یه اتفاق بانمک میون اون همه تلخی
رفتم بوفه بیمارستان:
- یه آب معدنی لطفا
-بزرگ یا کوچیک.
- بزرگ مرسی...
- طعم دار یا بی طعم؟
  !!!!!
هوووم........ فرقی نمی کنه.
- حتما چون واسه مریض می برین برا همین فرقی نمی کنه :)))
- :|:|
هیچی دیگه برداشته به جای آب معدنی بهم آب میوه داده.
بعد که براش توضیح دادم. می گه خب اینو از اول بگو. میگم همون اول گفتم شما انگار حواستون پرت بوده. می گه پس چرا وقتی می گم چه طعمی باشه می گی فرقی نمی کنه.
می گم والا به خدا من فکر کردم حتما جدیده دیگه. آب معدنی طعم دار:|
هیچی دیگه هر دومون زمین رو گاز زدیم از شدت خنده :)
اومدم خونه تعریف کردم می گن پت و مت بودین دیگه...

+ ولی یه سرچی کردم تو اینترنت دیدم نه همچین آب های طعم داری وجود داره انگار :)))

موضوعات: خودم نوشت ،
[ جمعه 15 بهمن 1395 ] [ ساعت 16 و 58 دقیقه و 38 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
اگنس/ پتر اشتام، محمود حسینی زاد
از جمله ی کتاب هائیه که توضیح پشت جلدش خیلی دوست داشتنیه:
نویسنده ای سوئیسی در کتابخانه ملی شیکاگو با اگنس آشنا می شود: دانشجوی فیزیک و زنی بسیار حساس.
اگنس از نویسنده می خواهد تا رمانی درباره او بنویسد. زن مانند مدلی می نشیند و مرد می نویسد؛ ابتدا از سر تفریح و بعد انگار که سرنوشت بخواهد، تخیل مرد آغاز می شود تا واقعیت را دگرگون کند...

داستان شروع تکون دهنده ای داره. خیلی خیلی روونه و ترجمه اش هم خوبه و چون کم حجمه در عرض یک روز می تونید بخونیدش. شروع که کنید فکر نکنم تا موقعی که تموم بشه بزاریدش زمین.من پایان اول رو دوست تر داشتم ولی شاید اونطوری این کتاب این قدر شاخص نمی شد.


-رابطه ما در فکرم خیلی بیش تر از واقعیت پیشرفته بود. شروع کرده بودم در مورد او فکر و خیال هایی بکنم در صورتی که هنوز حتی با هم قرار ملاقاتی هم نگذاشته بودیم.
- هر کدوم ما به نوعی پس از مرگمون به زندگی ادامه می دیم. در یاد سایر آدم ها، در یاد بچه هایمان و در چیزی که خلق کردیم.
- هر وقت یه کتاب رو تا آخر می خونم، غمگین می شم.داستان که تموم می شه زندگی آدم هم به آخر می رسه ولی گاهی هم خوشحال می شم وقتی که پایان داستان مثل رها شدن از یک خواب ناراحت کننده است، احساس سبکباری و آزادی می کنم، انگار تازه به دنیا اومده باشم. گاهی از خودم می پرسم یعنی نویسنده ها می دونن که چیکار می کنن؛ با ما چیکار می کنن؟

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ چهارشنبه 13 بهمن 1395 ] [ ساعت 11 و 09 دقیقه و 57 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
انیمیشن و فیلم هایی که اخیرا دیدم


انیمیشن های پاندای کنگ فو کار3، رابینسون کروزوئه، آلوین سنجاب و شگفت انگیزان2 رو ببینید. خیلی خیلی قشنگند. نرم از شمال حوصله سر بر بود و هل و بک که نام فارسیش بازگشت از جهنمه کارتون مناسبی برا بچه ها نیست. از هر لحاظ. بخصوص با تصویری که از شیطان ارائه میده.

ناردون رو هم ببینید. خیلی خنده دار و بامزه بود. من سالوادور نیستم درسته که فیلم سطحی ایه! اما حداقل با رضا عطاران می شه مدتی خندید؛ بانمک بود :))کوچه بی نام درباره یه خانواده از طبقه متوسط جامعه است. فیلم متوسطیه و حداقل ارزش یک بار نگاه کردن رو داره.دوربین واقعا هیچ چیزی نداره. می خواستن مثلا یه فیلم فانتزی تخیلی بسازن اما...!آدم باش جزو  بدترین فیلم های تاریخ سینمای ایرانه واقعا. حتی ارزش نداره یک ثانیه از این فیلمو ببینید. بارکد با فلش بک های خیلی زیاد، حوصله اتون رو سر می بره، تنها حسن این فیلم بازی خوب محسن کیاییه.

اما در مورد فیلم های کره ای، توصیه من به شما اینه که اگه خواستید فیلم  کره ای ببینید اصلا فیلم سینمایی نبینید برید سراغ سریال هاشون. فیلم سینمایی هاشون ناراحت کننده است و کلا خوب نیست.خیاط سلطنتی و فراموش نشدنی پایان بدی دارند. عشق. دروغ هم پایان بدی داره اما ترانه هاش شنیدنی بود . ولی شکارچی بخشنده فیلم بدی نیست؛ مال اکشن دوستاس ؛)
مجموعه گرگ و میش هم که موضوعش راجع به خون آشام ها و گرگینه ها بود برای منی که تا حالا فیلمی تو این سبک ندیده بودم، متفاوت و جالب بود اما کمی با این عشق مثلثی گاها مسخره خرابش  کردن.

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ یکشنبه 10 بهمن 1395 ] [ ساعت 11 و 30 دقیقه و 38 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
اتفاق
چند روز پیش اتفاق خیلی بدی افتاد؛، خاله ام و شوهر خاله ام تو جاده تصادف کردند و متاسفانه شوهر خاله ام فوت شدند. خاله ام تو بیمارستان بود و نمی دونست که چه اتفاقی افتاده ولی حدس می زد اما قرار شد که بهش نگیم چون وضعیتش مناسب نبود و تازه بعد از ترخیص از بیمارستان فهمید که چی شده.
دردناک بود شنیدن حرفا، آرزو ها و بی تابیهاش برای شوهرش. راضی بود که خودش بمیره ولی همسرش نه.
ممنون می شم برای شادی روحشون صلواتی بفرستین.

خلاصه این که آدم از یه لحظه بعدش خبر نداره.باید حواسمون باشه که معلوم نیست مرگ  کی سراغمون میاد شاید یه لحظه بعد باشه یا شایدم فردا؛ حداقلش اینه که سعیمون رو برای خوب زندگی کردن بکنیم و همدیگه رو دوست داشته باشیم و خدا رو شکر کنیم بابت داشته هامون.
چیز دیگه ای که می خوام بگم راجع به وضعیت افتضاح بعضی از بیمارستان ها و اخلاق افتضاح تر بعضی از پرستارهاست. من واقعا نمی تونم  علت این نامهربونی هاشون رو بفهمم. 
کاش شرایط خاص تری برای پذیرفته شدن تو همچین رشته هایی وجود داشت. مثلا بعد از پذیرفته شدن روانشناسی می شدن یا چه می دونم هر ترم حداقل دو واحد اخلاق ویژه پاس می کردن! مریض و ایضا کسی که همراهشون هست به اندازه کافی تو شرایط خوبی نیستن حداقل شماها نباید دیگه بدترش کنید. کوچیکترین کاری که می تونید بکنید اینه که سرراست جوابشون رو بدید. 
همین دیگه! باید خودم رو خالی می کردم.


+ برای نیلوفر؛ صابر؛ بی نام؛ حالا هر چی که اسمتونه:
من خالی شدم شما چطور؟!!!! حرفتون رو زدین حالتون خوب شد ؟!!!!! فکر می کنین به همین راحتیه نظر بزارین و من نفهمم که کی هستین؟! حالا با هر اسمی.
 من واقعا نمی فهمم که چرا دست از سر وب من بر نمی دارین. کار و زندگی ندارین که علاوه بر خوندن تموم پست ها کامنت های تمام پست های من رو  هم می خونین و به این هم قانع نیستین و باز میرین سراغ وب کسایی که می خونمشون و  تمام کامنت هایی که می زارم  رو هم می خونین؟!
شمایی که بیشتر از خود من به وب سر می زنید، به جای این که این جوری بی ادبانه خودتون رو خالی کنین بهتره دیگه وب من رو نخونین که خودآزاری نشه براتون.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ پنجشنبه 7 بهمن 1395 ] [ ساعت 16 و 35 دقیقه و 55 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
دوست بازیافته/ فرد اولمن/ مهدی سحابی


هیچ به یاد نمی آورم که در آن روز من و کنراد به هم چه گفتیم، تنها چیزی که می دانم این است که مدت یک ساعت مانند زوج جوان عاشقی که خجالتی و دستپاچه اند با هم پرسه زدیم اما نمی دانستم که این تازه آغاز دوستی ماست و از آن پس زندگی من غم آلود و تهی نخواهد بود بلکه سرشار از شور و امید خواهد شد.

این مرد برای جمع آوری پول به نفع اسرائیل به خانه ی ما آمده بود و پدرم از صهیونیسم نفرت داشت. حتی فکر وجود چنین مشربی به نظرش احمقانه می رسید. بازخواهی سرزمین فلسطین پس از دو هزار سال به نظرش همان قدر بی معنی می رسید که مثلا ایتالیایی ها خواستار پس گرفتن آلمان باشند؛ چرا که زمانی نیروهای روم باستان آن را اشغال کرده بودند. می گفت که تنها پیامد چنین ادعایی خونریزی دائمی است زیرا یهودیان باید با همه ی جهان عرب در افتند.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ دوشنبه 4 بهمن 1395 ] [ ساعت 16 و 34 دقیقه و 04 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
آرش کمانگیر
آرش همیشه شخصیت اسطوره ای محبوبم بوده و همیشه ترجیحش دادم به رستمی که پسرش رو کشت و اصلا نمی تونم با دلایلی که مرگ سهراب رو توجیه می کنند کنار بیام:)) باید باور کنیم که رستم همیشه هم خوب نبوده.
آرش در زمان منوچهر پادشاه پیشدادی ایران در نبردی که بین منوچهر و افراسیاب؛ پادشاه توران به وجود میاد، با پرتاب تیری مرز بین ایران و توران رو مشخص می کنه و چون از همه ی توانش برای پرتاب تیر استفاده می کنه بعد از این کار جونش رو از دست میده. سیاوش کسرایی، یکی از شاعرای معاصر، داستان این اتفاق رو خیلی خیلی زیبا بیان کرده. مسحور کننده است.
توصیه ی اکید می کنم بهتون که حتما این شعر حماسی بلند و زیبا رو بخونید. می دونید خیلی فوق العاده است خیلی... بی نظیره...
قسمتهایی از اون که هر بار زمزمه اش می کنم لذت می برم ازش :

+منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
سپاهی مرد آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را اینک آماده

پس آن گه سر به سوی آسمان بر کرد
به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح، ای سحر بدرود!
که با آرش تو را این آخرین دیدار خواهد بود...

(دوستم سحر با این بیتش ذوق می کنه)
به صبح راستین سوگند
به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آن گه بی درنگی خواهدش افکند

زمین خاموش بود و آسمان خاموش
تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش

آری آری جان خود در تیر کرد آرش
کار صدها صدهزاران تیغه ی شمشیر کرد آرش...



+یه جور خلاصه بود؛ چند تیکه رو چسبوندم به هم :)
+ یکی از پست های بلاگفایی با کمی تا قسمتی تغییر ؛))

موضوعات: خودم نوشت ،
[ سه شنبه 28 دی 1395 ] [ ساعت 18 و 28 دقیقه و 47 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
کلبه ی زیبا
من عاشق این کلبه ی زیبا شدم یعنی!
خیلی خوشگله... خیلی...

برچسب ها: کلبه ، کلبه زیبا ،
[ جمعه 24 دی 1395 ] [ ساعت 12 و 49 دقیقه و 00 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
تولدت مبارک من...!
همین دیگه امروز تولدمه!
یه بارم خودمون به خودمون تبریک بگیم؛ بریم واسه خودمون هدیه بگیریم!



موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: تولد ، تولد من ، تولدت مبارک ،
[ چهارشنبه 22 دی 1395 ] [ ساعت 00 و 00 دقیقه و 01 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
قرارداد ازدواج/ 2016
مادرِ پسر داستان (جی هون؟!) نیاز به پیوند کبد داره؛ یا باید منتظر بمونه تا نوبتش برسه یا یکی از اعضای خونواده داوطلب بشه...ماجرا جوری پیش میره که پسر مجبور می شه با کسی صوری ازدواج کنه تا اون بتونه به مادرش این عضو رو اهدا کنه. پسر با هی سو قرارداد ازدواج رو امضا می کنند و همین جوری الکی میشن زن و شوهر :)
هی سو بیوه زنیه که چون تازه پی برده که تومور داره و می دونه که قرار نیست زیاد زنده بمونه در ازای گرفتن پول برای تامین آینده ی بچه اش راضی به این کار می شه. حالا پیوند به دلایلی انجام نمی شه اما در این بین جی هون و هی سو عاشق هم میشن....



+ این سریال، 16 قسمته و هر قسمتش حدود یک ساعت. بازی بازیگرا خوب بود به غیر از مادر جی هون که من اصلا حس نمی کردم بیماره یا نزدیکه کبدش رو از دست بده. اما در کل سریال قشنگ و با احساسی بود. پایانش هم اگر چه اونی که من می خواستم نبود اما بد هم نبود. در کل خوب بود.

+ فقط یه سوال این وسط برام پیش اومد. مگه می شه آدم کبدش رو اهدا کنه؟!مگه کبد یکی نیست!!! یعنی منظورم اینه که نصفش رو اهدا می کنن؟!!!!!!
مسلما من تو این موارد اطلاعاتی ندارم. خودمم جراتش رو ندارم که تو اینترنت یه سرچی بکنم
+یه سریال دیگه هم دیدم به اسم بک هی برگشته که خیلی سریال بدی بود. مسخره بود واقعا.

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ یکشنبه 19 دی 1395 ] [ ساعت 16 و 22 دقیقه و 06 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
چشمهایش/ بزرگ علوی
داستان این گونه آغاز می شود: نقاش بزرگی به نام ماکان در سال 1317، در 44 سالگی در تبعید از دنیا می رود. با توجه به این که استاد بر علیه حکومت وقت مبارزاتی داشته، مردم درباره مرگش داستان هایی نقل می کنند و حکومت برای تجلیل از او مدرسه ای به نام او ایجاد و نمایشگاه آثارش را در همان جا برگزار می کند. آخرین اثر استاد که در هنگام تبعید خلق کرده، تابلویی است به نام چشمهایش که تصویر زنی است با چشم هایی پر رمز و راز. چون استاد مجرد بوده کنجکاوی هایی ایجاد می شود. راوی که ناظم همین مدرسه است به دنبال این است که راز این چشم ها را دریابد او با تمام زنان و دخترانی که استاد را ملاقات کرده اند، دیدار می کند اما ناکام می ماند تا آن که زن ناشناس را می بیند و او را به حرف می آورد. زن به او می گوید که از خاندانی ثروتمند بوده و به خاطر زیبایی اش در مرکز توجه مردان بوده و تنها استاد بوده که توجهی به او نداشته و زن سعی کرده که با کارهای سیاسی زیر نظر او توجهش را جلب کند. سرانجام استاد نیز گرفتار چشمهایش شده و پس از این که استاد در اثر کارهای سیاسی زندانی می شود، فرنگیس در ازای نجات او، به درخواست رییس شهربانی پاسخ مثبت می دهد...استاد تبعید می شود و هرگز از فداکاری زن آگاه نمی شود و همین هنگام است که این پرده را با چشمهایی مرموز و هوس باز می کشد.
زن برای ناظم حکایت می کند که استاد هرگز او را نشناخته و این چشم ها از آن او نیست.

 چشمهایش شاخص ترین اثر بزرگ علوی و یکی از بهترین رمان های فارسی و ایرانیه. به خصوص با توجه به این که تو سال 1331 نوشته شده. یادمه که این کتاب رو 4، 5 سال پیش خوندم اما دوست داشتم که یه بار دیگه هم بخونمش و چه بهانه ای خوب تر از نوشتن درباره اش توی وبلاگ :)))

- می دانید یعنی چه، که این همه بدبختی در دل کسی قلمبه شود و مفری پیدا نکند؟
- بعضی چیزها را نمی شود گفت؛ بعضی چیزها را احساس می کنید. رگ و پی شما را می تراشد، دل شما را آب می کند؛ اما وقتی می خواهید بیان کنید، می بینید که بی رنگ و جلاست مانند تابلوئی است که شاگردی از روی کار استاد ساخته باشد. عینا همان تابلوست اما آن روح، آن چیزی که دل شما را می فشارد، در آن نیست.
- می دانید آتشی که زیر خاکستر می ماند چه دوام و ثباتی دارد؟ عشق پنهانی، عشقی که انسان جرأت نمی کند هرگز با هیچ کس درباره آن گفت و گو کند، به زبان بیاورد، به هردلیلی که بخواهید - از لحاظ قیود اجتماعی، از نظر طبقاتی، به سبب این که معشوق ادراک نمی کند و به هر علت دیگری؛ آن عشق است که درون آدم را می خورد و می سوزاند و مانند نقره ی گداخته صاف و صیقلی می شود.
- درباره ی گذشته قضاوت کردن کار آسانی است. اما وقتی خودتان در جریان طوفان می افتید و سیل غران زندگی شما را از صخره ای در دهان امواج مخوف پرتاب می کند، آن جا اگر توانستید همت به خرج دهید، آن جا اگر ایستادگی کردید، اگر از خطر واهمه ای به خود راه ندادید، بله آن وقت در دوران آرامش لذت هستی را می چشید.
-هیچ چیزی شنیع تر از این نیست که زنی خود را تسلیم مردی کند که او را دوست ندارد.
-پرسیدم : "آیا راستی می خواهی صورت مرا بسازی؟"
در جواب گفت: "خیلی میل داشتم می توانستم صورت تو را بکشم."
گفتم: "پس می سازی؟"
 گفت:" مگر می توانم؟"
گفتم:" چرا نتوانی؟"
گفت:من تا تو را نشناسم چگونه می توانم شبیه تو را بسازم؟"


+ کتاب سال 1357 منتشر شده.
 + فکر کنم خیلی ها باهام موافق باشن که طرح جلد کتاب دوست داشتنی نیست.
+ گفته می شه که شخصیت استاد ماکان با الهام از شخصیت کمال الملک نوشته شده.
+این کتاب یه تشابهات کلی با رمان دختری با گوشواره مروارید داره.
+ یه جاهایی از کتاب رفتار فرنگیس قابل درک نیست. منو یاد این مثل می اندازه: با دست پس می زنه با پا پیش می کشه. انگار اصلا خودش هم نمی دونه که دلش چی می خواد. زن سردرگمیه... (اینو نمی گفتم واقعا می مردم...)

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ پنجشنبه 16 دی 1395 ] [ ساعت 18 و 50 دقیقه و 32 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
tomorrow boy /2016
یه مینی سریال 5 قسمتی عاشقانه ی کره ای که هر قسمتش حدود 15 دقیقه است
سریالی که سر و ته تقریبا مشخصی نداشت و می شه گفت که یک برش خیلی کوتاه از زندگی چند نفر بود مثل بعضی از داستان کوتاه ها...!
سریال خوبی نبود اما بدم نبود. انگاری فقط می خواستن برای تفریح همین جوری یه فیلمی ساخته باشن مثلا

+ این روزها علاقه ی خاصی به سریال های کره ای پیدا کردم :))

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ سه شنبه 14 دی 1395 ] [ ساعت 13 و 05 دقیقه و 45 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
هر آن چه دوست داری، از دست خواهی داد/ استیون کینگ/ ماندانا قهرمانلو
اسم ها گاهی اوقات خیلی فریبنده اند. من اصلا تا اسم این کتاب رو دیدم گول خوردم باور کنین. اونقدر که اصلا نوشته ی پایینش رو نخوندم یعنی نفهمیدم که یه مجموعه ی داستانه. می دونید که من میونه ی خوبی با این مجموعه ها ندارم نمی دونم چرا خلاصه این که حتی حوصله نوشتن خلاصه این چهار داستان رو هم ندارم. اما استیون کینگ به نظرم خیلی با حال و دوست داشتنیه!

در اواخر هر داستان  خودِ استیون کینگ در مورد اون داستان توضیح کوتاهی داده... به هیچ وجه نمی تونم انکار کنم که داستان ها متفاوت و با حال بودن به خصوص سومیه یه اکشنی بود که بیا و ببین
اسامی این چهار داستان: هر آن چه دوست داری از دست خواهی داد؛ مرگ جک همیلتون؛ در قتلگاه، احساسی که فقط به زبان فرانسه قابل بیان است.

-جملات به سان آوازهای رادیو بودند که هر کدام خاطره ی مکانی خاص، زمانی خاص و شخصی خاص را تداعی می کردند... درست مثل زمان هایی که به موسیقی معینی گوش فرا می دهیم و به یاد شخصی که همراهمان بوده، می افتیم... یا به یاد نوشیدنی ای که سر کشیدیم... یا به یاد اندیشه ها و افکارمان.
-آرامش و وقار در سادگی و عدم جذابیت است.
-فقط عشق نیست که آدم ها را در کنار هم نگه می دارد. رازهایی نیز در میان است. رازهایی که آدم حاضر است برای فاش نشدنشان هر کاری بکند. برای بر ملا نشدن رازها باید بهای گزافی را پرداخت.
+ دومین کتابیه که از این نویسنده خوندم.
+اگه حوصله داشتم سعی می کنم خلاصه هاشونو بنویسم خب ؟!!! بگین خب :))
- داستان اول در مورد فروشنده ی سیاریه که دچار روزمرگی شده و می خواد تو متلی خودکشی کنه و تنها سرگرمیش ثبت نوشته های روی دیوار دستشویی های بین راهی تو یه دفترچه است و همین دفترچه اون رو تو تصمیمش مردد می کنه...
- داستان دوم درباره مرگ تدریجی و دردناک یکی از اعضای باند گانگستری معروف دیلینجره...
- داستان سوم درباره ی مردیه که تو اتاقی نشسته و می دونه که این اتاق شکنجه گاه یا قتلگاهه. اتاقی واقع در زیرزمین وزارت اطلاعات یکی از کشورهای آمریکا. اون می دونه که حتی اگه به حقیقت اعتراف کنه باز  زنده از این اتاق بیرون نمی ره.
پس در نهایت ناامیدی داره به فرار فکر می کنه...
- داستان چهارم هم درباره زوج مسن ثروتمندیه که برای گذروندن دومین ماه عسلشون بعد از 25 سال زندگی، عازم سواحل فلوریدا هستند اما زن مدام دچار "دژاوو" می شه و صحنه ها و اتفاقاتی رو می بینه که حس می کنه قبلا دیده.. بارها و بارها. جهنم شاید  همین باشد. گرفتار شدن در این تکرار.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ دوشنبه 6 دی 1395 ] [ ساعت 20 و 18 دقیقه و 06 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
نامه به کودکی که هرگز زاده نشد/ اوریانا فالاچی/ مهین ایران پرست
دختری که در یک رابطه به طور ناخواسته باردار شده است،درباره ی نگه داشتن یا سقط کودکش دچار تردید می شود و به صحبت با کودکی که درون شکم دارد ،می پردازد. او نه تنها احساسات و آرزوهای خود را به عنوان یک مادر بازگو می کند که از زبان کودک درون شکمش نیز حرف می زند و خود را به جای کودک  می گذارد و احساسات و خواسته ها و یا پرسش هایی که ممکن است یک کودک بعد از به دنیا آمدنش از مادرش داشته باشد را پاسخ می گوید. او در این میان به نگرانی اش راجع به به دنیا آمدن فرزندش در دنیای بی رحم کنونی می‌پردازد و سعی دارد او را از مصیبت های دنیا آگاه کند. او نمی خواهد که به جای فرزندش تصمیم بگیرد و برای همین از فرزندش می خواهد که علامت و نشانه ای به او نشان دهد که فرزندش خواهان به دنیا آمدن و زندگی هست یا نه...

این کتاب، اولین کتابی بود که از اوریانا فالاچی خوندم. کتاب خوب، روون و متفاوتی بود فقط یه کم از اواسط کتاب جذابیتش کم تر شد.
فکر می کنم که این کتاب به غیر از ترجمه ای که من خوندم سه ترجمه دیگه هم داره.

- خیلی غرورانگیز است که آدم بتواند موجودی را در بطن خود داشته باشد و به جای یک نفر خود را دو نفر بداند.
- مبارزه در راه به دست آوردن پیروزی به مراتب زیباتر از خود پیروزی است. تلاش برای به دست آوردن مقصد لذت بخش تر از خود پیروزی است. وقتی پیروز می شوی یا به هدف می رسی تازه احساس خلا عجیبی می کنی. برای این که خلا موجود را پر سازی، دوباره باید حرکت کنی، دوباره هدف های تازه ای را خلق کنی.
- من سعی می کنم به تو بفهمانم که مرد بودن آن نیست که فقط ریشی بر صورت داشته باشی. مرد بودن یعنی کسی بودن و برای من کسی بودن مهم است. من دلم می خواهد تو آدم باشی. آدم بودن کلمه زیبایی است چون حد و مرزی بین زن و مرد تعیین نمی کند...
- انسان وقتی می تواند احترام دیگران را بخواهد که خودش به خودش احترام بگذارد. فقط اعتقاد به خود است که باعث می شود دیگران به انسان معتقد شوند.
- دنیای بدون بچه ها دنیای کثیف و وحشتناکی است.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ چهارشنبه 1 دی 1395 ] [ ساعت 17 و 00 دقیقه و 25 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
یلدا؛ بلندترین شب سال
یلدا یه کلمه فارسی نیست و از زبان مسیحیان سریانی وارد زبان فارسی شده و به معنای تولده. خیلی از پژوهشگرا معتقدند که آیین شب یلدا در اصل جشن تولد حضرت خورشید یا میترا یا مهر بوده و به باور پیشینیان در این شب دراز که اهریمنی و نامبارکش می دانستند تاریکی شکست می خوره و روشنایی پیروز می شه و خورشید زاده می شه و روزها هم بلند می شه. زایش خورشید یعنی آغاز دی ماه رو بسیاری آغاز سال قرارداده اند و آن را با تولد مسیح تطبیق داده اند.
میوه های این شب انارو هندونه است که به خاطر دونه های زیاد مظهر باروری و زایندگی اند.
از جمله رسم های این شب: شاهنامه خوانی، گرفتن فال حافظ و آغاز کرسی نشینی.

+ واپسین ساعات پاییزیتون بخیر... شب یلداتون هم به خیر و شادی... اصلا شکلاتی ؛))
+ بعد از حدود دو هفته برگشتم. شماها رو نمی دونم ولی من دلم برا همتون تنگ شده بود...
+ واااای نمی دونید که اینجا چقدرررر برف باریده و هوا چقدر وحشتناک سرده.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ سه شنبه 30 آذر 1395 ] [ ساعت 10 و 43 دقیقه و 47 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
درسی به اسم حرفه و فن
یادش بخیــــــــــــــــــر
کلاس حرفه و فنمون رو میگم که خیلی دوسش داشتم هم کلاسو هم دبیرش رو...
چقدر گذشته از اون دوران...نزدیک یک دهه... زمان چقدر زود می گذره؛  ولی این دوتا دستمال!!  اصلا تغییری نکردن... حتی زیر درخت آلبالو هم گم نشدن :)
راستی الانم درسی به ین اسم هست یا نه؟! احتمالا اینم فقط واسه ما بوده؛  سواله دیگه پیش میاد ؛)))

موضوعات: خودم نوشت ،
[ دوشنبه 15 آذر 1395 ] [ ساعت 16 و 32 دقیقه و 03 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
35 کیلو امیدواری/ آنا گاوالدا
این کتاب رو یک سال پیش خوندم و در واقع اولین کتابیه که از آنا گاوالدا خوندم و اولین رمان این نویسنده هم هست.  فرقی هم نمی کنه که برای چه گروه سنی ای هست. من که دوستش داشتم و از خوندنش لذت بردم. کتابی کوتاه، ساده، روان و خوندنی.
آنا گاوالدا درباره این کتابش گفته:
این داستان را برای قدردانی از دانش آموزانی نوشتم که در مدرسه نمره های خوبی نمی گرفتند اما استعدادی شگفت انگیز داشتند.
داستان کتاب همینیه که خود نویسنده درباره اش گفته و نیازی به توضیح اضافی من نداره 

- من از آدم هایی خوشم می آید که زندگیشان را با دست های خودشان می سازند. من اصلا نمی توانم آدم های تنبلی را تحمل کنم که چون نمی دانندچه کار باید بکنند، در خودشان فرو می روند و از همه جا و همه کس می برند. بی معنی است در خود فرو رفتن و از همه بریدن.
در زندگی همیشه غمگین بودن از شاد بودن آسان تر است ولی من اصلا از آدم هایی خوشم نمی آید که آسان ترین راه را انتخاب می کنند. تو را به خدا شاد باش و برای آن که شاد شوی هر کاری از دستت بر می آید بکن!
- حالم خوب بود اما خوشحال نبودم؛ از این که نمی توانستم هیچ کمکی به پدربزرگ بکنم، حالم خیلی گرفته بود. دلم می خواست به خاطرش کوه ها را جابه جا کنم؛ بروم دنبالش و کولش کنم و تا آخر دنیا ببرمش. می خواستم برای نجاتش هر کاری که از دستم بر می آید انجام دهم...
- من آدم بزرگی نیستم. وزنم تقریبا سی و پنج کیلو امیدواری است.

+راستش این چند روز نت نداشتم و برای همین نتونستم پست جدیدی بزارم. امروزم می خواستم  یه پست دیگه ای بزارم که حالا... نشد.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ جمعه 12 آذر 1395 ] [ ساعت 10 و 56 دقیقه و 03 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
آرزوهای گذشته
امروز فهمیدم که ما آدما گاهی یادمون میره چیزهایی که امروز داریم یه زمانی جزو آرزوهامون بود. 
یادمون میره که شکرگزار باشیم به خاطرشون.
خدا ببخشه ما رو به خاطر همچین حواس پرتی هایی.
خیلی خوبه که آرزوها و خواسته هامون رو یه جایی یادداشت کنیم و گاه گاهی سری بهشون بزنیم و مرورشون کنیم.
همین کارو می کنم.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ یکشنبه 7 آذر 1395 ] [ ساعت 19 و 52 دقیقه و 53 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
نت حساس/ ولنتاین گوبی
 روایت زن جوانی است که عاشق آهنگ های نوازنده ای می شود که در همسایگیش می نوازد. زن از محیطی روستایی به پاریس نقل مكان کرده و در آپارتمانی زندگی می‌كند كه در سوی دیگر دیوارش، همواره صدای بلند، گرم و دل نواز موسیقی به گوش می‌رسد. او به ندرت از آپارتمان خود خارج می‌شود و موسیقی‌هایی كه بدان‌ها گوش می‌سپارد الهام‌بخش رویاهای او می‌شوند.
یک رمان فرانسوی، که می تونم در تعریفش بگم که خیلی دلپذیر بود. فکر می کنم همین کافی باشه برای تعریف از یه کتاب. این طور نیست؟!
پیشنهادم اینه که دو سه صفحه اول رو سرسری نخونید مثل من، که تازه وقتی به آخر کتاب می رسید یادتون بیفته اِ اِ اِ...آهان... هر آن چه می توانست بین ما اتفاق بیفتد نوشتم...!!!!!!!!!
این کتاب یه ترجمه دیگه هم داره به اسم طنین حساس که چون کتاب کوتاهیه احتمالا اونم می خونم و تو همین پست نظرم رو می گم...

- من از تو چیزی نمی‌دانستم مگر جهانی از آواها، سرآمد همه ی صداها موتزارت و ویولنسل تو بود. می‌نواختی. صداها می‌رقصیدند. من می‌نوشتم. موسیقی تو درون دست‌نوشته‌های من است، برای این كه بتوانم دركت كنم، از تو فرار كردم، می‌ترسیدم دوستت داشته باشم. هر آن چه می توانست بین ما اتفاق بیفتد نوشتم.از من نپرس چرا.
- به من بگو چه چیزی خوشحالت می کند؟
سرم را بالا بردم و در چشمانش نگاه کردم: مرا تو خطاب کن.
- از واندلو پرسیدم: روی سنگ قبرم چه بنویسم؟
این چه سوالی است؟!
بگو.
مدت زیادی به من نگاه کرد.
بنویس "نت حسّاس"

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ چهارشنبه 3 آذر 1395 ] [ ساعت 12 و 51 دقیقه و 16 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
برج قوس
از آذر ماه خیلی خیلی بدم میاد. خیلی...
+ میگم این فرزینه هشت و نیم دقیقه چقدر طفلیه... چقدر عاشقه...!نه...؟!
و من چقدر بازی بهرنگ علوی رو دوست دارم تو این فیلم...
+ خدا رحمت کنه سلیم موذن زاده رو الهی.
برای شادی روحش: "اللهم صل علی محمد و آل محمد"

موضوعات: خودم نوشت ،
[ دوشنبه 1 آذر 1395 ] [ ساعت 11 و 47 دقیقه و 25 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
فراموشی؟!!!
بعضی اتفاقات، خاطره ها و آدم ها را نمی شود از یاد برد. نمی شود فراموششان کرد.
فقط وجودشان،حضورشان، خاطرات و یادشان در ذهن، قلب و زندگی آدم ها کم رنگ میشود؛
نمی شود گفت که فراموششان کرده ایم...
نمی شود گفت که از یادشان برده ایم...
تنها کم رنگ شده اند
و حضور کم رنگشان آن گوشه ای ترین گوشه ی ناخوداگاهتان هست؛
ممکن است روزی به خاطرشان آورید اما دیگر مثل قبل نیست؛
برای این که شما هم همان آدم قبلی نیستید
و احساساتتان نسبت به آن ها تغییر کرده. کم رنگ تر شده ...
و همینه که خوبه... فراموشی یعنی این...
اما اگه با هر بار یادآوریشون پررنگ و پر رنگ تر میشن و احساساتتون به همون شدت قبله
یعنی که زیاد فراموش نشدند؛ 
خیلی کم رنگ نشدند؛
فقط شما حواستون یه جای دیگه بوده...
بعضی از چیزها، بعضی کس ها، بعضی خاطرات و برخی اتفاقات تلخ باید وجودشون، حضورشون، یاد و خاطراتشون کم رنگ تر شه تو زندگی هامون.
خوبه این حواس پرتی ها...
خوبه برای ادامه ی زندگی...

+ منظورم اینه که فراموشی، از یاد بردنِ کاملِ کسی و یا اتفاقی نیست.
+ لطفا آهنگ وب رو گوش کنید:" شوق حضور" از علی فانی.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ شنبه 29 آبان 1395 ] [ ساعت 16 و 00 دقیقه و 42 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
کتاب های پرنده آقای موریس لسمور/ 2011
یک انیمیشن 15 دقیقه ای صامت که برنده جایزه اسکار بهترین انیمیشن کوتاه 2012 شده.
این انیمیشن روایت گر دنیایی فانتزی است که در آن آدم‌ها عاشق کتاب‌ها هستند.
 در واقع به نوعی بیانگر رابطه متقابل کتاب و انسان است.


 پس از طوفانی در شهر، کتاب ها، آقای موریس را به یک کتابخانه می برند، جایی که سایر کتاب ها در آنجا زندگی می کنند. موریس هیچ انسانی را آن جا پیدا نمی کند، اما بر روی دیوار کتابخانه تصاویری می بیند، که یکی از آنها تصویر آشنای زنی است که او لحظاتی پیش از ورود به کتابخانه در حال پرواز با کتاب ها دیده است …

     به مناسبت "هفته کتاب و کتابخوانی" این انیمیشن رو ببینید.
 
      
      +در دنیا لذتی که با لذت مطالعه برابری کند، وجود ندارد. "تولستوی"

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ دوشنبه 24 آبان 1395 ] [ ساعت 17 و 18 دقیقه و 37 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
دورهمی/ مهران مدیری
دور همی های مهران مدیری رو از دست ندین. اون قدر که حال خوب کنه! دیشب مهمون برنامه محمد علیزاده بود. دو تا از آهنگاشم خوند. صداشو خیلی دوست دارم
نمیشه 
مگه می گذره آدم از اونی که زندگیشه...
مگه ریشه از زردی ساقه هاش خسته می شه...
خلاصه اینکه مهران مدیری کلی سربه سرش گذاشت. هی ازش می پرسید که تا حالا عاشق شدی. مگه محمد علیزاده سرراست جواب می داد... ؛)))

موضوعات: خودم نوشت ،
[ شنبه 22 آبان 1395 ] [ ساعت 16 و 23 دقیقه و 39 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
آدمکش کور/ مارگارت ات وود
آدمکش کور روایتگر سه داستان است. در یکی از داستان ها  پیرزنی به نام آیریس در حال نوشتن شرح زندگی خود و خواهرش لورا می باشد .در دیگری زن و مردی عاشق را دنبال می کنیم که نامی از آن ها در ابتدای کتاب برده نمی شود اما در پایان به هویتشان پی می بریم.مرد در حین قرارهای عاشقانه و مخفیانه شان برای زن  داستان سوم را که یک داستان تخیلی است تعریف می کند و همین داستان سوم است که داستان آدمکش کور است. نهایتا داستان ها به یکدیگر پیوند می خورند . 
لورا خواهر کوچک تر دختری عجیب و حساس است و آیریس خواهر بزرگ تر دختری با حس مسئولیت نسبت به خانواده و خواهرش . ایریس برای نجات خانواده باج داده فداکاری کرده و زن مردی ثروتمند و هوس باز می شود ..... اما تنها در پایان داستان است که متوجه می شود باج اصلی چه بوده و چگونه پرداخته شده است ...
خلاصه روایت تخیلی: در سرزمین زیکرون، بچه ها فرشهای ظریفی می بافند که به همین واسطه کور می شوند. فرشها و بچه هایی که کور شده اند با قیمت فراوان به ثروتمندان و ف ا ح ش ه خانه ها فروخته می شوند. بچه هایی که می گریزند تبدیل به آدم کش می شوند: آدمکش کور...یکی از همین آدم کش ها مامور می شود مخفیانه دختری را که برای قربانی شدن خدایان آماده کرده اند به قتل برساند که پیش زمینه و مقدمه ای برای کودتاست. دخترانی که برای خفه کردن صدای اعتراضشان، زبانشان بریده شده است. اما آدمکش کور عاشق دختر لال می شود و...

این کتاب در واقع از سوی منتقدا بهترین اثر مارگارت ات ووده با این حال من نمی تونم بگم کتاب فوق العاده ای بود اما می تونم اقرار کنم که کتاب خوب و به خصوص متفاووتی بود. مخصوصا از لحاظ روایتش. شروع کتاب تکون دهنده است و کسل کننده. بعد که تونستید با روایت ها کنار بیایید جذاب پیش میره. درسته پس از تموم کردنش از خوندنش ناراضی نیستین اماحجمش با توجه به روایت ها و نه چندان پیچیدگی گره های داستانی خیلی خیلی زیاده. ششصد و چند صفحه!
اسم کتاب به نظرم خیلی خیلی جذابه. اصلا منو گول زده این اسم. من فکر می کردم یک رمان جنایی رو خواهم خوند:))
به نظرم  لورا و آیریس کمی تا قسمتی کودکانه و شاید احمقانه باج دادند و فداکاری کردند... بخونید کتاب رو متوجه می شید که چی می گم. که چقدر شخصیت های ضعیفی دارند... و چقدر کار زیادی نکردند برای زندگیهاشون و چقدر راحت زندگیاشونو باختن....
همین و همین!!!!

- خوش آمدن وقت می برد. وقت ندارم که ازت خوشم بیاید.
- خداحافظی ها ممکن است بسیار ناراحت کننده باشنداما مطمئنا بازگشت ها بدترند. حضور عینی انسان نمی تواند با سایه درخشانی که در نبودش ایجاد شده برابری کند
- دیکتاتوری روی دیگر فداکاری است.
- به آدمی که آرزوی رسیدن به کسی را دارد که روز و شب جلو چشمش است چه احساسی دست می دهد؟ نمی دانم.
- تمایلی به ایثار وجود نداشته است. مرده ها قصد نداشتند بدنشان به خاطر کشور با بمب منفجر شود.
- چقدر دوستت دارم. بگذار طعم دوست داشتنت را برایت بگویم.
- جوانان به روال همیشگی هوس را با عشق اشتباه می کنند.
- من کسی هستم که هیچ چیز برای از دست دادن ندارد.
زن می گوید: اما تو مرا داری؛ من هیچ چیز نیستم.
- هر بار که به آینه نگاه میکردم کمی بیشتر دیگری شده بودم.
- تنها راه نوشتن حقیقت تصور هیچ وقت خوانده نشدن نوشته هایت است. نه توسط کسی و نه حتی مدتی بعد توسط خودت. در غیر این صورت بهانه تراشی را شروع می کنی.
- هیچ وقت نمی توانی خودت را به صورتی که دیگران می بینند ببینی.
- هیچ رابطه ای نمی تواند مثل خیابان یک طرفه باشد.
- چه کاری از دستت ساخته است وقتی که تا به حال به هر چیزی که در زندگی فکر کرده ای، از زندگیت حذف شده است.
- قبل از این که آرزویی بکنی به خصوص اگر بخواهی خودت را به دست سرنوشت بسپاری دوبار درباره اش فکر کن.
- چگونه می توانم گرداب غمی را که به درونش سقوط می کردم شرح دهم؟
- اشک های نریخته ممکن است انسان را فاسد کند. همچنین خاطره.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ جمعه 21 آبان 1395 ] [ ساعت 17 و 00 دقیقه و 52 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
چهار فصل...
چهار فصل تو یکی از دانشکده های قدیمی دانشگاهمون که ترم اول رو اون جا گذروندیم.
یااادش خیلی بخیــــــــــــــر...
+ تصاویر رو یکی دیگه گرفته.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ دوشنبه 17 آبان 1395 ] [ ساعت 11 و 51 دقیقه و 54 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
دشمن عزیز/ جین وبستر
دشمن عزیز دنباله ی کتاب بابالنگ درازه و هر چند که به اندازه اون کتاب جذاب نیست اما کتاب خوبیه و حتما اگه اونو دوست داشتید اینو هم دوست خواهید داشت. تو این کتاب جودی و بابالنگ دراز مسولیت پرورشگاه جان گری یر رو به عهده سالی می زارن و اتفاقات اون جا موضوع نامه هایی میشه که به جودی نوشته می شه...
سعی کنید  صد صفحه ابتدایی کتاب دلسرد نشید چون اونجور که باید و شاید جذاب نیست اما رفته رفته بهتر می شه.
بعد این که: کاش جین وبستر یک کتاب کاملا عاشقانه می نوشت. قشنگ می نویسه:)))
+ بعدتر این که: اصرار دارم که اگه خواستید این کتاب رو بخونید با همین ترجمه باشه :)

- هر چه بیش تر روی مردها مطالعه می کنم بیشتر می فهمم که آن ها فقط پسر بچه های گنده ای هستند که دیگر نمی شود پشت دستشان زد!
- وقتی دو نفر به هم نخورند همه ی آداب و تشریفات دنیا نمی توانند آن ها را به هم بپیوندند.
- به نظرت مسخره نمی آید که بهترین مردان اغلب بدترین زنان را به همسری انتخاب می کنند و بهترین زنان همسر بدترین شوهران می شوند؟ تصور می کنم از فرط خوبی چشمشان بسته و قلبشان تهی از بدگمانی می شود.
- خنده آور نیست که بعضی از اشخاص کله پوک هر چه را که اتفاقا در مغزشان می جوشد در همان لحظه از سر بیرون می ریزند؟!
- جالب نیست که وقتی در تاریکی بیدار می شوی و دراز می کشی مغزت هوشیارتر و فعال تر می شود.
- هر چه از عمرم می گذرد بیش تر مطمئن می شوم که شخصیت یک مرد تنها چیزی است که می توان روی آن حساب کرد ولی تو را به خدا شخصیت مرد را چطور می شود شناخت؟ همه ی آن ها در حرف خوبند.
- انسان حقیقتا نمی تواند از احساسات خود فرار کند.
- شاد باش! دنیا پر از نور آفتاب است و مقداری از آن برای توست.
- آن نوشته زرنمای بالای در اتاق ناهار خوری یادت هست: «خدا می رساند!» آن را پاک کرده ایم و جایش را با خرگوش پوشانده ایم. روی هم رفته خیلی خوب است که این قدر آسان عقیده ای را به کله بچه های معمولی فرو کنی؛ بچه هایی که خانواده ای خوب و سقفی بر بالای سر دارند ولی کسی که وقتی دلش می گیرد جایی جز نیمکت پارک ندارد که به آن پناه ببرد، باید مذهب مبارزتری داشته باشد...«پروردگار دو دست و یک مغز به تو داده و دنیای بزرگی که در آن دست ها و مغزت را به کار بیندازی. اگر آن ها را درست به کار ببری به همه چیز خواهی رسید و اگر نه به هیچ چیز نمی رسی».
+باور کنید که خودم رو مجاب کردم که بیش تر از این ننویسم. کتاب جمله های خیلی قشنگی داره.
+ خدا رحمت کنه منصور پورحیدری، بزرگ مرد استقلال رو... شوکه شدم از رفتنش!
                                    

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ چهارشنبه 12 آبان 1395 ] [ ساعت 11 و 36 دقیقه و 32 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
عاشق شدم رفت!
دیروز رفته بودم کتابخونه و چی شد؟!!  چشمم به جمال پسربچه ای خوشمزه روشن شد.
واااای این پسرک کوچولو موچولوی حدودا سه ساله از همون موقعی که با باباش وارد مخزن شدند، هی گفت بابا کتاب، بابا کتاب... کتاب... کتاب... برا منم کتاب بردار... منم کتاب می خوام...
 هیچی دیگه محوش شده بودم از بس دوست داشتنی بود و از همین سن عاشق کتاب. یعنی اصلا یه لحظه مکث نمی کرد این فسقلی؛ اونقدر با اون زبون شیرین بچگونه اش کتاب، کتاب کرد که کتابدار دستشو بگیره ببره بخش کودکان تا بهش کتاب بده :))))
من تا حالا همچین کوچولویی ندیده بودم.
خلاصه که هیچی؛ عاشق پسرک شدم رفت ؛)))

گویند که هر چیز به هنگام بود خوش
ای عشق چه چیزی که خوشی در همه هنگام....

+باباهه دنبال بلندی های بادگیر و صد سال تنهایی بود.
+  بیت از سوزنی سمرقندیه؛ اصلا نمی دونم چطوری رفته اون گوشه موشه های ذهنم

موضوعات: خودم نوشت ،
[ سه شنبه 11 آبان 1395 ] [ ساعت 11 و 33 دقیقه و 44 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
دهلیز/ 1391
- اگه راستشو می گفتی خیلی بهتر بود... می دونی! واسه یه دروغ کوچولو همه اش باید دروغ بگی...
- بعضی وقتا ما آدم بزرگها تو عصبانیت یه اشتباهی می کنیم که جبرانش خیلی سخته ...

+ دهلیز چهار تا جایزه برده. اگه ندیدید ببینیدش حتما. آی فیلم بعد از سر به مهر، دیشب برای بار دوم غافلگیرمان کرد.  از کجا می دونست من این فیلمو عاشقم آخه هان؟!! دیالوگای خوب دیگه ای هم داشتا اما غرق فیلم شده بودم.


موضوعات: معرفی فیلم ،
[ جمعه 7 آبان 1395 ] [ ساعت 18 و 35 دقیقه و 19 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
گلین بالا...
به این عروسکی که تو عکس می بینید می گیم "گلین بالا" یعنی عروسک.
گلین: عروس   بالا: کوچک    =  عروس کوچک :)))
[موقع خوندن، نون ساکنه و هیچ حرکه ای نداره] 
قدیما از این عروسکا زیاد می ساختن انگاری؛  الانم بیشتر همون قدیمیا یعنی مامان بزرگا درستشون می کنن.
با وسایل خیلی خیلی ساده مثل چوب و پارچه...
یک عروسک محلی دوست داشتنی...

 

موضوعات: خودم نوشت ،
[ پنجشنبه 6 آبان 1395 ] [ ساعت 15 و 21 دقیقه و 50 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
برف... برف... برف... برف پاییزی
امروز صبح موقعی که همه خواب بودیم، برف باریده. اولین دونه های برف امسال. هوا خیلی خیلی سرد شده؛
من سرمای زیاد رو ندوست!

دلم برای پدر بزرگم خیلی خیلی تنگ شده. خیلی... این خیلی با تمام خیلی های دنیا فرق داره... خیلی...
سال پیش... این موقع... کنارمون بود... هنوز کنارمون بود...

+ ارتفاع برف به نیم متر هم رسیده. هوای زمستونی درست تو دل پاییز. تازه وسط این هوا و بارش شدید برف رعد و برقم زد. من که تا حالا ندیده بودم

موضوعات: خودم نوشت ،
[ سه شنبه 4 آبان 1395 ] [ ساعت 11 و 15 دقیقه و 14 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
مرد کاغذی/ 2012
یک انیمیشن سیاه و سفید 7 دقیقه ای، از تولیدات شرکت والت دیزنی که روایتگر یک احساس و داستان عاشقانه است.
 این انیمیشن جایزه ی اسکار 2013 رو به عنوان بهترین انیمیشن کوتاه گرفته .
موسیقی متن زیبا و حجم کمی داره و می تونید دانلودش کنید.

  

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ یکشنبه 2 آبان 1395 ] [ ساعت 18 و 20 دقیقه و 30 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
صفحات وب


پشتیبانی