چشم برندار ازم
 کاااااش خدا حواسش بیش تر بهمون باشه. یعنی حواسش که هست ما یادمون میره. کاش بیش تر یادمون بندازه که هست؛ خودش وحواسش ...
همین!

موضوعات: خودم نوشت ،
[ سه شنبه 2 خرداد 1396 ] [ ساعت 11 و 43 دقیقه و 15 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
این آهنگ را قبلا هم شنیده ام/ مری هیگینز کلارک/ مهین قهرمان

باز هم یک کتاب جنایی. افتادم رو دور جنایی خوانی :) کتاب های جنایی فکر رو درگیر می کنند و این ویژگی خیلی خوبیه. کتاب بسیار روانی بود. حدودا 250 صفحه؛ اونقدر روانه که تو یک روز هم می تونید تمومش کنید. این دومین کتابِ این نویسنده بود که خوندمش. نمی دونم چرا اولی رو معرفی نکردم. به هر حال داستان درباره قتل هائیه که تو گذشته اتفاق افتاده و حل نشده باقی مونده؛ شک ها هنوز پابرجاست ولی قاتل پیدا نشده و اتفاقاتی که میفته باعث میشه پرونده ها دوباره باز بشن. کتاب قبلی هم به همین سبک بود ولی من بشخصه ترجیح میدم اتفاقات همگی به زمان حال مربوط بشه و تو همون زمان خودش هم حل شه :))) 
دوست دختر پیتر، همسرش و باغبون خونه اشون در گذشته به قتل رسیدند؛ مظنونین زیادند اما پیتر متهم اصلیه و تقریبا همه دلشون میخواد به سزاش برسه اما آیا واقعا پیتر قاتله؟! همسر جدیدش و کاراگاهی خصوصی سعی می کنند که بفهمند...

- با گذشت زمان، خاطرات هم کم رنگ می شوند.
- می شود بی دلیل کسی را دوست داشت یا از او متنفر بود.
- متاسفانه پول مسبب اصلی تمام جرایم است؛ عشق یا پول.
- هر آن چه داری، محکم نگه دار که خودِ شادی و خوشبختی است.
-  کسی که نتواند آن چه را در اطرافش می گذرد ببیند، از کور هم کورتر است.
- تو را به خدا بس است. رابطه من با اِلین یک اشتباه بود و خیلی زود هم تمام شد. او دیگر برایم جالب نبود.
  تو که برای او جالب بودی.
+ این روزها پرم از لحظه هایی که دوستشان ندارم.
+ چه دلمان بخواهد چه دلمان نخواهد، خدا یک وقت هایی دلش نمی خواهد.
+من، به شدت خسته است.
+ نه تو می مانی، نه اندوه/و نه هیچ یک از مردم این آبادی/به حباب نگران لب یک رود قسم/و به کوتاهی آن لحظه شادی که گذشت/غصه هم خواهد رفت/ آنچنانی که فقط خاطره ای خواهد ماند/لحظه ها عریانند/به تن لحظه خود جامه اندوه مپوشان هرگز/.../غم که از راه رسید در این سینه بر او باز مکن/تا خدا یک رگ گردن باقی ست/تا خدا مانده، به غم وعده این خانه مده... "کیوان شاهبداغی"

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ شنبه 30 اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 19 و 22 دقیقه و 08 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
انتخابات و چرک نویس های انتخاباتی
دیروز صبح اول وقت رفتیم رای دادیم:)
امروز و این هفته هم بگذره دیگه با آرامش به زندگی ادامه میدیم.
حالا تو این یه هفته یا غصه می خوریم یا هر لحظه لبخندمون عمیق تر میشه. شایدم اصلا تو غصه هامون مو پیدا کردیم دیگه غصه نخوردیم به قول کلاه قرمزی جان! 
خلاصه این که می گذره(چه استدلال و نتیجه ی عمیقی! معلومه که کلی روش فکر کردم)
فقط اینکه مثل همیشه حیف این همه کاغذی که حروم شد. یکی نیست، نبوده و فکر نکنم که یه روزی باشد و به این نامزدهای محترمِ شوراها بگه که آخه آدم که به اسم و قیافه های شما نمی خواد که رای بده. حداقل یه چند کلمه از افکار و برنامه هاتون می نوشتید. من که فقط به عنوان چرک نویس از تبلیغاتتون استفاده می کنم و لا غیر 
تازه کلی از چرک نویس های انتخابات قبلی هم باقی مونده... کسی نیست بهشون یادآوری کنه.

+ جنگ طلب، خشونت طلب و متحجر؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
+:(((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((
+ تا چه پیش آید زین پس :(

موضوعات: خودم نوشت ،
[ شنبه 30 اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 09 و 20 دقیقه و 31 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
ترانه مادری/ 1387
- لیلا... اگه من یه گوشه از تنهایی توأم، تو... تو همه ی الانِ منی...
- کاش زندگیمونم به قشنگی این حرفا بود...

موضوعات: معرفی فیلم ،
برچسب ها: ترانه مادری ، دیالوگ ،
[ چهارشنبه 27 اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 10 و 44 دقیقه و 30 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
جسدی درکتابخانه/ آگاتا کریستی/ مجتبی عبدالله نژاد
یک رمان جنایی- پلیسی- معمایی از  آگاتا کریستی؛ ملکه جنایت.
به نسبت چند رمان دیگه ای که ازش خوندم خیلی هیجان انگیز نبود شاید چون پوآروی دوست داشتنی نبود، اما خوب بود و باز هم مطابق معمول از آگاتا کریستی شکست خوردم و نتونستم قاتل رو حدس بزنم.
جسد دختر جوانی(روبی کین)در کتابخانه کلنل بانتری پیدا می شود. آنها که این دختر را نمی شناسند از خانوم مارپل کمک می خواهند و وی هم قدم با پلیس سعی دارد پرده از این جنایت بردارد. قرار بوده پیرمرد ثروتمندی که تمامی خانواده اش را در حادثه ی از دست داده و با عروس و دامادش زندگی می کند، روبی را به فرزندخواندگی بپذیرد و بیشتر داراییش را به او بدهد...

- آدم اول که از خواب بیدار می شود، خوابش آنقدر زنده و ملموس است که باورش نمی شود. فکر می کند واقعا چیزهایی که توی خواب دیده اتفاق افتاده.
- واقعیت این است که بیشتر مردم و - حتی پلیس ها- به این دنیای مملو از پستی و رذالت، زیادی اعتماد دارند. هرکس هر چه می گوید، باور می کنند. من هیچ وقت باور نمی کنم. همیشه دوست دارم همه چیز برای خودم ثابت شود.
- کسی که یک نفر را کشت، از کشتن نفر دوم یا شاید حتی نفر سوم هم ابا ندارد.
- ... عکس این قضیه هم درست است؛ یعنی زن ها خیلی راحت دامادشان را به عنوان عضوی از خانواده می پذیرند ولی عروسشان را نه!
- مردها هیچ وقت آن طور که تصور می شود، واقع بین نیستند.
- من عاشق زنم بودم. امکان ندارد کس دیگری را توی دنیا اندازه ی او دوست داشته باشم. رزاموند برایم گل و خنده و آفتاب بود. وقتی مُرد، مثل مردی بودم که توی رینگ ضربه ی نهایی را خورده و ناک اوت شده؛ ولی داور سال هاست که هنوز دارد می شمارد و دست بردار نیست.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ دوشنبه 25 اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 14 و 19 دقیقه و 30 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
خیابان یک طرفه/ والتر بنیامین/ حمید فرازنده
اول این که ببخشید طولانی شد. فقط داشتم می نوشتم، به قدرت نهفته ی متن پی بردم. همین اگه حوصله داشتید بخونید. دوم این که اگه خواستید قبل از خوندنش چیز زیادی بدونید، نوشته ی پشت جلدش رو بخونید که تصویرش تو اینترنت موجوده :)
این کتاب 130 صفحه است. درسته حجم زیادی نداره ولی از اون کتابایی نیست که یکی دو روزه بشه خوندشون. حوصله می خواد. باید هر وقت که حوصله اش رو داشتی، بشینی بخونیش. اصلا قابل خلاصه شدن نیست. از موضوعات مختلفی حرف زده و گاها هم پیچیده می شه؛ هم از نظر لفظی، هم معنایی.
از این حجم، حدود 40 صفحه اش درباره نویسنده است، از قول دو نفر دیگه؛ که این صفحات، بیش تر از خودِ کتاب پیچیده است؛ باور کنید. اون قدر که کلمات قلمبه سلمبه به کار برده که برای فهمیدنش باید به یه مرجع دیگه ای مراجعه کرد. چون هیچ پی نوشتی بهش اختصاص داده نشده و از طرف دیگه اونقدر از مالیخولیا و مالیخولیایی بودن و نسبتش با والتر بنیامین سخن رفته که من همین الانش هم احساس می کنم که یک فرد مالیخولیایی هستم. ویژگی هایی که تو این صفحات ذکر شده رو به عینه در خودم می بینم :|||؛ باور کنید راست میگم. به شدت قانع شدم. خلاصه این که سعی کردم زودتر بخونم تمومش کنم. 
- تنها راه شناختن یک نفر، دوست داشتن او بدون هیچ امیدی است!
- اولین قاعده ی دل به دست آوردن: خود را هفت برابر کردن و از هفت سو، دور زن مطلوب را احاطه کردن.
- خوشبختی یعنی توانایی شناختن خود، بدون ترسیدن.
- چیزی هست که مختص بزرگترین نویسندگان ادبیات حماسی است: توانایی غذا خوراندن به قهرمانانشان.
- کسی که احساس می کند ترکش کرده اند، کتابی به دست می گیرد و با اندوهی بزرگ در می یابد صفحه ای که می خواهد ورق بزند، قبلا بریده شده است و حتی این جا به وجودش نیازی نیست.
- پیش از آن که کودکی در عصر ما با کتاب آشنا شود، چشمانش چنان در معرض کولاکی از حروف متغیر، رنگی و متناقض قرار می گیرد که احتمال ورودش به آرامش باستانی کتاب کم می شود.
- قدرت نهفته در یک جاده ی روستایی وقتی در آن قدم بزنیم، متفاوت است با وقتی از رویش با هواپیما بگذریم؛ به همین نحو قدرت نهفته در یک متن، وقتی آن را بخوانیم، متفاوت است با وقتی از رویش نسخه برداری کنیم.
- همه این را تجربه کرده اند. اگر کسی عاشق شده باشد یا به شدت به دیگری علاقمند باشد، سیمای او را تقریبا در هر کتابی که می خواند، می بیند. افزون بر این، او در چشمش به دو شکل قهرمان و ضد قهرمان پدیدار می شود؛ سیمای او در داستان ها، رمان ها و داستان های بلند، دچار دگردیسی های بی شمار می شود و از همین جا معلوم می شود که قوه ی تخیل، موهبت گنجاندن چیزهایی فزون در چیزهای بی نهایت کوچک است و موهبت ایجاد یک گستردگی در هر امر فشرده ای تا کمال نو و متراکم آن را در بر گیرد و خلاصه ی کلام، موهبت دریافتِ هر تصویر به گونه ای که انگار در بادبزنی دستی جمع شده است: تنها وقتی بادبزن باز شود، در گستره ی جدیدش شروع به نفس کشیدن می کند و شکوفا می شود و در خود، خطوط چهره ی معشوق را نمایان می کند.
- با زن محبوبت هستی: با اوگپ می زنی، بعد، پس از هفته ها و ماه ها که از او جدا شده ای به آن گپ و گفت ها می اندیشی و اکنون موضوع آن صحبت ها به نظرت مبتذل، زننده و سطحی می آید و متوجه می شوی تنها او بوده است که عشق بر سر آن سایه افکنده و آن را حفظ کرده است تا آن اندیشه همچون نقش برجسته ای با همه ی بندها و شیارهایش، زنده و حاضر بماند و حال که تنها مانده ای، آن اندیشه، هموار و عاری از تسلی و سایه در روشنای ذهنت بدون هر گونه برجستگی افتاده است.

- مردی كه زنی را دوست دارد ، تنها به نقص های معشوق ، به هوس ها و ضعف های او نیست كه وابسته است: چین های صورتش ، خال هایش ، لباس های ژنده اش ، و یك وَری راه رفتن اش ، او را استوارتر و بیرحمانه تر از هر گونه زیبایی به زن وابسته می كند .این را دیری است همه می دانند.اما چرا؟ اگر این نظریه درست باشد كه مركزِ احساس در سر نیست ، و این كه ما از پنجره ، یك تكه ابر ، یك درخت ، نه در مغزمان ، بلكه در جایی كه می بینیم شان ، تجربه ی احساسی به دست می آوریم ،پس وقتی نیز به معشوقمان نگاه می كنیم ، از خود به در می شویم ؛ اما این بار در آزادی پر تنش و سراسر از خود بی خود شده.احساسات ما ، همچون فوجی پرنده ی خیره شده در تلالوهای زن محبوبمان، پر و بال می زند. و همان طور كه پرنده ها در كنجِ پر شاخ  و برگ درختی پناه می گیرند، احساسات نیز به درون چین های پر سایه ، و به سوی نقاط ضعف پنهان و حركت های ناشیانه ی بدنی كه دوستش داریم می گریزند و آن جا آرام و قرار می گیرند ؛ و هیچ رهگذری حدس نمی زند كه دقیقاْ در همین جاست ، در همین جای پر عیب و سرزنش آمیز ، كه برقِ شتابناكِ عشق لانه كرده است.

راستش الان که اینا رو نوشتم قانع شدم که کتاب بدی نبوده. من اگه بودم فقط اون قسمت پایانی که درباره نویسنده است رو نمی خوندم. باور کنید اصلا اون قسمت، اضافه است.
+نگارا من درست یه دقیقه بعد از نوشتنت برات نوشتم خیلی هم منتظر بودم. ببخش حواس پرتیمو خب؟! می خوای اصلا فایل گفتگو رو هم در اختیارت بزارم؛)
+عیدتونم مبارک. التماس دعاااا...


موضوعات: معرفی کتاب ،
[ جمعه 22 اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 10 و 37 دقیقه و 08 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
سردرد
- حالت خوبه؟
- یه کم سردرد دارم؛ شبیه سردردی که باد تو ماشین به کله ی آدم می خوره!
- :|

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: سردرد ، من و دوستم ،
[ جمعه 22 اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 10 و 33 دقیقه و 26 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
یه کم طب سنتی رو جدی بگیریم...
پدربزرگ جان کمی ناخوش احوال بودند و هفته های قبل بیمارستان بستری بودند.
داییم هم به عنوان همراه پیششون می موند. از قضا :) با بیماری هم اتاق بودند که قرار بوده عمل بشه. این دایی خان ما هم وقتی مشکلشون رو فهمیدن، با یه گیاهِ ساده، مشکلشونو برطرف کردند. روز بعد که دکتر اومده برا معاینه، تعجب کرده بوده از بهیود وضع بیمارش و خب عمله منتفی شده و بیمار عزیز مرخص.
گاهی وقتا مشکلا ساده تر از اون چیزیه که فکرش رو می کنیم و راه های آسون تری هم برا حلش هست. آسون ترین و دمِ دست ترین راه، همیشه بهترین نیست ؛))))))

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: طب سنتی ،
[ سه شنبه 19 اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 19 و 55 دقیقه و 03 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
پس از زمین/2013

هزاران سال است که زمین به دلیل تغییرات آب و هوایی و ... دیگر قابل سکونت نیست و انسان ها این سیاره را ترک کرده و در جایی دیگر زندگی می کنند. ژنرال سایفر تصمیم می گیرد تا پسرش کیتای را در ماموریتی همراه خود ببرد اما سفینه ی آنها دچار مشکل شده و به سیاره زمین سقوط می کند و همه به غیر از این پدر و پسر می میرند. پدر که زخمی شده از پسرش می خواهد تا سیگنالی برای کمک بفرستد و خب با خطراتی در این راه مواجه می شود...

یک فیلم متوسط در ژانر علمی تخیلی.
موضوعش جالب بود اما داستان می تونست خیلی خیلی بهتر از این ها پیش بره. گاهی هم کسل کننده می شد. خطراتی که پیش می می اومد چندان هیجان انگیز نبود و بعضی مواقع زیادی طولانی؛ با این حال فیلم بدی هم نبود.

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 20 و 00 دقیقه و 11 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
یک روز خوب
امروز قرار شد با دوستان بریم بیرون؛ باد می زد شدید. هوا چندان خوب نبود. اونقدرر که خواهرم می گفت مهناز یه دو کیلویی سنگ به خودت آویزون کن باد نبردت :|||
ولی نمی دونست که قراره من امروز عاشق همین بادِ شدیدِ دوست داشتنی بشم. یعنی تا به امروز از باد بدم میومد شدید... خلاصه که چنان حالمو خوب کرد که نگو... :)
رفتیم شهربازی و سوار یکی از این وسایلا شدیم که برا خودش داستان داره...
یکی از بچه ها هی اصرار داشت که سوار یکی از اون خطرناک ها که هیجان بیشتری داره بشیم. منم می گفتم بابا این چه جرأتی داره نگو تا حالا اصلا یه ساده ترش رو هم امتحان نکرده. بالاخره راضیش کردیم که یه ساده ترش رو امتحان کنه. چشمتون روز بد نبینه تا برسه خونشون سرش گیج می رفت و حالش بد بود...
این سحری رو هم به زور پس از سال ها راضی کردیم که همراهیمون کنه. اصلا می گفت تا حالا این جوری خالی نشده بود. جیغ زده بود و حالش خوب شده بود:))))))
خلاصه این که کلی خودمون رو خالی کردیم و برگشتیم.
راستی روزتون هم مبااااارک :)

موضوعات: خودم نوشت ،
[ دوشنبه 18 اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 19 و 50 دقیقه و 54 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
مشکل حل شد:))
مژده مژده...
مشکل نظر دهی درست شده انگار... 
نزدیک بود بزارم برما... نزدیک بود
حالا شایدم یه روزی رفتم...
خدا رو شکر دیگه میتونیم با خیال راحـــــــت برا هم نظر بزاریم
آخیـــــــــــــــــــش 

موضوعات: خودم نوشت ،
[ یکشنبه 17 اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 19 و 14 دقیقه و 00 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
کوچ
دارم به کوچ فکرمی کنم...
متاسفانه دارم به رفتن از این جا فکر می کنم...

+ منم دیگه نمی تونم براتون کامنت بزارم بودا. برا هیشکی دیگه نمی تونم.
+:(((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((((
+ میهن بلاگ... میهن بلاگ... میهن بلاگ

موضوعات: خودم نوشت ،
[ یکشنبه 10 اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 11 و 41 دقیقه و 17 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
سرنوشت/ 2012
یک سریال درامِ تاریخی، عاشقانه و تخیلیِ24 قسمتی.
ماجرا از این قراره که ملکه طی حمله ای به شدت زخمی می شه و فرمانده با دستور امپراطور، مامور میشه که از دروازه بهشتی بگذره تا پزشکی رو برای معالجه ملکه بیاره و بهش قول میده که بعد از انجام دادن کارش اون رو به دنیای خودش برگردونه اما این بین اتفاقاتی می افته که این برگشت رو به تاخیر می اندازه...
این سریال از تلویزیون هم پخش شده و احتمالا خیلی ها این سریال رو دیده باشن البته با عاشقانه های کم رنگ شده
من خودم اولش که فهمیدم موضوع سریال تخیلیه در برابرش به شدت گارد گرفته بودم و دلم نمی خواست ببینمش و با وجودی که خیلی وقت بود داشتمش خیال دیدنش رو نداشتم تا این که از بی فیلمی گفتم امتحانش کنم. اصلا فکرشو هم نمی کردم که همچین سریال خوبی باشه.
خلاصه درس عبرتی شد برام تا نادیده قضاوت نکنم؛ یعنی زیادی تعصب به خرج ندم.
توصیه می کنم شما هم ببینیدش؛ سریال کره ای خوبیه.

            
                      اشتیاق با هم بودن با وجودی که کنار همین، همون عشقه...

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ شنبه 9 اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 14 و 12 دقیقه و 36 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
جست و جو/ فردریک دورنمات/ همایون نوراحمر

نویسنده ای برای سخنرانی در مورد كتاب های جنایی به شهری رفته است وی در بازگشت با یك رئیس پلیس بازنشسته هم سفر می شود . رئیس پلیس به او می گوید که كتاب های جنایی یك ضعف بزرگ دارند و  آن این است كه نقش شانس را توی كشف جنایت در نظر نمی گیرند. وی برایش داستانی واقعی را تعریف می کند درباره دختر بچه ای كه در جنگلی كشته می شود و دوره گردی كه با بازپرسی های پرفشار اعتراف به گناه می كند و ماتایی كارآگاهی كه این اعتراف را دروغ می داند و با وجود بسته شدن پرونده، می خواهد قاتل واقعی را پیدا كند او در این راه حتی مجبور می شود دختربچه ای را طعمه قرار دهد و از موقعیت بزرگ کاری و زندگی خود باز بماند.

کتاب روان و خوش خوانی بود و در ژانر پلیسی - جنایی متفاوت. این کتاب ترجمه های دیگه ای هم داره با اسم قول. اگه خواستید این کتاب رو بخونید، با اون چیزی که تو نت خوندم به نظرم اون ترجمه ها بهترن. اصلا فکر نمی کردم که این کتاب اونقدرها معروف باشه ولی انگار اقتباسی هم ازش شده با بازی جک نیکلسون!

من شخصیت ماتایی رو دوست داشتم. این که با وجودمخالفت همه دنبال حقیقت رفت اما خب روش درستی رو انتخاب نکرد.

در داستان های شما، شانس نقش مهمی ندارد، شما نویسنده ها همیشه حقیقت را به خاطر حفظ کردن قوانین نویسندگی از نظر دور نگه می دارید. اما حالا دیگر یاید قوانین را دور انداخت. یک حادثه را نمی توان مثل یک معادله ی جبری حل کرد، زیرا ما هیچ گاه به همه ی مجهولات واقف نخواهیم شد. شانس که موضوعی غیر قابل  تخمین است نقش بزرگی در حل مسائل پلیسی بازی می کند. قوانین ما تنها بر روی احتمالات و آمار بنا شده است.


موضوعات: معرفی کتاب ،
[ شنبه 2 اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 17 و 59 دقیقه و 26 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
کی گفته مرد گریه نمی کنه؟!!!!
نگارای من تو وبش پست قشنگی گذاشته بود راجع به مردها به طور عام و مردهای خاص زندگیش :)
خواستم بگم شماها هم مواظب مردهای زندگیتون باشین. پدر،برادر،پدربزرگ، عشقتون و...
حواستون بهشون باشه
بعضی مردها زیادی دوست داشتنین.
امیدوارم هیچ وقت این چور مردها از غصه اشک نریزن و گریه ای اگه باشه همیشه از سر ذوق و شوق و عشق باشه.
مردها که گریه می کنند دل آدم آتیش می گیره؛ شاید برا خاطر خودمونه که می گیم مرد که گریه نمی کنه ؛)

+ "یه دوست" عزیز بابت دیروزمعذرت می خوام پشتیبانیم دچارمشکل شده بود، دیدم پیامی دریافت کردم ولی پیام خونده نمی شد. بعد از خروج و ورود دوباره موفق به دیدن پیامتون شدم که خب اون موقع هم شما رفته بودین.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ سه شنبه 29 فروردین 1396 ] [ ساعت 13 و 11 دقیقه و 41 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
.
دیروز بشدت دلم گرفته بود
بنابراین امروز رفتم کتابخونه یه دو تا کتاب جنایی و فکر مشغول کن!! گرفتم بلکه کمتر فکر و خیال بکنم...هعی!
اما دم صبحی عجب خواب خوشمزه وحال خوب کنی داشتم می دیدم که با زنگ زدن بی موقع خرابش کردن :((

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: دلم گرفته ،
[ سه شنبه 29 فروردین 1396 ] [ ساعت 12 و 47 دقیقه و 38 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
چرا عاقل کند کاری که بازآید به کنعان غم مخور؟!!!!!!!!!!
من اصلا نمی فهمم. خدایا خیلی چیزها به شکل خنده دار و مضحکی داره جلو میره. مثل ثبت نام کاندیداهای عجیب و غریب! ریاست جمهوری. چرا نباید قوانین درستی تدوین بشه که جلوی این مسخره بازی ها گرفته بشه واقعا؟! چرا اون قوانینی که کمی باید سخت گیرانه تر باشه و جدی تر این جوری به بازی گرفته شده ! وقتی قوانینی این چنین به درد نخورند همون بهتر که اصلا هیچ قانونی نباشه! چرا مثلا یه بچه 3،4 ساله می تونه کاندیدا بشه یا یه پیرمرد نود و چند ساله؟!! چرا کسی که تحصیلاتش حتی سیکل هم نیست می تونه کاندید بشه. من می فهمم که هشتاد،نود درصد رد صلاحیت میشند ولی آخه چرا عاقل کند کاری که باز آرد پشیمانی؟!!
حداقل قانون به نظرم گذاشتن یه شرط سنیه 18 به بالاست. 
چرا به این شدت خودمون رو مسخره می کنیم؟! به مضحک ترین شکل ممکن!
به نظر من اگه این قوانین بعد از برگزاری این دوره از انتخابات اصلاح نشه، جای سوال داره واقعا!!! اون موقع باید به عقلامون بیش تر شک کرد.
والسلام.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ یکشنبه 27 فروردین 1396 ] [ ساعت 12 و 11 دقیقه و 04 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
بی ملاحظگی
از بی ملاحظگی آدم ها خیلی خیلی بدم میاد...اَه.

+ میهن بلاگ عجب ابتکار بامزه ای به خرج داده. وقتی میخوای برا کسی کامنت بزاری به جای اعدادی که برای ثبت کامنت باید وارد اون کادر کوچیکه می کردیم باید هی تایید کنیم که روبات نیستیم. از یه جهت خوب شده احتمالا تعداد کامنت های تبلیغاتی کم تر شه از یه جهت هم سخت تر شده. تو بعضی وب ها به سرعت لود می شه تو بعضی اصلا! فکر نمی کنم به سرعت اینترنت ربطی داشته باشه. بعد با گوگل کروم اینجوریه با فایرفاکس و اکسپلور نه!
ای بابا با کروم نمی تونستم حجم عکسا رو تو میهن بلاگ تغییر بدم این مشکلم بهش اضافه شد. چرا آخه؟! تنظیماتتونو با کروم هم هماهنگ کنید دیگه.
+ سیل وحشتناک دیروز تو تبریز خیلی دلخراش بود. تسلیت می گم بهشون.
نمی دونم آدم چطوری دلش میاد از کسی که داره مرگ رو با چشماش می بینه، فیلم بگیره!
+چقدر فاصله ی بین مرگ و زندگی کمه. عارف لرستانی هم رفت. روحش شاااد.

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: بی ملاحظگی ، بی ملاحظه ،
[ شنبه 26 فروردین 1396 ] [ ساعت 11 و 23 دقیقه و 36 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
جامعه شناسی خودمانی/ حسن نراقی

کتاب به نثری ساده نوشته شده و همین سادگی و نوشتار صادقانه اش باعث شده که این جامعه شناسی، شکل خودمونی به خودش بگیره :)
نویسنده به بعضی از خلقیات منفی ایرانی ها پرداخته. به اعتقاد نویسنده، ما اول باید بدونیم که چگونه ایم بعد بریم سراغ این که چرا این طوری شدیم و بعدتر به دنبال راه هایی برای اصلاح خودمون باشیم. خلاصه این که نباید حقایق رو کتمان کرد.
 نکته ی منفی کتاب به نظرم استنادش به شواهد خیلی قدیمیه البته چون خود کتاب حدود شونزده سال پیش نوشته شده ایراد چندانی بهش وارد نیست اما خیلی نمی شه نادیده اش گرفت چون به هر حال آمارها روز به روز در حال تغییرند.
نویسنده این کتاب رو تقدیم کرده به آنان که هرگز حقیقت را به پای وجاهت قربانی نکردند.
و با نکته سنجی کتاب رو با شعری از ملک الشعرای بهار تموم کرده:
جان گر به لب ما رسد از غیر ننالیم     با کس نسگالیم
از خویش بنالیم که جان سخن این جاست      از ماست که بر ماست

- ملتی که تاریخ گذشته اش را نمی خواند و نمی داند، همه چیز را خودش باید تجربه کند.
- شما در جامعه ای زندگی می کنید که کلمه ی نمی دانم و بلد نیستم کمتر از هر کلمه ی دیگری به گوشتان می خورد. چطور جماعتی تا قبل از این که بدانند که نمی دانند به دنبال دانستن خواهند رفت... مگر ممکن است؟!
-  متأسفانه ما ایرانی­ ها تعادل در قضاوت­ هایمان نداریم. کسی که برای ما عزیز و دوست ­داشتنی است، مرتبه الوهیت برایش قائل می­شویم، همه­ چیزدانیمان هم می ­شود.
- پشت سر عدم صراحت، غیبت و بدگویی پیش می آید؛ غیبتی که همه مان می دانیم غلط است، می دانیم بد است ولی بینی و بین ا... خودتان قضاوت کنید که غیبت چه درصدی از گفتارهای روزانه مان را تشکیل می دهد؟ اصلا من نمی دانم چرا کلمه ی  "نه" را خیلی نمی توانیم مصرف کنیم.
- از دیگر خصلت­ هایمان کلی­ نگری است... همه چیز به صورت مطلق یا سفید است و یا سیاه، یا خوب خوب است و یا بد بد. دوست و رفیقمان در رفاقت یا بی­ نظیر است و یا کلاً غیر قابل اعتماد. رهبرهای سیاسی­مان هم همین طور... یا تقریباً پرستششان می­ کنیم و یا از آن­ها نفرت داریم. هیچ وقت حاضر نیستیم بپذیریم که هر پدیده ،هر  عارضه، هر انسانی، ترکیبی است از تعدادی صفات، که ما می ­توانیم تعدادی از آنها را مطابق میلمان تشخیص بدهیم و تعدادی را مغایر...از همسرمان هم همین انتظار را داریم... حتی شخصیت ­های تاریخی­مان را هم به دو دسته سیاه و سفید قسمت می ­کنیم و درباره ی آنها به قضاوت می­ نشینیم.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ چهارشنبه 23 فروردین 1396 ] [ ساعت 09 و 27 دقیقه و 30 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
پاستا/ 2010

               

پاستا یه سریال 20 قسمتی کره ایه درباره آدم هایی که تو یه رستوران ایتالیایی کار می کنند. سرآشپز جدید این رستوران به خاطر اتفاق تلخی که تو گذشته براش افتاده، عقیده داره که زن ها جایی تو آشپزخونه اش ندارند و...

سریال خیلی قشنگیه. حتما ببینیدش.

می دونید حُسن اکثر سریال های کره ای(کاری به فیلم سینمایی هاشون ندارم) اینه که عاشقانه هاشون لطیف، زیبا و دوست داشتنیه و مجبور نیستید دم به دقیقه فیلمو بزنید جلو و به نظر من به خاطر همینه که این همه طرفدار داره. 

+ روز پدر رو به پدر عزیزم و همه ی پدرها و مردهای عزیز تبریک می گم. ان شاالله که همیشه سلامت باشید و سایه اتون بالا سر بچه هاتون و هیچ وقت محتاج کسی نباشید، حتی همین بچه ها.

الهی آمین.

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ یکشنبه 20 فروردین 1396 ] [ ساعت 10 و 00 دقیقه و 35 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
اتاق/ اما دون اِهو/ علی قانع
احتمالا کتاب اتاق رو خوندین و یا راجع بهش شنیدین. اما اگه چیزی راجع بهش نمی دونین من خودم دلم نمی خواد خلاصه ای ازش بنویسم و داستان لو بره. چون خودم دوست داشتم که بدون هیچ پیش زمینه ای شروعش می کردم. پس اگه چیزی ازش ندونید و کتاب رو شروع کنید بهتره.
مطمئن باشید که کتاب فوق العاده ایه...خیلی خیلی زیاد. سال 2010 نوشته شده و جایزه های زیادی رو برده و فکر می کنم دو سال پیش هم فیلمی ازش اقتباس شده که اقتباس موفقی هم بوده.


اون فقط شبیه یک انسانه اما درونش هیچی وجود نداره.
گیج می شوم: «مثل یک روبات؟»
- بدتر
- توی داستان باب بیلدر هم یه روبات بود.
مامان خم می شود و می گوید : «جک، می دونی قلبت کجاست؟»
قفسه سینه ام را نشان می دهم: »بوم، بوم، بوم...»
باهاش چیزها رو احساس می کنی، وقتی ناراحتی، ترسیدی و یا حتی می خندی. این مربوط  به قسمت پایین تر می شود، فکر می کنم توی شکمم است.
- خب اون اصلا نداره.
- شکم؟
مامان می گوید: «نه، احساس»
به شکمم نگاه می کنمو می پرسم:»پس به جای این چی داره؟»
مامان می غرد:«هیچی، فقط شکاف».

* فکر می کردم موجودات یا انسان هستند یا نیستند؛ نمی دانستم یکی می تواند فقط کمی انسان باشد. پس باقی ذره های بدنش چه می شود؟

موضوعات: معرفی کتاب ،
برچسب ها: اتاق ، علی قانع ، اما دون اهو ،
[ سه شنبه 15 فروردین 1396 ] [ ساعت 16 و 29 دقیقه و 23 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
از سری پست های عنوان ندار
سلام.
بی انصافیه نگم که چقدر دلم تنگ شده بود... حدود ده روزی می شه که نت نداشتم و معذرت می خوام که کامنتاتون رو دیر جواب دادم؛ این از این.
به شکل بسیار وحشتناکی سرما خوردم. البته خانوادگی سرما خوردیم و این دو روز گذشته اصلا حال خوبی نداشتم بخصوص دیشب. الان وضعیتم طوریه که خجالت می کشم خودمو توی آینه ببینم. ولی کمی بهترم خدا رو شکر. امیدوارم روزهای پیشِ روی سال جدید بهتر باشه. امیدوارم.
سیزده هم سیزده های قدیم. سیزدهِ امسال خیلی شبیه سیزده بدر نبود. نه هوای بهاری ای نه چیزی. من هی به این بهار جان می گم که این لباس ابری اصلا بهت نمیاد حرفمو قبول نمی کنه
یعنی هوا تو زمستونم این جوری سرد نمی شد که سیزده سرد بود. ما که فقط با ماشین یکی دو ساعتی دور زدیم و ده دقیقه واسه عکس گرفتن پیاده شدیم یعنی این ده دقیقه همان و بدتر شدن سرماخوردگیم همان و یه چیز دیگه این که تا به حال گوش هام به این شکل یخ نزده بود و گفتم الانه که دیگه هیچ صدایی رو نشنوم. 
خلاصه این که، این گونه سیزدهمان را به در کردیم و با چشم های باز از شدت تعجب، مردمی رو تماشا کردیم که تو این هوا اومدن بیرون چادر زدن فقط برای این که این روز رو تو طبیعت باشن و بیرون غذا بخورن. من که فکر نمی کنم اصلا چیزی از مزه ی غذا فهمیده باشن. من خودم تا حالا به اون شدت سردم نشده بود.
تو رو خدا قدر سلامتیتون رو بدونید. همیشه وقتی چیزی رو از دست می دیم قدرش رو می دونیم. پیش خودمون فکر نکنیم ما استثنا هستیم و مشکلی برامون پیش نمیاد. سیزده رو به در کردن اونقدرام مهم نیست. نه به اندازه سلامتی.
حال بدم رو پاستا خوب می کنه. خوردنش نه دیدنش خب من اعتراف می کنم که خیلی کامل ندیده بودمش و الان دارم لذت می برم. باید تو یه پست جداگانه ازش بنویسم.
چیز دیگه ای که می خوام بگم اینه که بعضی از آدم ها کاری می کنن که دیگه دلت باهاشون صاف نمی شه. حتی اگه خیلی تلاش کنی چون بعضی از کارها جزئی از ذاتشون شده و بده که می فهمی تلاشت بیهوده بوده.
و اما نکته آخر این که چند روزی که از امسال گذشته خیلی هم بد نبوده. روزها و  لحظه های خوبی هم داشته. مثل همون سیزده و چند روزی که مهمون عزیزی داشتیم و چند ساعت خوشمزه ای که با دوستام بودم و چقدر هر سه نفرمون لذت بردیم. خیلی روز متفاوتی بود. شاید هیچ وقت هیچ اتفاقی درست مثل قبل تکرار نشه اما قطعا به شکل های متفاوت تری تکرار می شه:) امیدوارم.
 و ما واقعا از زندگی هامون چی می خوایم به غیر از سلامتی و حال خوش؟!
پر حرفیم رو ببخشید.
اوه البته نکته ی آخرتری هم وجود داره: ممنونم ازتون که به یادم بودین دوستایِ خوب من.

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: خاطره ، خود نوشت ،
[ سه شنبه 15 فروردین 1396 ] [ ساعت 15 و 52 دقیقه و 14 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
حوصله عنوان نوشتن را ندارم
بی حوصلگی کلافه ام کرده.
دارم می نویسم، کیبوردم با من لج کرده حتی. چی می گن بهش کابلش، پورتش نمی دونم چیه اینو از کیس جدا می کنم دوباره وصلش می کنم. هی دوباره و دوباره و دوباره... یعنی یه ده بیست باری شد.
شایدم برا اینه که بهتر بود اولین پست سال 96 یه چیز دیگه بود. هنوز عادت نکردم بگم 96. هنوز به کشیدن یک ساعته ی ساعت به جلو  بعد از این همه سال عادت نکردم و یه ماهی طول می کشه که ذهنم باهاش کنار بیاد. حالا نه این که زندگیم کلا بر طبق برنامه خاصی جلو بره ها ولی دیگه دیگه...
من اصلا ساعت تبلتمو نکشیدم جلو خودش سر ساعت 12 خود به خود شد 1 نرم افزار خاصی هم نداره!
از یه طرف دیگه هوا هم دلگیره. صبح زود یه کوچولو برف اومده. هوا ابریه...
هوا توی بهار باید آفتابی باشه... حال خوب کن باشه... نه این که دلتنگی هات رو عمیق تر بکنه که...
مادربزرگم این 4 روز اول فروردین رو به سبک قدیمی ها تعبیری از 4 فصل امسال می دونه. یعنی هوای این 4 روز هر جور که باشه، 4 فصلِ پیشِ رو، همون طوری میشه
الان دوباره هوا بارونیه به قول علی عبدالمالکی هوا بارونیه حال من خود پریشونیه!
جای خالی پدربزرگ جان به شدت احساس میشه.

فعلا که حوصله هیچی رو ندارم به غیر از خوندن کتاب :) و مسابقات پانتومیم خندوانه که دوستش دارم. یه کتاب تازه ی هیجان انگیز هم شروع کردم که می نویسم ازش. یعنی تلویزیون بغیر از خندوانه و دورهمی و دو سریال متوسط هیچی نداره. همش هم آهنگای غمگین پخش می کنن! تکلیفشون با خودشون مشخص نیست واقعا بابا عیده عیده عیده... یکی باید همینو به من بگه ها ولی من با تلویزیون فرق دارم خب؛)
کلاه قرمزیم که تکراریش داره پخش می شه:((
راستش کلی انیمیشن هم دارم که حوصله دیدنشون رو هم ندارم. یعنی تا این حد!
خواب چیز خوبیه. اصلا اتفاق فوق العاده ایه. حدقل برای چند ساعتی دیگه تو این دنیا نیستی. فکر و ذهنت کمی آروم تر می شه و این خیلی خوبه... خیلی...
بعد این که فقط عیده که باعث می شه آدم چشمش به جمال بعضی از اقوام روشن بشه. یعنی بعضی دیدارها فقط سال به سال اتفاق می افته حقیقتا. بعد با خودم می گم چه کاریه خب؟! بعد نظرم عوض می شه می گم نه! شایدم چه کاری نیست خب:) قاطی کردم و می دونم
اصلا از این نوع دست دادن های ربات گونه هم خوشم نمیاد. اَه... دوست نداری دست نده خب، یه سلام هم کافیه. والا!
فعلا همین...!
اوه راستی بارون دوباره تبدیل به برف شد :|
+ چه پست قاراشمیشی نه؟! شبیه آجیل عید:|
+ تازه می خواستم فقط دو سه جمله بنویسم نتیجه اش شد این پست!

موضوعات: خودم نوشت ،
[ پنجشنبه 3 فروردین 1396 ] [ ساعت 10 و 49 دقیقه و 44 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
من و تخم مرغ رنگی :))
از نظر خودم اونقدر قشنگ شدن که دلم خواست بزارمشون تو وب تا شما هم ببینید. خیلی خیلی بهتر از اونی شد که تو فکر و خیالم بود:)))
عروس و داماد و که خیلی دوست داشتم. اصلا بعد از درست کردنشون کلی ذوق زده شدم...  اون تخم مرغ کوچولوها رو هم با لاک و اکلیل تزئین کردم... بعد از مدت ها یه لاک گرفتم اونم به نیت همین تخم مرغ ها، خودم عاشقش شدم. خوب شد تخم مرغا کم بودن وگرنه کل لاکم به فنا می رفت... رنگ خاصی داره که نمی دونم بهش چی می گن. یه رنگی بین نقره ای و طلائیه.
بعد هم نمی دونستم کاغذ کشی با چه چسبی به هم می چسبه! هر چسبی امتحان کردم نشد. عصبانی شده و ابتکار به خرج دادم :)))) و با روبان به هم چسبوندمش تا باشد که مکانی برای این عروس خانوم و آفا داماد درست کرده باشم. 
+ روزمادرای مهربون مبارک. مادراتونو ببوسید؛ این بهترین هدیه است براشون.
+ عیدتونم پیشاپیش مبارک باشه...
ان شاا... که امسال سال خوبی برای همه مون باشه. الهی آمین. 
لحظه سال تحویل برا همدیگه دعا کنین...
+ تنها پس از یک ساعت و چند دقیقه دیگر، امروز می شود پارسال... به همین سادگی...
سال نوی همه اتون مباااااااااااااااااارک.
     
     
     
      

موضوعات: خودم نوشت ،
[ جمعه 27 اسفند 1395 ] [ ساعت 11 و 00 دقیقه و 37 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
نوشتنم نمی آید...
آنقدر خسته ام که حتی نوشتنم هم نمی آید...

+نمی دونم چرا این جوری شدم. کوه هم نکندم که خسته باشم. هنوز که هنوزه این حس پایداره. این حس خستگی، تنبلی و بی ذوقی برای رسیدن سال نو.
دوستم می گه هم حسیم. چرا چرا باید همچین احساسی داشته باشیم؟! حالا نه این که قبل امسال خیلی ذوق زده می شدما ولی بالاخره دیگه...
چرا زندگی این جوریه مردِ شب های روشن؟! چون آدما این جوریند؟! چون زندگی با آدما معنا پیدا می کنه؟!!! 
اصلا چرا آدما یه جوریند؟! چرا زندگی یه جوریه؟ چرا من یه جوریم؟! چرا من یه جورترم اصلا؟!!
چرا همه چیز اون جوری نیست که ما می خوایم؟!!
کاش این روزا زودتر بگذرند... کاش روزهای خوب تری در راه باشه.
آمین.
ناشکری نمی کنم ولی دلم آرزوی روزهای خوب تری رو داره. مثل خیلی از آدمای دیگه.
همین!
+ چرا دلم می خواد تو این پست هی غر بزنم؟!!!! چرا اصلا من دلم می خواد غر بزنم؟!! چرا؟! و کلی چرای دیگه تو پس گوشه های ذهنم! که مجبورم جلوشونو بگیرم.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ چهارشنبه 25 اسفند 1395 ] [ ساعت 15 و 16 دقیقه و 35 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
با تو شاید/ کالین مک کالو/ مریم مفتاحی
این رمان اولین رمان این بانوی نویسنده است. یک عاشقانه ی متفاوت. خودشون هم می گن که : «من همیشه رمان هایی می نویسم که موضوع های خاص دارند. دوست ندارم بنویسم پسری دختری را دید، عاشقش شد. پسر دختر را از دست داد یا این که پسر دختر را به دست آورد. همیشه نوشته ام نه برای انتشار؛ بلکه برای ارضای خودم!»
مری زن چهل و پنج ساله ی تنهایی است که زندگی و شرایط مالی خوبی دارد. او هرگز ازدواج نکرده و هرگز هم عاشق کسی نشده و یا سعی نکرده که عاشق کسی شود و تیم پسر زیبای بیست و پنج ساله ای است که کند ذهنی و زیبایی اش او را از بقیه متمایز کرده است. رابطه ی دوستانه ای بین آن ها شکل می گیرد و... 
قرار نیست که همه ی داستان رو من براتون تعریف کنم، اگه این کتاب رو پیدا کردین بخونیدش. داستان جالب و متفاوتی داشت اما ترجمه اش راضی کننده نبود، ترجمه ی یکدستی نبود و تناقضاتی هم داشت. یا اصلا برخی کلمات ترجمه نشده بودند. ویرایش خوبی هم نداشت. من خودم یه چند قسمت از کتاب گیج شده بودم اصلا:
مثلا یه جا نوشته بود کفش های سکر تر ؛ دقیقا به همین شکل و با این فاصله. هی خوندم و متوجه نشدم. گفتم حتما اسم کفشی چیزی هست. بعد نگو مترجم اصلا این کلمه رو ترجمه نکرده این جا و منظورش از این کلمه همون منشیه( Secretary)که بخش های دیگه کتاب ترجمه شده. خلاصه یه چند دقیقه ای به گیجی خودم خندیدم
یا یه پاراگراف دو بار به دو شکل متفاوت ترجمه شده بود و هر دو پشت سر هم اومده بود. با این حال چون ترجمه مال سال ها پیشه قابل اغماضه و فکر نمی کنم ترجمه جدیدی هم داشته باشه این کتاب.

- زندگی هرگز آن گونه که دوست داری پیش نمی آید.
- ممکن است کسی تمام عقل و هوش دنیا را داشته باشد اما باز هم عاقل تر از احمق ترین آدم موجود در یک بیمارستان روانی نباشد.
- جدایی سخت ترین و تلخ ترین چیز پذیرفتنی است و ... خصوصا وقتی مجبور باشیم از چیزی که به آن عشق می ورزیم جدا شویم. جدایی یعنی که چیزها نمی توانند مثل سابق وجود داشته باشند. یعنی بعضی چیزها از زندگی ما بیرون می روند. تعداد اندکی از ما انسان ها حتی گم می شویم و دیگر هرگز پیدا نمی شویم و یا دوباره برنمی گردیم. تیم جدایی ها زیاد رخ می دهد. زیرا جدایی بخشی از زندگی است؛ درست مثل آشنا شدن و شناختن همدیگر.
- مورد عشق واقع شدن معجزه می کند. مری، این که آدم را بخواهند، به آدم نیاز داشته باشند و ارزش آدم را بدانند، احساس خیلی  غریبی را در ما ایجاد می کند.
- عشق جواب همه چیز نیست.بخش اصلی هر چیزی است اما باید توام با صبوری، درک، عقل و بینش باشد.
- بعضی اوقات ما بر امور کنترل نداریم. بعضی چیزها آنقدر سریع اتفاق می افتد که آدم فرصت برخورد با آن ها را پیدا نمی کند و زمان دیر است.
- چقدر وحشتناک بود. نشستن و اندوه دیگران را تماشا کردن، در حالی که قادر نباشی کلامی برای تسلی او بر زبان برانی.
- همیشه، چیزها را نمی توانیم آن طور که دوست داریم، داشته باشیم. به ندرت پیش می آید که زندگی مطابق میل ما باشد. ما باید یاد بگیریم که با زندگی کنار بیاییم.
- آدم های ازخود راضی سخت تر می توانند با مشکلات کنار بیایند.
- بعضی اوقات فاصله ها و فاصله ها، فرسنگ ها هیچ نبودند. بعضی اوقات انسان ها به فاصله سکوت میان دو ضربه ی قلبشان از هم فاصله دارند.

+ یه چیز بامزه هم بگم( لطفا بهم نخندین) و اونم این که من تو تشخیص جنسیت نویسنده های کتاب ها اغلب به مشکل بر می خورم :))) مثلا من فکر می کردم نویسنده این کتاب یه مرده :) البته ماجرا فقط به نویسنده این کتاب مربوط نمی شه من باز فکر می کردم سیمون دوبوار هم مرده و همین طور جومپا لاهیری و یا ولنتاین گوبی یا جوی فیلدینگ یا برعکسش من فکر می کردم کورت ونه گات یه زنه یا در مورد سال بلو هم همین فکرو می کردم. یا مهم ترینش من اصلا فکر می کردم تریسی شوالیه یه مرده تا وقتی که کتاب دومش رو خوندم بعد دیدم اِ نه تریسی یه زنه و تمام تصوراتم به هم ریخت...

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ یکشنبه 22 اسفند 1395 ] [ ساعت 10 و 32 دقیقه و 47 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
بگذرد
کاش این هفته زودتر تموم شه فقط . خیلی خیلی زود خدا...
+ بی ربط نوشت: دیشب یعنی دیشبم نبود دم دمای صبح خواب خیلی خیلی عجیبی دیدم که از خواب پریدم. یکی تو خواب در حالی که داشت با کس دیگه ای حرف می زد با چشماش منو مخاطب قرار داد. یعنی دقیقا زل زد بهم و جمله ی عجیبی رو گفت. البته عجیب که نه. من انتظار نداشتم بشنوم. یعنی داشت با کس دیگه ای حرف می زد ولی می خواست من بشنوم.
خلاصه این که فکر می کنم این خواب به علت کتابی بود که چند روز پیش خوندم. کتابی که هم دل چسب بود و هم باعث شد که کمی عمیقا فکر کنم. در هر صورت خواب عجیبی بود. جمله ای که گفت رو دقیقا یادمه و از وقتی که از خواب پریدم دارم زمزمه اش می کنم.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ دوشنبه 16 اسفند 1395 ] [ ساعت 10 و 07 دقیقه و 22 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
دزد کتاب/ مارکوس زوساک/ عباس احمدی
  
داستان رمان، در زمان جنگ جهانی دوم و در آلمان و دوران کتاب سوزان حزب نازی اتفاق می افتد. داستان درباره دخترکی به نام لیزل ممینگر است که پس از فرستاده شدن مادرش به اردوگاه کار اجباری، سرپرستیش به خانواده ای سپرده می شود. او عاشق خواندن کتاب است.هانس هابرمان، پدر خوانده مهربانش به او خواندن یاد می دهد و لیزل کتاب می دزدد تا مطالعه کند و با همین کتاب ها به  خود و به خیلی ها آرامش می بخشد... 
 راوی متفاوتِ این داستان، مرگ است. حدود 100 صفحه ی اول کتاب کمی حوصله سر بره و زمان می بره تا به شیوه ی روایت کتاب عادت کنید اما اصلا دلسرد نشید برای اینکه کاملا ارزشش رو داره که بخونیدش و مطمئن باشید که ازش لذت می برید.
فیلمی که سال 2013 از روی این کتاب ساخته شده هم فوق العاده دوست داشتنیه. دو ساعت خیلی کم بود براش:( خیلی خیلی از دیدنش لذت بردم. البته  خیلی از اتفاقات و جزئیاتی که تو کتاب بود و خیلی هم جالب بود، تو فیلم نبود یا اصلا کمی تغییر داده شده بود و تو کتاب هیجان انگیزتر بود، ولی خب برای آثار اقتباسی این اتفاق خیلی طبیعیه. اکثرا خود کتاب ها دوست داشتنی ترند. چی بگم دیگه عالی بود عالی. بخصوص اگه دوست دارید ساکت بشینید و یه فیلم آروم و عمیق رو ببینید که کتاب اصلی ترین موضوعشه.
این فیلم تو بخش موسیقی کاندیدای اسکار بهترین موسیقی شده. جان ویلیامز آهنگساز این فیلم این کتاب رو خونده بوده و وقتی فهمیده قراره از روش فیلمی بسازند شروع به ساخت آهنگ برای این فیلم کرده؛ موسیقی این فیلم از روی عشق و علاقه اش بوده.
حتما حتما هم کتاب رو بخونید و هم فیلم رو ببینید. 
قسمت های زیبایی از کتاب:
- دوست نداشتن مردی که نه تنها به رنگ ها توجه میکند، بلکه راجع به آن ها صحبت هم می کند خیلی سخت است.
- تو نمی تونی همینطور منتظر بشینی تا یه دنیای جدید بیاد سراغت؛ تو باید بری بیرون و جزئی از اون باشی.
- همیشه آن چیزی را که آرزو می کنید به دست نمی آورید.
- آن جنگ ها عجیب و غریب بودند. پر از خون و خشونت؛ اما همین طور پر از داستان هایی که درک آنها به یک اندازه دشوار است. آدم ها مِن مِن کنان می گویند: « دارم جدی میگم، برام مهم نیست حرف هام رو باور کنی یا نه، ولی اون روباه بود که جونمو نجات داد» یا این یکی :« اونا در هر دو طرف من مردن ولی من تنها کسی بودم که بدون یه گلوله توی سرش، سالم اون جا ایستاده بود. آخه چرا من؟ چرا من و اونا نه؟!»
- باعث شرمندگیه که نمی تونی کتاب ها رو بخوری.
- آبا کسی می تواند شادی را بدزدد! یا این تنها یکی دیگر از حقه های باطنی و جهنمی انسان هاست؟
- "آیا اون توی زیرزمینه؟ یا بازم داره نیم نگاهی از آسمان می دزده؟" یک فکرقشنگ:  یکی دزد کتاب بود و دیگری آسمان می دزدید.


 مکس: تو منو زنده نگه داشتی لیزل، هیچ وقت اینو فراموش نکن.
لیزل: دیگه نمی تونم کس دیگه ای رو از دست بدم.
مکس: تو منو از دست نمی دی لیزل؛ تو همیشه می تونی منو تو دنیات پیدا کنی. اون جا جاییه که من زندگی می کنم.

[ جمعه 13 اسفند 1395 ] [ ساعت 11 و 02 دقیقه و 54 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
فردا رنگ دیگری است/ فیضه گوئن/ سارا هدایی؛ سیده الهام مرعشی
نویسنده این کتاب اگر چه در پاریس متولد شده اما اصالت الجزایری دارد و با انتشار همین رمان که طنزی اجتماعی است، به شهرت رسیده. کتاب خوبی بود.

+بعضی وقت ها به خودم می گویم زندگی واقعا شانس است. خیال می کنیم شانس نداریم اما به آدم های بدشانس تر از خودمان فکر نمی کنیم.
+ خیلی سخته از آدم هایی که برایمان مهمند دور باشیم...
+ گاهی وقت ها با خودم می گویم بعضی ها باید برای همه چیز، حتی دوست داشتن هم بجنگند.
+ در هر حال، با این همه قصه های سرنوشت، دارم به این نتیجه می رسم که هیچ چیز تصادفی نیست.

+ ببخشید دیگه. تصویر کتاب ترجمه شده اش به فارسی روپیدا نکردم عکسم نگرفته بودم.، تحویل کتابخونه دادم.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ یکشنبه 8 اسفند 1395 ] [ ساعت 20 و 13 دقیقه و 00 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
عکس
- خواهرم میگه وقتی تو می خوای ازم عکس بگیری اعتمادبه نفسمو از دست می دم؛ اصلا نمی تونم ژست بگیرم؛ از بس قیافه ات با نمکه هی خنده ام می گیره
+ازم خجالت می کشه طفلکی ؛)


+ منظورم از آنلاینر همون آیکون پشتیبانی از وبلاگه که اگه آنلاین بودم می تونید باهام حرف بزنید:

 

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: عکس ، تصویر ، عکاسی ، ژست ، خجالت ،
[ شنبه 7 اسفند 1395 ] [ ساعت 13 و 08 دقیقه و 41 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
صفحات وب


پشتیبانی