چقدرر زود...
مهربون ترین؛ آخه چطور دلت اومد اینهمه غم به دل پاک و مهربونش کنی؟! چطور؟!!
با وجود این که حدودا 5 سال از زمان از دست دادن اون یکی پسرش می گذشت، هنوز هم که هنوز بود وقتی حرفش می شد. چشمای مهربونش پر اشک می شد. این قدر تازه بود درد و غمش براش. اون قدر که من فکر نمی کردم این همه سال از اون اتفاق تلخ می گذره... و باز یه درد دیگه؛ عمیق تر و کاری تر از قبلی...
لطفا هیچ کسی رو این جوری امتحان نکن خدایا!
بعضی دردها هیچ وقت کهنه نمیشن...
بعضی دردها هیچ وقت به مثابه دردهای دیگه کهنه نمی شن...
بعضی دردها دردباقی می مونن...
بعضی دردها زیادی درد دارن خدایا...
مرگ خیلی از آدم ها و نبودنشون برای خونواده هاشون درد دارن...
می دونی چی می گم؟!
می دونی؟! دنیات اون قدرا هم قشنگ نیست. قشنگ نیست که تلخی هاش هزار برابر عمیق تر از شادی هاشن. که اکثر شادی هاش به مرور کم رنگ تر میشن اماخیلی وقت ها بعضی زخم ها و دردها هستن که به همون قوت قبل باقی می مونن. می دونم که می دونی چی می گم.
مهربون تر از این باش باهامون لطفا...مهربون تر... هر بار که به بعضی اتفاقات فکر میکنم، تو فکرم میاد که می تونستی جلوی خیلی اتفاقا رو بگیری و با این حال نگرفتی و با این حال نگرفتی...
می دونی معجزه که فقط شفا دادن و ... نیست. اتفاق نیفتادن بعضی اتفاقاته. حضور بعضی افراد کنارمون خودش معجزه است. معجزه حضور. الان دیگه این معجزه هیچ وقت کنار مادرش نخواهد بود...
من که منم دلم کباب شد براش و براشون. لطفا بهشون زیاد صبر بده زیاد... می دونم تا صبرِ دردی رو به کسی ندی درد رو هم به طرفش روانه نمی کنی. با این وجود تحمل بعضی دردها خارج از توانه...
کاشکی زودتر همه چی -دنیات!- تموم می شد... 
لطفا برای شادی روح پسر خاله ام که نتونست بیشتر از دو سال از پدر بودنش لذت ببره، صلواتی بفرستین.
اللهم صل علی محمد و آل محمد.
مرسی.
ببخشید ناراحتتون کردم
نمیشد که ننویسم دلم خیلی پر بود.
+ لطفا برای سلامتی پدربزرگم هم که تو بیمارستانه دعا کنید 

موضوعات: خودم نوشت ،
[ شنبه 4 شهریور 1396 ] [ ساعت 09 و 43 دقیقه و 57 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]


پشتیبانی