شازده کوچولو/ آنتوان دوسنت اگزوپری
این کتاب اصلا نیازی به معرفی کردن نداره و مطمئنا خوندینش. کتابیه که می شه چندین و چند بار خوندش. کاش همه برای یک بار هم که شده این کتاب رو می خوندن.


آدم ها این حقیقت را فراموش کرده اند ولی تو نباید فراموش کنی. تو هرچه را اهلی کنی همیشه مسئول آن خواهی بود.
+ بعضی از آدمها را نمی شود که دوست نداشت.
+ چقدر این چند روز کتابای خوبی خوندم. حالا تو چند پست از این کتابهای خوب مینویسم براتون.

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ چهارشنبه 13 مرداد 1395 ] [ ساعت 16 و 53 دقیقه و 17 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
نیمروی مخصوص مهناز
از اون جایی که من با تخم مرغ میونه ی خوبی ندارم، تصمیم گرفتم که یه طعم خوشمزه بهش بدم :))
بهتون توصیه می کنم که حتما یک بار امتحانش کنید.
موادی که نیاز دارید:
فلفل دلمه ای
گوجه فرنگی
هویج
سیر 
پیاز
نمک 
فلفل
و تخم مرغ
همه ی این مواد رو به غیر از تخم مرغ رنده کنید و چند دقیقه ای توی روغن تفت بدید(البته بهتره سیر و پیاز رو قبل از همه تفت بدید بعد بقیه رو اضافه کنید)، آب اضافی که بخار شد، تخم مرغ رو اضافه کنید.
نیمروی مخصوص و بسیار بسیار خوشمزه آماده است.
نوش جان :)))))))))))

+مقدار همه مواد بستگی داره به ذائقه خودتون. ولی برای یک یا دو نفر از هر کدوم یکی کافیه. یه بار درستش کنید حساب کار میاد دستتون :)


 

موضوعات: آشپزی ،
[ دوشنبه 11 مرداد 1395 ] [ ساعت 16 و 07 دقیقه و 39 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
شکارچیان برده/ 2010
         
 
شکارچیان برده (The Slave Hunters – Chuno – 추노)
یه سریال کره ای ۲۴ قسمتی  محصول سال 2010.
خلاصه:
لی داگیل ارباب زاده ای است که به یکی از برده های زن خانه اش علاقه مند است. برادر این زن خانه ارباب خود را به آتش کشیده، فرار میکند و باعث می شود لی داگیل هر چه که داشته از دست بدهد. داگیل در خیابان ها سرگردان می شود و به دلیل کینه ای که از برده ها به دل گرفته، شکارچی برده می شود. او با تشکیل یک گروه سه نفره به شکار برده ها می رود. ده سال از این اتفاق می گذرد و …

یکی از بهترین سریال هائیه که دیدم وچقدر لذت بردم از بازی هاشون. حتما اگه تونستین این سریال رو ببینید. یه سریال تاریخی، اکشن و عاشقانه. حتی صحنه های اکشنش خیلی خیلی دوست داشتنیه. بخصوص صحنه های نبرد دو تا شخصیت اصلی وشخصیت منفی سریال. صحنه های ناراحت کننده هم کم نداشت :(((((
                             آهنگ های این سریال فوق العاده اند. گوش کنیم:
                                             دانلود آهنگ

   

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ سه شنبه 5 مرداد 1395 ] [ ساعت 14 و 55 دقیقه و 19 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
شام آخر/ 1380
رأت می خواسته تو سال 80 ساختن یه همچین فیلمی. سریال پریا منو یاد این فیلم می اندازه.

- اگه می خوای از من عکس بگیری بیا جلو... بزار یه جای درست وایستم تا خوب منو ببینی، همون طور که واقعا هستم، با سن و سال خودم.
- چقدر به سن و سال فکر میکنی تو!
- همه فکر می کنند. مانی! من و تو کنار هم برا مردم خنده داریم...
- از  نظر منم خیلی از مردم خنده دارند؛ حالا چون خنده دارند باید زندگیاشونو تعطیل کنند؟؟!!!
- بهتره از صورتم عکس بگیری... خوب چین و چروک های صورتمو ببین.
- من این چین و چروک ها رو دوست دارم!
- تو دیوونه ای...
- تو برای من مثل این بنا می مونی. از صد تا ساختمونِ نوسازِ گرون قیمت عزیزتری.
      

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ پنجشنبه 31 تیر 1395 ] [ ساعت 16 و 50 دقیقه و 55 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
اشتباهی!
چقدر بده که تو رو به جای یکی دیگه اشتباهی بگیرن.
تجربه وحشتناکیه!
چقدر بده این طوری اشتباهی گرفته بشی.

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: اشتباه ،
[ سه شنبه 29 تیر 1395 ] [ ساعت 18 و 30 دقیقه و 01 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
وقتشه ساکت شی/ سال بلو
خلاصه ی کتاب: مردی سال خورده سعی در نوشتن نامه ی عذرخواهی خطاب به یک خانم کتابدار رادارد که سی و پنج سال پیش او را مورد تمسخر قرار داده و در خلال داستان مسائلی از زندگی همچون گستاخی، بی پروایی، افسوس و پیری و مشکلاتش را مورد توجه بیشتری قرار می دهد.
حتما خودتان می دانید که رنگ صورتی زمانی که از آن دسته صورتی های تازه و شاداب نباشد، می تواند رنگ ناامید کننده و افسرده کننده ای باشد.
مردم به ندرت قادر هستند از ذخایر ذهنی شان و آن چه در افکارشان می گذرد، چشم پوشی کنند.

                                  

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ یکشنبه 27 تیر 1395 ] [ ساعت 16 و 22 دقیقه و 52 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
طبیعت روستا

چند روزی نبودم یعنی بعد از عید فطر تا دیروز روستا بودم البته نه برای تفریح؛ برای کاری رفته بودیم اون جا و من فقط تونستم هول هولکی یه چند تا عکس بگیرم و از بخت بد رم گوشیم رو هم جا گذاشته بودم . خلاصه اینکه نه گوشیم آنتن می داد و نه به اینترنت دسترسی داشتم. 
با این حال و با خستگی بسیار زیادی که داشتم روزای لذت بخشی بود. همه چیز هم که طبیعی و محلی بود و خوشمزه از نون و کره و ماست و دوغ  تا مرغ و ...

تو این چند روز کلی چیز میز یاد گرفتم :) و اینکه فهمیدم کشاورزی خیلی خیلی سخته و کار هرکسی نیست. آدم خاص خودشو می خواد. یعنی همه می دونن ولی من درکش کردم.
خب این شما و این هم تصاویری از نحوه ی نون پختن و قنات زیبایی که تو روستامون داریم با اون آب زلال و خنک و گواراش :)))))))))))


  







[ سه شنبه 22 تیر 1395 ] [ ساعت 12 و 24 دقیقه و 23 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
این احادیث دوست داشتنی...
احادیثی هستند که منقلبت می کنند؛ تو فکر فرو می برندت، دوست داشتنی میشن برات و تو ذهنت موندگار میشن و تموم سعی ات رو می کنی که بهشون عمل کنی.
بعضی از احادیث هم هستند که در رابطه با مسائل بهداشتی هستن و ترغیب میشی که بهشون عمل کنی .
چند تایی رو می نویسم شما هم از این احادیثی که تو ذهنتون موندگار شدن یا بهشون عمل می کنید برام بنویسید.
 مثل این دو حدیث از حضرت علی (ع) که برام فوق العاده دوست داشتنی هستند اگر چه واقعا سخته عمل کردن بهشون:

- ای مالک! اگر شب هنگام کسی را مشغول گناه دیدی، فردا به آن چشم نگاهش مکن. شاید سحر توبه کرده باشد و تو ندانی ...
- آنچه برای خود می پسندی، برای دیگران هم بپسند و آنچه برای خود نمی پسندی برای دیگران نپسند؛ با دیگران چنان رفتار کن که دوست داری با تو رفتار شود»
یا این دو حدیث بهداشتی از پیامبر (ص):
- ای علی! غذای خود را با نمک 
آغاز کن، چرا که در نمک درمان هفتاد درد است؛ دیوانگی، خوره، پیسی، گلودرد، دندان‌درد و دل درد، از جمله این دردهاست.
- سیر بخورید و با آن مداوا کنید، که هفتاد بیماری را شفا می‌دهد.

+ عیدتونم مبــــــــــــــــــــــــــــــارک...

موضوعات: خودم نوشت ،
[ شنبه 12 تیر 1395 ] [ ساعت 18 و 27 دقیقه و 34 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
دختر پرتقالی
کتاب خوبیه. چند صفحه ی اول ممکنه ناامیدتون کنه ولی به خوندن ادامه بدید. دوستش خواهید داشت.

- آن که هیچ گاه در حال نزیسته، هیچ نزیسته. تو چه می کنی؟
- مگر می شد بین دو نگاهی که با قاطعیت و ثبات به هم برخورد کرده، نمی خواستند همدیگر را رها کنند، قرابتی وجود نداشته باشد؟!
- نگوکه طبیعت معجزه نیست و دنیا افسانه نیست.
- ما با ترس هایمان کمابیش تنهاییم.
- من از شب هایی مثل امشب که دیگر زنده نخواهم بود، خیلی می ترسم.
- برای ما انسان ها، گاهی از دست دادن چیزی که دوستش داریم، بسیار سخت تر از نداشتن آن از ابتدای امر است.
-  زمانی را در چند میلیارد سال پیش تصور کن که تازه همه چیز به وجود آمده بود. تو در آستانه ی این افسانه بودی و حق انتخاب داشتی. می توانستی یک بار برای زندگی در این سیاره به دنیا بیایی اما نمی دانستی که چه وقت باید زندگی را  شروع کنی و چه مدتی می توانی در آن زندگی کنی؛ البته در هر حال سال های  کوتاهی می شدند. فرض کن فقط همین را می دانستی که اگر تصمیم می گرفتی به این دنیا بیایی زمانی این اتفاق می افتاد که وقتش رسیده بود. این را هم می دانستی که اگر زمان یک دور بچرخد باید دوباره زمان و هر چه که در آن است را  ترک کنی و شاید هم این برایت ناخوشایند باشد ...
اگر یک قدرت برتر و مافوق به تو امکان تصمیم گیری می داد، تو چه تصمیمی می گرفتی جرج؟... آیا تو زندگی در این کره ی خاکی را انتخاب می کردی؟! چه کوتاه بود چه بلتد، چه در صد هزار سال بعد بود چه در صد میلیون سال بعد؟!
.

اگر حق انتخاب داشتی چه تصمیمی می گرفتی؟ آیا زندگی کوتاه در کره ی زمین را انتخاب می کردی تا بعد از مدت کوتاهی همه چیز را بگذاری و بروی و تا ابد اجازه ی برگشتن نداشته باشی؟ یا با تشکر این پیشنهاد را رد می کردی؟؟؟؟
               خیلی دوست دارم که شما هم به این سوال جواب بدین. منتظرم :)
      

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ چهارشنبه 9 تیر 1395 ] [ ساعت 00 و 00 دقیقه و 01 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
خدایا... میشه، میشه بگم خدایا... بگی جونم...؟!
                                    اگر دعایت مستجاب نشد

                                   برو گوشه ای بنشین ...

                                    زانو هایت را بغل بگیر

                                  و یک دل سیر گریه کن ...

                        شاید لازم باشد میان گریه هایت بگویی:

                       اَللّهُمَّ اغْفِرْلىَ الذُّنُوبَ الَّتى تَحْبِسُ الدُّعاَّءَ

              خدایا ببخش آن گناهم را که دعایم را حبس کرده است.

                                 
                                          التماس دعا
+ فلسفه ی التماس دعا
التماس دعاء یعنی چه؟
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﻪ ﻣﻮسی ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﺑﺎ ﺯﺑﺎنی ﺩﻋﺎ ﻛﻦ ﻛﻪ ﺑﺎ ﺁﻥ ﮔﻨﺎﻩ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺍی ﺗﺎ ﺩﻋﺎﻳﺖ ﻣﺴﺘﺠﺎﺏ ﺷﻮﺩ !
ﻣﻮسی ﻋﺮﺽ ﻛﺮﺩ : ﭼﮕﻮﻧﻪ؟
ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻓﺮﻣﻮﺩ : ﺑﻪ ﺩﻳﮕﺮﺍﻥ ﺑﮕﻮ ﺑﺮﺍﻳﺖ ﺩﻋﺎﻛﻨﻨﺪ ﭼﻮﻥ ﺗﻮ ﺑﺎ ﺯﺑﺎﻥ ﺁﻧﺎﻥ ﮔﻨﺎﻩ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﺍی !!

" در این روز ها و شب ها نگاهم ﺑﻪ ﺩﻋﺎﯾﺘﺎﻥ است..."

موضوعات: متفرقه ،
[ جمعه 4 تیر 1395 ] [ ساعت 11 و 33 دقیقه و 35 ثانیه ] [ مهناز ] [ دعا () ]
بس دلم تنگ است...
        

موضوعات: متفرقه ،
[ چهارشنبه 2 تیر 1395 ] [ ساعت 12 و 59 دقیقه و 45 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
من هم دوست داشتم کسی جایی منتظرم باشد...
این کتاب شامل 12 داستان کوتاهه و اسم بسیار بسیار دوست داشتنی ای داره اما  حقیقت اینه که  اصلا چیزی نبود که انتظارش رو داشتم؛ به خصوص بعد از لذتی که با خوندن "دوستش داشتم" برده بودم.
هر چند که این یه مجموعه داستانه ولی در هر صورت نویسنده هر دو کتاب یک نفره.

توضیح پشت کتاب هم اصلا جالب نیست. چون به غیر از یکی دو مورد از داستان ها من که متوجه عشقی نشدم که موضوع اساسی داستان ها باشه!!!  مگه این که هر احساس و غریزه ای رو عشق محسوب کنیم!!!

تازه بعد از  نقدی که راجع به ترجمه این کتاب خوندم حالم بدتر هم شد. بده که بفهمی کتابی که خوندی یه ترجمه بسیار بد و کمی تا قسمتی وارونه از نسخه اصلی کتابه؛ ناراحت کننده است و کاری جز افسوس از دستت بر نمیاد. کاش کسایی تو حوزه ترجمه قدم بگذارند که وارد باشند حتی اگه ترجمه اولشون باشه. چون بحث وفاداری نسبت به متن اصلی مطرحه!

حقیقت بعدی هم اینه که اعتراف می کنم من برای خوندن مجموعه داستانها اصلا فرد مناسبی نیستم و برای خوندن این جور کتابها ساخته نشدم و هر بار با خوندن این آثار درباره این موضوع مطمئن تر می شم؛ حتی اگه سبک اون نویسنده و آثار بلندش رو دوست داشته باشم از گابریل گارسیا مارکز گرفته تا سلینجر، دوروتی پارکر، جومپا لاهیری، ... و حتی آنا گاوالدا.
امیدوارم دیگه این بار درس عبرتی بشه برام:)

در هر صورت کتاب قابل توصیه ای نیست مگر این که فرانسه بلد باشین و نسخه اصلیش رو بخونید  (حداقل از نظر من، شما مختارید که بخونیدش)

+ خیلی  خوشحالم که جین اوستین و شارلوت برونته داستان کوتاه ننوشتن یا حداقل من نخوندم:)))))))))))

به او می گویم دلم مانند یک زنبیل بزرگ خالی است؛ زنبیل بی اندازه جادار است، می توان بازاری درونش جا داد؛ با این همه درونش خالیِ خالی است.


                           

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ یکشنبه 30 خرداد 1395 ] [ ساعت 20 و 07 دقیقه و 52 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
عاشق/ 1385
       

- ببین می دونم که اون تویی...اگه درو باز نکنی مجبور میشم از دیوار بیام بالاها...
- این موقع شب این جا چیکار میکنین؟!
- اومدم دزدی :)
- خواهش می کنم برو.
- می خوام ببینم دزدی چه مزه ای داره...!
- اینجا چیز دندون گیری گیرت نمیاد. چی میخوای بدزدی؟
- عشقمو...زن من می شی؟!...اگه بگی نه خودمو پرت می کنم پایین.
- تو رو خدا رسوایی به بار نیار.
- اگه عاشقی رسوائیه، دلم می خواد رسوای عالم باشم.
- توخوابی. بیدار شی پشیمون می شی.
- هیچ وقت انقدر بیدار نبودم... عشق خودِ بیداریه خواب نیست...
- این عشق احمقانه است.
- آره من احمقم... حالا تو حاضری زن یه احمق که پنج تا هم بچه داره بشی؟!!
- شش تا... تو از همه بچه تری :))
- بچه ات عاشق شده...
- می دونم دیوونه... می دونم.

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ شنبه 29 خرداد 1395 ] [ ساعت 17 و 24 دقیقه و 09 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
وفادار
  

موضوعات: متفرقه ،
[ پنجشنبه 27 خرداد 1395 ] [ ساعت 12 و 35 دقیقه و 10 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
کتاب ها
برخی کتاب‌ها را باید چشید؛ بعضی کتاب‌ها را باید بلعید، و تعداد کمی از آن‌ها را باید جوید و هضم کرد!   
                                                                   فرانسیس بیکن

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ سه شنبه 25 خرداد 1395 ] [ ساعت 12 و 34 دقیقه و 03 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
دوستش داشتم/ آنا گاوالدا
افسوس ها، پشیمانی ها، جدایی ها و سازش هایی هست که زخمشان هیچ وقت التیام نمی یابد، هیچ وقت درست نمی شود،هیچ وقت، می فهمی، حتی آن دنیا. حتی وقتی نوه و نتیجه هایتان دور شما نشسته اند تا عکس دسته جمعی بگیرید، حتی وقتی جلو تلویزیون نشسته اید و مسابقه ای تلویزیونی را تماشا می کنید و بی درنگ جواب سوال ها را می دهید.

                               

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ یکشنبه 23 خرداد 1395 ] [ ساعت 16 و 42 دقیقه و 48 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
فقط محض جر و بحث/ راجر مگاف
گیاهخواران
گیاهخواران آدم های سنگدل بی فکری هستند
همه می دانند هویج که رنده می شود، چه ناله هایی می کند
که یک هلو وقتی از وسط دو نیم می شود، خون می ریزد
یعنی فکر می کنید پرتقال به انگشتان شست
حساس نیست، وقتی که گوشتش را قلفتی از جا در می آورند؟
مغز گوجه فرنگی بی هیچ دردی از هم متلاشی می شود؟
یا سیب زمینی ها، این خرچنگ های کوچک خاک، که زنده زنده 
پوستشان را می کنند و می پزند؟
نگویید که درد ندارد
نخود فرنگی وقتی که جر می خورد پوسته اش،
یا کلم فندقی که بی رحمانه پوستش کنده می شود،
یا کلم پیچی که پاره پاره می شود و پیازی که بی سر.
بیلچه ات را بگذار کنار
کج بیلت را زمین بگذار
این قدر قتل عام نکن،
بگذار مردمان کوچک من راحت باشند.

                      فقط محض جر و بحث (شعر طنز)/ راجرمگاف
           

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ پنجشنبه 20 خرداد 1395 ] [ ساعت 12 و 41 دقیقه و 20 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
ماه رمضان
فرا رسیدن ماه رمضان رو پیشاپیش بهتون تبریک می گم.


کمک لطفا

برای من روزه گرفتن خیلی سخت نیست اما مشکلی که دارم اینه که تو این ماه خیلی وزن کم می کنم و این برای منی که به زور 4، 5 کیلو وزن اضافه می کنم خیلی ناراحت کننده است. می تونید یه راه حلی جلو پام بزارید و راهنماییم کنید که حداقل وزنم ثابت بمونه؟!!!

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: ماه رمضان ، روزه ، وزن ،
[ شنبه 15 خرداد 1395 ] [ ساعت 16 و 03 دقیقه و 14 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
نهنگ عنبر/ 1393

من نمیدونم چرا  وقتی قیافه بامزه ی رضا عطاران رو تو فیلم نهنگ عنبر می بینم یاد جبار سینگ تو فیلم شعله می افتم شمام همین طورین آیا یا فقط من اینطوریم؟!!

      

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ شنبه 15 خرداد 1395 ] [ ساعت 12 و 24 دقیقه و 04 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
آهنگ عشق/ آندره ژید
هر حیوانی هرچه بیش تر از نزدیک به زمین وابسته باشد و وزنش سنگین تر، به همان اندازه اندوهگین تر و دل شکسته تر است.

                                    


موضوعات: معرفی کتاب ،
[ جمعه 14 خرداد 1395 ] [ ساعت 15 و 57 دقیقه و 21 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
به ظاهر گر چه می خندم/ ولی اندر سکوتی تلخ می گریم
این روزها هیچ چیزی حالمو خوش نمی کنه نه موسیقی و نه غرق شدن تو دنیای کتاب و  فیلم و نه طبیعت.
حالم اصلا خوش نیست؛ نمی دونم چمه یعنی  می دونم ... دلایل این همه غم و غصه رو می دونم 
ولی دیگه هیچ کاری برای خودم از دستم برنمیاد.
ناامیدی تلخه... تلخه که ناامید بشی و نتونی امیدت رو برگردونی...
شنیدین که می گن خدا دعای آدما رو در حق همدیگه زودتر مستجاب می کنه؟ برام دعا کنین لطفا. از تهِ تهِ دلتون.
خیلی محتاجم به دعاتون خیلی...

موضوعات: خودم نوشت ،
[ جمعه 31 اردیبهشت 1395 ] [ ساعت 12 و 21 دقیقه و 43 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
به دور از مردم شوریده/ 2015

بث‌شیبا اِوردین ( کری مولیگان ) دختر جوان و سرختی است که گرفتار در ابراز عشق سه مرد از طبقات مختلف شده است. یکی چوپان ( ماتیاس شوئنائرتس ) ، دیگری یک گروهبان ( تام استوریچ ) و آخری مردی میانسال به نام ویلیام ( مایکل شین ) - See more at: http://moviemag.ir/cinema/zoom/world/11391-%D9%86%D9%82%D8%AF-%D9%88-%D8%A8%D8%B1%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%B4%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%AF%D9%87-far-from-the-madding-crowd#sthash.o6GPOPaP.dpuf

این فیلم ساخت سال 2015 و حدود دو ساعته و اقتیاسیه از رمان معروف توماس هاردی که باعث شهرتش شد.
داستان درباره ی دختری به نام بثشبا اوردینه که توجه سه مرد متفاوت رو به خودش جلب می کنه و این سه مرد دلباخته اش می شن. گابریل اوک، چوپانی سر به زیر و محجوب؛ فرانسیس تروی، گروهبانی خوشگذران و ویلیام بالدوود، کشاورزی محترم.
انتخاب اشتباه بثشبا باعث پشیمونیش میشه اما عشق هیچ کدوم از دو مرد دیگه نسبت بهش کم رنگ نشده و ...
فیلم تقریبا به کتاب وفادار مونده. اما به شخصیت بالدوود کمتر پرداخته شده. بالدوود تو کتاب، بعد از از دست دادن عشق بثشبا کاملا بهم می ریزه ولی این تو فیلم خیلی کم رنگه...
من خیلی خوش شانس بودم که وقتی کتاب دستم بود، فیلم به صورت خیلی اتفاقی به دستم رسید اما اشتباه کردم و اول فیلم رو دیدم بعد رفتم سراغ کتاب. شما این اشتباهو نکنید. اول برید سراغ کتاب. الان من خیلی قسمتهای کتاب یادم نیست اما فیلمه تو ذهنم موندگار شده. بعدشم احساس می کردم قدرت تخیل ازم گرفته شده و موقع خوندن کتاب فقط صحنه های فیلم یادم میومد.
هر کی فیلم های رمانتیک و عاشقانه ی قرن نوزدهمی رو دوست داره، این فیلم رو با بازی ها و دیالوگ های  فوق العاده ی بازیگراش و صحنه های زیباش از دست نده البته بعد از خوندن کتاب:)
___________________________________________________________________________________
تنها چیزی که تو کتاب دوست نداشتم توصیفهای بیش از حدش از طبیعت بود:(
برای این که در حق کتاب اجحاف نکرده باشیم:

قسمت های زیبایی از کتاب:
- هیچ کس زودباورتر از مردی نیست که کم و بیش دل در گرو زنی بسته باشد؛ چیزهایی را که دیگران درباره زیبایی اش می گویند به سهولت می پذیرد، سخنی که کودکی در این خصوص اظهار می کند، در نظرش وزن گفتار یک عضو آکادمی سلطنتی را می یابد.
-ولی ما خودمان خیلی خوب می دانیم که زن جماعت، خیلی به ندرت مرد را قال می گذارد؛ مردها هستند که به ما نارو می زنند.
- آیا نمی دانی که زنی که گرفتار عشق است وقتی پای عشق به میان می آید، پروایی از دروغ گفتن ندارد؟
- یک وقت بود که شما برای من "هیچ" بودید و من غمی نداشتم، حالا باز برای من "هیچ" هستید؛ ولی آه این هیچ با آن هیچ چقدر فرق دارد.

[ دوشنبه 27 اردیبهشت 1395 ] [ ساعت 10 و 50 دقیقه و 10 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
اَردَک
خب از این به بعد آشپزی هم به موضوعات وبم اضافه می شه :))
امروز می خوام یه نون محلی رو بهتون معرفی کنم که مخصوص ترک زبان هاست:)
طرز تهیه و پخت این نون خیلی آسونه و خیلی هم خوشمزه است:
موادی که احتیاج دارید: آرد، مایه خمیر، شکر، زرد چوبه،(بکینگ پودر، زرده تخم مرغ؛ شیر، زعفران)
همه ی این مواد رو با هم مخلوط می کنید و می زارید چند ساعت بمونه البته بعد از این که مایع خمیرتون عمل اومد بعد تو روغن داغ سرخش می کنید. حتی بدون مواد داخل پرانتز هم می تونید این نون رو درست کنید مثل قدیمیها و مثل ما:
                         ما بند انگشتیشو ذرست کردیم... بفرمایید :)

  

            
 

موضوعات: آشپزی ،
[ سه شنبه 21 اردیبهشت 1395 ] [ ساعت 12 و 29 دقیقه و 02 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
آی آدم ها!
    کاش آدمها می فهمیدند که:
    شوخ بودن یک چیز است و آزردن دیگری با شوخی چیز دیگری...

           

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: شوخی ، آزردگی ،
[ شنبه 18 اردیبهشت 1395 ] [ ساعت 13 و 10 دقیقه و 33 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
رهایی از شاوشنک
رهایی از شاوشنک اثر استفن کینگ، رمان کوتاهیه که یک اقتباس سینمایی هم داره. اسم کتاب برام خیلی آشنا بود. احتمالا اسم فیلمش رو شنیده بودم؛ خیلی مشتاقم که این فیلم رو ببینم. با این حال این کتاب منو به شدت یاد سریال فرار از زندان و مایکل اسکوفیلد مینداخت :))
در کل می تونم بگم از انتخابش برای خوندن راضیم.

خلاصه کتاب:
کتاب، سرگذشت زندانی بی گناهی به نام اندی دوفرین است که به اتهام قتل همسر و معشوقِ همسرش، محکوم به حبس ابد می شود و در زندان شاوشنک زندانی می شود اما پس از بیست و هفت سال زندانی بودن، از زندان می گریزد و به رهایی می رسد. راویِ سرگذشت او، یکی از زندانیان همین زندان است.

آدم ممکنه حتی به سختی ها هم عادت کنه و هیچ تلاشی برای از میان برداشتنشون نکنه و همین عادته که ممکنه آدم رو ناامید بکنه و (گاهی) چه تلخه قصه عادت...

قسمت های زییایی از کتاب:

- بعضی از پرنده ها برای قفس آفریده نشده اند. بال و پرشان نورانی است و نغمه هایشان دلنشین و رهایی بخش. پیام آور آزادی اند نه اسارت. پس باید رهایشان کنی وگرنه خود راهی برای رهایی خواهند یافت. در قفس را باز می کنی تا غذایشان دهی اما پرواز می کنند و می روند و دیگر هرگز دستت به آن ها نمی رسد. این جاست که باطن آزادی خواهت که خواهان رهایی آن پرنده های زندانی است با تمام وجود احساس سرور و شادمانی می کند. اما بارفتنشان محل زندگی ات کسل کننده و پوچ تر می شود.

- یادت باشه رِد...امید چیز خوبیه... شاید بشه گفت بهترین چیزها... و چیزای خوب هرگز نمی میرن...
عضی وقتها غمگین میشم......از رفتن اندی. باید به خودم یاد آوری کنم که بعضی پرنده ها برای قفس آفریده نشده اند، پر و بالشون بیش از حد نورانیه و وقتی که پرواز میکنن......اون عده ای که میدونن که زندانی کردن این پرنده ها؛ گناه بوده، خوشحال میشناما، خوب... جایی که توش زندگی میکنی، خیلی کسل کننده تر و پوچ تر از اینه که اونا رفتن... - See more at: http://static.moviemag.ir/cinema/top-dialog/3820-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-(-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%B3%D9%88%D9%85-)#sthash.vShMf8YD.dpuf

عضی وقتها غمگین میشم......از رفتن اندی. باید به خودم یاد آوری کنم که بعضی پرنده ها برای قفس آفریده نشده اند، پر و بالشون بیش از حد نورانیه و وقتی که پرواز میکنن......اون عده ای که میدونن که زندانی کردن این پرنده ها؛ گناه بوده، خوشحال میشناما، خوب... جایی که توش زندگی میکنی، خیلی کسل کننده تر و پوچ تر از اینه که اونا رفتن... - See more at: http://static.moviemag.ir/cinema/top-dialog/3820-%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B4%D9%86%DA%AF-(-%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%B3%D9%88%D9%85-)#sthash.vShMf8YD.dpuf

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ شنبه 11 اردیبهشت 1395 ] [ ساعت 20 و 06 دقیقه و 49 ثانیه ] [ مهناز ] [ رهایی () ]
پشت پرده مه/ 1384
- برم خواستگاری یه مرد؟!! نه من نمیرم...
- نمیری؟!
- نه نمیرم.
- تو عاشق نیستی...!

موضوعات: معرفی فیلم ،
[ جمعه 10 اردیبهشت 1395 ] [ ساعت 11 و 39 دقیقه و 29 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
من زنده ام
سلمان به من گفت: فقط قول بده گاهی با یه نوشته ما را از سلامتی‌ات مطلع کنی.
با ناراحتی گفتم: چی؟ نوشته؟... نه نمی‌تونم، من کاغذ و قلم از کجا گیر بیارم؟
گفت: چقدر برای دو کلمه نوشتن چانه می‌زنی. نمی‌خواد شاهنامه بنویسی، فقط بنویس: «من زنده‌ام».

خلاصه کتاب:
دختری به نام معصومه در آغاز جنگ بین ایران و عراق (1359)  در جاده آبادان به اسارت نیروهای بعثی درمی آید، کاغذی از او به دست  عراقی هامی افتد که روی آن نوشته شده: «من زنده‌ام!» در بازجویی، همین جمله کوتاه، می شود رمزی و سندی بر علیه معصومه!
معصومه آباد. به همراه شمسی بهرامی، فاطمه ناهیدی و حلیمه آزموده، در یک قفس زندانی می شوند. چهار نفر با تفکرات و سلایق مختلف اما اتهاماتی یکسان: عشق به امام و انقلاب و جمهوری اسلامی ایران. بعثی‌ها آن ها را «دختر خمینی» نام می‌گذارند و به آن ها، ژنرال می‌گویند.
اعتصاب غذای این چهار زن ماموران بعثی را از پای درمی آورد و آن ها به هدف خود رسیده و پس از دو سال از مدت اسارتشان صلیب سرخ، نام آنان را ثبت می کند و آنها به اردوگاه موصل منتقل می شوند.
یک برگ آبی به عنوان نامه فوری به آن ها می دهند که روی آن فقط دو کلمه بنویسند و برای خانواده‌اشان بفرستند. معصومه می نویسد: من زنده‌ام...
بعد از روزهایی سخت، آنها با تعدادی از اسرای مرد، با پیمودن یک مسیر دو ساعته، با ماشین‌های امنیتی وارد باند فرودگاه و هواپیما می شوند. تصورشان این بوده که قرار است آنان را به آمریکا یا اسرائیل تحویل بدهند!... بعد از پروازی طولانی، در فرودگاه ترکیه، از هواپیمای عراقی، به هواپیمای ایران‌ایر منتقل می شوند تا در روز 12بهمن 1362، وارد فرودگاه مهرآباد  شوند.
(مادر معصومه  خدا را قسم داده بود: خدایا من هشت پسر دارم و همه در جنگ و خط مقدم می‌جنگند. اگر قرار است سهمی از امانت تو را بدهم، یکی از پسرهایم را می‌دهم؛ اما معصومه را زنده به من برگردان!(یکی از برادران معصومه شهید شده است)).

قسمت های زیبایی از کتاب:


- آدم ها در لحظه ی ترس خیلی به خدا نزدیک می شوند. اصلا این ترس است که به یاد آدم ها می آورد همه چیز دست خداست.
- ما به جنگ عادت نداشتیم؛ جنگ مهمان ناخوانده بود؛ هیچ کس نمی دانست چه واکنشی نشان بدهد؛ همه منتظر تمام شدن جنگ بودند؛ هر روز فکر می کردیم روز بعد جنگ تمام می شود.
- از دست رفتن انسانیت و اخلاق، حتی اگر آن را در وجود دشمنت ببینی غم انگیز است.
- جنگ مسأله ریاضی نیست که درباره اش فکر کنی و بعد حلش کنی؛ جنگ اصلا منطقی ندارد که با منطق بخواهی با آن کنار بیایی؛ جنگ کتاب نیست که آن را بخوانی؛ جنگ، جنگ است؛ جنگ حقیقتی عریان است که تا آن را نبینی و دست به آن نکشی، درکش نمی کنی.
    


 این کتاب اولین کتاب تو حوزه دفاع مقدسه که تصمیم گرفتم بخونمش و خوشحالم که این کتاب رو انتخاب کردم. متنش خیلی روان و ساده است. کتاب از دوران کودکی معصومه شروع میشه و با آزادیش تموم میشه.زبان کتاب تو بعضی قسمت ها به شکل گفتاریه. اشکالات ویرایشی هم زیاد داره ولی با این حال کتابیه که از همون شروع تو رو با خودش همراه می کنه و دوست داری که یک نفس تا آخر کتاب رو بخونی. بهتون توصیه می کنم که حتما بخونیدش و به هیچ وجه این کتاب رو از دست ندید. این کتاب منو ترغیب کرده که بازم تو این حوزه مطالعه کنم. احتمالا کتاب بعدی فرنگیسه البته اگه بتونم پیداش کنم.

نوشته رهبر انقلاب نیز درباره این کتاب، در همین کتاب چاپ شده است.

نامه های سردار سلیمانی بعد از خواندن این کتاب:

«بسمه تعالی

خواهرم، مثل همان برادرهای اسیرت همه جا با تعصب مراقبت می کردم کسی عکس روی جلد کتابت را نبیند. و در تمام کتاب با ناراحتی و استرس بدنبال این بودم که آیا کسی به شما جسارت کرد؟ آخر مجبور شدم روی عکست را با کاغذ بچسبانم تا نامحرمی او را نبیند.      برادرت /  بغداد / «سلیمانی»

«خواهر خوبم. در آن اسارت، اسارت را به اسارت گرفتی، سعی کن در این آزادی اسیر نشوی؛ انشالله کتابت را به همه زبان ها ترجمه می کنم تا همه بدانند زینب بنت رسول الله چگونه بوده است وقتی کنیز او معصومه اینگونه معصوم بوده است. به تو بعنوان خواهرم، بعنوان معرف دختر مسلمان شیعه، معرف ایران اسلامی، معرف تربیت خمینی افتخار می کنیم. حقیقتا شگفت زده شدم و هزاران بار به تو و دوستانت مرحبا گفتم     ساعت ۲۳ (نینوا) «سلیمانی»

موضوعات: معرفی کتاب ،
[ سه شنبه 7 اردیبهشت 1395 ] [ ساعت 11 و 23 دقیقه و 42 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
طعم تلخ جای خالی
جای خالی بعضی آدم ها با هیچ چیز و با هیچ کس دیگر پر نمی شود؛
با هیچ چیز و هیچ کس دیگر...




موضوعات: خودم نوشت ،
[ یکشنبه 29 فروردین 1395 ] [ ساعت 19 و 47 دقیقه و 33 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
...
لطفا برای شادی روح پدربزرگ عزیزم صلواتی بفرستید و فاتحه ای بخونید.

البته اگه از ته دلتون راضی هستین...

خیلی ممنونم.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ دوشنبه 24 اسفند 1394 ] [ ساعت 14 و 34 دقیقه و 22 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
اسفند
من عاشق اسفندم...
با وجود خونه تکونی...
با وجود شلوغی بیرون و غم و غصه درون...
و با وجود تمام خستگی ها و بی حوصله گی های این روزهام...
من هم چنان عاشق اسفندم...

موضوعات: خودم نوشت ،
[ چهارشنبه 12 اسفند 1394 ] [ ساعت 19 و 29 دقیقه و 24 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
صفحات وب


پشتیبانی