ترجمه ی بد می تونه، یه کتاب خوب رو تا سطح خیلی زیادی بیاره پایین!
طرح جلد کتاب هم با کمی تغییر شبیه طرح جلده اصلی کتابه و هوشمندانه است خیلی ( طرح پروانه روی یه پس زمینه سفید). بازم اگه کتابو بخونید متوجه می شید چی میگم.
به شدت توصیه می کنم که  این کتاب رو بخونید اما یه ترجمه دیگه اش رو که فکر می کنم با اسم "هنوز آلیس" ترجمه شده.
می دونم طولانی شد. ولی چاره ای نبود. باید ذهنم رو خالی می کردم.

+ من کسی نیستم که در حال مردن باشد. من کسی هستم که با آلزایمر زندگی می کند. می خواهم در حد توانم با دیگران زندگی کنم.
+ دیروزهای من ناپدید شدند، به فرداهایم هیچ اطمینانی نیست، پس به کدام امید زنده بمانم؟ من برای هر روز زندگی می کنم. در لحظه ها زندگی می کنم. در یکی از فرداها فراموش می کنم که مقابل شما ایستادم و سخنرانی کردم اما به دلیل آن که فرداها را فراموش خواهم کرد معنایش این نیست که در هر ثانیه از همان فردا، امروز زندگی نکرده ام. من امروز را از یاد می برم اما به این مفهوم نیست که امروز اهمیت نداشت...

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ یکشنبه 8 مرداد 1396 ] [ ساعت 19 و 07 دقیقه و 47 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
anastazia، mulan، delhi safari، arthure christmas،Barbie of Swan Lake

مولان، سفر به دهلی و بابابرفی رو حتما ببینید اگه ندیدید. خیلی قشنگند. آناستازیا ودریاچه قو هم انیمیشن های متوسطی بودند به نظرم.

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ شنبه 7 مرداد 1396 ] [ ساعت 18 و 50 دقیقه و 24 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
باز هم از سری پست های عنوان ندار!!!
+ چندان رضا یزدانی گوش نکردم تا حالا ولی آهنگ زخمی اش رو کمی دوست دارم...
"حال این روزای خسته مو نبین خیلی ابریم که این بارون شدم"
+ کاش می شد آدم  بشینه با خیال راحت آلبالو  بخوره. همش باید نگران باشی که نکنه یه موجود ریزِ حال بهم زن بهت خوش آمد بگه

+ امروز تو اتوبوس یه دختر خانومِ خوب نشسته بود صندلی جلویی من. هر چند دقیقه یه بار آینه اش رو در می آورد و یه نگاهی به خودش می کرد. دخترک ساده و دوست داشتنی ای بود. دلم می خواست بزنم رو شونه اش بگم خوب بودنت چک کردن نداره. باور کن به اندازه کافی قشنگ هستی... لبخند رو لبام نشست... احتمالا یکی هم حواسش به من بوده و تو دلش می گفته این دختره الکی داره به چی می خنده!!!  ازکی اینقدر عجیب شدم؟!
+ چقدررر گرمه!
+ دوست داشتم یه سه چهار تا پست دیگه هم بزارم! ولی میزارمشون برا بعد چون چند تا معرفیه و از یکی از این معرفی ها خیلی دل پری دارم!
++ درسته مرگ حقه ولی اتفاق تلخ و دردناکیه. بخصوص وقتی می دونی کسی موقع مرگش توی خونه اش تنها بوده و برای آخرین بار خودش بوده و خودش...  اون موقع داشته به چی فکر می کرده و چه حالی داشته... خدا می دونه...خدا بیامرزدش.
+ بانوی دریا، مهناز، دخترک، بهار کجایید شماها؟! هااان؟! یهو میایید و غیب می شید!

موضوعات: خودم نوشت ،
[ شنبه 7 مرداد 1396 ] [ ساعت 18 و 40 دقیقه و 13 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
لحظه های موندنی!
کاش می شد... کاش بعضی لحظه ها موندنی بودن.
گاهی وقتا یه خاطره برای اینکه لبخند بزنی به تنهایی کافی نیست.

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: لحظه ها ، خاطرات ، لبخند ،
[ شنبه 7 مرداد 1396 ] [ ساعت 18 و 29 دقیقه و 12 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
مهربانی...
داشتم وبگردی می کردم که به جمله ی قشنگی برخوردم؛ به دلم نشست:
مهربان باشید زیرا هر انسانی که با او دیدار می کنید ممکن است در نبردی دشوار در حال مبارزه کردن باشد...
دقیقا مثل این جمله؛ جمله ای که گاهی مجبور میشم به خودم یادآوریش کنم! :
هیچ گاه کسی را مسخره نکنید شاید قهرمان دنیای خویش باشد...

موضوعات: خودم نوشت ،
[ جمعه 6 مرداد 1396 ] [ ساعت 18 و 03 دقیقه و 58 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
روزمون مبارک

ببینید اینجا چیکار می کنند! فقط به دختر خانمای چادری گل میدن! حتما کار درستیه دیگه اما ما هم دلمون خواست !

+ کیفیت بد تصویر رو بر من ببخشایید.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ سه شنبه 3 مرداد 1396 ] [ ساعت 18 و 44 دقیقه و 25 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
صفحات وب


پشتیبانی