مشکل حل شد:))
مژده مژده...
مشکل نظر دهی درست شده انگار... 
نزدیک بود بزارم برما... نزدیک بود
حالا شایدم یه روزی رفتم...
خدا رو شکر دیگه میتونیم با خیال راحـــــــت برا هم نظر بزاریم
آخیـــــــــــــــــــش 

موضوعات: خودم نوشت ،
[ یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 20 و 14 دقیقه و 00 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
کوچ
دارم به کوچ فکرمی کنم...
متاسفانه دارم به رفتن از این جا فکر می کنم...

+ منم دیگه نمی تونم براتون کامنت بزارم بودا. برا هیشکی دیگه نمی تونم.
+:(((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((
+ میهن بلاگ... میهن بلاگ... میهن بلاگ

موضوعات: خودم نوشت ،
[ یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 12 و 41 دقیقه و 17 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
سرنوشت/ 2012
یک سریال درامِ تاریخی، عاشقانه و تخیلیِ24 قسمتی.
ماجرا از این قراره که ملکه طی حمله ای به شدت زخمی می شه و فرمانده با دستور امپراطور، مامور میشه که از دروازه بهشتی بگذره تا پزشکی رو برای معالجه ملکه بیاره و بهش قول میده که بعد از انجام دادن کارش اون رو به دنیای خودش برگردونه اما این بین اتفاقاتی می افته که این برگشت رو به تاخیر می اندازه...
این سریال از تلویزیون هم پخش شده و احتمالا خیلی ها این سریال رو دیده باشن البته با عاشقانه های کم رنگ شده
من خودم اولش که فهمیدم موضوع سریال تخیلیه در برابرش به شدت گارد گرفته بودم و دلم نمی خواست ببینمش و با وجودی که خیلی وقت بود داشتمش خیال دیدنش رو نداشتم تا این که از بی فیلمی گفتم امتحانش کنم. اصلا فکرشو هم نمی کردم که همچین سریال خوبی باشه.
خلاصه درس عبرتی شد برام تا نادیده قضاوت نکنم؛ یعنی زیادی تعصب به خرج ندم.
توصیه می کنم شما هم ببینیدش؛ سریال کره ای خوبیه.

            
                      اشتیاق با هم بودن با وجودی که کنار همین، همون عشقه...

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ شنبه 9 اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 15 و 12 دقیقه و 36 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
جست و جو/ فردریک دورنمات/ همایون نوراحمر

نویسنده ای برای سخنرانی در مورد كتاب های جنایی به شهری رفته است وی در بازگشت با یك رئیس پلیس بازنشسته هم سفر می شود . رئیس پلیس به او می گوید که كتاب های جنایی یك ضعف بزرگ دارند و  آن این است كه نقش شانس را توی كشف جنایت در نظر نمی گیرند. وی برایش داستانی واقعی را تعریف می کند درباره دختر بچه ای كه در جنگلی كشته می شود و دوره گردی كه با بازپرسی های پرفشار اعتراف به گناه می كند و ماتایی كارآگاهی كه این اعتراف را دروغ می داند و با وجود بسته شدن پرونده، می خواهد قاتل واقعی را پیدا كند او در این راه حتی مجبور می شود دختربچه ای را طعمه قرار دهد و از موقعیت بزرگ کاری و زندگی خود باز بماند.

کتاب روان و خوش خوانی بود و در ژانر پلیسی - جنایی متفاوت. این کتاب ترجمه های دیگه ای هم داره با اسم قول. اگه خواستید این کتاب رو بخونید، با اون چیزی که تو نت خوندم به نظرم اون ترجمه ها بهترن. اصلا فکر نمی کردم که این کتاب اونقدرها معروف باشه ولی انگار اقتباسی هم ازش شده با بازی جک نیکلسون!

من شخصیت ماتایی رو دوست داشتم. این که با وجودمخالفت همه دنبال حقیقت رفت اما خب روش درستی رو انتخاب نکرد.

در داستان های شما، شانس نقش مهمی ندارد، شما نویسنده ها همیشه حقیقت را به خاطر حفظ کردن قوانین نویسندگی از نظر دور نگه می دارید. اما حالا دیگر یاید قوانین را دور انداخت. یک حادثه را نمی توان مثل یک معادله ی جبری حل کرد، زیرا ما هیچ گاه به همه ی مجهولات واقف نخواهیم شد. شانس که موضوعی غیر قابل  تخمین است نقش بزرگی در حل مسائل پلیسی بازی می کند. قوانین ما تنها بر روی احتمالات و آمار بنا شده است.


موضوعات: معرفی کتاب ،
[ شنبه 2 اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 18 و 59 دقیقه و 26 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
کی گفته مرد گریه نمی کنه؟!!!!
نگارای من تو وبش پست قشنگی گذاشته بود راجع به مردها به طور عام و مردهای خاص زندگیش :)
خواستم بگم شماها هم مواظب مردهای زندگیتون باشین. پدر،برادر،پدربزرگ، عشقتون و...
حواستون بهشون باشه
بعضی مردها زیادی دوست داشتنین.
امیدوارم هیچ وقت این چور مردها از غصه اشک نریزن و گریه ای اگه باشه همیشه از سر ذوق و شوق و عشق باشه.
مردها که گریه می کنند دل آدم آتیش می گیره؛ شاید برا خاطر خودمونه که می گیم مرد که گریه نمی کنه ؛)

+ "یه دوست" عزیز بابت دیروزمعذرت می خوام پشتیبانیم دچارمشکل شده بود، دیدم پیامی دریافت کردم ولی پیام خونده نمی شد. بعد از خروج و ورود دوباره موفق به دیدن پیامتون شدم که خب اون موقع هم شما رفته بودین.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ سه شنبه 29 فروردین 1396 ] [ ساعت 14 و 11 دقیقه و 41 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
.
دیروز بشدت دلم گرفته بود
بنابراین امروز رفتم کتابخونه یه دو تا کتاب جنایی و فکر مشغول کن!! گرفتم بلکه کمتر فکر و خیال بکنم...هعی!
اما دم صبحی عجب خواب خوشمزه وحال خوب کنی داشتم می دیدم که با زنگ زدن بی موقع خرابش کردن :((

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: دلم گرفته ،
[ سه شنبه 29 فروردین 1396 ] [ ساعت 13 و 47 دقیقه و 38 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
چرا عاقل کند کاری که بازآید به کنعان غم مخور؟!!!!!!!!!!
من اصلا نمی فهمم. خدایا خیلی چیزها به شکل خنده دار و مضحکی داره جلو میره. مثل ثبت نام کاندیداهای عجیب و غریب! ریاست جمهوری. چرا نباید قوانین درستی تدوین بشه که جلوی این مسخره بازی ها گرفته بشه واقعا؟! چرا اون قوانینی که کمی باید سخت گیرانه تر باشه و جدی تر این جوری به بازی گرفته شده ! وقتی قوانینی این چنین به درد نخورند همون بهتر که اصلا هیچ قانونی نباشه! چرا مثلا یه بچه 3،4 ساله می تونه کاندیدا بشه یا یه پیرمرد نود و چند ساله؟!! چرا کسی که تحصیلاتش حتی سیکل هم نیست می تونه کاندید بشه. من می فهمم که هشتاد،نود درصد رد صلاحیت میشند ولی آخه چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟!!
حداقل قانون به نظرم گذاشتن یه شرط سنیه 18 به بالاست. 
چرا به این شدت خودمون رو مسخره می کنیم؟! به مضحک ترین شکل ممکن!
به نظر من اگه این قوانین بعد از برگزاری این دوره از انتخابات اصلاح نشه، جای سوال داره واقعا!!! اون موقع باید به عقلامون بیش تر شک کرد.
والسلام.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ یکشنبه 27 فروردین 1396 ] [ ساعت 13 و 11 دقیقه و 04 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
بی ملاحظگی
از بی ملاحظگی آدم ها خیلی خیلی بدم میاد...اَه.

+ میهن بلاگ عجب ابتکار بامزه ای به خرج داده. وقتی میخوای برا کسی کامنت بزاری به جای اعدادی که برای ثبت کامنت باید وارد اون کادر کوچیکه می کردیم باید هی تایید کنیم که روبات نیستیم. از یه جهت خوب شده احتمالا تعداد کامنت های تبلیغاتی کم تر شه از یه جهت هم سخت تر شده. تو بعضی وب ها به سرعت لود می شه تو بعضی اصلا! فکر نمی کنم به سرعت اینترنت ربطی داشته باشه. بعد با گوگل کروم اینجوریه با فایرفاکس و اکسپلور نه!
ای بابا با کروم نمی تونستم حجم عکسا رو تو میهن بلاگ تغییر بدم این مشکلم بهش اضافه شد. چرا آخه؟! تنظیماتتونو با کروم هم هماهنگ کنید دیگه.
+ سیل وحشتناک دیروز تو تبریز خیلی دلخراش بود. تسلیت می گم بهشون.
نمی دونم آدم چطوری دلش میاد از کسی که داره مرگ رو با چشماش می بینه، فیلم بگیره!
+چقدر فاصله ی بین مرگ و زندگی کمه. عارف لرستانی هم رفت. روحش شاااد.

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: بی ملاحظگی ، بی ملاحظه ،
[ شنبه 26 فروردین 1396 ] [ ساعت 12 و 23 دقیقه و 36 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
جامعه شناسی خودمانی/ حسن نراقی

کتاب به نثری ساده نوشته شده و همین سادگی و نوشتار صادقانه اش باعث شده که این جامعه شناسی، شکل خودمونی به خودش بگیره :)
نویسنده به بعضی از خلقیات منفی ایرانی ها پرداخته. به اعتقاد نویسنده، ما اول باید بدونیم که چگونه ایم بعد بریم سراغ این که چرا این طوری شدیم و بعدتر به دنبال راه هایی برای اصلاح خودمون باشیم. خلاصه این که نباید حقایق رو کتمان کرد.
 نکته ی منفی کتاب به نظرم استنادش به شواهد خیلی قدیمیه البته چون خود کتاب حدود شونزده سال پیش نوشته شده ایراد چندانی بهش وارد نیست اما خیلی نمی شه نادیده اش گرفت چون به هر حال آمارها روز به روز در حال تغییرند.
نویسنده این کتاب رو تقدیم کرده به آنان که هرگز حقیقت را به پای وجاهت قربانی نکردند.
و با نکته سنجی کتاب رو با شعری از ملک الشعرای بهار تموم کرده:
جان گر به لب ما رسد از غیر ننالیم     با کس نسگالیم
از خویش بنالیم که جان سخن این جاست      از ماست که بر ماست

- ملتی که تاریخ گذشته اش را نمی خواند و نمی داند، همه چیز را خودش باید تجربه کند.
- شما در جامعه ای زندگی می کنید که کلمه ی نمی دانم و بلد نیستم کمتر از هر کلمه ی دیگری به گوشتان می خورد. چطور جماعتی تا قبل از این که بدانند که نمی دانند به دنبال دانستن خواهند رفت... مگر ممکن است؟!
-  متأسفانه ما ایرانی­ ها تعادل در قضاوت­ هایمان نداریم. کسی که برای ما عزیز و دوست ­داشتنی است، مرتبه الوهیت برایش قائل می­شویم، همه­ چیزدانیمان هم می ­شود.
- پشت سر عدم صراحت، غیبت و بدگویی پیش می آید؛ غیبتی که همه مان می دانیم غلط است، می دانیم بد است ولی بینی و بین ا... خودتان قضاوت کنید که غیبت چه درصدی از گفتارهای روزانه مان را تشکیل می دهد؟ اصلا من نمی دانم چرا کلمه ی  "نه" را خیلی نمی توانیم مصرف کنیم.
- از دیگر خصلت­ هایمان کلی­ نگری است... همه چیز به صورت مطلق یا سفید است و یا سیاه، یا خوب خوب است و یا بد بد. دوست و رفیقمان در رفاقت یا بی­ نظیر است و یا کلاً غیر قابل اعتماد. رهبرهای سیاسی­مان هم همین طور... یا تقریباً پرستششان می­ کنیم و یا از آن­ها نفرت داریم. هیچ وقت حاضر نیستیم بپذیریم که هر پدیده ،هر  عارضه، هر انسانی، ترکیبی است از تعدادی صفات، که ما می ­توانیم تعدادی از آنها را مطابق میلمان تشخیص بدهیم و تعدادی را مغایر...از همسرمان هم همین انتظار را داریم... حتی شخصیت ­های تاریخی­مان را هم به دو دسته سیاه و سفید قسمت می ­کنیم و درباره ی آنها به قضاوت می­ نشینیم.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ چهارشنبه 23 فروردین 1396 ] [ ساعت 10 و 27 دقیقه و 30 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
پاستا/ 2010

               

پاستا یه سریال 20 قسمتی کره ایه درباره آدم هایی که تو یه رستوران ایتالیایی کار می کنند. سرآشپز جدید این رستوران به خاطر اتفاق تلخی که تو گذشته براش افتاده، عقیده داره که زن ها جایی تو آشپزخونه اش ندارند و...

سریال خیلی قشنگیه. حتما ببینیدش.

می دونید حُسن اکثر سریال های کره ای(کاری به فیلم سینمایی هاشون ندارم) اینه که عاشقانه هاشون لطیف، زیبا و دوست داشتنیه و مجبور نیستید دم به دقیقه فیلمو بزنید جلو و به نظر من به خاطر همینه که این همه طرفدار داره. 

+ روز پدر رو به پدر عزیزم و همه ی پدرها و مردهای عزیز تبریک می گم. ان شاالله که همیشه سلامت باشید و سایه اتون بالا سر بچه هاتون و هیچ وقت محتاج کسی نباشید، حتی همین بچه ها.

الهی آمین.

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ یکشنبه 20 فروردین 1396 ] [ ساعت 11 و 00 دقیقه و 35 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
اتاق/ اما دون اِهو/ علی قانع
احتمالا کتاب اتاق رو خوندین و یا راجع بهش شنیدین. اما اگه چیزی راجع بهش نمی دونین من خودم دلم نمی خواد خلاصه ای ازش بنویسم و داستان لو بره. چون خودم دوست داشتم که بدون هیچ پیش زمینه ای شروعش می کردم. پس اگه چیزی ازش ندونید و کتاب رو شروع کنید بهتره.
مطمئن باشید که کتاب فوق العاده ایه...خیلی خیلی زیاد. سال 2010 نوشته شده و جایزه های زیادی رو برده و فکر می کنم دو سال پیش هم فیلمی ازش اقتباس شده که اقتباس موفقی هم بوده.


اون فقط شبیه یک انسانه اما درونش هیچی وجود نداره.
گیج می شوم: «مثل یک روبات؟»
- بدتر
- توی داستان باب بیلدر هم یه روبات بود.
مامان خم می شود و می گوید : «جک، می دونی قلبت کجاست؟»
قفسه سینه ام را نشان می دهم: »بوم، بوم، بوم...»
باهاش چیزها رو احساس می کنی، وقتی ناراحتی، ترسیدی و یا حتی می خندی. این مربوط  به قسمت پایین تر می شود، فکر می کنم توی شکمم است.
- خب اون اصلا نداره.
- شکم؟
مامان می گوید: «نه، احساس»
به شکمم نگاه می کنمو می پرسم:»پس به جای این چی داره؟»
مامان می غرد:«هیچی، فقط شکاف».

* فکر می کردم موجودات یا انسان هستند یا نیستند؛ نمی دانستم یکی می تواند فقط کمی انسان باشد. پس باقی ذره های بدنش چه می شود؟

موضوعات: معرفی کتاب ،
برچسب ها: اتاق ، علی قانع ، اما دون اهو ،
[ سه شنبه 15 فروردین 1396 ] [ ساعت 17 و 29 دقیقه و 23 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
از سری پست های عنوان ندار
سلام.
بی انصافیه نگم که چقدر دلم تنگ شده بود... حدود ده روزی می شه که نت نداشتم و معذرت می خوام که کامنتاتون رو دیر جواب دادم؛ این از این.
به شکل بسیار وحشتناکی سرما خوردم. البته خانوادگی سرما خوردیم و این دو روز گذشته اصلا حال خوبی نداشتم بخصوص دیشب. الان وضعیتم طوریه که خجالت می کشم خودمو توی آینه ببینم. ولی کمی بهترم خدا رو شکر. امیدوارم روزهای پیشِ روی سال جدید بهتر باشه. امیدوارم.
سیزده هم سیزده های قدیم. سیزدهِ امسال خیلی شبیه سیزده بدر نبود. نه هوای بهاری ای نه چیزی. من هی به این بهار جان می گم که این لباس ابری اصلا بهت نمیاد حرفمو قبول نمی کنه
یعنی هوا تو زمستونم این جوری سرد نمی شد که سیزده سرد بود. ما که فقط با ماشین یکی دو ساعتی دور زدیم و ده دقیقه واسه عکس گرفتن پیاده شدیم یعنی این ده دقیقه همان و بدتر شدن سرماخوردگیم همان و یه چیز دیگه این که تا به حال گوش هام به این شکل یخ نزده بود و گفتم الانه که دیگه هیچ صدایی رو نشنوم. 
خلاصه این که، این گونه سیزدهمان را به در کردیم و با چشم های باز از شدت تعجب، مردمی رو تماشا کردیم که تو این هوا اومدن بیرون چادر زدن فقط برای این که این روز رو تو طبیعت باشن و بیرون غذا بخورن. من که فکر نمی کنم اصلا چیزی از مزه ی غذا فهمیده باشن. من خودم تا حالا به اون شدت سردم نشده بود.
تو رو خدا قدر سلامتیتون رو بدونید. همیشه وقتی چیزی رو از دست می دیم قدرش رو می دونیم. پیش خودمون فکر نکنیم ما استثنا هستیم و مشکلی برامون پیش نمیاد. سیزده رو به در کردن اونقدرام مهم نیست. نه به اندازه سلامتی.
حال بدم رو پاستا خوب می کنه. خوردنش نه دیدنش خب من اعتراف می کنم که خیلی کامل ندیده بودمش و الان دارم لذت می برم. باید تو یه پست جداگانه ازش بنویسم.
چیز دیگه ای که می خوام بگم اینه که بعضی از آدم ها کاری می کنن که دیگه دلت باهاشون صاف نمی شه. حتی اگه خیلی تلاش کنی چون بعضی از کارها جزئی از ذاتشون شده و بده که می فهمی تلاشت بیهوده بوده.
و اما نکته آخر این که چند روزی که از امسال گذشته خیلی هم بد نبوده. روزها و  لحظه های خوبی هم داشته. مثل همون سیزده و چند روزی که مهمون عزیزی داشتیم و چند ساعت خوشمزه ای که با دوستام بودم و چقدر هر سه نفرمون لذت بردیم. خیلی روز متفاوتی بود. شاید هیچ وقت هیچ اتفاقی درست مثل قبل تکرار نشه اما قطعا به شکل های متفاوت تری تکرار می شه:) امیدوارم.
 و ما واقعا از زندگی هامون چی می خوایم به غیر از سلامتی و حال خوش؟!
پر حرفیم رو ببخشید.
اوه البته نکته ی آخرتری هم وجود داره: ممنونم ازتون که به یادم بودین دوستایِ خوب من.

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: خاطره ، خود نوشت ،
[ سه شنبه 15 فروردین 1396 ] [ ساعت 16 و 52 دقیقه و 14 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
حوصله عنوان نوشتن را ندارم
بی حوصلگی کلافه ام کرده.
دارم می نویسم، کیبوردم با من لج کرده حتی. چی می گن بهش کابلش، پورتش نمی دونم چیه اینو از کیس جدا می کنم دوباره وصلش می کنم. هی دوباره و دوباره و دوباره... یعنی یه ده بیست باری شد.
شایدم برا اینه که بهتر بود اولین پست سال 96 یه چیز دیگه بود. هنوز عادت نکردم بگم 96. هنوز به کشیدن یک ساعته ی ساعت به جلو  بعد از این همه سال عادت نکردم و یه ماهی طول می کشه که ذهنم باهاش کنار بیاد. حالا نه این که زندگیم کلا بر طبق برنامه خاصی جلو بره ها ولی دیگه دیگه...
من اصلا ساعت تبلتمو نکشیدم جلو خودش سر ساعت 12 خود به خود شد 1 نرم افزار خاصی هم نداره!
از یه طرف دیگه هوا هم دلگیره. صبح زود یه کوچولو برف اومده. هوا ابریه...
هوا توی بهار باید آفتابی باشه... حال خوب کن باشه... نه این که دلتنگی هات رو عمیق تر بکنه که...
مادربزرگم این 4 روز اول فروردین رو به سبک قدیمی ها تعبیری از 4 فصل امسال می دونه. یعنی هوای این 4 روز هر جور که باشه، 4 فصلِ پیشِ رو، همون طوری میشه
الان دوباره هوا بارونیه به قول علی عبدالمالکی هوا بارونیه حال من خود پریشونیه!
جای خالی پدربزرگ جان به شدت احساس میشه.

فعلا که حوصله هیچی رو ندارم به غیر از خوندن کتاب :) و مسابقات پانتومیم خندوانه که دوستش دارم. یه کتاب تازه ی هیجان انگیز هم شروع کردم که می نویسم ازش. یعنی تلویزیون بغیر از خندوانه و دورهمی و دو سریال متوسط هیچی نداره. همش هم آهنگای غمگین پخش می کنن! تکلیفشون با خودشون مشخص نیست واقعا بابا عیده عیده عیده... یکی باید همینو به من بگه ها ولی من با تلویزیون فرق دارم خب؛)
کلاه قرمزیم که تکراریش داره پخش می شه:((
راستش کلی انیمیشن هم دارم که حوصله دیدنشون رو هم ندارم. یعنی تا این حد!
خواب چیز خوبیه. اصلا اتفاق فوق العاده ایه. حدقل برای چند ساعتی دیگه تو این دنیا نیستی. فکر و ذهنت کمی آروم تر می شه و این خیلی خوبه... خیلی...
بعد این که فقط عیده که باعث می شه آدم چشمش به جمال بعضی از اقوام روشن بشه. یعنی بعضی دیدارها فقط سال به سال اتفاق می افته حقیقتا. بعد با خودم می گم چه کاریه خب؟! بعد نظرم عوض می شه می گم نه! شایدم چه کاری نیست خب:) قاطی کردم و می دونم
اصلا از این نوع دست دادن های ربات گونه هم خوشم نمیاد. اَه... دوست نداری دست نده خب، یه سلام هم کافیه. والا!
فعلا همین...!
اوه راستی بارون دوباره تبدیل به برف شد :|
+ چه پست قاراشمیشی نه؟! شبیه آجیل عید:|
+ تازه می خواستم فقط دو سه جمله بنویسم نتیجه اش شد این پست!

موضوعات: خودم نوشت ،
[ پنجشنبه 3 فروردین 1396 ] [ ساعت 11 و 49 دقیقه و 44 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
من و تخم مرغ رنگی :))
از نظر خودم اونقدر قشنگ شدن که دلم خواست بزارمشون تو وب تا شما هم ببینید. خیلی خیلی بهتر از اونی شد که تو فکر و خیالم بود:)))
عروس و داماد و که خیلی دوست داشتم. اصلا بعد از درست کردنشون کلی ذوق زده شدم...  اون تخم مرغ کوچولوها رو هم با لاک و اکلیل تزئین کردم... بعد از مدت ها یه لاک گرفتم اونم به نیت همین تخم مرغ ها، خودم عاشقش شدم. خوب شد تخم مرغا کم بودن وگرنه کل لاکم به فنا می رفت... رنگ خاصی داره که نمی دونم بهش چی می گن. یه رنگی بین نقره ای و طلائیه.
بعد هم نمی دونستم کاغذ کشی با چه چسبی به هم می چسبه! هر چسبی امتحان کردم نشد. عصبانی شده و ابتکار به خرج دادم :)))) و با روبان به هم چسبوندمش تا باشد که مکانی برای این عروس خانوم و آفا داماد درست کرده باشم. 
+ روزمادرای مهربون مبارک. مادراتونو ببوسید؛ این بهترین هدیه است براشون.
+ عیدتونم پیشاپیش مبارک باشه...
ان شاا... که امسال سال خوبی برای همه مون باشه. الهی آمین. 
لحظه سال تحویل برا همدیگه دعا کنین...
+ تنها پس از یک ساعت و چند دقیقه دیگر، امروز می شود پارسال... به همین سادگی...
سال نوی همه اتون مباااااااااااااااااارک.
     
     
     
      

موضوعات: خودم نوشت ،
[ جمعه 27 اسفند 1395 ] [ ساعت 11 و 00 دقیقه و 37 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
نوشتنم نمی آید...
آنقدر خسته ام که حتی نوشتنم هم نمی آید...

+نمی دونم چرا این جوری شدم. کوه هم نکندم که خسته باشم. هنوز که هنوزه این حس پایداره. این حس خستگی، تنبلی و بی ذوقی برای رسیدن سال نو.
دوستم می گه هم حسیم. چرا چرا باید همچین احساسی داشته باشیم؟! حالا نه این که قبل امسال خیلی ذوق زده می شدما ولی بالاخره دیگه...
چرا زندگی این جوریه مردِ شب های روشن؟! چون آدما این جوریند؟! چون زندگی با آدما معنا پیدا می کنه؟!!! 
اصلا چرا آدما یه جوریند؟! چرا زندگی یه جوریه؟ چرا من یه جوریم؟! چرا من یه جورترم اصلا؟!!
چرا همه چیز اون جوری نیست که ما می خوایم؟!!
کاش این روزا زودتر بگذرند... کاش روزهای خوب تری در راه باشه.
آمین.
ناشکری نمی کنم ولی دلم آرزوی روزهای خوب تری رو داره. مثل خیلی از آدمای دیگه.
همین!
+ چرا دلم می خواد تو این پست هی غر بزنم؟!!!! چرا اصلا من دلم می خواد غر بزنم؟!! چرا؟! و کلی چرای دیگه تو پس گوشه های ذهنم! که مجبورم جلوشونو بگیرم.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ چهارشنبه 25 اسفند 1395 ] [ ساعت 15 و 16 دقیقه و 35 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
با تو شاید/ کالین مک کالو/ مریم مفتاحی
این رمان اولین رمان این بانوی نویسنده است. یک عاشقانه ی متفاوت. خودشون هم می گن که : «من همیشه رمان هایی می نویسم که موضوع های خاص دارند. دوست ندارم بنویسم پسری دختری را دید، عاشقش شد. پسر دختر را از دست داد یا این که پسر دختر را به دست آورد. همیشه نوشته ام نه برای انتشار؛ بلکه برای ارضای خودم!»
مری زن چهل و پنج ساله ی تنهایی است که زندگی و شرایط مالی خوبی دارد. او هرگز ازدواج نکرده و هرگز هم عاشق کسی نشده و یا سعی نکرده که عاشق کسی شود و تیم پسر زیبای بیست و پنج ساله ای است که کند ذهنی و زیبایی اش او را از بقیه متمایز کرده است. رابطه ی دوستانه ای بین آن ها شکل می گیرد و... 
قرار نیست که همه ی داستان رو من براتون تعریف کنم، اگه این کتاب رو پیدا کردین بخونیدش. داستان جالب و متفاوتی داشت اما ترجمه اش راضی کننده نبود، ترجمه ی یکدستی نبود و تناقضاتی هم داشت. یا اصلا برخی کلمات ترجمه نشده بودند. ویرایش خوبی هم نداشت. من خودم یه چند قسمت از کتاب گیج شده بودم اصلا:
مثلا یه جا نوشته بود کفش های سکر تر ؛ دقیقا به همین شکل و با این فاصله. هی خوندم و متوجه نشدم. گفتم حتما اسم کفشی چیزی هست. بعد نگو مترجم اصلا این کلمه رو ترجمه نکرده این جا و منظورش از این کلمه همون منشیه( Secretary)که بخش های دیگه کتاب ترجمه شده. خلاصه یه چند دقیقه ای به گیجی خودم خندیدم
یا یه پاراگراف دو بار به دو شکل متفاوت ترجمه شده بود و هر دو پشت سر هم اومده بود. با این حال چون ترجمه مال سال ها پیشه قابل اغماضه و فکر نمی کنم ترجمه جدیدی هم داشته باشه این کتاب.

- زندگی هرگز آن گونه که دوست داری پیش نمی آید.
- ممکن است کسی تمام عقل و هوش دنیا را داشته باشد اما باز هم عاقل تر از احمق ترین آدم موجود در یک بیمارستان روانی نباشد.
- جدایی سخت ترین و تلخ ترین چیز پذیرفتنی است و ... خصوصا وقتی مجبور باشیم از چیزی که به آن عشق می ورزیم جدا شویم. جدایی یعنی که چیزها نمی توانند مثل سابق وجود داشته باشند. یعنی بعضی چیزها از زندگی ما بیرون می روند. تعداد اندکی از ما انسان ها حتی گم می شویم و دیگر هرگز پیدا نمی شویم و یا دوباره برنمی گردیم. تیم جدایی ها زیاد رخ می دهد. زیرا جدایی بخشی از زندگی است؛ درست مثل آشنا شدن و شناختن همدیگر.
- مورد عشق واقع شدن معجزه می کند. مری، این که آدم را بخواهند، به آدم نیاز داشته باشند و ارزش آدم را بدانند، احساس خیلی  غریبی را در ما ایجاد می کند.
- عشق جواب همه چیز نیست.بخش اصلی هر چیزی است اما باید توام با صبوری، درک، عقل و بینش باشد.
- بعضی اوقات ما بر امور کنترل نداریم. بعضی چیزها آنقدر سریع اتفاق می افتد که آدم فرصت برخورد با آن ها را پیدا نمی کند و زمان دیر است.
- چقدر وحشتناک بود. نشستن و اندوه دیگران را تماشا کردن، در حالی که قادر نباشی کلامی برای تسلی او بر زبان برانی.
- همیشه، چیزها را نمی توانیم آن طور که دوست داریم، داشته باشیم. به ندرت پیش می آید که زندگی مطابق میل ما باشد. ما باید یاد بگیریم که با زندگی کنار بیاییم.
- آدم های ازخود راضی سخت تر می توانند با مشکلات کنار بیایند.
- بعضی اوقات فاصله ها و فاصله ها، فرسنگ ها هیچ نبودند. بعضی اوقات انسان ها به فاصله سکوت میان دو ضربه ی قلبشان از هم فاصله دارند.

+ یه چیز بامزه هم بگم( لطفا بهم نخندین) و اونم این که من تو تشخیص جنسیت نویسنده های کتاب ها اغلب به مشکل بر می خورم :))) مثلا من فکر می کردم نویسنده این کتاب یه مرده :) البته ماجرا فقط به نویسنده این کتاب مربوط نمی شه من باز فکر می کردم سیمون دوبوار هم مرده و همین طور جومپا لاهیری و یا ولنتاین گوبی یا جوی فیلدینگ یا برعکسش من فکر می کردم کورت ونه گات یه زنه یا در مورد سال بلو هم همین فکرو می کردم. یا مهم ترینش من اصلا فکر می کردم تریسی شوالیه یه مرده تا وقتی که کتاب دومش رو خوندم بعد دیدم اِ نه تریسی یه زنه و تمام تصوراتم به هم ریخت...

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ یکشنبه 22 اسفند 1395 ] [ ساعت 10 و 32 دقیقه و 47 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
بگذرد
کاش این هفته زودتر تموم شه فقط . خیلی خیلی زود خدا...
+ بی ربط نوشت: دیشب یعنی دیشبم نبود دم دمای صبح خواب خیلی خیلی عجیبی دیدم که از خواب پریدم. یکی تو خواب در حالی که داشت با کس دیگه ای حرف می زد با چشماش منو مخاطب قرار داد. یعنی دقیقا زل زد بهم و جمله ی عجیبی رو گفت. البته عجیب که نه. من انتظار نداشتم بشنوم. یعنی داشت با کس دیگه ای حرف می زد ولی می خواست من بشنوم.
خلاصه این که فکر می کنم این خواب به علت کتابی بود که چند روز پیش خوندم. کتابی که هم دل چسب بود و هم باعث شد که کمی عمیقا فکر کنم. در هر صورت خواب عجیبی بود. جمله ای که گفت رو دقیقا یادمه و از وقتی که از خواب پریدم دارم زمزمه اش می کنم.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ دوشنبه 16 اسفند 1395 ] [ ساعت 10 و 07 دقیقه و 22 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
دزد کتاب/ مارکوس زوساک/ عباس احمدی
  
داستان رمان، در زمان جنگ جهانی دوم و در آلمان و دوران کتاب سوزان حزب نازی اتفاق می افتد. داستان درباره دخترکی به نام لیزل ممینگر است که پس از فرستاده شدن مادرش به اردوگاه کار اجباری، سرپرستیش به خانواده ای سپرده می شود. او عاشق خواندن کتاب است.هانس هابرمان، پدر خوانده مهربانش به او خواندن یاد می دهد و لیزل کتاب می دزدد تا مطالعه کند و با همین کتاب ها به  خود و به خیلی ها آرامش می بخشد... 
 راوی متفاوتِ این داستان، مرگ است. حدود 100 صفحه ی اول کتاب کمی حوصله سر بره و زمان می بره تا به شیوه ی روایت کتاب عادت کنید اما اصلا دلسرد نشید برای اینکه کاملا ارزشش رو داره که بخونیدش و مطمئن باشید که ازش لذت می برید.
فیلمی که سال 2013 از روی این کتاب ساخته شده هم فوق العاده دوست داشتنیه. دو ساعت خیلی کم بود براش:( خیلی خیلی از دیدنش لذت بردم. البته  خیلی از اتفاقات و جزئیاتی که تو کتاب بود و خیلی هم جالب بود، تو فیلم نبود یا اصلا کمی تغییر داده شده بود و تو کتاب هیجان انگیزتر بود، ولی خب برای آثار اقتباسی این اتفاق خیلی طبیعیه. اکثرا خود کتاب ها دوست داشتنی ترند. چی بگم دیگه عالی بود عالی. بخصوص اگه دوست دارید ساکت بشینید و یه فیلم آروم و عمیق رو ببینید که کتاب اصلی ترین موضوعشه.
این فیلم تو بخش موسیقی کاندیدای اسکار بهترین موسیقی شده. جان ویلیامز آهنگساز این فیلم این کتاب رو خونده بوده و وقتی فهمیده قراره از روش فیلمی بسازند شروع به ساخت آهنگ برای این فیلم کرده؛ موسیقی این فیلم از روی عشق و علاقه اش بوده.
حتما حتما هم کتاب رو بخونید و هم فیلم رو ببینید. 
قسمت های زیبایی از کتاب:
- دوست نداشتن مردی که نه تنها به رنگ ها توجه میکند، بلکه راجع به آن ها صحبت هم می کند خیلی سخت است.
- تو نمی تونی همینطور منتظر بشینی تا یه دنیای جدید بیاد سراغت؛ تو باید بری بیرون و جزئی از اون باشی.
- همیشه آن چیزی را که آرزو می کنید به دست نمی آورید.
- آن جنگ ها عجیب و غریب بودند. پر از خون و خشونت؛ اما همین طور پر از داستان هایی که درک آنها به یک اندازه دشوار است. آدم ها مِن مِن کنان می گویند: « دارم جدی میگم، برام مهم نیست حرف هام رو باور کنی یا نه، ولی اون روباه بود که جونمو نجات داد» یا این یکی :« اونا در هر دو طرف من مردن ولی من تنها کسی بودم که بدون یه گلوله توی سرش، سالم اون جا ایستاده بود. آخه چرا من؟ چرا من و اونا نه؟!»
- باعث شرمندگیه که نمی تونی کتاب ها رو بخوری.
- آبا کسی می تواند شادی را بدزدد! یا این تنها یکی دیگر از حقه های باطنی و جهنمی انسان هاست؟
- "آیا اون توی زیرزمینه؟ یا بازم داره نیم نگاهی از آسمان می دزده؟" یک فکرقشنگ:  یکی دزد کتاب بود و دیگری آسمان می دزدید.


 مکس: تو منو زنده نگه داشتی لیزل، هیچ وقت اینو فراموش نکن.
لیزل: دیگه نمی تونم کس دیگه ای رو از دست بدم.
مکس: تو منو از دست نمی دی لیزل؛ تو همیشه می تونی منو تو دنیات پیدا کنی. اون جا جاییه که من زندگی می کنم.

[ جمعه 13 اسفند 1395 ] [ ساعت 11 و 02 دقیقه و 54 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
فردا رنگ دیگری است/ فیضه گوئن/ سارا هدایی؛ سیده الهام مرعشی
نویسنده این کتاب اگر چه در پاریس متولد شده اما اصالت الجزایری دارد و با انتشار همین رمان که طنزی اجتماعی است، به شهرت رسیده. کتاب خوبی بود.

+بعضی وقت ها به خودم می گویم زندگی واقعا شانس است. خیال می کنیم شانس نداریم اما به آدم های بدشانس تر از خودمان فکر نمی کنیم.
+ خیلی سخته از آدم هایی که برایمان مهمند دور باشیم...
+ گاهی وقت ها با خودم می گویم بعضی ها باید برای همه چیز، حتی دوست داشتن هم بجنگند.
+ در هر حال، با این همه قصه های سرنوشت، دارم به این نتیجه می رسم که هیچ چیز تصادفی نیست.

+ ببخشید دیگه. تصویر کتاب ترجمه شده اش به فارسی روپیدا نکردم عکسم نگرفته بودم.، تحویل کتابخونه دادم.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ یکشنبه 8 اسفند 1395 ] [ ساعت 20 و 13 دقیقه و 00 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
عکس
- خواهرم میگه وقتی تو می خوای ازم عکس بگیری اعتمادبه نفسمو از دست می دم؛ اصلا نمی تونم ژست بگیرم؛ از بس قیافه ات با نمکه هی خنده ام می گیره
+ازم خجالت می کشه طفلکی ؛)


+ منظورم از آنلاینر همون آیکون پشتیبانی از وبلاگه که اگه آنلاین بودم می تونید باهام حرف بزنید:

 

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: عکس ، تصویر ، عکاسی ، ژست ، خجالت ،
[ شنبه 7 اسفند 1395 ] [ ساعت 13 و 08 دقیقه و 41 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
یادگار گنبد دوار/ منصور ثروت
می دونید که خسرو و شیرین اثر منظوم و عاشقانه ی حکیم نظامی گنجویه. شاعر قرن ششم.
نمی دونم ابیاتی از این اثر رو خوندین یا نه ولی اگه به علت حجم زیادش نمی تونید برید سراغش بی شک یادگار گنبد دوار مشتاقتون می کنه( می بینید که چه اسم قشنگیم داره) حتی اگه باز نرید سراغ خسرو و شیرین نظامی باز هم می تونید خلاصه فوق العاده دکتر ثروت رو از این منظومه عاشقانه، تو این کتاب بخونید و اگه دوست داشتید تحلیل این اثر و داستان رو هم در همین کتاب می تونید ببینید.
با این که یه کتاب تخصصی مربوط به حوزه ادبیاته ولی اون قدر شیرینه و ساده نوشته شده که محاله دوستش نداشته باشید. از ما گفتن
حداقل 50 درصد اونایی که اسم این داستان رو شنیدن یا راجع به این عشق فکر کردند دقیقا ماجرای عشق شیرین؛ خسرو و فرهاد رو نمی دونند. منم نمی خوام خلاصه اش رو براتون بگم. بلکه خودتون بخونید اونم نه تو اینترنت با این کتاب. تازه کتاب کم حجمی هم هست.
خلاصه این که: بخونید، بخونید و بخونید.

+وااای چقدررر دلم تنگ شده بود برا وبلاگم و برا همه ی شما دوستای وبلاگی.... دل کندن از این جا و از همه اتون سخت شده برام... ببخشید دیگه یه چند روزی نت نداشتم :(

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ پنجشنبه 5 اسفند 1395 ] [ ساعت 19 و 05 دقیقه و 03 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
سحری
این دوست جان من خیلی بامزه است و ما تقریبا هر بار همدیگر را می بینیم این سوال را از هم می پرسیم که ما واقعا چگونه دوست شدیم؟!! منِ آرومِ کم حرف با سحرِ شیطونِ خوش سخن...؛) 
یادم هست که ترم اول دانشگاه انصراف داد و رفت تا کار دیگری بکند و ما هنوز دوست نبودیم و تنها شماره هم را داشتیم و پیامک دادن ها کار خودش را کرد و وقتی راهی که می خواست برود به بن بست خورد و کاری که می خواست بکند نشد که نشد دوباره برگشت و می دانید که من چقدرر حس کردم خدا حواسش به من هست؟!! خب معلوم است که نمی دانید
من خجالتی بودم اما او کنار من، در نیم قدمی من، در صندلیش مچاله شده بود، بنابراین با لبخندی ملیحانه ؛) پیشنهاد کردم که نزدیک تر شود و نزدیک شد و نزدیک شد و نزدیک... (تازه از بس هول شده بوده فکر می کرده بهش می گم یه کم صندلیتو بکش اون طرف تر)
گاهی که حرف کم می آوریم شروع می کند به زمزمه کردن برای خودش و ما را مستفیض می کند. مهم نیست که چه بگوید مهم این است که حرف بزند حالا یا ترانه ای زمزمه می کند یا شعری می خواند یا سوالی می پرسد که جوابی ندارد یا خودش سوال می پرسد و خودش هم جواب می دهد یا به جان من غر می زند که تو چرا حرف نمی زنی و من هم طبق معمول همیشه مثل مجسمه ای سر به زیر می گویم که گفتنی ها را گفتم، دیگر چه بگویم تو حرف بزن من گوش می کنم...
شده حتی اکثر اوقاتمان به سکوت می گذرد با این حال خداحافظی نکرده، دلمان برای هم تنگ می شود. 
گاهی آنقدر با هم بحث می کنیم که ممکن است کار به دعوا و دلخوری هم بکشد و این به این خاطر است که سلیقه هایمان با هم متفاوت است یا شاید هم نه زیادی هر دو مغروریم و اصلا دوست داریم حقیقتی را که طرف مقابلمان می گوید خودمان کشف کنیم. مثلا من چندبار به این دوست کتابخوان تر از خودم پیشنهاد دادم که جین ایر را بخواند و هی مرا مسخره کرد و هی  نخواند و نخواند و تازه بعد از گذشت دو سال از پیشنهاد من گفت: هی مهناز جین ایر رو بخون فوق العاده است و من همین طوری ماندم :|||||| تازه خلاصه اش را هم خوانده بود و اعصاب مرا بیشتر به هم ریخت...
از تفاوت های دیگرمان این است که مثلا عصبی می شود من لپ نداشته اش را ببوسم و از این لوس بازی ها بدش می آید تازه ممکن است چندشش هم بشود. حتی نمی گذارد درست و حسابی بغلش کنم. خلاصه این که به زور دست می دهد. البته می دانم این ها را بخواند ممکن است کلی بخندد و بگوید که پوست از کله ام می کند ولی چه کار می توانم بکنم می خواست این گونه نباشد. اصلا به من چه...به من چه که عاشق جمالزاده است :| یا بازی فلان بازیگر را دوست دارد که نقشهایش را غالبا مصنوعی بازی می کند، یا صدای فلان خواننده را دوست دارد. یا مثلا رستم دستان را دوست می دارد و دلیل های من قانعش نمی کند...
ولی تصور ادای گردآفرید درآوردنش همیشه خنده را روی لبهایم می آورد...
آه یادم افتاد که یک وجه اشتراک داریم و آن هم لاغر بودنمان هست و هر دو هم کلافه و او بیشتر از من حرص می خورد و هر دو چقدر خوشحال می شویم که کسی به ما بگوید : اِ چقدر چاق شدی :))
این همان سحری است که با همان بیت سیاوش کسرایی ذوق می کند و می گذارد به پای این که روی سخن آرش با اوست؛ زهی خیال باطل:  
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود...
از بحث خارج نشویم. 
خلاصه اینکه دوستش دارم و می دانم که او مرا دوست تر دارد ؛))) با اینکه کلی همدیگر را حرص می دهیم؛ یعنی تصور کنید هر چه را من دوست دارم او دوست ندارد و برعکس.می بینید که سلیقه هم ندارد. خلاصه تر این که سعی می کنیم مسالمت آمیزانه! با هم کنار بیاییم.
دلم برای آن روزهایی که در کلاس بودیم و در حالی که استاد درسش را می داد ما بی خیال حواسمان جای دیگری بود و با هم مکالمه کتبی داشتیم تنگ شده، حتی برای اینکه کتابم را با خودکار خط خطی کند و من حرصم بگیرد و او بگوید که تازه دلتم بخواد با این همه احساس برات چیز میز نوشتم و...

آه راستی یادم رفت بگویم نمی دانم که این دخترک به مادرش درباره من چه گفته اما ندیده مرا دوست می دارد و هر وقت سحر بخواهد مرا ببیند از آن نان ها و فطیرهای خوشمزه محلی برایم می گذارد تا بیاورد و سحر هی حرص می خورد و حسودیش می شود. حیف که الان به اینترنت دسترسی ندارد تا مرا بخواند شاید حوصله اش هم نکشد، فقط می خواستم بگویم خیلی وقت است که دلم هوای همان نان های دست پخت مادرت را کرده دختر... و ایضا هوای خودت را ؛)
مدت زیادی است که حرص نخورده ام... وقفه بین دیدارهایمان دارد به 6 ماه 6ماه می رسد... حواست هست؟!!!

می دانید... دوستیمان به سلامتی و مبارکی هفت ساله شد...
البته دو دوست 7 ساله دیگر هم دارم که شاید روزی درباره شان نوشتم...

+ببخشید خیلی طولانی شد. تازه جلوی خودم رو گرفتم. معلومه چقدر کم حرفم نه؟!! دارم شک می کنم به کم حرف بودنم
++  یک چیزی خیلی بیشتر از یک چیز، بگویم. کمک هایش و دوستی هایش هیچ وقت یادم نمی رود. می دانید او با اندکی اغماض تنها کسی است که می داند من عاشق گل یاسم.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ یکشنبه 1 اسفند 1395 ] [ ساعت 12 و 15 دقیقه و 05 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
دوستم:)
...
- تو چطوری؟ چیکار می کنی؟!
- خودمو به خواب زده بودم.
- :| حالا چرا خودتو به خواب زده بودی؟!
- من که خوابم نمی بره گفتم خودمو سرگرم کنم.
- :|||||||||||||||
خود را به خواب زدن سرگرمی جدیدی است عایا؟!!
- باید یه جوری از خواهری کار بکشم یا نه؟!!!!

به قول فامیل دور: من دیگه حرفی ندارم ...

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: دوست جان ،
[ شنبه 30 بهمن 1395 ] [ ساعت 17 و 00 دقیقه و 55 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
فیلم؟!
آب نبات چوبی/ 1394
بازی سحر قریشی که کاملا فیلم رو نابود کرده. با یه پایان بندی بد هم قشنگ تر نابودش کردن.
دوران عاشقی/ 1393
انتظار دیگه ای ازش داشتم ولی خب فیلم بدی هم نبود.
بی خود و بی جهت/ 1391
اینم فیلم بدی نبود.
آفریقا/ 1389
یکی از افتضاح ترین فیلم هایی که دیدم. همه چی تیره. بازی آزاده صمدی خیلی بد. عشقی که مثلا به خیالشون شکل گرفته اصلا شکل نگرفته. شهاب حسینیم که دو تا دیالوگ درست و حسابی نداره یعنی کاملا مجسمه است. با یه پایان بندی نه چندان خوب.
عروسک/ 1388
متوسط. فقط چون طنز بود دیدمش.
کتاب قانون/  1387
با اینکه مال خیلی وقته پیشه ولی بازم خوب بود.

+ الان دلم یه فیلم اقتباسی می خواد. یه فیلم قرن نوزدهمی.

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ شنبه 30 بهمن 1395 ] [ ساعت 12 و 18 دقیقه و 59 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
روزتون مباااااااااااارک
     
در ایران باستان علاوه بر این که ماه ها اسم داشتندT هر روزی هم اسم بخصوصی داشت. در هر ماه یک بار نام روز و ماه یکی می شده و متناسب با نام آن روز و ماه، جشنی ترتیب می دادند. روز پنجم هر ماه، سپندارمذ یا اسفندارمذ نام داشت که در ماه دوازدهم سال که آن هم اسفندارمذ نام داشت جشنی با همین عنوان (سپندارمذگان) می گرفتند به عنوان جشن زمین و گرامی داشت عشق (= روز عشق ایرانی) که در تقویم الان ما ایرانی ها مصادفه با 29 بهمن؛ یعنی با فاصله ای اندک از ولنتاین
سپندارمذ لقب زمینه یعنی گستراننده، مقدس، فروتن. زمین نماد عشقه چون با فروتنی و گذشت به همه عشق می ورزه و همه رو مثل مادری در دامان پرمهر خود امان می ده. در این روز زنان به شوهران خود با محبت هدیه می دادند و مردان به زنان و دختران هدیه داده و از آنها اطاعت می کردند :))))

موضوعات: خودم نوشت ،
[ پنجشنبه 28 بهمن 1395 ] [ ساعت 18 و 08 دقیقه و 04 ثانیه ] [ مهناز ] [ عشق () ]
سرگذشت آقای زومر/ پاتریک زوسکیند
قسمتی از نوشته پشت جلد کتاب: ... داستانی است فراموش نشدنی و به نحو فریبنده ای ساده، درباره کودکی و معصومیت از دست رفته و خاطرات مردی اکنون میانسال که با یادآوری گذشته های دور- در دهکده ی آرامی کنار دریاچه ای کوچک و جنگلی انبوه، در سال های پس از جنگ جهانی دوم- از نگاه او روایت می شود. قصه ای ساده و عمیق، روایتی تکان دهنده و ماندگار که پیر و جوان از خواندنش لذت می برند.

یه کتاب107 صفحه ای با ترجمه ی خیلی خیلی روان و دلنشین درباره آقای زومر مردی که فقط راه می رود و از این پیاده روی ها هیچ لذتی نمی برد. انگار که دارد از چیزی فرار می کند... 
 هرچند که پایان خوبی نداشت ولی کتاب دل نشینی بود. قسمت هایی از کتاب طنز خیلی جالبی داره. محاله که خنده رو لبتون نیاد.نقاشی ها فوق العاده دوست داشتنی بودند و من کودکانه دلم برای کتابهای نقاشی دار تنگ شده بود حتی و چقدر گاهی احساس می کردم که شبیه این پسرک بامزه کتابم: مثل موقعی که از پرواز می گفت - و منو یاد خاطره ای از دوران کودکیم انداخت که کودکانه داشتیم همین کار رو تمرین می کردیم :)))) اصلا اون گوشه های ذهنم داشت کم کم فراموش می شد- یا درباره خیالاتی بودنش یا برگزاری تشییع جنازه ذهنی... یا لذت بردنش از دوچرخه سواری... یا حتی بالا رفتن از درخت و خجالتی بودنش. خلاصه این که خوشحالم که خوندمش.
+ نقاشی های آب رنگ زیبا و دلنشین کتاب، از ژان ژاک سامپه است.
ببخشید قسمت انتخابیم از این کتاب کمی طولانیه ولی دوستش دارم:

-کلاسترو فوبیا... کلاسترو فوبیا... آقای زومر کلاسترو فوبیا دارد... معنیش این است که نمی تواند توی اتاقش بند شود و چون نمی تواند توی اتاقش بند شود، مجبور است برود بیرون ول بگردد.  کلاسترو فوبیا دارد و به همین خاطر همه اش مجبور است برود بیرون ول بگردد... ولی اگر کلاستروفوبیا یعنی " نتوانیم توی اتاقمان بند شویم" و "اگر نتوانیم توی اتاقمان بند شویم"، پس "مجبوریم برویم بیرون ول بگردیم"،در این صورت وقتی می گوییم کلاسترو فوبیا داریم، یعنی "مجبوریم برویم بیرون ول بگردیم" ... بنابراین به جای استفاده از کلمه ی قلمبه سلمبه ای مثل"کلاسترو فوبیا" می توانیم خیلی ساده بگوییم "مجبوریم برویم بیرون ول بگردیم". ولی آن وقت نتیجه اش این می شود که وقتی مادرم می گوید " این آقای زومرِ ما مجبور است همه اش برود بیرون ول بگردد چون کلاسترو فوبیا دارد" ، خیلی ساده می تواند بگوید " این آقای زومر ما مجبور است همه اش برود بیرون ول بگردد چون مجبور است برود بیرون ول بگردد" ...

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ چهارشنبه 27 بهمن 1395 ] [ ساعت 01 و 02 دقیقه و 00 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
دل کندن اگر که کار آسانی بود/ فرهاد به جای بیستون، دل می کند!
بالاخره  بعد از حدود دو سال موفق شدیم دایی جانمون رو ببینیم؛ همون دایی ای که قبلنا ماهی چند بار می دیدیمشون و تازه به خاطر همون اتفاق تلخ این دیدار نصیبمون شد. باز معرفت به خرج داده گفته حالا که تا این جا اومده قبل رفتن اقلا بیاد یکی دو دقیقه ما رو هم ببینه. برای چی این قدر دیر به دیر می بینیمش؟!!! خب واضحه برای این که الان دیگه اجازشون دست خودشون نیست. دست زندایی عزیزمونه(؟)!!!!!!!!! نمی دونید این دایی دوست داشتنی من چقدر محبوب بود. همه به سرش قسم می خوردن ...

خانوما و آقایون عزیز این قدردل کندن رو برا هم دیگه آسون نکنین خب؟ تعجبی نداره اینطور دل کندن ها تبدیل به عادت شه؛ هووم؟!! 
می خواهید طرف مقابل فقط مال خودتون باشن خب این هیچ اشکالی نداره. خودخواه باشید ولی دیگه زیادی خودخواه نباشید که...
چطور از طرف مقابلت انتظار داری خونوادش رو کمتر ببینه بعد اون نباید همچین انتظاری ازت داشته باشه هان؟؟؟؟!
تو دوست نداری خونوادش رو ببینی خب لااقل بزار خودش تنهایی بره ببیندشون.
این همه خودخواهی رو از کجا میارین واقعا؟
برا خودتون و همدیگه احترام قائل باشین دیگه.
گاهی منطقی باشین 
 منصف باشین خب؟!
 مردان عزیز شما هم زیادی زن ذلیل نباشین لطفا. تو رو به خدا یه کم محکم باشین...
(اضافه می کنم که گاهی برعکس این ماجرا هم صادقه ...)


« آن چه برای خود می پسندی برای دیگران هم بپسند و آن چه برای خود نمی پسندی برای دیگران نپسند؛ با دیگران چنان رفتار کن که دوست داری با تو رفتار شود» امام علی (ع)

+ راستش نمی دونم بیتِ عنوان پست از کیه. همین طوری به ذهنم اومد و نوشتمش! بیت قشنگیه...
++ دو برد آخر استقلال مقابل السد و پیروزی خیلی چسبید. یادش بخیر یه زمانی تموم بازیهاشو دنبال میکردم...هعععی...
+++ ولنتاین رو به همه عشاق تبریک می گم...
++++ دخترک عزیز دلم برات خیلی تنگ شده بود. مرسی که خبری از خودت بهم دادی. برای خوبی حالت و خوشی دلت دعا می کنم. گفتم شاید واقعا حوصله خوندن ایمیلو نداری اینجا برات نوشتم. تو هم برام دعا کن.
+++++ تو اخبار استانی دیدم یه روستایی رو تازه برق کشی کردن. حالم خیلی بد شد. ماچند روز پیش برقامون برا چند ساعت قطع بود کلافه شده بودیم اون وقت خیلی ها تازه الان برق دار شدن. حالم بد شد وقتی دیدم تازه الان با اون ذوق و شوق چراغاشون رو روشن می کنند و بچه ها دارن تلویزیون تماشا می کنند. 
++++++ خدایا یه دو دقیقه میای پایین بغلم کنی با هم گریه کنیم؟!

خیلی طولانی شد. حوصله نداشتم ولی باید می نوشتم.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ یکشنبه 24 بهمن 1395 ] [ ساعت 17 و 51 دقیقه و 10 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
پدر آن دیگری/ 1393 ؛ قندون جهیزیه/ 1393

 هر دو فیلم، فیلم های خوبیند با بازیهای خیلی خیلی خوب. از دستشون ندید.

+ گاهی دوستی های وبلاگی اونقدر برات ارزشمندند که شاید بهتر باشه  در همین حد بمونند برای این که نمی خوای همچین دوستی هایی رو به راحتی از دست بدی. شاید تموم کردن همچین دوستی هایی یه وقتایی خوب و به صلاح باشه اما در هر صورت دردناکه. نمی دونم... من از دست خودم بشدت ناراحتم فقط  و نمی خوام باعث ناراحتی کسی بشم. همین!

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ یکشنبه 24 بهمن 1395 ] [ ساعت 12 و 00 دقیقه و 44 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
....
آره شاید اون جوری که شما گفتین بهتر باشه...
و این که درک می کنم منظور بدی از اون حرف نداشتین
و آرزو میکنم که اونقدر روزهای آینده براتون خوب پیش بره و اتفاقات خوب براتون بیفته  که به اتفاقات تلخ گذشته فکر نکنین 
اصلا فرصتی برای فکر کردن بهشون پیش نیاد...
آمین.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ جمعه 22 بهمن 1395 ] [ ساعت 16 و 40 دقیقه و 04 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
چکیده تاریخ ایران/ حسن نراقی

کتاب به زبان ساده و روون نوشته شده. حدود 170ص است و خیلی خلاصه از زمان کوچ آریایی ها تا پایان سلسله پهلوی رو توضیح داده. از این کتاب استقبال خیلی خیلی خوبی شده و کتابی که من خوندم چاپ دوازدهمش بود. برای آشنایی اولیه با تاریخ ایران کتاب خوبیه و اگه برای کسی قسمت خاصی جالب توجه بود می تونه برای اطلاعات بیشتر به منابع دیگه ای مراجعه کنه.  اگر چه بعضی ها می گن شاید بدبینانه باشه ولی شاید هم ما زیادی خوش بین هستیم درباره گذشته کشورمون. حقیقت همیشه تلخ بوده. مثلا من همیشه انوشیروان رو با صفت عادل می شناختم یا درباره شاه عباس یا سلسله صفوی جور دیگه ای فکر می کردم اما...      رک و راست درباره پسر و پدر و فرزند کشی ها و قتل و غارت ها و انواع شکنجه ها و اخلاق حاکما و پادشاها حرف زده دیگه... همین!

توصیه ام بهتون اینه که بخونید. من خودم در خصوص مطالعه درباره تاریخ خیلی تنبلم و برام کتاب خوبی بود.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ دوشنبه 18 بهمن 1395 ] [ ساعت 12 و 20 دقیقه و 28 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
صفحات وب


پشتیبانی