تبلیغات
دلتنگی های ناتمام من - خیابان یک طرفه/ والتر بنیامین/ حمید فرازنده
خیابان یک طرفه/ والتر بنیامین/ حمید فرازنده
اول این که ببخشید طولانی شد. فقط داشتم می نوشتم، به قدرت نهفته ی متن پی بردم. همین اگه حوصله داشتید بخونید. دوم این که اگه خواستید قبل از خوندنش چیز زیادی بدونید، نوشته ی پشت جلدش رو بخونید که تصویرش تو اینترنت موجوده :)
این کتاب 130 صفحه است. درسته حجم زیادی نداره ولی از اون کتابایی نیست که یکی دو روزه بشه خوندشون. حوصله می خواد. باید هر وقت که حوصله اش رو داشتی، بشینی بخونیش. اصلا قابل خلاصه شدن نیست. از موضوعات مختلفی حرف زده و گاها هم پیچیده می شه؛ هم از نظر لفظی، هم معنایی.
از این حجم، حدود 40 صفحه اش درباره نویسنده است، از قول دو نفر دیگه؛ که این صفحات، بیش تر از خودِ کتاب پیچیده است؛ باور کنید. اون قدر که کلمات قلمبه سلمبه به کار برده که برای فهمیدنش باید به یه مرجع دیگه ای مراجعه کرد. چون هیچ پی نوشتی بهش اختصاص داده نشده و از طرف دیگه اونقدر از مالیخولیا و مالیخولیایی بودن و نسبتش با والتر بنیامین سخن رفته که من همین الانش هم احساس می کنم که یک فرد مالیخولیایی هستم. ویژگی هایی که تو این صفحات ذکر شده رو به عینه در خودم می بینم :|||؛ باور کنید راست میگم. به شدت قانع شدم. خلاصه این که سعی کردم زودتر بخونم تمومش کنم. 
- تنها راه شناختن یک نفر، دوست داشتن او بدون هیچ امیدی است!
- اولین قاعده ی دل به دست آوردن: خود را هفت برابر کردن و از هفت سو، دور زن مطلوب را احاطه کردن.
- خوشبختی یعنی توانایی شناختن خود، بدون ترسیدن.
- چیزی هست که مختص بزرگترین نویسندگان ادبیات حماسی است: توانایی غذا خوراندن به قهرمانانشان.
- کسی که احساس می کند ترکش کرده اند، کتابی به دست می گیرد و با اندوهی بزرگ در می یابد صفحه ای که می خواهد ورق بزند، قبلا بریده شده است و حتی این جا به وجودش نیازی نیست.
- پیش از آن که کودکی در عصر ما با کتاب آشنا شود، چشمانش چنان در معرض کولاکی از حروف متغیر، رنگی و متناقض قرار می گیرد که احتمال ورودش به آرامش باستانی کتاب کم می شود.
- قدرت نهفته در یک جاده ی روستایی وقتی در آن قدم بزنیم، متفاوت است با وقتی از رویش با هواپیما بگذریم؛ به همین نحو قدرت نهفته در یک متن، وقتی آن را بخوانیم، متفاوت است با وقتی از رویش نسخه برداری کنیم.
- همه این را تجربه کرده اند. اگر کسی عاشق شده باشد یا به شدت به دیگری علاقمند باشد، سیمای او را تقریبا در هر کتابی که می خواند، می بیند. افزون بر این، او در چشمش به دو شکل قهرمان و ضد قهرمان پدیدار می شود؛ سیمای او در داستان ها، رمان ها و داستان های بلند، دچار دگردیسی های بی شمار می شود و از همین جا معلوم می شود که قوه ی تخیل، موهبت گنجاندن چیزهایی فزون در چیزهای بی نهایت کوچک است و موهبت ایجاد یک گستردگی در هر امر فشرده ای تا کمال نو و متراکم آن را در بر گیرد و خلاصه ی کلام، موهبت دریافتِ هر تصویر به گونه ای که انگار در بادبزنی دستی جمع شده است: تنها وقتی بادبزن باز شود، در گستره ی جدیدش شروع به نفس کشیدن می کند و شکوفا می شود و در خود، خطوط چهره ی معشوق را نمایان می کند.
- با زن محبوبت هستی: با اوگپ می زنی، بعد، پس از هفته ها و ماه ها که از او جدا شده ای به آن گپ و گفت ها می اندیشی و اکنون موضوع آن صحبت ها به نظرت مبتذل، زننده و سطحی می آید و متوجه می شوی تنها او بوده است که عشق بر سر آن سایه افکنده و آن را حفظ کرده است تا آن اندیشه همچون نقش برجسته ای با همه ی بندها و شیارهایش، زنده و حاضر بماند و حال که تنها مانده ای، آن اندیشه، هموار و عاری از تسلی و سایه در روشنای ذهنت بدون هر گونه برجستگی افتاده است.

- مردی كه زنی را دوست دارد ، تنها به نقص های معشوق ، به هوس ها و ضعف های او نیست كه وابسته است: چین های صورتش ، خال هایش ، لباس های ژنده اش ، و یك وَری راه رفتن اش ، او را استوارتر و بیرحمانه تر از هر گونه زیبایی به زن وابسته می كند .این را دیری است همه می دانند.اما چرا؟ اگر این نظریه درست باشد كه مركزِ احساس در سر نیست ، و این كه ما از پنجره ، یك تكه ابر ، یك درخت ، نه در مغزمان ، بلكه در جایی كه می بینیم شان ، تجربه ی احساسی به دست می آوریم ،پس وقتی نیز به معشوقمان نگاه می كنیم ، از خود به در می شویم ؛ اما این بار در آزادی پر تنش و سراسر از خود بی خود شده.احساسات ما ، همچون فوجی پرنده ی خیره شده در تلالوهای زن محبوبمان، پر و بال می زند. و همان طور كه پرنده ها در كنجِ پر شاخ  و برگ درختی پناه می گیرند، احساسات نیز به درون چین های پر سایه ، و به سوی نقاط ضعف پنهان و حركت های ناشیانه ی بدنی كه دوستش داریم می گریزند و آن جا آرام و قرار می گیرند ؛ و هیچ رهگذری حدس نمی زند كه دقیقاْ در همین جاست ، در همین جای پر عیب و سرزنش آمیز ، كه برقِ شتابناكِ عشق لانه كرده است.

راستش الان که اینا رو نوشتم قانع شدم که کتاب بدی نبوده. من اگه بودم فقط اون قسمت پایانی که درباره نویسنده است رو نمی خوندم. باور کنید اصلا اون قسمت، اضافه است.
+نگارا من درست یه دقیقه بعد از نوشتنت برات نوشتم خیلی هم منتظر بودم. ببخش حواس پرتیمو خب؟! می خوای اصلا فایل گفتگو رو هم در اختیارت بزارم؛)
+عیدتونم مبارک. التماس دعاااا...


موضوعات: معرفی کتاب ،
[ جمعه 22 اردیبهشت 1396 ] [ ساعت 11 و 37 دقیقه و 08 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]


پشتیبانی