تولدم مبارک؟!!!
تبریک نیست...! تسلیت است؛ این که به کسی بگویی یک سال دیگر از عمرت رفت...
               
                  
                  + هر کی آدرس پستی خواست بهم بگه...  تولدمه ازتون انتظار دارم خب...    

موضوعات: متفرقه ،
[ سه شنبه 22 دی 1394 ] [ ساعت 00 و 00 دقیقه و 01 ثانیه ] [ مهناز ] [ تبریک () ]
شگفت انگیز نیست؟؟؟!!! فقط چند ثانیه به این تصویر نگاه کنید...می بینید لبخند ملیحش رو...؟!

موضوعات: متفرقه ،
[ دوشنبه 21 دی 1394 ] [ ساعت 09 و 43 دقیقه و 59 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
تلخ است...
                 غمگینی آدم هایی که دوستشان دارم غمگینم میکند
                            گاهی دلم میخواهد با انگشتانم، 
                گوشه لبشان را بالا ببرم تا شاید خنده یادشان بیاید…
                           اینکه کاری از دستم بر نمی آید،
                              اینکه زورم به دنیا نمیرسد،
                                         تلخ است…
                                         خیلی تلخ...
      

موضوعات: متفرقه ،
[ چهارشنبه 16 دی 1394 ] [ ساعت 19 و 00 دقیقه و 00 ثانیه ] [ مهناز ] [ دلتنگی () ]
تمام دنیا زیر برف رفته، به جز من که زیر بار غمم...
من در این دنیا غریبه ام و زبان مردم آن را نمی فهمم. همین است که مرا رنج می دهد؛ من در تمام عمر همین احساس را داشته ام...

من واقعا تنها هستم... تک و تنها پشت به دیوار کرده ام و با دنیا می جنگم. وقتی به این موضوع فکر می کنم نفسم بند می آید. فکرش را از سرم بیرون می کنم و باز به تظاهر کردن ادامه می دهم. ولی آیا حال مرا درک نمی کنید؟؟!!!

آدم وقتی به کسی یا جایی یا شیوه ای از زندگی عادت می کند و بعد ناگهان آن را از دست می دهد، به شدت ناراحت می شود و جای خالی آن را احساس می کند...

شاید وقتی دو نفر با هم تفاهم کامل دارند و در لحظه هایی که با هم هستند احساس خوشبختی می کنند و دور از هم احساس تنهایی می کنند، نباید بگذارند که هیچ عاملی در دنیا بینشان جدایی بیفکند...
  بابالنگ دراز/ جین وبستر
                               
                              

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ یکشنبه 13 دی 1394 ] [ ساعت 17 و 27 دقیقه و 25 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
دلتنگِ دلتنگ
                         دلتنگم و با هیچ کسم میل سخن نیست
                          کس در همه آفاق به دلتنگی من نیست

        
                                        +دلتنگم اما با شماها میل سخنم هست :)
      + خدایا حواسم هست که حواست بهمون هست...این همه نشونه و من این همه غافل... ببخش...

موضوعات: متفرقه ،
[ پنجشنبه 10 دی 1394 ] [ ساعت 19 و 00 دقیقه و 27 ثانیه ] [ مهناز ] [ دلتنگی () ]
قانون جذب
تا حالا براتون پیش اومده که به فکر کسی باشین و بعد درست همون لحظه یه پیام ازش دریافت کنین یا باهاتون تماس بگیره...
یا نه وقتی دندونتون یا سرتون درد می کنه تلویزیونو روشن کنین و دقیقا درباره همون درد یا چیزی که ذهنتون رو درگیر کرده صحبت بکنند...
یا حواستون هست که بعضی وقتا جمله کسی رو که باهاش صمیمی هستید رو  کامل می کنید  یا هر دو تون تو یک لحظه درست یه چیزی رو می گید...
به این می گن قانون جذب:
قانون جذب بیانگر اینه  که روی هر چیز تمرکز کنید اونو جذب زندگیتون می کنید...
«این قانون چنین عمل می کند که هر چیزی مانند خود را جذب می کند...»
هیچ چیز تصادفی نیست
و  برای همینه که می گن مثبت فکر کنید. اگه مثبت فکر کنید و کارای خوب بکنید بهتون احساس خوبی دست می ده. در واقع شما انرژی های مثبت رو  متوجه خودتون می کنید...
(وقتی می گید برام موج مثبت بفرست، در واقع اصلا دارید به همین قانون اشاره می کنید)

قدیمی ها هم زیاد میگن دل به دل راه داره...(راستش من این جمله رو دوست نداشتم و الان هم نمی دونم که دارم یا نه؛ هنوز تکلیفمو با این جمله روشن نکردم)
ولی دارم کم کم به این قانون ایمان میارم... به واسطه اتفاقای کوچیکی که می افته و ناخوداگاه لبخند رو لبام میاره...
باید بشینم یه لیست از 101 آرزویی که دوست دارم قبل از مرگ بهشون برسم بنویسم (حالا این همه آرزو رو من از کجا بیارم)


+از دیشب یه فیلمی تو شبکه نمایش شروع شده به اسم پاستا... یه فیلم کره ای (خب من از اونایی نیستم که عاشق فیلم های خاصی باشم و بگم که من عاشق فیلم کره ایم یا ترکیه ای،آمریکایی یا اصلا هندی!!! البته به جز فیلم هایی که اتفاقاشون تو قرن های 18 و 19 می افته) ماجرای این فیلم که بازم همین جور تصادفی نشستم نگاه کردم یه شباهت کوچولویی به کتابی که تو چند پست قبل معرفی کردم(رازم را نگه دار) ، داشت و بعد از خوندنش به این فکر میکردم که اگه فیلمی مثل این کتاب می ساختن خیلی بانمک می شد. البته فقط قسمتهای طنزش رو و البته بعد از دیدن فیلم کره ای خانوم مادربزرگ، دلم یه فیلم کره ای دیگه می خواست:))

    اگر ایمان داشته باشید تمامی دعاهایتان مستجاب خواهند شد... انجیل متی

       

موضوعات: متفرقه ،
برچسب ها: جذب ، راز ، قانون جذب ، جک کنفیلد ،
[ یکشنبه 6 دی 1394 ] [ ساعت 10 و 15 دقیقه و 04 ثانیه ] [ مهناز ] [ جذب () ]
عاشق این عکس نوشته ام ...

+ خدایا خواهش می کنم حال پدربزرگ عزیزم رو خوب کن... آمین...

+ دلم لک زده برای غذای داغِ داغ...[شکلک آب افتادن دهان] حتی برای یه قاشق...خیلی وقته که دارم جلوی خودمو می گیرم... فعلا که شکست نخوردم...

+دلم تنگ شده برای رادیو هفت... خیلی... دیشب اتفاقی زدم شبکه چهار... دیدم اِاِاِ امیر علی نبویان!!! به یاد رادیو هفت نشستم برنامه رو دیدم... تقریبا همون رادیو هفته با یه تغییرات جزئی و فکر کنم همون مجری های رادیو هفت... ولی نمی دونم که همه اشون هستن یا نه... اسم برنامه 100 برگه و فکر می کنم هرشب پخش می شه به جز پنج شنبه ها. ساعت پخشش هم فکر کنم 11 شبه... تازه یه حسنم داره اونم این که برخلاف رادیو هفت، تکرار هم داره...
یکی از برنامه های خوب شبکه آموزش همین برنامه بود اونم با اون همه سابقه و مخاطب... حالا یه روزی می رسه که کلی افسوس می خورن بابت از دست دادنش... متاسفم براشون... منصور ضابطیان عزیز دوباره برنامه قشنگتو دیرکشف کردم. بعد از  63 برنامه...
ولی خوشحالم که پیداتون کردم...خیـــــــــــــــــــــــلی...

+ مینی سریال حس و حساسیت رو که تو چند پست قبلی معرفی کرده بودم الان داره از شبکه تهران پخش میشه (با اسم دوران مهرورزی)... اونم فکر کنم ساعت 11. که اونم اتفاقی دیشب متوجه شدم و امشب فکر کنم آخرین قسمتش پخش شه... هر کی دوست داره ببینه از دستش نده... با این حال یکی از فیلم هاییه که اصلا دوبله دلنشینی نداره و صداها به شخصیت ها نمی خوره و جور نیست...

+خدایا اصلا دلم نمی خواد روز تولدم برسه... حالا نمی شد زمان وایسته... کاش یه ساعت عین ساعت برنارد داشتم...  اصلا دلم می خواد کادوی تولدمو خودت بهم بدی... می دونی چیه خدایا؟! من دلم یک معجزه می خواهد و یک دنیا آرامش....

موضوعات: خودم نوشت ،
[ پنجشنبه 3 دی 1394 ] [ ساعت 13 و 00 دقیقه و 00 ثانیه ] [ مهناز ] [ دلتنگی بسیار () ]
نوری در تاریکی
امروز کلی زکات علم پرداخت کردم :)))
تو ویرایش پایان نامه و تنظیماتش به دوستم کمک  کردم. یه پا استادی شدم برا خودم تو این کار (الکی مثلا)... هی بهم می گفت مهناز تو چقدر خوب بلدی با ورد کار کنی... و  تنها خودمم که می دونم هیچی بلد نیستم؛)
ولی لذت بخشه اینکه چیزی بدونی و به یکی دیگه هم یاد بدی و شاید اونم تو آینده به یکی دیگه یاد بده و ...
تازه ناهارم مهمونم کرد... خیلی هم خوش گذشت... با این که از دوست های صمیمی ام هم نبود... یه همکلاسی...
حالا اگه با دوستای صمیمی میرفتیم بیرون هیشکی حاضر نبود حساب کنه...!!!!! از بس هممون خسیس تشریف داریم...!!!!

وقتی آدم ها فقط هنگام نیاز به یاد شما می افتند، ناراحت نشوید...
به خودتان ببالید که مانند یک شمع در هنگام تاریکی به ذهن آن ها خطور می کنید :))))
             
                     
                           +یلداتون شکلاتی و پر از لحظات خوش و حسای قشنگ...
یلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا مبارک...

موضوعات: خودم نوشت ،
[ یکشنبه 29 آذر 1394 ] [ ساعت 19 و 27 دقیقه و 29 ثانیه ] [ مهناز ] [ نورررررر () ]
؟ can you keep a secret
رازم را نگه دار / سوفی کینزلا
یه کتاب سرگرم کننده؛ عاشقانه و طنز؛ فکر نکنم از خوندنش پشیمون بشین... من با خوندن قسمت هایی از این کتاب  از ته دل خندیدم...
اما دنبال جملات خیلی نابی نباشین...گفتم که بیشتر سرگرم کننده است...



- دیوانگی محض بود؛ دیوانگی... نشستن توی جعبه ای بزرگ و سنگین بدون هیچ راه فراری، آن هم باهزاران هزار پا فاصله از زمین!
- او غریبه بود و قرار بود غریبه هم باقی بماند. آن شب در راه برگشت به خانه، هنوز هم بابت بی عدالتی مزبور هاج و واج بودم. اصل مطلب درباره غریبه ها این بود که آن ها دود می شدند و به هوا می رفتند و دیگر کسی آن ها را نمی دید...
- احساس می کردم تمام عواطف و احساساتم مثل سینی چای که به زمین می افتد، کف زمین ولو شده است ومطمئن نیستم اول کدام را بردارم!
- به هر حال همه در روابطشون فیلم بازی می کنند. این که قصه ی جدیدی نیست...
- با نگاه کردن به آشغال های یه نفر می تونی کلی اطلاعات کشف کنی!
- به قول جورج هربرت: خوب زندگی کردن بهترین انتقامه...

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ شنبه 28 آذر 1394 ] [ ساعت 17 و 34 دقیقه و 35 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
خدایا حواست به من هست؟؟؟!
                       خدایا این روزها بیشتر حواست به من باشد

                                                     الهی 

                                   مرا تو دعا کن . . .

                               برای من تو دعا کن . . .

                               دعای مرا تو دعا کن . . .


+  سلام به همه دوستان مجازی عزیز... خیلی خیلی ممنونم از اینکه این مدتی که نبودم بهم سر زدین با وجود اینکه نرسیدم که بیام وبتون... 
خیلی با معرفتین... دلم تنگ شده بود...

+ خوشحال می شم میون دعاهای قشنگتون برای بابابزرگ منم دعا کنین...

+ یلداتون پیشاپیش مبااااااارک چون فعلا نمیدونم کی آپ می کنم...

+  آهنگ وبمو گوش کنین لطفا...

++ چرا خواهر من این آهنگو دوست نداره واقعااااا؟؟؟!!!!

                 

موضوعات: خودم نوشت ،
[ پنجشنبه 26 آذر 1394 ] [ ساعت 11 و 40 دقیقه و 40 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
خدایا حالت خوبه؟
این روزها آدمها سرشان شلوغ است
 کسی حوصله خدا را ندارد 
کسی حال او را نمی پرسد
اما تو این کار را بکن
تو حالش را بپرس...
تو برایش چیزی بنویس...
تو فراموشکار و بی وفا نباش...
ساعتهایت را بااو قسمت کن...
ثانیه هایت را هم....

موضوعات: متفرقه ،
[ دوشنبه 9 آذر 1394 ] [ ساعت 10 و 30 دقیقه و 30 ثانیه ] [ مهناز ] [ ثانیه ای با خدا () ]
رهبر ارکستر
چند شب پیش نشسته بودم یه گوشه ای مثلا داشتم کتاب می خوندم... همه هم حواسشون به تلویزیون بود... یه آهنگ با احساسی هم داشت پخش می شد 
یهو جو گرفت منو البته ناگفته نمونه منم محکم گرفتمش بعد چشمامو بستم و دستمو بردم بالا و شروع کردم با ریتم اون آهنگ دستمو حرکت دادن خیلی هم با احساس... نگو همین که چشمامو بستم بقیه زل زده بودن به من؟!!!!!
یعنی وقتی چشمامو باز کردم این جوری بودم چند لحظه... 

ولی خوشحالم که باعث شدم بخندن... یه خنده از ته دل بابام برام کافی بود...

موضوعات: خودم نوشت ،
[ شنبه 7 آذر 1394 ] [ ساعت 10 و 50 دقیقه و 50 ثانیه ] [ مهناز ] [ خاطره () ]
سیندرلا/ 2015
خب داستان این فیلمو که همه اتون بهتر از من می دونین نیازی به خلاصه کردن نیست... فقط بگم که فیلم فوق العاده ایه...
ساخت 2015.جوری از رنگا استفاده کردن که حال آدمو خوب می کنه... بازیگرا هم که بی نظیرن... همین طور لباسا و طراحی صحنه...
در کل، فیلم رویایی و شاهکاریه...
 اون بخش هایی از فیلم که می خوان سیندرلا رو به وسیله کفشش پیدا کنند و صف های طولانی برا امتحان کردن اون یه لنگه کفش ایجاد شده و حتی پیرزن ها هم ناامید نیستن خیلی خنده دار و بانمکه... همه می خوان به زور پاشونو بچپونند تو اون کفش...
              
  

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ چهارشنبه 4 آذر 1394 ] [ ساعت 18 و 18 دقیقه و 18 ثانیه ] [ مهناز ] [ دلتنگی () ]
ما به همدیگر بدهکاریم...
                                                          ما بدهکاریم به یکدیگر….
                  و به تمام “دوستت دارم ” های ناگفته ای که پشت دیوار غرورمان ماندند...
                                      و ما آنها را بلعیدیم تا نشان دهیم که منطقی هستیم…



موضوعات: متفرقه ،
[ چهارشنبه 4 آذر 1394 ] [ ساعت 12 و 12 دقیقه و 12 ثانیه ] [ مهناز ] [ بدهکار؟! () ]
دادائیست ها
دادا ، دادائیسم، داداگری یا مکتب دادا (به فرانسویDadaïsme) مکتبی است پوچ گرا و هیچ انگار که در سال‌های پس از جنگ جهانی یکم رواج داشت. در واقع، دادا واکنشی است انقلابی به پیامدهای ناگوار این جنگ که در شهر زوریخ درسوئیس پدید آمد.دادائیسم جنبشی فرهنگی بود که به زمینه‌های هنرهای تجسّمی، موسیقی، ادبیّات (بیشتر شعر)، تئاتر و طراحی گرافیک مربوط می‌شد.
دادائیسم را می‌توان زاییدهٔ نومیدی، اضطراب و هرج و مرج ناشی از آدم کشی‌ها و خرابی‌های جنگ جهانی اول دانست. دادائیسم زبان حال کسانی است که به پایداری و دوام هیچ امری امید ندارند، در واقع دادائیسم با همه چیز مخالف است حتی با دادائیسم.غرض پیروان این مکتب طغیانی بر ضد هنر، اخلاق و اجتماع بود. آنان می‌خواستند بشریت و در آغاز ادبیات را از زیر یوغ عقل و منطق و زبان آزاد کنند و بی‌شک چون بنای این مکتب بر نفی بود ناچار می‌بایست شیوهٔ کار خود را هم بر نفی استوار و عبارت‌هایی غیرقابل فهم انشا کنند.
اگر چه عقاید و رفتار دادائیست‌ها مبتنی بر ویرانگری و نقض همه امور عقلانی و قوانین اجتماعی بود، اما در پس این ویرانگری، آنها در پی خلق دنیایی زیبا و عاری از جنگ و نفرت بودند. به عقیده آنها هنرمند باید در پی خلاقیت باشد و این خلاقیت را در وجود خود جستجو کند. سنت‌های گذشته نباید ذوق و قریحه او را محدود سازد.
 مثلاً شیوه نویسندگی آنها به این ترتیب بود که مقاله‌ای را از یک روزنامه انتخاب می‌کردند و آن را با قیچی تکه تکه می‌نمودند تا حدی که در هر قطعه تنها یک کلمه باقی بماند. آنها قطعات بریده کاغذ را در کیسه‌ای می‌ریختند و آن را تکان می‌دادند. پس یکی یکی آنها را بیرون آورده و در کنار هم قرار می‌دادند. واضح است که مطلب به دست آمده تا چه حد نامفهوم و بی معنا خواهد بود.
دادا هر چند عمر کوتاهی داشت و فقط در چند شهر متمرکز بود، تأثیر فوق‌العاده‌ای از خود به جای گذاشت، و موجب شد که جنبش‌های هنر پیشتاز، میثاق‌ها و ارزش‌های فرهنگی دیرینه را به چالش گیرند. دادا از جمله حرکت‌های مهمی بود که جنبش فرا واقع گرایی (سورئالیسم) در پاریس از آن نشأت گرفت.

به نظرم مکتب عجیب و غریبیه اینطور نیست؟؟؟؟!!!

این هم شعر دادائیستی من:

موضوعات: متفرقه ،
[ یکشنبه 1 آذر 1394 ] [ ساعت 19 و 26 دقیقه و 00 ثانیه ] [ مهناز ] [ دلتنگی () ]
پل چوبی/ 1390
- یه وقتایی تو زندگی آدم پیش میاد که دلش معجزه می خواد... وقتی هم براش اتفاق نمی افته کم کم رو آرزوشو خاک می گیره و همه چی یادش میره اما همیشه امید به معجزه از خودش مهم تره...
- وقتی کسی هنوز تو ذهنت تموم نشده به زور نمی شه تمومش کرد...
- کاش می شد فهمید کی واقعا دوسِت داره... کاش از دل و احساسات آدما خبر داشتم...
- بعضی وقتا دلم می خواد دنیا رو با قدم های بچگیم برم... چقدر همه چی دور بود... چقدر راه بود واسه رفتن...
- وقتی پیش همیم قدر با هم بودنو نمی دونیم. وقت دوری میشه فهمید اونی که رفته چقدر از وجودتو کنده و با خودش برده، چقدرشو برا خودت باقی گذاشته...
-  عشق یعنی حالت خوب باشه...  تو الان حالت خوبه؟

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ شنبه 30 آبان 1394 ] [ ساعت 18 و 50 دقیقه و 50 ثانیه ] [ مهناز ] [ عشق () ]
کاناپه قرمز
نوشته ی میشل لبر، ترجمه ی عباس پژمان.
یعنی از اون کتابایی بود که تا آخر خوندمش تا فقط تمومش کرده باشم... 
البته خب این سلیقه و عقیده ی منه ممکنه خیلی ها این کتابو دوست داشته باشند.
مثل هر کتاب دیگه ای، این کتاب هم جملات نابی داشت:

گاهی اشخاصی را می بینی که کاملا برایت ناشناس هستند و از همان نگاه اول به آن ها علاقمند می شوی، گویی که این علاقه یک دفعه و ناگهانی و پیش از آن که اولین کلمه را بر زبان جاری کنی ایجاد می شود... 

آیا هیچ وقت با آدم هایی برخورد کرده اید که به نظر می رسد از روی تصادف نیست که بر سر راه شما قرار گرفته اند، بلکه نوعی حکمت بسیار دردناک در آن هست که زندگی تان را ناگهان از این رو به ان رو می کند؟

کلمانس گفته بود به چه چیزی داری فکر می کنی؟
در جوابش گفته بودم به یک کسی.
زیر لب گفته بود خوش به حالت که کسی را داری که به او فکر کنی...

شب از آن شب های بی خوابی بود. شب هایی که تو را به پنهان ترین اعماق آن چیزی می برند که قرارت را از تو می گیرد و بیچاره ات می کند...

دنبال رد پاهایی از احساسات در دل آدم ها می گردم...

زندگی من وقتی که دختر کوچولو بودم در انتظار بیهوده ی خودِ زندگی گذشت، گمان می کردم که یک روز یک دفعه زندگی شروع خواهد شد و خودش را در دسترس من قرار خواهد داد، مثل بالا رفتن پرده ای یا شروع چشم اندازی. هیچ خبری از زندگی نمی شد. خیلی چیزها اتفاق می افتاد اما زندگی نمی آمد و باید قبول کرد که من هنوز هم همان دختر کوچولو هستم. چون همچنان در انتظار آمدن زندگی هستم...

    

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ پنجشنبه 28 آبان 1394 ] [ ساعت 18 و 35 دقیقه و 11 ثانیه ] [ مهناز ] [ دلتنگی () ]
کتاب خوب
           

موضوعات: معرفی کتاب ،
برچسب ها: کتاب ، کتاب خوب ، معرفی کتاب ،
[ سه شنبه 26 آبان 1394 ] [ ساعت 16 و 20 دقیقه و 20 ثانیه ] [ مهناز ] [ کتاب () ]
جعبه کادویی
خب امروز از صبح خونه نبودم... جلسه دفاع دوستم (کبری) بود...
خدا رو شکر خیلی هم خوب برگزار شد...

دیروز تنبلی رو کنار گذاشتم و نشستم خودم یه جعبه کادویی خوشگل درست کردم...
انقدر خوشگل شده بود که دلم می خواست برا خودم نگهش دارم...
روش درست کردنشم خیلی آسونه... فقط حیف که اون روبانی که دوست داشتم خیلی کوچولو بود و اینکه خیلی خوب هم بلد نیستم پاپیون بزنم... به اضافه ی این که مقوای رنگی هم نداشتم...
اینم روش درست کردنش: کلیک کنید


موضوعات: خودم نوشت ،
[ سه شنبه 26 آبان 1394 ] [ ساعت 16 و 02 دقیقه و 26 ثانیه ] [ مهناز ] [ دلتنگی () ]
حدیثی از پیامبر
پیامبر اکرم (ص) فرمودند: هر که غذای داغ بخورد هفت آفت به او می رسد:
فراموشی، خشک شدن دهان، رفتن قوت از بدن، پدید آمدن نقصان در شنیدن، کم شدن نور چشم، زرد شدن روی، رفتن برکت از طعام.

نوشتم که یادم بمونه... که فراموش نکنم... شاید این عادت بد از سرم بیفته...همین!
             

موضوعات: متفرقه ،
[ یکشنبه 24 آبان 1394 ] [ ساعت 18 و 33 دقیقه و 44 ثانیه ] [ مهناز ] [ دلتنگی () ]
حس وحساسیت/ 2008
         
                 
حس و حساسیت، اولین رمان جین آستین، نویسندهٔ انگلیسی، است که در سال 1811 منتشر شد. آستین نسخهٔ اولیهٔ این رمان عاشقانه را وقتی 20 سال داشت، نوشت. ابتدا نام کتاب الینور و ماریان بود.داستان در انگلستان اتفاق می افتد. شخصیت‌های اصلی، دو خواهر به نام‌های الینور و ماریان دشوود هستند که وقتی پدرشان را از دست می دهند مجبور می شوند به خانه‌ای جدید نقل مکان کنند این دو خواهر کاملا با یکدیگر متفاوتند. الینور دختر عاقلی است که می تواند احساساتش را کنترل کند اما ماریان چنین نیست. آن ها در گیر و دار ماجراهای عاطفی‌شان، عشق و دلشکستگی را تجربه می‌کنند.
«حس و حساسیت» مینی سریالی 3 قسمتی است که بر اساس  همین رمان، در سال 2008 توسط شبکه بی بی سی ساخته شده است.
من خیلی این سریال رو دوست دارم بازی بازیگرا فوق العاده است اصلا با نگاه باهم حرف می زنند... و من عاشق شخصیت الینور، سرهنگ براندون و ادواردم. هر سه صبور، وفادار، محکم و قابل اعتمادند و البته سرهنگ براندون بیشتر از همه اشون... چون به هر حال سن و سالی ازش گذشته... در هر صورت سریال دوست داشتنی و قشنگیه...
+ تو این فیلم هر سه شخصیتی که دوستشون دارم آدم های درون گرایی هستند... البته اکثر شخصیت های رمان های جین آستین درون گرا هستند... نمی دونم چرا یادم رفته بود اینو بنویسم؟؟؟!!! 

[ شنبه 23 آبان 1394 ] [ ساعت 09 و 43 دقیقه و 26 ثانیه ] [ مهناز ] [ دلتنگی () ]
آرامش ظاهری
                                              هیچ کس نمیداند…
                             پشت این چهره ی آرام در دلم چه میگذرد!
                                                   کسی نمیداند…
                    این آرامش ظاهر و این دل ناآرام چقدر خسته ام میکند

موضوعات: متفرقه ،
[ شنبه 23 آبان 1394 ] [ ساعت 09 و 30 دقیقه و 30 ثانیه ] [ مهناز ] [ دلتنگی () ]
اِما (1996 Emma)
                این فیلم براساس رمانی از جین آستین به همین نام ساخته شده است،

 خلاصه داستان:  اما وودهاس، قهرمان داستان، دختری است باهوش، جذاب،خوش ­قلب ولی خیالباف که تصور می­ کند همه ­ی آدم­ها را می­شناسد و می­ تواند سرنوشت آن­ها را رقم بزند. او از دخالت در روابط مخفی دیگران لذت می برد و دائما تلاش می کند تا زن ها و مردها ر ا به هم برساند. او خیال می­ کند که تمام آدم­های پیرامونش درگیر روابط عاشقانه­ اند؛ در حالی که او خود را از این خطر جدا می­بیند و قصدی برای ازدواج ندارد. اما در طول داستان کم­ کم از خودفریبی به خودشناسی می­رسد.
خب من کتابی رو که این فیلم از روش ساخته شده رو قبلا خونده بودم و این فیلم رو هم تازه تونستم ببینم... قبل از این که فیلموببینم از بازیگرای این فیلم زیاد خوشم نمی اومد به نظرم زیاد با کتاب جور نبودند... ولی خب بعد از دیدن فیلم احساسم یه خرده عوض شد. البته فقط یه خرده...
همون طور که بین کتابهای جین، این کتاب رو نسبت به بقیه ی کتابهاش زیاد دوست ندارم نسبت به این فیلم هم تقریبا همین احساس رو دارم... البته ناگفته نمونه که به یک بار دیدنش می ارزه...

برچسب ها: اِما ، جین آستین ، 1996 ، emma ، فیلم ، کتاب ،
[ پنجشنبه 21 آبان 1394 ] [ ساعت 11 و 54 دقیقه و 54 ثانیه ] [ مهناز ] [ دلتنگی () ]
دلم می خواهد...
   

موضوعات: متفرقه ،
[ چهارشنبه 20 آبان 1394 ] [ ساعت 18 و 18 دقیقه و 18 ثانیه ] [ مهناز ] [ دلتنگی () ]
ادوارد دست قیچی/ 1990
                                
بازیگران : جانی دپ - ویونا ریدر - دایان ویست
کارگردان : تیم برتون سال:1990
خلاصه داستان: پگی که فروشنده ی لوازم ارایش است ادوارد را در قصری در حومه ی شهرمی یابد و متوجه می شود که او به جای دست چند قیچی دارد او ادوارد را به خانه اش می برد و ادوارد عاشق کیم دختر خانواده می شود... اعضای خانواده و اهالی شهر او را به عنوان دوست خود می پذیرند اما مدام از او به واسطه دست های خاص و سادگیش سو استفاده می کنند. و همین سو استفاده ها و قضاوت های نادرست باعث می شود که ادوارد مجبور شود دوباره تنهایی را انتخاب کند...سال‌ها بعد کیم که پیر شده این داستان را برای نوه‌اش تعریف می‌کند و می‌گوید که دیگر هیچ وقت ادوارد را ندیده‌است. در عین حال ادوارد هم بعد از سال‌ها در قصرش هنوز زندگی می‌کند و هر روز به گل‌هایش می‌رسد و تندیس‌هایی از کیم می‌سازد و با آرامش به یاد او زندگی می‌کند و از دید راوی داستان دلیل برف آمدن پیکر تراشی اوست.
هیچ وقت سکانس اولین ورود ادوارد به شهر و هیجانش برای دیدن اونجا و آدما، به سختی لباس پوشیدنش، غذا خوردنش، برای اولین بار شکل دادنش به درختا و کوتاه کردن موهای خانوما به شکلی جالب، نتونستن به آغوش کشیدن عشقش، تعجبش و سادگیش، معصومیت، مظلومیت و قلب پاکش از ذهن آدم پاک نمیشه...
ناراحت کننده است می بینی وقتی می خواد به کسی کمک کنه ناخواسته به خاطر عدم کنترل دستهاش باعث آسیب رسوندن میشه...

ادوارد به واسطه ی سادگی و معصومیتش شخصیت دوست داشتنیه... حتی بعد از این همه سال که از ساخت این فیلم می گذره و من تازه تونستم ببینمش...

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ سه شنبه 19 آبان 1394 ] [ ساعت 19 و 19 دقیقه و 19 ثانیه ] [ مهناز ] [ دلتنگی () ]
ای کاش
ای کاش مرا هیچ ز ای کاش نبود
                   در عمق دلم حسرت ای کاش نبود
                                 ای کاش که ای کاش که ای کاش نبود
                                                                         با یار مرا هیچ ز ای کاش نبود

این ناله ی ای کاش مرا سوخت خدا
                    فریاد مرا کاش که ای کاش نبود
                                فریاد و غم و آه خدا... کاش نبود
                                                             ای کاش که ای کاش که ای کاش نبود

جانم همه در وادی بی نامی تو سوخت خدا
                   ای کاش در این شعر ز ای کاش نبود
                                هاتف غم خود را به نسیمی بسپرد
                                                         که در آن باد همه حسرت و ای کاش نبود...


موضوعات: متفرقه ،
برچسب ها: شعری از هاتف ، ای کاش ، حسرت ، آرزو ،
[ یکشنبه 17 آبان 1394 ] [ ساعت 17 و 25 دقیقه و 25 ثانیه ] [ مهناز ] [ دلتنگی () ]
سن سیزلمیشم

موضوعات: متفرقه ،
[ شنبه 16 آبان 1394 ] [ ساعت 17 و 44 دقیقه و 45 ثانیه ] [ مهناز ] [ دلتنگی () ]
داستان مینی مال
داستانک یا داستان کوتاه کوتاه، داستانی به نثر است که باید از داستان کوتاه، کوتاه تر باشد به زبان ساده تر، داستانک به داستانی بسیار کوتاه گفته می‌شود که شامل یک صفحه یا حتی چند كلمه یا سطر است . داستانک از طرح اولیه ای که برای نوشتن یک رمان و یا داستان کوتاه در ذهن نویسنده شکل می گیرد هم کوتاه تر و خلاصه تر است. ایجاز مهم ترین صنعت ادبی در نوشتن داستانک است.گاهی در آن از بسیاری از آرایه های ادبی استفاده شده ولی نباید آن را با قطعه ادبی اشتباه گرفت زیرا داستان و حکایت کننده یک مسئله است. 
در این نوع داستان‏ها طرح چندان پیچیده و تو در تو نیست. تمرکز روی یک حادثه اصلی است. از خصوصیت‏های دیگر داستان‏های مینی‏مالیستی محدودیت زمان و مکان است. به دلیل کوتاهی حجم روایت داستان، زمان رویداد و حوادث بسیار کوتاه است. اغلب داستان‏های مینی‏مالیستی در زمانی کمتر از یک روز، چند ساعت و گاهی چند لحظه، اتفاق می‏افتد.
نویسنده در این داستان ها یک لحظه خاص از زندگی شخصیت داستان را به نمایش می‏گذارد و این همان زمان مناسب برای تغییر و تحول است.


- آقایون ، خانوما چی میل دارید؟
-چای
-چای
-چای
-چای
-چای
-چای
-چای
-چای
-آب پرتقال
-می خوای متفاوت باشی ، نه؟!

موضوعات: متفرقه ،
[ شنبه 16 آبان 1394 ] [ ساعت 11 و 12 دقیقه و 12 ثانیه ] [ مهناز ] [ دلتنگی () ]
بیا قرآن بخونیم...
هر روز کارهای مختلفی انجام می دیم... انقدر دچار روزمرگی می شیم که خودمون رو هم یادمون میره...

با ذوق و شوق چند ساعت تو اینترنتیم، چند ساعت فیلم می بینیم، موسیقی گوش میکنیم...

کلی متن، شعر و کتاب های مختلف می خونیم واون وقت یادمون میره یا حوصله نداریم که بهترین کتاب رو برداریم و شده حتی دو سه آیه ازش بخونیم... (خاک می خوره به روی طاقچه هامون قرآن).

من از امروز تصمیم گرفتم که هر روز چند آیه از قران رو بخونم... حتی شده یه آیه...

می خوام تصمیمم یادم بمونه...و برای اینکه تنبلی هم نکنم که وقت نداشتم و از این حرفا و خودمو گول بزنمو توجیه کنم یه نرم افزار هم دانلود کردم که بتونم رو تصمیمی که گرفتم وایستم همین...

                        

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: قرآن ، خدا ، آیه ، سوره ، تلاوت ، قرائت ،
[ پنجشنبه 14 آبان 1394 ] [ ساعت 18 و 47 دقیقه و 14 ثانیه ] [ مهناز ] [ دلتنگی () ]
شبهای روشن/ 1381
          
نوشته ی فئودور داستایوفسکی، ترجمه ی سروش حبیبی.
این کتاب رو داستایوفسکی که یه نویسنده ی روسه در سال 1848 نوشته. ویژگی منحصر به فرد داستان های داستایوفسکی اون جور که من خوندم، روانکاوی و بررسی زوایای روانی شخصیت های داستانشه...
کتاب، داستان جالبی داره و چون کوتاهه وقت گیر هم نیست... ولی ترجمه اش زیاد به دلم ننشست. ایتالیایی ها یه فیلم از روی این اثر ساختند که متاسفانه ندیدم ولی  اقتباس ایرانی شو( 1381) با بازی های خوب مهدی احمدی و هانیه توسلی و کارگردانی فرزاد موتمن و فیلم نامه سعید عقیقی  دیدم. خیلی هم دوستش دارم هر چند که با فرهنگ ما جور نیست و فکر نکنم اصلا همچین اتفاقی بیفته. به قول نقی مگه داریم؟؟؟مگه می شه؟؟؟ ولی چقدر دلم برای این مرد سوخت...:((((
+ تازه اون جور که خوندم منتقدا زیاد از این فیلم خوششون نیومده بود اما مردم پسندیده بودن...
یه مطلب جالب هم خوندم راجع به کاراکتر مرد این فیلم. اگه دوست دارید حتما بخونید. کلیک کنید
خلاصه کتاب
این کتاب داستان مردی است رویا پرداز، خیال پرداز و تنها در شهر سن پترزبورگ  که با مردم اطرافش بیگانه است و در انزوای خویش فرو رفته است تا اینکه با دختری آشنا می شود و آن دختر باعث دگرگونی و تغییر این مرد می شود و او را از انزوای خویش بیرون می آورد...شرط دختر در شروع آشنایی، این است که مرد قول بدهد عاشقش نشود اما مگر می شود جلوی احساسات  را گرفت و عاشق نشد...
در پترزبورگ و به طور کلی در نزدیکی قطب شمال به علت زیاد بودن عرض جغرافیایی شب های تابستان تا صبح هوا روشن است.
__________________________________________________________
قسمت های زیبایی از کتاب
          + وای که آدم های خوشبخت گاهی چه غیر قابل تحملند!
+ چرا ما همه مثل برادر نیستیم؟چرا حتی بهترین آدم ها همیشه چیزی را پنهان می کنند؟ چرا حرف چیزهایی را که در دل دارند با هم نمی زنند؟ جایی که می دانند حرف هاشان با باد هوا هدر نمی رود چرا چیز هایی را که در دل دارند بر زبان نمی آورند؟ چرا ظاهر همه طوری است که انگار تلخ اندیش تر از آنند که به راستی هستند. طوری که انگار می ترسند اگر آنچه در دل دارند به صراحت بگویند احساسات خود را لگد مال کرده باشند؟؟؟؟
خدای من، یک دقیقه ی تمام شادکامی! آیا این نعمت برای سراسر زندگی یک انسان کافی نیست؟
               دلم می خواد نظرتون رو راجع به این جمله بدونم...
___________________________________________________________
قسمت های زیبایی از اقتباس ایرانی این اثر
                            آدما از دور دوست داشتنی ترند...
      - شده تا حالا با کسی برخورد کنین که به دلتون بشینه؟
      -آره ولی به دلشون ننشستم.
      -یعنی چی؟
      -یعنی یه نفر قبلا به دلشون نشسته بود...
               -آدم وقتی منتظره چقدر زمان بد می گذره...
                -منتظرم نباشه خیلی خوش نمی گذره...
      -چرا زندگی این جوریه
      -زندگی این جوریه چون آدما این جورین؛ زندگی با آدما معنا پیدا می کنه
                   -تا حالا این جوری ندیده بودمت
                   -واسه اینکه تا حالا این جوری نبودم...

چقدر شبیه این مرد تنهای خیال پردازم...  

[ سه شنبه 12 آبان 1394 ] [ ساعت 18 و 23 دقیقه و 39 ثانیه ] [ مهناز ] [ دلتنگی () ]
صفحات وب


پشتیبانی