دورهمی/ مهران مدیری
دور همی های مهران مدیری رو از دست ندین. اون قدر که حال خوب کنه! دیشب مهمون برنامه محمد علیزاده بود. دو تا از آهنگاشم خوند. صداشو خیلی دوست دارم
نمیشه 
مگه می گذره آدم از اونی که زندگیشه...
مگه ریشه از زردی ساقه هاش خسته می شه...
خلاصه اینکه مهران مدیری کلی سربه سرش گذاشت. هی ازش می پرسید که تا حالا عاشق شدی. مگه محمد علیزاده سرراست جواب می داد... ؛)))

موضوعات: خودم نوشت ،
[ شنبه 22 آبان 1395 ] [ ساعت 16 و 23 دقیقه و 39 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
آدمکش کور/ مارگارت ات وود
آدمکش کور روایتگر سه داستان است. در یکی از داستان ها  پیرزنی به نام آیریس در حال نوشتن شرح زندگی خود و خواهرش لورا می باشد .در دیگری زن و مردی عاشق را دنبال می کنیم که نامی از آن ها در ابتدای کتاب برده نمی شود اما در پایان به هویتشان پی می بریم.مرد در حین قرارهای عاشقانه و مخفیانه شان برای زن  داستان سوم را که یک داستان تخیلی است تعریف می کند و همین داستان سوم است که داستان آدمکش کور است. نهایتا داستان ها به یکدیگر پیوند می خورند . 
لورا خواهر کوچک تر دختری عجیب و حساس است و آیریس خواهر بزرگ تر دختری با حس مسئولیت نسبت به خانواده و خواهرش . ایریس برای نجات خانواده باج داده فداکاری کرده و زن مردی ثروتمند و هوس باز می شود ..... اما تنها در پایان داستان است که متوجه می شود باج اصلی چه بوده و چگونه پرداخته شده است ...
خلاصه روایت تخیلی: در سرزمین زیکرون، بچه ها فرشهای ظریفی می بافند که به همین واسطه کور می شوند. فرشها و بچه هایی که کور شده اند با قیمت فراوان به ثروتمندان و ف ا ح ش ه خانه ها فروخته می شوند. بچه هایی که می گریزند تبدیل به آدم کش می شوند: آدمکش کور...یکی از همین آدم کش ها مامور می شود مخفیانه دختری را که برای قربانی شدن خدایان آماده کرده اند به قتل برساند که پیش زمینه و مقدمه ای برای کودتاست. دخترانی که برای خفه کردن صدای اعتراضشان، زبانشان بریده شده است. اما آدمکش کور عاشق دختر لال می شود و...

این کتاب در واقع از سوی منتقدا بهترین اثر مارگارت ات ووده با این حال من نمی تونم بگم کتاب فوق العاده ای بود اما می تونم اقرار کنم که کتاب خوب و به خصوص متفاووتی بود. مخصوصا از لحاظ روایتش. شروع کتاب تکون دهنده است و کسل کننده. بعد که تونستید با روایت ها کنار بیایید جذاب پیش میره. درسته پس از تموم کردنش از خوندنش ناراضی نیستین اماحجمش با توجه به روایت ها و نه چندان پیچیدگی گره های داستانی خیلی خیلی زیاده. ششصد و چند صفحه!
اسم کتاب به نظرم خیلی خیلی جذابه. اصلا منو گول زده این اسم. من فکر می کردم یک رمان جنایی رو خواهم خوند:))
به نظرم  لورا و آیریس کمی تا قسمتی کودکانه و شاید احمقانه باج دادند و فداکاری کردند... بخونید کتاب رو متوجه می شید که چی می گم. که چقدر شخصیت های ضعیفی دارند... و چقدر کار زیادی نکردند برای زندگیهاشون و چقدر راحت زندگیاشونو باختن....
همین و همین!!!!

- خوش آمدن وقت می برد. وقت ندارم که ازت خوشم بیاید.
- خداحافظی ها ممکن است بسیار ناراحت کننده باشنداما مطمئنا بازگشت ها بدترند. حضور عینی انسان نمی تواند با سایه درخشانی که در نبودش ایجاد شده برابری کند
- دیکتاتوری روی دیگر فداکاری است.
- به آدمی که آرزوی رسیدن به کسی را دارد که روز و شب جلو چشمش است چه احساسی دست می دهد؟ نمی دانم.
- تمایلی به ایثار وجود نداشته است. مرده ها قصد نداشتند بدنشان به خاطر کشور با بمب منفجر شود.
- چقدر دوستت دارم. بگذار طعم دوست داشتنت را برایت بگویم.
- جوانان به روال همیشگی هوس را با عشق اشتباه می کنند.
- من کسی هستم که هیچ چیز برای از دست دادن ندارد.
زن می گوید: اما تو مرا داری؛ من هیچ چیز نیستم.
- هر بار که به آینه نگاه میکردم کمی بیشتر دیگری شده بودم.
- تنها راه نوشتن حقیقت تصور هیچ وقت خوانده نشدن نوشته هایت است. نه توسط کسی و نه حتی مدتی بعد توسط خودت. در غیر این صورت بهانه تراشی را شروع می کنی.
- هیچ وقت نمی توانی خودت را به صورتی که دیگران می بینند ببینی.
- هیچ رابطه ای نمی تواند مثل خیابان یک طرفه باشد.
- چه کاری از دستت ساخته است وقتی که تا به حال به هر چیزی که در زندگی فکر کرده ای، از زندگیت حذف شده است.
- قبل از این که آرزویی بکنی به خصوص اگر بخواهی خودت را به دست سرنوشت بسپاری دوبار درباره اش فکر کن.
- چگونه می توانم گرداب غمی را که به درونش سقوط می کردم شرح دهم؟
- اشک های نریخته ممکن است انسان را فاسد کند. همچنین خاطره.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ جمعه 21 آبان 1395 ] [ ساعت 17 و 00 دقیقه و 52 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
چهار فصل...
چهار فصل تو یکی از دانشکده های قدیمی دانشگاهمون که ترم اول رو اون جا گذروندیم.
یااادش خیلی بخیــــــــــــــر...
+ تصاویر رو یکی دیگه گرفته.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ دوشنبه 17 آبان 1395 ] [ ساعت 11 و 51 دقیقه و 54 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
دشمن عزیز/ جین وبستر
دشمن عزیز دنباله ی کتاب بابالنگ درازه و هر چند که به اندازه اون کتاب جذاب نیست اما کتاب خوبیه و حتما اگه اونو دوست داشتید اینو هم دوست خواهید داشت. تو این کتاب جودی و بابالنگ دراز مسولیت پرورشگاه جان گری یر رو به عهده سالی می زارن و اتفاقات اون جا موضوع نامه هایی میشه که به جودی نوشته می شه...
سعی کنید  صد صفحه ابتدایی کتاب دلسرد نشید چون اونجور که باید و شاید جذاب نیست اما رفته رفته بهتر می شه.
بعد این که: کاش جین وبستر یک کتاب کاملا عاشقانه می نوشت. قشنگ می نویسه:)))
+ بعدتر این که: اصرار دارم که اگه خواستید این کتاب رو بخونید با همین ترجمه باشه :)

- هر چه بیش تر روی مردها مطالعه می کنم بیشتر می فهمم که آن ها فقط پسر بچه های گنده ای هستند که دیگر نمی شود پشت دستشان زد!
- وقتی دو نفر به هم نخورند همه ی آداب و تشریفات دنیا نمی توانند آن ها را به هم بپیوندند.
- به نظرت مسخره نمی آید که بهترین مردان اغلب بدترین زنان را به همسری انتخاب می کنند و بهترین زنان همسر بدترین شوهران می شوند؟ تصور می کنم از فرط خوبی چشمشان بسته و قلبشان تهی از بدگمانی می شود.
- خنده آور نیست که بعضی از اشخاص کله پوک هر چه را که اتفاقا در مغزشان می جوشد در همان لحظه از سر بیرون می ریزند؟!
- جالب نیست که وقتی در تاریکی بیدار می شوی و دراز می کشی مغزت هوشیارتر و فعال تر می شود.
- هر چه از عمرم می گذرد بیش تر مطمئن می شوم که شخصیت یک مرد تنها چیزی است که می توان روی آن حساب کرد ولی تو را به خدا شخصیت مرد را چطور می شود شناخت؟ همه ی آن ها در حرف خوبند.
- انسان حقیقتا نمی تواند از احساسات خود فرار کند.
- شاد باش! دنیا پر از نور آفتاب است و مقداری از آن برای توست.
- آن نوشته زرنمای بالای در اتاق ناهار خوری یادت هست: «خدا می رساند!» آن را پاک کرده ایم و جایش را با خرگوش پوشانده ایم. روی هم رفته خیلی خوب است که این قدر آسان عقیده ای را به کله بچه های معمولی فرو کنی؛ بچه هایی که خانواده ای خوب و سقفی بر بالای سر دارند ولی کسی که وقتی دلش می گیرد جایی جز نیمکت پارک ندارد که به آن پناه ببرد، باید مذهب مبارزتری داشته باشد...«پروردگار دو دست و یک مغز به تو داده و دنیای بزرگی که در آن دست ها و مغزت را به کار بیندازی. اگر آن ها را درست به کار ببری به همه چیز خواهی رسید و اگر نه به هیچ چیز نمی رسی».
+باور کنید که خودم رو مجاب کردم که بیش تر از این ننویسم. کتاب جمله های خیلی قشنگی داره.
+ خدا رحمت کنه منصور پورحیدری، بزرگ مرد استقلال رو... شوکه شدم از رفتنش!
                                    

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ چهارشنبه 12 آبان 1395 ] [ ساعت 11 و 36 دقیقه و 32 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
عاشق شدم رفت!
دیروز رفته بودم کتابخونه و چی شد؟!!  چشمم به جمال پسربچه ای خوشمزه روشن شد.
واااای این پسرک کوچولو موچولوی حدودا سه ساله از همون موقعی که با باباش وارد مخزن شدند، هی گفت بابا کتاب، بابا کتاب... کتاب... کتاب... برا منم کتاب بردار... منم کتاب می خوام...
 هیچی دیگه محوش شده بودم از بس دوست داشتنی بود و از همین سن عاشق کتاب. یعنی اصلا یه لحظه مکث نمی کرد این فسقلی؛ اونقدر با اون زبون شیرین بچگونه اش کتاب، کتاب کرد که کتابدار دستشو بگیره ببره بخش کودکان تا بهش کتاب بده :))))
من تا حالا همچین کوچولویی ندیده بودم.
خلاصه که هیچی؛ عاشق پسرک شدم رفت ؛)))

گویند که هر چیز به هنگام بود خوش
ای عشق چه چیزی که خوشی در همه هنگام....

+باباهه دنبال بلندی های بادگیر و صد سال تنهایی بود.
+  بیت از سوزنی سمرقندیه؛ اصلا نمی دونم چطوری رفته اون گوشه موشه های ذهنم

موضوعات: خودم نوشت ،
[ سه شنبه 11 آبان 1395 ] [ ساعت 11 و 33 دقیقه و 44 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
دهلیز/ 1391
- اگه راستشو می گفتی خیلی بهتر بود... می دونی! واسه یه دروغ کوچولو همه اش باید دروغ بگی...
- بعضی وقتا ما آدم بزرگها تو عصبانیت یه اشتباهی می کنیم که جبرانش خیلی سخته ...

+ دهلیز چهار تا جایزه برده. اگه ندیدید ببینیدش حتما. آی فیلم بعد از سر به مهر، دیشب برای بار دوم غافلگیرمان کرد.  از کجا می دونست من این فیلمو عاشقم آخه هان؟!! دیالوگای خوب دیگه ای هم داشتا اما غرق فیلم شده بودم.


موضوعات: معرفی فیلم ،
[ جمعه 7 آبان 1395 ] [ ساعت 18 و 35 دقیقه و 19 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
گلین بالا...
به این عروسکی که تو عکس می بینید می گیم "گلین بالا" یعنی عروسک.
گلین: عروس   بالا: کوچک    =  عروس کوچک :)))
[موقع خوندن، نون ساکنه و هیچ حرکه ای نداره] 
قدیما از این عروسکا زیاد می ساختن انگاری؛  الانم بیشتر همون قدیمیا یعنی مامان بزرگا درستشون می کنن.
با وسایل خیلی خیلی ساده مثل چوب و پارچه...
یک عروسک محلی دوست داشتنی...

 

موضوعات: خودم نوشت ،
[ پنجشنبه 6 آبان 1395 ] [ ساعت 15 و 21 دقیقه و 50 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
برف... برف... برف... برف پاییزی
امروز صبح موقعی که همه خواب بودیم، برف باریده. اولین دونه های برف امسال. هوا خیلی خیلی سرد شده؛
من سرمای زیاد رو ندوست!

دلم برای پدر بزرگم خیلی خیلی تنگ شده. خیلی... این خیلی با تمام خیلی های دنیا فرق داره... خیلی...
سال پیش... این موقع... کنارمون بود... هنوز کنارمون بود...

+ ارتفاع برف به نیم متر هم رسیده. هوای زمستونی درست تو دل پاییز. تازه وسط این هوا و بارش شدید برف رعد و برقم زد. من که تا حالا ندیده بودم

موضوعات: خودم نوشت ،
[ سه شنبه 4 آبان 1395 ] [ ساعت 11 و 15 دقیقه و 14 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
مرد کاغذی/ 2012
یک انیمیشن سیاه و سفید 7 دقیقه ای، از تولیدات شرکت والت دیزنی که روایتگر یک احساس و داستان عاشقانه است.
 این انیمیشن جایزه ی اسکار 2013 رو به عنوان بهترین انیمیشن کوتاه گرفته .
موسیقی متن زیبا و حجم کمی داره و می تونید دانلودش کنید.

  

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ یکشنبه 2 آبان 1395 ] [ ساعت 18 و 20 دقیقه و 30 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
کبوتر/ پاتریک زوسکیند
یوناتان نویل، شخصیت اصلی داستان،زندگی آرام و یکنواختی دارد. کسی که حوادث دوران کودکی و جوانی او را نسبت به همه بی اعتماد کرده است. او حدود سی سال است که نگهبان یک بانک است و در اتاق زیرشیروانی یک خانه، زندگی می‌کند. تنها جایی که یوناتان می‌تواند در آن احساس خوبی داشته باشد. در این میان ورود یک کبوتر به راهروی خانه‌، باعث دردسر می‌شود...
در واقع کبوتر داستان یک روز از زندگی این مرد تنها و منزوی است که در برابر کوچک ترین مشکلی وا می ماند. 

کتاب تقریبا کوتاه و خوبی بود با پایانی خوب. اما نمی تونم کتمان کنم که تو سلیقه کتابخونی من نبود. همین و همین!

قسمت های زیبایی از کتاب:

- آدم چقدر سریع ممکن است گرفتار فقر شود وزندگیش سقوط کند! چقدر سریع پایه های به ظاهر محکم زندگانی یک فرد واژگون می شوند!
- سوال هایی وجود دارند که مطرح کردن آن ها یعنی جواب منفی به آن ها و خوهش هایی وجود دارند که وقتی آدم آن ها را بیان می کند و در همان حال در چشم های دیگری نگاه می کند، بیهودگی مطلق شان مثل روز آشکار می شود.
- خدایا آدمای دیگه کجان؟ من که نمی تونم بدون آدمای دیگه زندگی کنم.

و دو تعبیر زیبا که برام خیلی دوست داشتنی بودند:

- واگن کوچک چشمهایش مدام از ریل خارج می شد. با هر پلک زدن نگاهش از لبه لعنتی آن پله جدا و چیز دیگری پیش چشمانش ظاهر می شد.
- به نظرش می رسید که انگار آن چشم ها دیگر به هیچ وجه به او تعلق ندارند. بلکه او تنها پشت آن ها نشسته و از دریچه ی آن ها که مثل پنجره هایی دلگیر و بی روح و مدور می مانستند، بیرون را نگاه می کند.
+برای دخترک: خدا رو شکر که خوبی. دشمنت شرمنده باشه عزیزم. دیگه نمیای به دنیای وبلاگ نویسی؟! کاش یه آدرس ایمیلی، چیزی برام میزاشتی.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ شنبه 1 آبان 1395 ] [ ساعت 12 و 00 دقیقه و 28 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
سر به مهر/ 1391
موضوع این فیلم بسیار زیبا در  مورد دختر خجالتی و وبلاگ نویسیه که قبلا نماز نمی خونده اما بنا به شرایطی بالاخره تصمیم می گیره که نماز بخونه. ولی خجالت می کشه که نماز خوندنش رو به کسی بگه...

              

به نظرم اسم فیلم ایهام خیلی زیبایی داره وو بسیار هنرمندانه انتخاب شده. بازی لیلا حاتمی هم فوق العاده دلنشینه. اگه تا حالا ندیدینش حتما ببینید. من دیشب برای چندمین بار دیدمش و همین بهانه ای شد برای بازنشر این پست.
این فیلم دیالوگ های خوبی هم داره و من خیلی این دیالوگ پایینی رو دوست دارم. اصلا ارادت خاصی بهش دارم :)))
                                                                    خدایا 
                                         وقتی یه چیزی هم مشخصه هم نامشخصه
                                                     یعنی در واقع نامشخصه
                                               شاید یکی از بیرون منو ببینه بگه:
                                      صبا قشنگ مشخصه این پسره، داداش لیلاهه 
                                                               تو رو می خواد
                                                                   اما خدایا 
                                                           برای من نامشخصه.
+برنده سیمرغ بلورین بهترین کارگردانی
+باز نشری از وبلاگ سابقم با اندکی تغییرات

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ جمعه 30 مهر 1395 ] [ ساعت 12 و 26 دقیقه و 08 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
...
باور کنید که آدم ها به راحتی آب خوردن می تونند دل بشکنند.

+ امروز موقع هم زدن نذری برا تک تکتون دعا کردم. 
+ یه کتاب جدید رو شروع کردم به اسم کبوتر! امیدوارم که خوب باشه. می نویسم ازش براتون.
+ معتاد بازی piano tiles2  شدم. یعنی فرصت کتاب خوندن رو ازم گرفته. ولی من کتاب رو به هیچ چیزی نمی فروشم ؛)
+ دلم یه فیلم خوب می خواد. فیلم خونم خیلی خیلی اومده پایین.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ سه شنبه 27 مهر 1395 ] [ ساعت 17 و 17 دقیقه و 19 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
گپ و گفتی با دوست جان!
- سلام. چطوری دختر؟ در دیار فانی تشریف داری؟ خبری ازت نیست!
- علیکم السلام بانو. احوالتان چگونه است؟ بلی بلی فعلا که در این دیاریم تا خدا چه خواهد.
- ان شاا... آب حیات بنوشید. چرا خودتان را در پستوی هزار تو پیچیده اید؟
- بسی ممنونم از توجهتان. به خود می بالیم از داشتن دوستی چون شما. گرفتار بودیم در این ایام.
- اگر مایل باشید تشریف بیاورید دانشگاه مستفیضتان فرماییم :)
- همین کار را می کنیم. دیدار یاران قدیمی همان آب حیاتی است که دل را صفایی تازه خواهد بخشید. زیارتتان می کنیم ان شاا...
- خدا را منت داریم که دیدار یاران را بر ما ارزانی فرموده است.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ دوشنبه 26 مهر 1395 ] [ ساعت 11 و 36 دقیقه و 28 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
بانوی شکسته/ سیمون دوبووار
کتاب به شکل خاطرات روزمره نوشته شده و شما در واقع دارید خاطرات زنی رو می خونید که شوهرش بهش خیانت کرده. زن خیلی خیلی به زندگی روزمره و شوهرش وابسته است و شدت این وابستگی به حدیه که نمی تونه بدون همسرش به زندگیش ادامه بده و این خیلی تاسف برانگیزه. می مونه و تحمل می کنه. ابتدا خودش رو تو خیانت همسرش مقصر نمی دونه اما بعدها نظرش عوض می شه. مونیک خیلی ضعیفه.احساس می کنه که نسبت به معشوقه همسرش برتره اما در نظر همسرش این طور نیست و رفته رفته احساس می کنه که کاملا با هم بیگانه اند. دو آدم بیگانه.از آینده می ترسه. دیگه برای خودش احترامی قائل نیست و موریس شخصیتش رو له کرده. سعی می کنه کارایی بکنه که موریس دوباره دوستش داشته باشه اما به نظرش ساختگی میاد.
یک جای کتاب نوشته:
(مرد می گه:) اگر فریبم دهی خودم را میکشم.
گفتم: اگر فریبم دهی نیازی نیست خودم را بکشم، از غصه خواهم مرد.
در پایان داستان در واقع مونیک با این که سعی می کنه  به زندگیش که به قول خودش بدتر از مرگه دامه بده ولی در واقع مرده. از غصه ی این فریب و خیانت مرده. 
موضوعش تلخ بود با این حال کتاب خوبی بود. سبکش رو دوست داشتم. ساده و روون بود و ترجمه اش هم خوب بود. خیلی از بخش های کتاب فقط حرص خوردم.
موریس در واقع هم خدا رو می خواست هم خرما رو. زهی خیال باطل!
یاد این متن از دوروتی پارکر افتادم:
در جوانی راه من این بود که تمام سعی خویشتن را برای رضایت دیگران به کار گیرم و به هر جوانی که سر راهم سبز شد تغییر یابم تا با فرضیه های او همخوانی داشته باشم. اما اکنون می دانم که چه می دانم و کاری را می کنم که می کنم و اگر مرا دوست نداری مهم نیست عشق من، به جهنم!



قسمت های زیبایی از کتاب:

- همه ی زن ها خود را متفاوت می پندارند،همه بر این گمان هستند  که برخی مسائل نباید برای آن ها پیش بیاید و آن ها همگی خود را فریب می دهند.
- وقتی آدمی این همه برای دیگران زندگی کرده است، کمی مشکل است تغییر رویه بدهد و برای خودش زندگی کند.
- زن های شوهر دار دوست ندارند زن های دیگر شوهرهایشان را بدزدند.
- آدمی در سکوت غم ها و دردهایی در دل می پروراند که کلمه ای برایشان نمی یابد لیکن وجود دارند.
- آدم هیچ گاه عشق دیگرن را درک نمی کند.
- آیا می توان همواره به خاطرات خود دل خوش کرد؟
- چقدر دلم می خواست خودم را با چشمان دیگری ببینم غیر از چشمان خودم.
- وقتی آدمی کسی را دوست نداشته باشد، زندگی چه معنایی دارد.
- ما خوشبخت بودیم. کاملا خوشبخت بودیم. می گفتی جز برای عشقمان برای چیز دیگری زندگی نمی کنی.
درست است چیز دیگری برایم باقی نگذاشته بودی. باید می دانستی روزی از این عشق اشباع خواهم شد.
- وقتی مصیبتی برای دیگران پیش می آید به نظر حادثه کوچکی می رسد که به آسانی می توان دفعش کرد و بر آن چیره شد اما وقتی برای خودمان پیش می آید، خود را به تمامی تنها حس می کنیم. تجربه ای سرگیجه آور است که از عهده هیچ تخیلی بر نمی آید.

                                                   

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ شنبه 24 مهر 1395 ] [ ساعت 17 و 50 دقیقه و 41 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
بعد از یک ماه
سلام به همگی
دلم برا همتون تنگ شده بود 
+ دخترک کجایی؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه خبری از خودت بهم بده. نگران شدم دختر.
+ چقدر زود پاییز و محرم از راه رسید و  به تندی داره می گذره. اصلا نمیدونم این یک ماه چطوری گذشت.
+ وبلاگم یکساله شد. از این به بعد سعی می کنم نوشته های وبلاگ  از خودم باشن یعنی کم کم موضوعات متفرقه حذف شه یا کمتر شه.
+ به این قطعیت رسیدم که آدما رو می شه تو سفر و شادی ها و غم های بزرگ بهتر شناخت
+ تو این مدت به خداحافظی از این دنیای مجازی هم فکر کردم ولی نتونستم تصمیم قطعی بگیرم و بی شک اگه روزی برم  بی خداحافظی نخواهد بود مگه اینکه اتفاق غیر منتظره ای رخ بده.
+ حرف زیاده برا گفتن آماااا الان چیزی تو ذهنم نیست. 

و در کل میخواستم بگم من برگشتم همین

       « اگر حجاب ظهورت وجود تار من است
                             خدا کند که بمیرم! چرا نمی آیی؟؟»

موضوعات: خودم نوشت ،
[ پنجشنبه 22 مهر 1395 ] [ ساعت 15 و 16 دقیقه و 28 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
آقا یوسف/ 1390
           
  
اگه خوشحال باشم مهم نیست چرا خوشحالم، اگه ناراحت باشم هیچ اهمیتی نداره چرا ناراحتم، فقط کافیه توی این خونه باشم. همین!

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ سه شنبه 23 شهریور 1395 ] [ ساعت 19 و 10 دقیقه و 21 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
شاد باش
+ عیدتون مبـــــــــــــــــــــــــــــــــارک.

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: شادی ، خوشحالی ، عید ،
[ یکشنبه 21 شهریور 1395 ] [ ساعت 17 و 29 دقیقه و 30 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
گریز دلپذیر/ آنا گاوالدا
در خانه ای که آدم ها یکدیگر را دوست ندارند، بچه ها نمی توانند بزرگ شوند؛ این طور نیست؟
نه نمی توانند؛ شاید قد بکشند اما پر و بال نخواهند گرفت.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ دوشنبه 15 شهریور 1395 ] [ ساعت 15 و 44 دقیقه و 11 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
شگفت انگیزناک!!!

«و اوست کسی که دو دریا را موج زنان به سوی هم روان کرد این یکی شیرین و آن یکی شور و تلخ است ومیان آن دو حریمی استوار قرار داد.» فرقان/ 53

+ من تازه فیلم این دریاها رو دیدم. قبلنا عکسش رو دیده بودم. به نظر من هر چی که هست معجزه ای از خداست چه دو دریا باشد چه یک دریا چه یک خلیج و چه تنها یک جریان دریایی موقت و چه مصداقی برای آیات قرآن و ...، نشانه ای از نشانه های خداست و بسیار شگفت انگیزه. شما این طور فکر نمی کنید؟

فیلمش رو می تونید تو آپارات ببینید.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ یکشنبه 14 شهریور 1395 ] [ ساعت 15 و 01 دقیقه و 47 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
چهل نامه ی کوتاه به همسرم/ نادر ابراهیمی
"چهل نامه کوتاه به همسرم" مجموعه چهل نامه ی نادر ابراهیمی به همسرشه و او این کتاب را زمانی نوشته  که به تمرین خطاطی می پرداخته  و متن تمرین های خطاطی اش را تا آنجا که مقدور بوده، اختصاص داده به نامه های کوتاهی به همسرش. 
باور کنید که با خوندن این کتاب علاوه براینکه عاشق خود کتاب می شید؛ عاشق نویسنده اش هم می شید. اصلا شک نکنید
وای که این نادر ابراهیمی عزیز، چه مرد خوبی بوده :)
و من چقدر نامه ی سی و چهارم این کتاب رو عاشقم. حالا کتابو گرفتید یه راست نرید سراغ این نامه، از اول بخونید
و باور کنید اگه قرار باشه کتابی به کسی! هدیه بدم همین کتابه.
تیکه هایی  از کتاب :))
- من هرگز ضرورت اندوه را انکار نمی کنم، چرا که می دانم هیچ چیز مثل اندوه روح را تصفیه نمی کند و الماس عاطفه را صیقل نمی دهد اما میدان دادن به آن را نیز هرگز نمی پذیرم چرا که غم حریص است و بیشتر خواه و مرز ناپذیر، طاغی و سرکش و بدلگام.هر قدر که به غم میدان بدهی میدان می طلبد و باز هم بیش تر و بیش تر... هر قدر در برابرش کوتاه بیایی قد می کشد، سلطه می طلبد و له می کند. غم عقب نمی نشیند مگر آن که به عقب برانی اش، نمی گریزد مگر آن که بگریزانی اش؛ آرام نمی گیرد مگر آن که بی رحمانه سرکوبش کنی...غم هرگز از تهاجم خسته نمی شود و هرگز به صلح دوستانه رضا نمی دهد و چون پیش آمد و تمامی روح را گرفت، انسان بیهوده می شود و بی اعتبار و نا انسان و ذلیل غم و مصلوب بی سبب!
- شکستن تو در هم شکستن من است.
- کودکی ها را به هیچ دلیل و بهانه رها مکن که ورشکست ابدی خواهی شد...  آه که در کودکی چه بی خیالی بیمه کننده ای هست و چه نترسیدنی از فردا...
_ چه خاصیت که من با همه ی تفرّدم نباشم و تو باشی یا به عکس تو با همه ی تفرّدت نباشی و همه من باشم؟؟!
-انسان آهسته آهسته عقب نشینی می کند؛ هیچ کس به یکباره معتاد نمی شود؛ یکباره سقوط نمی کند؛ یکباره وا نمی دهد، یکباره خسته نمی شود، رنگ عوض نمی کند، تبدیل نمی شود و از دست نمی رود. زندگی بسیار آهسته از شکل می افتد و تکرار و خستگی، بسیار موذیانه و پاورچین رخنه می کند.
- مگر انسان از یک بهار، یک تابستان، یک پاییز و یک زمستان چیزی بیش تر از چهار فصل دلنشینِ پر خاطره ی خوش خاطره آرزو دارد؟!

فکر کنم دیگه بسه.  دیگه احساس کردم دارم در حق کتاب خیانت می کنم خیلی نوشتم. برید خود کتاب رو بگیرید و بخونید، بی شک لذت می برید و عاشق می شوید :)))) عاشق کتاب


موضوعات: معرفی کتاب ،
[ یکشنبه 7 شهریور 1395 ] [ ساعت 12 و 30 دقیقه و 42 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
من یه جوریم؟!!!
شما هم  این جمله رو باید چند بار بخونید تا متوجه بشید یا فقط من یه جوریم؟!!!
تا این حد یه جوریم که فکر می کنم اصلا متوجه نشدم چی داره میگه!!!!!
یعنی هر چی در برابر سختی ها انعطاف پذیر باشی بهتره؟!  آخه B8 که مداد نرمیه.گیج شدم. ببخشید شما رو هم گیج کردم

+ حالا همه ی اینا به کنار عکسه چقدر خوشگله! نه؟!
+ دقت کردین این روزا چقدر پست میزارم. هر روز هر روز. یکی هم نیست جلومو بگیره

موضوعات: خودم نوشت ،
[ چهارشنبه 3 شهریور 1395 ] [ ساعت 16 و 18 دقیقه و 56 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
باغ وحش شیشه ای/ تنسی ویلیامز
هر کسی برای خودش مشکلاتی داره. فقط شما نیستین. بدون استثنا همه ی مردم با مشکلاتی روبه رو هستن؛ شما خیال میکنین تنها کسی هستین که مشکل دارین. فکر می کنین فقط خودتون از زندگی مأیوسین ولی اگه به دور و بر خودتون نگاه کنین، آدمای زیادی رو می بینین که اونا هم از زندگی مأیوسن.

 

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ سه شنبه 2 شهریور 1395 ] [ ساعت 17 و 06 دقیقه و 01 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
پدر و مادر
خاطره ای از یک دوست خوب:
داستان از اینجا شروع میشه که یه ماه پیش گوشی بابام افتاد تو "روم به دیوار" دستشویی. خیلی اصرار کردیم که از خیرش بگذره ولی گفت تمام شماره ها و فایلای مهمش اون توِئه، این شد که همه یکی یه دونه دستکش به دست کردیم، تا نیم تنه مون کیسه زباله البته تمیزو استفاده نشده پوشدیم و هی زور زدیم که بیرون بکشیمش لامصبو اما نشد که نشد. از اونجایی که تو ایران همه صاحب نظرن، همه اظهار نظر میکردن، یکی میگفت با انبر دست درش بیاریم، یکی میگفت یه میله رو خم کنیم تا بتونیم باهاش در بیاریم. خلاصه خیلی ور رفتیم تا درش بیاریم اما انگار گوشی جاش خوب بود و قول داده بود در نیاد.لیکن از اونجایی که من ایده پردازخوبیم، به بابا گفتم که سنگ توالتو بشکنه درش بیاره. قبول کرد. بابام عادتشه هر وقت بخاد یه کاری کنه الکی بهم میگه بیا کمکم کن منم فقط میرم میشینم کنارش اون کار میکنه من براش صحبت میکنم. با این دفعه سومین بار بود که تو ساخت و نو سازی پروژه ی عظیم تالاراندیشه همکاری میکردم. جاتون خالی اون روز کلی خندیدیم ولی آخرش اشکم در اومد. تا اون روز دقت نکرده بودم که بابام پیر شده(63 سالشه). اون روز وقتی بابام بیل رو برداشت تا زمینو یکنه عین من خاکارو بر میداشت اول تو کمچه جمع میکردبعد میریخت تو بیل، نه مثل 10 سال پیش که با سه بار بیل زدن زمینو میکند و کل ماجرا تو یه ساعت تموم میشد. بیچاره خیس عرق شده بود .............
آخرش گوشی در اومد...................
بابا دوست دارم................
حالا تو ام اگه دوست داشتی بذار تو وبلاگت، از بچه ها سوال کن ببین اونا چی تا حالا دقت کردن پدر و مادرشون تو چه حالین؟

شما چی حواستون به پدر، مادرتون هست؟
         

موضوعات: خودم نوشت ،
[ دوشنبه 1 شهریور 1395 ] [ ساعت 16 و 23 دقیقه و 37 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
زندگی کن
                                                 هر لحظه را چنان باشکوه زندگی کن
                                            که گویی واپسین لحظه ی زندگیت است
         و کسی چه می داند؟! شاید که واپسین لحظه باشد...!
                                                    (اوشو)

موضوعات: متفرقه ،
[ دوشنبه 1 شهریور 1395 ] [ ساعت 11 و 34 دقیقه و 42 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
خدایا شکر...
امروز واقعا خطر از بیخ گوشم گذشت.
نزدیک بود با آب جوش خودمو بسوزونم بد جور.
خدا حواسش خیلی بهم بود... یعنی خیلی.
خدایا شکرت...
خدایا خیلی خیلی شکرت.

+آهنگ وب عوض شد. دوست داشتید گوش کنید. آهنگ بیکلام الهه ناز.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ پنجشنبه 28 مرداد 1395 ] [ ساعت 18 و 05 دقیقه و 40 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
دختری با گوشواره مروارید/ تریسی شوالیه
داستان در مورد گرت دختری هلندی در قرن هفدهم و از خانواده ای فقیر است که که به خاطر نابینا شدن پدرش برای خدمتکاری به خانه یک نقاش (ورمر) می رود .او علاوه بر امور عمومی منزل، مسئول نظافت اتاق کار نقاش است. اتاقی که چون صحنه ی مدل هاست نباید کوچکترین تغییری در آن به وجود بیاید. گرت روحی هنرمند دارد و در همان چند برخورد اول، مجذوب و عاشق ارباب خود می شود و انگار  نقاش نیز عاشق اوست .... اما هیچ گاه حرفی از این عشق به میان نمی آورد. گرت بعد از مدتی به این نتیجه می رسد که دوست نقاش حق داشته و نقاش به چیزی بیش از نقاشیش اهمیت نمی دهد و اگر در حال حاضر برای او اهمیتی قائل است تنها برای این است که دنیای او به گرت نیاز دارد ...... از طرفی پیتر که پسر یک قصاب است و خانواده گرت به او از نظر مالی نیاز دارند، به او علاقه مند می شودو در این ایام است که دوست نقاش که مردی هوس ران است از ورمر می خواهد تا پرتره ای از او و گرت بکشد و …

+ تریسی شوالیه نویسنده این کتاب با تخیلات خودش این داستان رو برای  تابلوی معروف ورمر نوشته. یک داستان کلاسیک و بسیار لطیف. جزئیات به خوبی به تصویر کشیده شده و به علت سادگی بیان به هیچ وجه از خوندنش خسته نمی شید. داستانیه بسیار تاثر انگیز و من بهتون قول میدم که اگه از خوندن جین ایر و آثار جین آستین لذت بردین، بی شک از این کتاب هم خوشتون میاد. بعدش هم توجه کنید که من هر کتابی رو با این آثار دوست داشتنی مقایسه نمی کنما.
 فیلمی هم از این  کتاب در سال 2003 اقتباس شده که اقتباس موفقی بوده .

+ تابلوی دختری با گوشواره مروارید که به آن مونالیزای شمالی هم می‌گویند اثر ورمر(نقاش قرن هفدهم شهر دلفت هلند) هست .
این تابلو تنها اثر وی است که با دیدی کلی شکل گرفته . آن چه که  هنوز هم در هاله‌ای از ابهام قرار دارد، دختر جوانی است که مدل این تابلو بوده. ورمر نقاش فقیر و گمنامی بوده و سالها بعد از مرگ معروف می شود و به همین خاطر اطلاعات زیادی از زندگیش در دست نیست . وی مردی کم حرف وخلوت گزین بوده و در دهه چهارم زندگیش درگذشته است. پس ازاو، همسر و یازده فرزندش ماندند و مقدار زیادی بدهی ؛کاتارینا برای پرداخت بدهی ها،تمام تابلو هارا به کاسبان بخشید و به این ترتیب آثار ورمر به دست طبقاتی مختلف ازاجتماع افتاد.تعداد کم تابلوهای او نشان می دهد که بسیار کند کار می کرده و فقر خانواده اش هم به همین علت بوده. ورمر به خاطر ازدواج با کاتارینا مذهبش را از پروتستان به کاتولیک تغییر داده.

+ موقع خوندن مطالبی درباره این تابلو و کتاب، نویسنده یه سایتی نوشته بود که با فتوشاپ گوشواره رو از تصویر حذف کرده و نتیجه اش غیر قابل باور بوده؛ یعنی با حذف گوشواره، تابلو یک چیز اساسی و بزرگی رو از دست داده.

کلیک کنید تا 37 تا از نقاشیهای ورمر رو ببینید

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ دوشنبه 25 مرداد 1395 ] [ ساعت 12 و 25 دقیقه و 25 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
یادی از ایام نه چندان گذشته!!!
چند  سال پیش بود... نه چندان دور... اما انگار که مدت های خیلی زیادیه که از اون دوران گذشته... دورانی که با نوار کاست به موسیقی گوش می کردیم و هنوز که هنوزه برامون خاطره انگیزه و با دیدن نوارهای کاست بی اختیار لبخند رو لبامون میشینه.
یادش خیلی بخیــــــــــــر.
الان می خوام یه موزیک پلیر جالب بهتون معرفی کنم که می تونید دانلودش کنید و ازش لذت ببرید. یه موزیک پلیر شبیه سازی شده ی خاطره انگیز از روی نوار کاست های قدیمی.
+ راستی عید همتون مبارک.  سلامتی و دل خوش رو براتون آرزو می کنم و ان شاا... که مشکلات و غمای همه اتون برطرف شه. الهی آمیـن
+ نمیدونم چرا این روزا همه منو با یکی دیگه اشتباهی می گیرن؟؟!!!!!! خدا به خیر بگذرونه  
                                                                
                                                                 لینک دانلود نرم افزار

                                    https://cafebazaar.ir/app/ir.vdroid.tapeplayerfe/?l=fa

          
      

موضوعات: خودم نوشت ،
[ یکشنبه 24 مرداد 1395 ] [ ساعت 15 و 55 دقیقه و 10 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
بعضی دلتنگی ها
دقایقی در زندگی هست که دلت برای کسی آن قدر تنگ می شود که می خواهی او را از رویاهایت بیرون بکشی و در دنیای واقعی بغلش کنی.
                                                                                                                       گابریل گارسیا مارکز

موضوعات: متفرقه ،
[ جمعه 22 مرداد 1395 ] [ ساعت 16 و 49 دقیقه و 56 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
خرده جنایات زناشوهری/ اریک امانوئل اشمیت
این كتاب، داستان ژیل و لیزاست. ژیل در اثر یك حادثه‌ی مشكوك، حافظه‌اش را از دست داده است و پس از چند روز بستری بودن در بیمارستان، توسط همسرش به منزل باز می‌گردد. همسرش تلاش می‌كند با یادآوری خاطرات گذشته، حافظه‌ی او را بازگرداند. اما  آیا این زن حقیقت را به او می گوید؟ آیا همسر اوست؟ و آیا خصوصیاتی را كه درباره‌ی او نقل می‌كند، واقعی است یا قصد فریب او را دارد؟ اصلا چه اتفاقی برای ژیل افتاده است؟
یک نمایشنامه ی فوق العاده جذاب از اریک امانوئل اشمیت. اصلا فرصت رو برای خوندن این کتاب از دست ندید. از من به شما نصیحت
دقیقا یادم نیست تو لیست هزار و یک کتاب هست یا نه. ولی تو لیست کتابای محبوب من که هست. این مهمتره نه؟!! دلم می خواست کل متن کتاب رو براتون بزارم ولی خب به همین چند جمله کوتاه قناعت می کنم. باشد که اثرگذار باشد

- وحشتناکه...
 چی وحشتناکه؟
که آدم هیچی یادش نیاد.
- خیلی سخته که آدم برای این که بفهمه کیه مجبور باشه به حرف دیگرون اعتماد کنه. 
- عقل در این نیست که جلوی احساسو بگیری ، بلکه در اینه که همه چیزو احساس کنی . هر طور که باشه .
-تو می خوای که عشق بهت ثابت کنه که وجود داره . چه اشتباهی ! این تویی که باید ثابت کنی که اون وجود داره .
- حفظ یک زندگی به خاطر غرور خودخواهیه نه عشق.
- یک زن وقتی به سنش پی می بره که متوجه می شه زن های جوون تر از اون هم وجود دارن .
- مردها بی دل و جراتن ، نمی خوان با مشکلات زندگیشون رو به رو شن ، دلشون می خواد فکر کنن که همه چی رو به راهه . در حالی که زن ها روشونو بر نمی گردونن .
- مردها معشوقه می گیرن تا با زنشون بمونند در حالی که زنها معشوق می گیرن تا شوهرشونو ترک کنند

من این تیکه رو خیلی دوست دارم:

- کسی تو زندگیتونه؟

آره ... شما.

- منم لازم دارم که یکی هوامو داشته باشه.

- توهیچ وقت مأیوس نمیشی؟

چرا.

اون وقت چیکار میکنی؟

به تو نگاه می کنم و از خودم سوال می کنم که علی رغم همه ی تردیدها، سوء ظن ها، خستگی ها، آیا دلم می خواد این زنو از دست بدم؟!!


موضوعات: معرفی کتاب ،
[ یکشنبه 17 مرداد 1395 ] [ ساعت 16 و 13 دقیقه و 31 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
شازده کوچولو/ آنتوان دوسنت اگزوپری
این کتاب اصلا نیازی به معرفی کردن نداره و مطمئنا خوندینش. کتابیه که می شه چندین و چند بار خوندش. کاش همه برای یک بار هم که شده این کتاب رو می خوندن.


آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند ولی تو نباید فراموش کنی. تو هرچه را اهلی کنی همیشه مسئول آن خواهی بود.
+ بعضی از آدمها را نمی شود که دوست نداشت.
+ چقدر این چند روز کتابای خوبی خوندم. حالا تو چند پست از این کتابهای خوب مینویسم براتون.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ چهارشنبه 13 مرداد 1395 ] [ ساعت 16 و 53 دقیقه و 17 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
صفحات وب


پشتیبانی