بس دلم تنگ است...
        

موضوعات: متفرقه ،
[ چهارشنبه 2 تیر 1395 ] [ ساعت 12 و 59 دقیقه و 45 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
من هم دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد...
این کتاب شامل 12 داستان کوتاهه و اسم بسیار بسیار دوست داشتنی ای داره اما  حقیقت اینه که  اصلا چیزی نبود که انتظارش رو داشتم؛ به خصوص بعد از لذتی که با خوندن "دوستش داشتم" برده بودم.
هر چند که این یه مجموعه داستانه ولی در هر صورت نویسنده هر دو کتاب یک نفره.

توضیح پشت کتاب هم اصلا جالب نیست. چون به غیر از یکی دو مورد از داستان ها من که متوجه عشقی نشدم که موضوع اساسی داستان ها باشه!!!  مگه این که هر احساس و غریزه ای رو عشق محسوب کنیم!!!

تازه بعد از  نقدی که راجع به ترجمه این کتاب خوندم حالم بدتر هم شد. بده که بفهمی کتابی که خوندی یه ترجمه بسیار بد و کمی تا قسمتی وارونه از نسخه اصلی کتابه؛ ناراحت کننده است و کاری جز افسوس از دستت بر نمیاد. کاش کسایی تو حوزه ترجمه قدم بگذارند که وارد باشند حتی اگه ترجمه اولشون باشه. چون بحث وفاداری نسبت به متن اصلی مطرحه!

حقیقت بعدی هم اینه که اعتراف می کنم من برای خوندن مجموعه داستانها اصلا فرد مناسبی نیستم و برای خوندن این جور کتابها ساخته نشدم و هر بار با خوندن این آثار درباره این موضوع مطمئن تر می شم؛ حتی اگه سبک اون نویسنده و آثار بلندش رو دوست داشته باشم از گابریل گارسیا مارکز گرفته تا سلینجر، دوروتی پارکر، جومپا لاهیری، ... و حتی آنا گاوالدا.
امیدوارم دیگه این بار درس عبرتی بشه برام:)

در هر صورت کتاب قابل توصیه ای نیست مگر این که فرانسه بلد باشین و نسخه اصلیش رو بخونید  (حداقل از نظر من، شما مختارید که بخونیدش)

+ خیلی  خوشحالم که جین اوستین و شارلوت برونته داستان کوتاه ننوشتن یا حداقل من نخوندم:)))))))))))

به او می گویم دلم مانند یک زنبیل بزرگ خالی است؛ زنبیل بی اندازه جادار است، می توان بازاری درونش جا داد؛ با این همه درونش خالیِ خالی است.


                           

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ یکشنبه 30 خرداد 1395 ] [ ساعت 20 و 07 دقیقه و 52 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
عاشق/ 1385
       

- ببین می دونم که اون تویی...اگه درو باز نکنی مجبور میشم از دیوار بیام بالاها...
- این موقع شب این جا چیکار میکنین؟!
- اومدم دزدی :)
- خواهش می کنم برو.
- می خوام ببینم دزدی چه مزه ای داره...!
- اینجا چیز دندون گیری گیرت نمیاد. چی میخوای بدزدی؟
- عشقمو...زن من می شی؟!...اگه بگی نه خودمو پرت می کنم پایین.
- تو رو خدا رسوایی به بار نیار.
- اگه عاشقی رسوائیه، دلم می خواد رسوای عالم باشم.
- توخوابی. بیدار شی پشیمون می شی.
- هیچ وقت انقدر بیدار نبودم... عشق خودِ بیداریه خواب نیست...
- این عشق احمقانه است.
- آره من احمقم... حالا تو حاضری زن یه احمق که پنج تا هم بچه داره بشی؟!!
- شش تا... تو از همه بچه تری :))
- بچه ات عاشق شده...
- می دونم دیوونه... می دونم.

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ شنبه 29 خرداد 1395 ] [ ساعت 17 و 24 دقیقه و 09 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
وفادار
  

موضوعات: متفرقه ،
[ پنجشنبه 27 خرداد 1395 ] [ ساعت 12 و 35 دقیقه و 10 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
کتاب ها
برخی کتاب‌ها را باید چشید؛ بعضی کتاب‌ها را باید بلعید، و تعداد کمی از آن‌ها را باید جوید و هضم کرد!   
                                                                   فرانسیس بیکن

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ سه شنبه 25 خرداد 1395 ] [ ساعت 12 و 34 دقیقه و 03 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
دوستش داشتم/ آنا گاوالدا
افسوس ها، پشیمانی ها، جدایی ها و سازش هایی هست که زخمشان هیچ وقت التیام نمی یابد، هیچ وقت درست نمی شود،هیچ وقت، می فهمی، حتی آن دنیا. حتی وقتی نوه و نتیجه هایتان دور شما نشسته اند تا عکس دسته جمعی بگیرید، حتی وقتی جلو تلویزیون نشسته اید و مسابقه ای تلویزیونی را تماشا می کنید و بی درنگ جواب سوال ها را می دهید.

                               

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ یکشنبه 23 خرداد 1395 ] [ ساعت 16 و 42 دقیقه و 48 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
فقط محض جر و بحث/ راجر مگاف
گیاهخواران
گیاهخواران آدم های سنگدل بی فکری هستند
همه می دانند هویج که رنده می شود، چه ناله هایی می کند
که یک هلو وقتی از وسط دو نیم می شود، خون می ریزد
یعنی فکر می کنید پرتقال به انگشتان شست
حساس نیست، وقتی که گوشتش را قلفتی از جا در می آورند؟
مغز گوجه فرنگی بی هیچ دردی از هم متلاشی می شود؟
یا سیب زمینی ها، این خرچنگ های کوچک خاک، که زنده زنده 
پوستشان را می کنند و می پزند؟
نگویید که درد ندارد
نخود فرنگی وقتی که جر می خورد پوسته اش،
یا کلم فندقی که بی رحمانه پوستش کنده می شود،
یا کلم پیچی که پاره پاره می شود و پیازی که بی سر.
بیلچه ات را بگذار کنار
کج بیلت را زمین بگذار
این قدر قتل عام نکن،
بگذار مردمان کوچک من راحت باشند.

                      فقط محض جر و بحث (شعر طنز)/ راجرمگاف
           

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ پنجشنبه 20 خرداد 1395 ] [ ساعت 12 و 41 دقیقه و 20 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
ماه رمضان
فرا رسیدن ماه رمضان رو پیشاپیش بهتون تبریک می گم.


کمک لطفا

برای من روزه گرفتن خیلی سخت نیست اما مشکلی که دارم اینه که تو این ماه خیلی وزن کم می کنم و این برای منی که به زور 4، 5 کیلو وزن اضافه می کنم خیلی ناراحت کننده است. می تونید یه راه حلی جلو پام بزارید و راهنماییم کنید که حداقل وزنم ثابت بمونه؟!!!

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: ماه رمضان ، روزه ، وزن ،
[ شنبه 15 خرداد 1395 ] [ ساعت 16 و 03 دقیقه و 14 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
نهنگ عنبر/ 1393

من نمیدونم چرا  وقتی قیافه بامزه ی رضا عطاران رو تو فیلم نهنگ عنبر می بینم یاد جبار سینگ تو فیلم شعله می افتم شمام همین طورین آیا یا فقط من اینطوریم؟!!

      

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ شنبه 15 خرداد 1395 ] [ ساعت 12 و 24 دقیقه و 04 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
آهنگ عشق/ آندره ژید
هر حیوانی هرچه بیش تر از نزدیک به زمین وابسته باشد و وزنش سنگین تر، به همان اندازه اندوهگین تر و دل شکسته تر است.

                                    


موضوعات: معرفی کتاب ،
[ جمعه 14 خرداد 1395 ] [ ساعت 15 و 57 دقیقه و 21 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
به ظاهر گر چه می خندم/ ولی اندر سکوتی تلخ می گریم
این روزها هیچ چیزی حالمو خوش نمی کنه نه موسیقی و نه غرق شدن تو دنیای کتاب و  فیلم و نه طبیعت.
حالم اصلا خوش نیست؛ نمی دونم چمه یعنی  می دونم ... دلایل این همه غم و غصه رو می دونم 
ولی دیگه هیچ کاری برای خودم از دستم برنمیاد.
ناامیدی تلخه... تلخه که ناامید بشی و نتونی امیدت رو برگردونی...
شنیدین که می گن خدا دعای آدما رو در حق همدیگه زودتر مستجاب می کنه؟ برام دعا کنین لطفا. از تهِ تهِ دلتون.
خیلی محتاجم به دعاتون خیلی...

موضوعات: خودم نوشت ،
[ جمعه 31 اردیبهشت 1395 ] [ ساعت 12 و 21 دقیقه و 43 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
به دور از مردم شوریده/ 2015

بث‌شیبا اِوردین ( کری مولیگان ) دختر جوان و سرختی است که گرفتار در ابراز عشق سه مرد از طبقات مختلف شده است. یکی چوپان ( ماتیاس شوئنائرتس ) ، دیگری یک گروهبان ( تام استوریچ ) و آخری مردی میانسال به نام ویلیام ( مایکل شین ) - See more at: http://moviemag.ir/cinema/zoom/world/11391-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%B4%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%87-far-from-the-madding-crowd#sthash.o6GPOPaP.dpuf

این فیلم ساخت سال 2015 و حدود دو ساعته و اقتیاسیه از رمان معروف توماس هاردی که باعث شهرتش شد.
داستان درباره ی دختری به نام بثشبا اوردینه که توجه سه مرد متفاوت رو به خودش جلب می کنه و این سه مرد دلباخته اش می شن. گابریل اوک، چوپانی سر به زیر و محجوب؛ فرانسیس تروی، گروهبانی خوشگذران و ویلیام بالدوود، کشاورزی محترم.
انتخاب اشتباه بثشبا باعث پشیمونیش میشه اما عشق هیچ کدوم از دو مرد دیگه نسبت بهش کم رنگ نشده و ...
فیلم تقریبا به کتاب وفادار مونده. اما به شخصیت بالدوود کمتر پرداخته شده. بالدوود تو کتاب، بعد از از دست دادن عشق بثشبا کاملا بهم می ریزه ولی این تو فیلم خیلی کم رنگه...
من خیلی خوش شانس بودم که وقتی کتاب دستم بود، فیلم به صورت خیلی اتفاقی به دستم رسید اما اشتباه کردم و اول فیلم رو دیدم بعد رفتم سراغ کتاب. شما این اشتباهو نکنید. اول برید سراغ کتاب. الان من خیلی قسمتهای کتاب یادم نیست اما فیلمه تو ذهنم موندگار شده. بعدشم احساس می کردم قدرت تخیل ازم گرفته شده و موقع خوندن کتاب فقط صحنه های فیلم یادم میومد.
هر کی فیلم های رمانتیک و عاشقانه ی قرن نوزدهمی رو دوست داره، این فیلم رو با بازی ها و دیالوگ های  فوق العاده ی بازیگراش و صحنه های زیباش از دست نده البته بعد از خوندن کتاب:)
___________________________________________________________________________________
تنها چیزی که تو کتاب دوست نداشتم توصیفهای بیش از حدش از طبیعت بود:(
برای این که در حق کتاب اجحاف نکرده باشیم:

قسمت های زیبایی از کتاب:
- هیچ کس زودباورتر از مردی نیست که کم و بیش دل در گرو زنی بسته باشد؛ چیزهایی را که دیگران درباره زیبایی اش می گویند به سهولت می پذیرد، سخنی که کودکی در این خصوص اظهار می کند، در نظرش وزن گفتار یک عضو آکادمی سلطنتی را می یابد.
-ولی ما خودمان خیلی خوب می دانیم که زن جماعت، خیلی به ندرت مرد را قال می گذارد؛ مردها هستند که به ما نارو می زنند.
- آیا نمی دانی که زنی که گرفتار عشق است وقتی پای عشق به میان می آید، پروایی از دروغ گفتن ندارد؟
- یک وقت بود که شما برای من "هیچ" بودید و من غمی نداشتم، حالا باز برای من "هیچ" هستید؛ ولی آه این هیچ با آن هیچ چقدر فرق دارد.

[ دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 ] [ ساعت 10 و 50 دقیقه و 10 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
اَردَک
خب از این به بعد آشپزی هم به موضوعات وبم اضافه می شه :))
امروز می خوام یه نون محلی رو بهتون معرفی کنم که مخصوص ترک زبان هاست:)
طرز تهیه و پخت این نون خیلی آسونه و خیلی هم خوشمزه است:
موادی که احتیاج دارید: آرد، مایه خمیر، شکر، زرد چوبه،(بکینگ پودر، زرده تخم مرغ؛ شیر، زعفران)
همه ی این مواد رو با هم مخلوط می کنید و می زارید چند ساعت بمونه البته بعد از این که مایع خمیرتون عمل اومد بعد تو روغن داغ سرخش می کنید. حتی بدون مواد داخل پرانتز هم می تونید این نون رو درست کنید مثل قدیمیها و مثل ما:
                         ما بند انگشتیشو ذرست کردیم... بفرمایید :)

  

            
 

موضوعات: آشپزی ،
[ سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 ] [ ساعت 12 و 29 دقیقه و 02 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
آی آدم ها!
    کاش آدمها می فهمیدند که:
    شوخ بودن یک چیز است و آزردن دیگری با شوخی چیز دیگری...

           

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: شوخی ، آزردگی ،
[ شنبه 18 اردیبهشت 1395 ] [ ساعت 13 و 10 دقیقه و 33 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
رهایی از شاوشنک
رهایی از شاوشنک اثر استفن کینگ، رمان کوتاهیه که یک اقتباس سینمایی هم داره. اسم کتاب برام خیلی آشنا بود. احتمالا اسم فیلمش رو شنیده بودم؛ خیلی مشتاقم که این فیلم رو ببینم. با این حال این کتاب منو به شدت یاد سریال فرار از زندان و مایکل اسکوفیلد مینداخت :))
در کل می تونم بگم از انتخابش برای خوندن راضیم.

خلاصه کتاب:
کتاب، سرگذشت زندانی بی گناهی به نام اندی دوفرین است که به اتهام قتل همسر و معشوقِ همسرش، محکوم به حبس ابد می شود و در زندان شاوشنک زندانی می شود اما پس از بیست و هفت سال زندانی بودن، از زندان می گریزد و به رهایی می رسد. راویِ سرگذشت او، یکی از زندانیان همین زندان است.

آدم ممکنه حتی به سختی ها هم عادت کنه و هیچ تلاشی برای از میان برداشتنشون نکنه و همین عادته که ممکنه آدم رو ناامید بکنه و (گاهی) چه تلخه قصه عادت...

قسمت های زییایی از کتاب:

- بعضی از پرنده ها برای قفس آفریده نشده اند. بال و پرشان نورانی است و نغمه هایشان دلنشین و رهایی بخش. پیام آور آزادی اند نه اسارت. پس باید رهایشان کنی وگرنه خود راهی برای رهایی خواهند یافت. در قفس را باز می کنی تا غذایشان دهی اما پرواز می کنند و می روند و دیگر هرگز دستت به آن ها نمی رسد. این جاست که باطن آزادی خواهت که خواهان رهایی آن پرنده های زندانی است با تمام وجود احساس سرور و شادمانی می کند. اما بارفتنشان محل زندگی ات کسل کننده و پوچ تر می شود.

- یادت باشه رِد...امید چیز خوبیه... شاید بشه گفت بهترین چیزها... و چیزای خوب هرگز نمی میرن...
عضی وقتها غمگین میشم......از رفتن اندی. باید به خودم یاد آوری کنم که بعضی پرنده ها برای قفس آفریده نشده اند، پر و بالشون بیش از حد نورانیه و وقتی که پرواز میکنن......اون عده ای که میدونن که زندانی کردن این پرنده ها؛ گناه بوده، خوشحال میشناما، خوب... جایی که توش زندگی میکنی، خیلی کسل کننده تر و پوچ تر از اینه که اونا رفتن... - See more at: http://static.moviemag.ir/cinema/top-dialog/3820-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-(-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%B3%D9%88%D9%85-)#sthash.vShMf8YD.dpuf

عضی وقتها غمگین میشم......از رفتن اندی. باید به خودم یاد آوری کنم که بعضی پرنده ها برای قفس آفریده نشده اند، پر و بالشون بیش از حد نورانیه و وقتی که پرواز میکنن......اون عده ای که میدونن که زندانی کردن این پرنده ها؛ گناه بوده، خوشحال میشناما، خوب... جایی که توش زندگی میکنی، خیلی کسل کننده تر و پوچ تر از اینه که اونا رفتن... - See more at: http://static.moviemag.ir/cinema/top-dialog/3820-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-(-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%B3%D9%88%D9%85-)#sthash.vShMf8YD.dpuf

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ شنبه 11 اردیبهشت 1395 ] [ ساعت 20 و 06 دقیقه و 49 ثانیه ] [ مهناز ] [ رهایی () ]
پشت پرده مه/ 1384
- برم خواستگاری یه مرد؟!! نه من نمیرم...
- نمیری؟!
- نه نمیرم.
- تو عاشق نیستی...!

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ جمعه 10 اردیبهشت 1395 ] [ ساعت 11 و 39 دقیقه و 29 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
من زنده ام
سلمان به من گفت: فقط قول بده گاهی با یه نوشته ما را از سلامتی‌ات مطلع کنی.
با ناراحتی گفتم: چی؟ نوشته؟... نه نمی‌تونم، من کاغذ و قلم از کجا گیر بیارم؟
گفت: چقدر برای دو کلمه نوشتن چانه می‌زنی. نمی‌خواد شاهنامه بنویسی، فقط بنویس: «من زنده‌ام».

خلاصه کتاب:
دختری به نام معصومه در آغاز جنگ بین ایران و عراق (1359)  در جاده آبادان به اسارت نیروهای بعثی درمی آید، کاغذی از او به دست  عراقی هامی افتد که روی آن نوشته شده: «من زنده‌ام!» در بازجویی، همین جمله کوتاه، می شود رمزی و سندی بر علیه معصومه!
معصومه آباد. به همراه شمسی بهرامی، فاطمه ناهیدی و حلیمه آزموده، در یک قفس زندانی می شوند. چهار نفر با تفکرات و سلایق مختلف اما اتهاماتی یکسان: عشق به امام و انقلاب و جمهوری اسلامی ایران. بعثی‌ها آن ها را «دختر خمینی» نام می‌گذارند و به آن ها، ژنرال می‌گویند.
اعتصاب غذای این چهار زن ماموران بعثی را از پای درمی آورد و آن ها به هدف خود رسیده و پس از دو سال از مدت اسارتشان صلیب سرخ، نام آنان را ثبت می کند و آنها به اردوگاه موصل منتقل می شوند.
یک برگ آبی به عنوان نامه فوری به آن ها می دهند که روی آن فقط دو کلمه بنویسند و برای خانواده‌اشان بفرستند. معصومه می نویسد: من زنده‌ام...
بعد از روزهایی سخت، آنها با تعدادی از اسرای مرد، با پیمودن یک مسیر دو ساعته، با ماشین‌های امنیتی وارد باند فرودگاه و هواپیما می شوند. تصورشان این بوده که قرار است آنان را به آمریکا یا اسرائیل تحویل بدهند!... بعد از پروازی طولانی، در فرودگاه ترکیه، از هواپیمای عراقی، به هواپیمای ایران‌ایر منتقل می شوند تا در روز 12بهمن 1362، وارد فرودگاه مهرآباد  شوند.
(مادر معصومه  خدا را قسم داده بود: خدایا من هشت پسر دارم و همه در جنگ و خط مقدم می‌جنگند. اگر قرار است سهمی از امانت تو را بدهم، یکی از پسرهایم را می‌دهم؛ اما معصومه را زنده به من برگردان!(یکی از برادران معصومه شهید شده است)).

قسمت های زیبایی از کتاب:


- آدم ها در لحظه ی ترس خیلی به خدا نزدیک می شوند. اصلا این ترس است که به یاد آدم ها می آورد همه چیز دست خداست.
- ما به جنگ عادت نداشتیم؛ جنگ مهمان ناخوانده بود؛ هیچ کس نمی دانست چه واکنشی نشان بدهد؛ همه منتظر تمام شدن جنگ بودند؛ هر روز فکر می کردیم روز بعد جنگ تمام می شود.
- از دست رفتن انسانیت و اخلاق، حتی اگر آن را در وجود دشمنت ببینی غم انگیز است.
- جنگ مسأله ریاضی نیست که درباره اش فکر کنی و بعد حلش کنی؛ جنگ اصلا منطقی ندارد که با منطق بخواهی با آن کنار بیایی؛ جنگ کتاب نیست که آن را بخوانی؛ جنگ، جنگ است؛ جنگ حقیقتی عریان است که تا آن را نبینی و دست به آن نکشی، درکش نمی کنی.
    


 این کتاب اولین کتاب تو حوزه دفاع مقدسه که تصمیم گرفتم بخونمش و خوشحالم که این کتاب رو انتخاب کردم. متنش خیلی روان و ساده است. کتاب از دوران کودکی معصومه شروع میشه و با آزادیش تموم میشه.زبان کتاب تو بعضی قسمت ها به شکل گفتاریه. اشکالات ویرایشی هم زیاد داره ولی با این حال کتابیه که از همون شروع تو رو با خودش همراه می کنه و دوست داری که یک نفس تا آخر کتاب رو بخونی. بهتون توصیه می کنم که حتما بخونیدش و به هیچ وجه این کتاب رو از دست ندید. این کتاب منو ترغیب کرده که بازم تو این حوزه مطالعه کنم. احتمالا کتاب بعدی فرنگیسه البته اگه بتونم پیداش کنم.

نوشته رهبر انقلاب نیز درباره این کتاب، در همین کتاب چاپ شده است.

نامه های سردار سلیمانی بعد از خواندن این کتاب:

«بسمه تعالی

خواهرم، مثل همان برادرهای اسیرت همه جا با تعصب مراقبت می کردم کسی عکس روی جلد کتابت را نبیند. و در تمام کتاب با ناراحتی و استرس بدنبال این بودم که آیا کسی به شما جسارت کرد؟ آخر مجبور شدم روی عکست را با کاغذ بچسبانم تا نامحرمی او را نبیند.      برادرت /  بغداد / «سلیمانی»

«خواهر خوبم. در آن اسارت، اسارت را به اسارت گرفتی، سعی کن در این آزادی اسیر نشوی؛ انشالله کتابت را به همه زبان ها ترجمه می کنم تا همه بدانند زینب بنت رسول الله چگونه بوده است وقتی کنیز او معصومه اینگونه معصوم بوده است. به تو بعنوان خواهرم، بعنوان معرف دختر مسلمان شیعه، معرف ایران اسلامی، معرف تربیت خمینی افتخار می کنیم. حقیقتا شگفت زده شدم و هزاران بار به تو و دوستانت مرحبا گفتم     ساعت ۲۳ (نینوا) «سلیمانی»

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 ] [ ساعت 11 و 23 دقیقه و 42 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
طعم تلخ جای خالی
جای خالی بعضی آدم ها با هیچ چیز و با هیچ کس دیگر پر نمی شود؛
با هیچ چیز و هیچ کس دیگر...




موضوعات: خودم نوشت ،
[ یکشنبه 29 فروردین 1395 ] [ ساعت 19 و 47 دقیقه و 33 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
...
لطفا برای شادی روح پدربزرگ عزیزم صلواتی بفرستید و فاتحه ای بخونید.

البته اگه از ته دلتون راضی هستین...

خیلی ممنونم.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ دوشنبه 24 اسفند 1394 ] [ ساعت 14 و 34 دقیقه و 22 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
اسفند
من عاشق اسفندم...
با وجود خونه تکونی...
با وجود شلوغی بیرون و غم و غصه درون...
و با وجود تمام خستگی ها و بی حوصله گی های این روزهام...
من هم چنان عاشق اسفندم...

موضوعات: خودم نوشت ،
[ چهارشنبه 12 اسفند 1394 ] [ ساعت 19 و 29 دقیقه و 24 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
اثر پروانه ای
  در شرح اثر پروانه ای چنین می گویند که « اگر پروانه ای در یک گوشه ی جهان بال بزند از اثر جزیی حرکت بال های او ممکن است در گوشه ای دیگر از جهان طوفانی بر پا شود». بر اساس این نظریه، تغییرات جزیی در هر سیستمی ممکن است موجب اثر عظیم و شگرف در آن سیستم گردد،
این نظریه، بیانگر رفتارها و تصمیم های هر یک از ماست که در موقعیتها و نقش های مختلف می توانیم با یک اقدام مناسب و با صرف انرژی کم، موجبات تحول و دگرگونیهای عظیمی را برای خود و جامعه مان را فراهم نموده و بالعکس با یک رفتار و تصمیم غلط تمامی ظرفیت ها و منابع در اختیارمان را به هدر دهیم...

      

موضوعات: متفرقه ،
برچسب ها: اثر پروانه ای ،
[ یکشنبه 9 اسفند 1394 ] [ ساعت 18 و 26 دقیقه و 50 ثانیه ] [ مهناز ] [ اثر () ]
آیا رسد به گوش خدا، ناله های من؟
پرده ی جانکاه ظلمت را بسوز
                       ای دل من، شعله ی آهت کجاست؟
                                             جانم از این تیرگی بر لب رسید
                                                                   آسمان عمر من! ماهت کجاست؟

                                      فریدون مشیری

موضوعات: متفرقه ،
برچسب ها: شعر ، فریدون مشیری ، دل ، آه ،
[ دوشنبه 3 اسفند 1394 ] [ ساعت 18 و 28 دقیقه و 44 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
پل های مدیسون کانتی/ رابرت جیمز والر/ منصوره وحدتی احمدزاده
ما همچون دو تکه ی غبار کیهانی در برخورد با یکدیگر درخشیدیم. برای خدا یا کهکشان یا هر نامی که انسان برای این دستگاه عظیمِ موزون و منظّم بر می گزیند، زمان زمینی دارای ارزش نیست؛ برای کهکشان چهار روز با چهار میلیون سال نوری فرقی ندارد؛ سعی می کنم این را به خاطر بسپارم اما به هر حال من هم یک مرد هستم. هیچ توجیه فلسفی نمی تواند مرا از خواستن تو بازدارد. هر روز، هر لحظه، ضجّه ی بی رحم زمان ، زمانی که با تو نخواهم گذراند، در اعماق ذهنم طنین می اندازد.
با تمام وجود و بی حد دوستت دارم و همیشه خواهم داشت.
                                                                                                                        آخرین گاوچران
                                                                                                                                        رابرت

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ یکشنبه 2 اسفند 1394 ] [ ساعت 10 و 44 دقیقه و 22 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
در جبهه غرب خبری نیست
عنوان پست، اسم کتابی است در نکوهش جنگ؛ اثر نویسنده آلمانی اریش ماریا رمارک. ترجمه رضا جولایی. این رمان یکی از بزرگترین رمان های ضد جنگ است.
خود نویسنده در میانه تحصیلاتش در سال 1916 در 18 سالگی به جنگ فراخوانده می شود  و بسیاری از اتفاقات این رمان برگرفته از تجربه های شخصی خود نویسنده است. این رمان پس از انتشارش با استقبال بسیار فراوانی روبرو شد و حتی باعث شد که این نویسنده مغضوب نازیها شده  و مهاجرت کند. و نازی ها سرانجام از او دعوت کردند که به آلمان بازگردد اما پاسخ او چنین بود:
«میلیون ها آلمانی می خواهند از کشوری که تحت سلطه شماست بگریزند و تو از من می خواهی بازگردم؟! من نه یهودی هستم و نه کمونیست. اما یک آلمانی صلح طلب هستم و در آلمان شما جایی برای من نیست».

رمان درباره پل و دوستانش است که با تشویق معلمشان برای شرکت در جنگ رهسپار جبهه ها می شوند. کسانی که کمتر از بیست سال دارند و تمامی امیدهایشان و جوانیشان در هم شکسته می شود. جایی که از زندگی کردن خسته می شوند و مدام دچار هراس و اضطرابند و مجبورند که تحمل کنند. جایی که مجبور می شوند تکه تکه شدن و مرگ دوستانشان را ببینند...
رمان فوق العاده بی نظیریه و پیشنهاد می کنم که حتما حتما بخونیدش حتی اگه به خوندن رمان علاقه زیادی ندارید. رمانی که عاشقانه نیست ولی انقدر خوب نوشته شده که باعث می شه بی وقفه به خوندنش ادامه بدید. دردناک و متاثر کننده است.
جزو هزار و یک کتابیه که پیش از مرگ باید خوند و من واقعا نمی دونم که در تحسین این رمان چی باید بگم.
بر اساس این رمان فیلمی هم ساخته شده که امیدوارم بتونم ببینمش. با این که علاقه ای به دیدن اینگونه فیلم ها ندارم.

قسمت های زیبایی از کتاب:

ـ «... هیچ کدام از ما سنمان بیشتر از بیست سال نیست. اما مدت ها از جوانی ما می گذرد. اکنون مردان کهنسالی هستیم»
ـ «وقتی درباره اش فکر می کنی قضیه خیلی عجیب است ما این جاییم تا از سرزمین پدریمان دفاع کنیم، فرانسوی ها هم آن جا هستند تا از سرزمین پدریشان دفاع کنند. حق با کی است؟»
جملاتی که شخصیت اصلی داستان بعد از این که طبق شرایط مجبور میشه یکی از نفرات دشمن رو بکشه بی نهایت ناراحت کننده است:
ـ «رفیق، نمی خواستم تو را بکشم. اگر دوباره به این حفره بپری این کار را نخواهم کرد. اگر کمی دقت می کردی این عمل از من سر نمی زد. پیش از این تو فقط در خیال من جا داشتی. تصویری مبهم در ذهنم که این تصویر مشخصات خود را داشت. من به آن تصویر خیالی خنجر زدم. اما اکنون برای نخستین بار می بینم که تو هم انسانی هستی همچون من. من در هراس نارنجک تو، سرنیزه و تفنگ تو بودم؛ حالا چهره تو و همسرت و دوستانت را می بینم. مرا ببخش رفیق. همیشه این چیزها را دیر درک می کنیم. چرا هیچ وقت به ما نمی گویند که شما نیز مثل ما موجودات بینوایی هستید، چرا نمی گویند که مادران شما هم مثل مادران ما نگران شما هستند، چرا نمی گویند هم ما و هم شما از مرگ به یکسان هراس داریم و از مردن و درد کشیدن می ترسیم. مرا ببخش رفیق؛ تو چطور می توانی دشمن من باشی. اگر این لباس نظامی و تفنگ را به دور بیندازیم توهم مثل کات و آلبرت برادر من هستی. رفیق، بیست سال از زندگیم را بگیر و دوباره زنده شو. اگر می خواهی بیشتر عمرم را بگیر، زیرا نمی دانم با مابقی عمرم ـ حتی اگر بخواهم ـ چه کنم».

                  

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ سه شنبه 27 بهمن 1394 ] [ ساعت 17 و 04 دقیقه و 21 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
کلاشینکف/ 1392
                               ما از اوناییم که به دنیا اومدیم ولی دنیا به ما نیومد...
                                  
                                                                       
                   لی لی لی لی حوضک/ رضا گفت بریم دزدی/ عادل گفت چی بدزدیم
      رضا گفت تشت طلا/ عادل گفت جواب خدا رو کی میده؟!/ رضا گفت منِ منِ کله گنده...
                            پول عمل آبجی عادلو کی میده؟!/ منِ منِ کله گنده...
                        پول دیه ی داداش گوهر و کی میده؟!/ منِ منِ کله گنده...
                          کی بچه ها رو خوشبخت می کنه؟!/ منِ منِ کله گنده...
                        کی از کف خیابون جمعشون می کنه؟!/منِ منِ کله گنده...
                                                      منِ منِ کله گنده...

                                                                      
- آدمای بدبخت بیچاره همشون سیاه لشکرند... خودمو می گم...کی ما رو می بینه؟ اون پشت مشتا گمیم اصلا...
                                          - ولی اونی که باید ببینه، می بینه... همه رو...

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ سه شنبه 20 بهمن 1394 ] [ ساعت 15 و 56 دقیقه و 17 ثانیه ] [ مهناز ] [ کلاشینکف () ]
6 خصلت آدمیان که باعث رنجش شیطان می شود
شیطان به رسول خدا (ص) گفت که طاقت دیدن و تحمل این شش خصلت را از امت پیامبراکرم (ص) ندارد و آن شش خصلت عبارتند از :
1. هنگامی که به هم می رسند سلام می کنند. 
2. با هم مصافحه(دست دادن) می کنند.
3. برای هر کاری که می خواهند انجام دهند ان شاالله می گویند. 
4. از گناه استغفار می کنند.
5. تا نام حضرت محمد (ص) را می شنوند صلوات می فرستند . 
6. ابتدای هرکاری بسم الله الرحمن الرحیم می گویند.
     

موضوعات: متفرقه ،
[ شنبه 17 بهمن 1394 ] [ ساعت 16 و 26 دقیقه و 44 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
خلاقیت
                            
                           
                           
                           
                           
                          
                          
                              
                              
                         
                     
                     

+ دارم یه سریال کره ای می بینم به اسم all about my romance (همه چیز درباره عشقم). عاشقانه ی قشنگیه... به خصوص این که شخصیت اصلی این فیلم منو یاد داییم میندازه...:))) دلم براش تنگ شده...

+ چند روزیم هست که کتاب در جبهه غرب خبری نیست  رو شروع کردم؛ بی نظیره...

+  آهنگ وبمو گوش کنید...  عاشقانه ائیه که سیاسی شد و شاید به همین علت، موندگار...

مرا ببوس، مرا ببوس

برای آخرین بار، تو را خدا نگهدار که می روم به سوی سرنوشت...

موضوعات: متفرقه ،
[ دوشنبه 12 بهمن 1394 ] [ ساعت 12 و 04 دقیقه و 58 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
گجه لر صاباح اولمویور...
                                     ای نبخشوده گناه پدرم آدم را 
                                  به گناهان نبخشوده قسم دلتنگم...

                 

موضوعات: متفرقه ،
[ شنبه 10 بهمن 1394 ] [ ساعت 10 و 14 دقیقه و 07 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
سندیتون
بالاخره هفتمین کتاب جین آستین رو هم خوندم...فقط می تونم بگم که فوق العاده بود و خیلی لذت بردم... اصلا احساس نمی کردم که نصف بیشتر کتاب رو کسی به غیر از جین آستین نوشته... ولی تو طول داستان مدام به این فکر می کردم که اگه خودش زنده می موند چه اتفاقایی تو داستان می افتاد ولی مطمئنا چنین پایان خوشی رو می داشت مثل همه ی کتاباش...
تعجب می کنم که چرا از روی این کتاب مثل بقیه کتاباش یه فیلم نساختند تا بحال... یعنی هیچ اقتباسی نشده ازش؟!!!!!!
جین آستین اولین نویسنده ایه که کل کتاباش رو خوندم، از همه اشون هم لذت بردم... حس و حساسیت، غرور و تعصب، منسفیلد پارک، اِما، نورثنگر ابی، وسوسه و سندیتون...
اما برعکس همه که غرور وتعصب رو بیشتر از همه آثارش دوست دارن من همچین عقیده ای ندارم...!

من عاشق این عشق ها، دل دادگی ها و دل سپردگی های قرن نوزدهمی ام... عاشق این احساسات عمیق، خالص و ناب :)

قسمت بسیار زیبایی از کتاب:
همیشه خواسته ام کسی را پیدا کنم که چنان عاقل است که فکر فرار هرگز به ذهنش خطور نکند. شاید به غیر از وقتی که داستان های عاشقانه می خواند! و زمانی که پیشنهاد آن را می شنود تمام اعتراضات ممکن را ـ بی ملاحظگی نسبت به پدر و مادرش، احمقانه بودن تمام این ماجرا، نامناسب بودن این سفر غیر ضروری را بیان کند. می بینید؟ من خودم یک آدم معمولی، غیر رمانتیک و عاقل هستم و همیشه در قلبم به دنبال یافتن عاقل ترین، محتاط ترین، باهوش ترین و موقرترین همسر دنیا بوده ام. ولی از جهتی دیگر برایم خیلی مهم است که او یک ایراد خاص داشته باشد: باید در جایی که به من مربوط می شود اصلا هیچ عقل و منطقی نداشته باشد. فقط یک نگاه به من بیندازد و هر چقدر هم منطقی و ثابت ذهن باشد، در یک لحظه تمام عقلش را ببازد... فقط این اواخر حس کرده ام کسی را که به دنبالش بوده ام یافته ام ولی دقت کرده ام یک عادت بسیار آزار دهنده دارد که همیشه و هر جا که با هم هستیم به زمین نگاه می کند. فکر می کنید می تواند بر این عادت بد غلبه کند؟ خب شارلوت حالا می خواهی به من نگاه کنی؟

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ شنبه 3 بهمن 1394 ] [ ساعت 11 و 30 دقیقه و 30 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
بالاخره یکی باید آدم را بلد باشد یا نه؟!

+ این روزا بدجوری ذهنم خالیه... اصلا یه جوریم...!!! 
+ ترانه جان جانان سامی یوسف رو حتما گوش کنید... یکی از فوق العاده ترین آهنگاشه...
+ آهنگای وبم به هیچ عنوان مخاطب خاصی نداره. خودتون بهتر می دونید که اکثر آهنگای این روزها، عاشقانه است... و صرفا به این دلیل می زارم وبم که دوست داشتنین... 

موضوعات: خودم نوشت ،
[ دوشنبه 28 دی 1394 ] [ ساعت 18 و 19 دقیقه و 20 ثانیه ] [ مهناز ] [ دلتنگی () ]
صفحات وب


پشتیبانی