تبلیغات
دلتنگی های ناتمام من - این سرای ظلمتی که آشیان ماست
این سرای ظلمتی که آشیان ماست
مشهدی بابایم رفت... به خاطره ها پیوست... به همین سادگی نه! به تلخی...
بدون اینکه در این روزهای آخر بتواند یک دل سیر بچه هایش را نگاه کند. چرا؟! برای اینکه خدا دردها را با هم می فرستد!
هیچ وقت فکرش را نمی کردم زمانی می رسد که موقع ورق زدن آلبوم ها به جای لبخند زدن، غصه ام بگیرد و هی تند و تند رد شوم؛ گاهی بدون حتی نیم نگاهی...! نه به این زودی...
ناشکر نیستم.
ازت دلخورم... دل خور... می تونی از دلم درآری؟!
وقتی شادی ها رو با هم می فرستی، ما هر بار لبخند می زنیمو شکر می کنیم بابتشون. ممکنه یادمون بره ولی باز هربار یادمون افتاد شکرگزاریم پس وقتی غمو غصه داریم باز بهمون حق بده که سرمونو بالا بگیریم؛ یادمون بیای و ازت گله کنیم و دلخور باشیم. تو بزرگ و خدایی؛ پس بهمون حق بده خیلی وقتا طاقتمون کم شه. خب؟!

+ ما اگر ز خاطر خدا نرفته ایم 
پس چرا به داد ما نمی رسد
ما صدای گریه مان به آسمان رسید
ازخدا چرا صدا نمی رسد...
# فریدن مشیری بسیار عزیزم.


موضوعات: خودم نوشت ،
[ یکشنبه 5 شهریور 1396 ] [ ساعت 21 و 07 دقیقه و 33 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]


پشتیبانی