حس و حساسیت!
زلزله ی دیشب رو ما هم احساس کردیم. اونقدر قوی بوده که ما هم حسش کردیم. داشتم فیلم می دیدم که احساس کردم سرم داره گیج میره... اصلا یه لحظه هم به ذهنم خطور نکرد که ممکنه زلزله باشه، گفتم حتما حالم بده و الان خوب میشم؛ بعد دیدم بابا بلند شد گفت زلزله است!!!!  همه امون حس کرده بودیم سرمون گیج میره و حالمون خوش نیست و به خیال خودمون به همدیگه نگفته بودیم که همو ناراحت نکنیم! غافل از این که حال زمین خوب نبوده!
 خدا همه ی درگذشتگان این زلزله رو بیامرزه و به خونواده هاشون صبر بده و ان شا الله که خسارات جانی دیگه بیش تر از اینی که هست نباشه. آمین.
یکی بود که اینجا رو می خوند. یه بار هم با هم آنلاین حرف زدیم. کرمانشاهی بود. ان شالله که حالش خوب باشه و سلامت. آمین. 
اگه هنوز منو می خونین یه خبر از خودتون بدین لطفا.

حس می کنم خیلی حس ها در من مرده...! تلخ بود وقتی متوجهش شدم. بی حس و بی احساس تر از قبل شدم!

نزدیک بود بهشون بگم بهش سلام برسونید! به کسی که دیگه نیست! چقدر نبودش رو حس کردم! بعد لال شدم ...

اینجا هستی؟! اونجا هستی؟!! چرا نیستی؟!! پس چیکار می کنی؟!! منچ بازی میکنی؟!!
دلم می خواست می تونستم بگم نه سودوکو بازی می کنم. تازه کلی هم کیف می کنم! اَه...

موضوعات: خودم نوشت ،
[ دوشنبه 22 آبان 1396 ] [ ساعت 10 و 39 دقیقه و 50 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]


پشتیبانی