تبلیغات
دلتنگی های ناتمام من - مطالب خودم نوشت
زمستونِ عاشق!
به گمونم زمستون عاشق شده...
عاشق شده...
عاشق شده که این همه بهاریه...!
یعنی عاشق کی شده؟!
که این همه از خودش گذشته؟! 
هووم؟!
آب و هوای کی به دلش نشسته؟!

^-^

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: زمستون عاشق ،
[ سه شنبه 17 بهمن 1396 ] [ ساعت 20 و 07 دقیقه و 50 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
دلِ بی منطق
آدم می تونه حتی با یه جمله هم عاشق یکی بشه! دله دیگه منطق سرش نمی شه که! 
دیگه کار از "دیوانه گشتن از نگه اولین خوش است" گذشته ؛)
مثل من که عاشق عباس معروفی شدم؛ 
کسی عباس معروفی خونده؟!!
میشه بهترین کتابشو بهم معرفی کنید؟! ترجیحا پایان تلخی نداشته باشه خب؟ پایان باز هم نداشته باشه!؟

+ مدام زمزمه اش می کردما ولی نمی دونستم از کیه؟! 
عشقی که رفته رفته جنون آورد چه سود
دیوانه گشتن از نگه اولین خوش است!
مسیح کاشانی!


موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: عباس معروفی ،
[ سه شنبه 17 بهمن 1396 ] [ ساعت 12 و 36 دقیقه و 27 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
نامه ای به بابا میهن بلاگ!
میهن بلاگ هِی داری بهم اصرار می کنی بیا چمدونت رو جمع کن و برو!
هِی من خودمو می زنم به اون راه! هی تو ول کن نیستی!
هی دلم می خواد بهونه و دلیل بیارم برای موندن هِی نمیزاری...!
من آدم رفتن نیستم ولی یهو دیدی جدی جدی دیگه قید سادگیت رو زدم و وسایلمو جمع کردما!
اون وقت ممکنه دیگه برنگردم حتی اگه هزار بارم دلم تنگ شه!

دیگه مهم نیست. بالاخره میرم اما دلم می خواد وقتی یادت میفتم حالم خوب شه! دلم نمی خواد با این حال نزارت بزارمت و برم!

+ همه برا بابا لنگ درازشون نامه می نویسن منم برا بابا میهن بلاگم! این عنوان رو فکر نکنم از کسی دریافت کرده باشی نه؟!
+ دلم می خواست عنوان پست رو بزارم "رفتن یا نرفتن، مساله این است" اما به حرمت تو ازش گذشتم ؛))) تو عنوان جذاب تری هستی ؛)

+معنای وابستگی رو یه وبلاگ نویس خیلی خوب درک می کنه!

امضا:
مهنازِ تو :)))))

موضوعات: خودم نوشت ،
[ سه شنبه 17 بهمن 1396 ] [ ساعت 12 و 18 دقیقه و 13 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
دید متفاوتش!
گلی استعداد عجیبی داره در این که یک فیلم عاشقانه رو تبدیل به یک کمدی تمام عیار بکنه:))))
دیروز به جای تماشای یک فیلم عاشقانه کنارش، داشتم یه فیلم طنز می دیدم!
به قول آقای همساده یعنی داغون شدماااااااا

موضوعات: خودم نوشت ،
[ دوشنبه 16 بهمن 1396 ] [ ساعت 16 و 40 دقیقه و 53 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
حمداً لله :)
یه تیکه ی خیلی دوست داشتنی از گلستان سعدیِ جان :
منّت خدای را عزّ و جل که طاعتش موجب قُربت است و به شکر اندرش مزید نعمت. هر نفسی که فرو می رود مُمِدّ حیات است و چون بر می آید مُفَرَّح ذات.پس در هر نفسی دو نعمت موجود است و بر هر نعمتی شکری واجب.


+ شاید یه روزی یه معرفی ازش نوشتم. اگه عمری باقی بود ان شا الله...

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: گلستان ، سعدی ، متن ادبی ،
[ یکشنبه 8 بهمن 1396 ] [ ساعت 11 و 32 دقیقه و 27 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
نکته همین جاست!
چقدر زود حوصله ام برگشت!
راستش گاهی نکته اینجاست که تا زمانی که دستم نره رو کیبورد دلم نمی خواد چیزی بنویسم و فقط کافیه که شروع کنم!
همچنان این ذهن شلوغه!

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: نکته ، ذهن شلوغ ،
[ شنبه 7 بهمن 1396 ] [ ساعت 18 و 45 دقیقه و 22 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
گوش کنیم...
ای جانم عشق/ سینا بهداد
نیمه جان/ حمید هیراد
دلبریتو کمترش کن/ شهاب مظفری


موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: معرفی آهنگ ،
[ شنبه 7 بهمن 1396 ] [ ساعت 18 و 43 دقیقه و 00 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
انگار خیلی حرف رو دلم تلنبار شده بود!
از این که تا یه کاری رو تموم نکنم نمی تونم حواسمو جمعِ کار دیگه ای بکنم بدم میاد!
از اینکه خودمو می زنم به تنبلی هم بدم میاد!
از این که نمی تونم راحت با نظرات مخالف کنار بیام هم خوشم نمیاد!
از این که حرفمو نمی فهمن هم خوشم نمیاد!
از این که حرفمو بد متوجه می شن هم خیلی بدم میاد!
از این که گاهی نمی تونم درست خودم رو کنترل کنم هم خیلی بدم میاد!
از این که گاهی فکر نکرده حرف می زنم هم خیلی خیلی بیشتر بدم میاد!
از اینکه یکی به خاطر یه دلخوری جزئی قهر می کنه و اینا هم خوشم نمیاد!
 چه اخلاقیه آخه! قبلا چند باری خودمم از این حرکتا زدما هنوزم که هنوزه وقتی یادش میفتم از خودم بدم میاد! شرمم میاد! 
اعصابمو بهم میریزه وقتی می بینم بین دو تا آدم عاقل یه همچین اتفاقی میفته!!کم ترین کار اینه که میتونی راجع بهش حرف بزنی!!


موضوعات: خودم نوشت ،
[ شنبه 7 بهمن 1396 ] [ ساعت 18 و 42 دقیقه و 56 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
حوصله کن!
همه جا سفید پوش شده خدا رو شکر. از دیروز همین جوری داره برف می باره و می باره!
امیدوارم همه جا پر از برف و بارون و برکت خدا شه.
تا حالا ابنقدر دقیق به دونه های برف از نزدیک خیره نشده بودم! چقدر جالبن!    
این چند روزه فرصتش پیش نیومده حتی یه سطر کتاب بخونم!! 
اولش خود خواسته بود ولی خیلی طول کشید!
تقریبا نه فیلمی برای دیدن دارم و نه انیمیشنی!
نه کتابی برای خوندن :(
دارم بعضی فیلم ها و انیمیشن ها رو مرور می کنم!اگه معرفی نکرده باشم معرفیشون می کنم!
آدم گاهی برای نوشتن هم باید حوصله داشته باشه!هم یه ذهن آروم!
ولی انگار حالا حالا ها با این ذهن به هم ریخته کار دارم!
تنها راه حل کنار گذاشتن تنبلیه!
تشخیص مشکل و رسیدن به راه حل آسونه؛ اراده می خواد

+حوصله ی نوشتنم رفته! 
حوصله ی نوشتنم برگرد!


موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: حوصله ، معرفی آهنگ ،
[ شنبه 7 بهمن 1396 ] [ ساعت 18 و 11 دقیقه و 42 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
ذوق!
ننه، دیروز، میشه گفت پس از سال ها رفت بازار!
موقع رفتنش پر از شوق بود؛ وقتی برگشت، این شوق و ذوق بیشتر هم شده بود! 
مطمئنم پس از سال ها خیلی لذت برده بود...
گلی برامون از شوق و ذوقش گفت! خودش هم همین طور!

نباید انقدر غرق روزمرگی شد که برای اتفاقات هر چند کوچیک و عادی، شوق نداشت! 
روزمرگی آدم ها رو عوض می کنه! گاهی در جهت خوب گاهی هم برعکس! حواسمونو ازمون می گیره! 
حواستونو جمع کنین ؛)

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: ذوق ، شوق ، روزمرگی ، ننه ،
[ سه شنبه 3 بهمن 1396 ] [ ساعت 15 و 34 دقیقه و 55 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
چه خیالی...! چه خیالی... می دانم!
امروز کتاب خونه بودم یکی داشت به یکی دیگه کتاب معرفی می کرد! چه معرفی کردنی!!!
جلوی خودمو گرفتم که نه حرفی بزنم، نه دخالتی بکنم و نه هیچی دیگه!
قشنگ علاوه بر این که اسم کتابا رو می گفت کل داستان رو هم تعریف می کرد!
یعنی معلوم بود اینایی که دنبال کتاب بودن می خواستن یه داستان لطیف بخونن و این یکی هر چی داستان بدون لطافت وجود داشت، یک به یک معرفی می کرد بهشون! 
چند تا کتاب معرفی شده رو با خیال های خوش و رنگارنگ گرفتن و رفتن!

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: کتاب ، کتاب خونه ،
[ یکشنبه 1 بهمن 1396 ] [ ساعت 19 و 44 دقیقه و 59 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
چقدر کتاب می خونی!
داره نگام می کنه!
منتظرم حرفی بزنه اما هیچی نمیگه!
می گم چیزی شده؟!
می گه من به جای تو خسته شدم و حوصله ام سر رفت.چقدر کتاب می خونی؟! تو که دیگه درست رو هم تموم کردی...
می خندم و می گم! ننه من عاااااشق کتابم؛ بهم حس خوبی میده! 
اما گوش نمی کنه! :))))))))

 بی ربط نوشت ها:
من عاشق بستنی زمستونیم!
خیلی خوبه که آدرس اینجا رو یادش رفته :)


موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: من ، من و ننه :) ، من و کتاب ،
[ یکشنبه 1 بهمن 1396 ] [ ساعت 19 و 14 دقیقه و 28 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
برررررررف!
دو روز پیش بالاخره روی ماه برف رو دیدیم خدا رو شکر.
اما الان هوای بیرون بشدت سرده و اصلا قابل تحمل نیست. یعنی نفست تو هوا یخ می بنده!

# دوباره پلک دلم می پرد، نشانه ی چیست؟!
قیصر امین پور

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: برف ، سردی ، سرما ،
[ چهارشنبه 27 دی 1396 ] [ ساعت 10 و 36 دقیقه و 33 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
پیشنهاد آهنگ
درد دل/ محسن ابراهیم زاده
زل زدی/ سیاوش پالاهنگ
چشای تو/ ماکان بند

موضوعات: خودم نوشت ،
[ یکشنبه 24 دی 1396 ] [ ساعت 20 و 23 دقیقه و 03 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
تولدت مبارک من :)
تو یه همچین روزی، من پاش به دنیا باز شد و قطعا باعث خوشحالی چندین نفر شد...

موضوعات: خودم نوشت ،
[ جمعه 22 دی 1396 ] [ ساعت 10 و 18 دقیقه و 32 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
دلتون نگیره!
مطلقا از هیچ کسی انتظار و توقع اینو نداشته باشید که ناراحتتون نکنه!

موضوعات: خودم نوشت ،
[ پنجشنبه 21 دی 1396 ] [ ساعت 10 و 38 دقیقه و 47 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
سقوط
چند روز پیش سقوط آلبر کامو رو شروع کردم برا خوندن... از ده، پونزده صفحه ی پیش گفتار چیزی متوجه نشدم... رفتم سراغ متنِ خود کتاب... گفتم احتمالا پیش گفتار سنگین بوده برا همین چیزی متوجه نشدم... 
اما کتابی که نشه از مقدمه اش چیزی فهمید به احتمال 99 درصد ادامه اش هم براتون قابل فهم نخواهد بود!
ترجمه و سبک مترجم چنان زد تو ذوقم که این کتاب رو فعلا برای همیشه ای نامشخص، خط زدم از تو لیستم و حاضر نیستم با ترجمه ی دیگه ای هم بخونمش :(

+ صالحه که میاد و غیب میشه، از دخترک هم که خبری نیست و مهناز... 
مهناز میشه یه خبر از خودت بدی لطفا... چرا وبت اون شکلی شده؟!!

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: سقوط ، آلبر کامو ، ترجمه ، دوستان ،
[ شنبه 9 دی 1396 ] [ ساعت 11 و 25 دقیقه و 16 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
بشنوید...
خدا، مستم کن/ حمید هیراد
ماه دلم/ هوروش بند
نزدیکی به من/ مسعود صادقلو
دلگیری/ ماکان بند
عشق تو صدام/ مازیار فلاحی
می کوبه/ مجید اصلاحی

موضوعات: خودم نوشت ،
[ شنبه 9 دی 1396 ] [ ساعت 11 و 15 دقیقه و 49 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
زمستونِ امسال!
چرا زمستون شبیه زمستون نیست؟!!!!!

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: زمستون ، زمستان ،
[ سه شنبه 5 دی 1396 ] [ ساعت 13 و 46 دقیقه و 26 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
حواس پرتِ شاکر :)
داشتم گله می کردم ازش که یه کم بیشتر حواست بهم باشه. مثلا چرا به این حواست نیست! براش مثال می زدم... 
به دو، سه دقیقه نرسید که ساکت شدم! یه جوری گفت مواظبتم که مجبور شدم سکوت کنم و شکر و شکر و شکر...

مرسی که حواست هست به کسی که گاهی حواسش رو از تو پرت می کنه! بعضی وقت ها هم عمدا پرت می کنه به خاطر اینکه حس می کنه هستی، می شنوی، حواست هست ولی نمیخوای چیزی بگی بنابر هر مصلحت و حکمتی... اون وقتاست که امیداش رنگ می بازن...!
حضورت رو پررنگ تر کن لطفا. من دلم می خواد بیشتر حس کنم که شنیده می شم! 

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: حواس پرتی ، امید ، شکر ، مصلحت ، حکمت ،
[ جمعه 1 دی 1396 ] [ ساعت 16 و 09 دقیقه و 31 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
حافظ خودش گفت!
دلبر، آسایش ما مصلحت وقت ندید
ورنه از جانب ما دل نگرانی دانست!

# دل نگرانِ اُمیدوار...

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: حافظ ، فال حافظ ، شب یلدا ،
[ جمعه 1 دی 1396 ] [ ساعت 16 و 18 دقیقه و 47 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
مطلب رمز دار : ..
این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.

[ پنجشنبه 23 آذر 1396 ] [ ساعت 11 و 13 دقیقه و 26 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
گوش کنیم ؛)
دلارام و دلداده/ پازل باند
آخه دلم/مهرزاد امیرخانی
وای دل بی قرارم/ بهنام بانی
دست بزن/ مازیار فلاحی
ای عشق/ ایوان باند

این قسمت دلارام رو خیلی می دوستم، جالبم می خونه:
مـــــــــــــن یه حس عاشقانه در تو
تـــــــــــــــو یه حس جاودانه در من
مــــــــــن بی بال و پرم بدون روبات
      بی تاج سرم بدون دنیات

مازیار فلاحی هم آدمو وادار می کنه هی دست بزنه :)))

موضوعات: خودم نوشت ،
[ دوشنبه 20 آذر 1396 ] [ ساعت 19 و 49 دقیقه و 50 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
خیلی وقت بود نبودم. کسی هنوز منو یادشه؟!!
این همه مدت نبودنم رو ببخشید که باعث شد نگران بشید و یا حس های بدی بهتون منتقل شه و خلاصه شرمنده که هر بار  اومدید با نوشته های تکراریم مواجه شدید.
اوضاع نت خیلی خیلی بهتر شده و اصلا قیمت ها به طرز بسیار فوق العاده ای با ترافیک و سرعت متناسب شدن؛ اصلا فراتر از تناسبه بنابراین واجبه که از مسولین یه تشکر قدرشناسانه ای کرد. من به نوبه خودم بسیار مچکرررررم و امیدوارم پشیمون نشم از این تشکر. خلاصه که مرسی :)
علاوه بر این که دستم از دنیای مجازی کوتاه بود تا دیروز حتی یه سطر کتاب هم نخونده بودم و دیروز بالاخره یه کم کتاب نوش جان کردم.
هر وقت بعدِ یه مدت طولانی بر می گردم می بینم یه عده ای که می خوندمشون دیگه نیستن و رفتن :(
دخترک تو کجایی؟ هااان؟!

حس می کنم حس ششم قوی ای دارم یا شایدم زود متوجه می شم چی داره می گذره. از برخی تغییرات بسیار جزئی و ریز. حتی یه لبخند کاملا پنهون اون گوشه موشه های چشم یا حتی فکرای توی ذهن و این گاهی آزار دهنده است.
  گاهی فکر کردن به تغییرات ترسناکه.
از این که مدام دارم مقایسه می کنم و گاهی هم مقایسه میشم به شدت بدم میاد. آدم حسودی میشم این مواقع. بدم میاد از این حس.
می خواستم بنویسم همه بلدن مهربونی کنن حتی اونایی که گاها مهربونی نمی فهمن اما باز پشیمونم کردن از نوشتن و گفتنش.
خوش به حال اونایی که بلدن زندگی رو آسون بگیرن و اصلا تو شرایطی بودن که این آسون گرفتن جزئی از زندگی روزمره اشون شده. خوش به حال همچین آدم هایی که دارن زندگی می کنن.
هزار بار هم بگم باز کمه: از آدم های خیلی خیلی خیلی خیلی بی ملاحظه بدم میاد.
از اینکه وقتی حواسم به یه چیز دیگه است و آدم ها مجبور میشن برای اینکه متوجهشون بشم با حرف یا مخصوصا با دست حواسمو از اون چیزی که متوجهش بودم پرت کنن خیلی خیلی بدم میاد و این حس اصلا دست خودم نیست. از درون عصبانی میشم تا مرز انفجارو مجبور میشم به روی خودم نیارم.
یعضی مواقع بی اراده ترین موجود روی زمینم. بی اراده ترین به معنای واقعی کلمه. احمقانه است اینجوری احمق بودن و احمق به نظر رسیدن! 
خیلی از آرایشگرا تقریبا هیچی بلد نیستن. ادعاشون فراتر از کارشونه.
خوابم به سمت علمی تخیلی بودن تغییر جهت داده بود! تخیلش رو از پونیو قرض گرفته بودم!

همیشه گفتم خرمالو مزه ی کدو حلوایی میده.
از اینکه به "به" می گیم "هیوا" خوشم میاد.
تازه از این که به کدو حلوایی می گیم بورانی هم خوشم میاد.

دلم ساندویچ همبرگر می خواد. از همونایی که گلی برام خرید و هنوز مزه اش زیر زبونمه. خیلی خوشمزه بود اصلا.
تازه هوس چیپس و ماست موسیرم کردم
و هوس یه موگیر قرمز یا گل گلی پارچه ای.یکی قول قرمزشو بهم داده بود؛ همون وقتی که رو سر دروازه بان بنفیکا دیدم و خوشم اومد و بهش گفتم دوست دارم تو برام بخریش  ولی حواس پرته!
گوشیم دیگه واقعنی داغون شده. گوشی می خوام
دوست دارم یه بار توی طبیعت در حالی که با آسمون خدا فاصله ای ندارم، نماز بخونم...
یا یه بار کاملا زیر بارون خیس خیس شم
دلم خیلی چیز میز دیگه هم می خواد...

بخور رازیانه خیلی خوبه.

یه ذره شانسم نداریم: اسپانیا، پرتغال، مراکش : سخته ولی فوتبال قابل پیش بینی نیست 
ایران برای اولین بار قهرمان وزنه بردای جهان شد. هر چی باشه حس خوبی به آدم میده بالاخره :)) تبریک... 
سریع و خشن 5 چقدررر هیجان انگیزه ولی احتمالا زبان اصلیش جذاب تر. چشام کاملا گرد شده بود وقتی داشتم می دیدمش.

خدا دهقان فداکارمون رو بیامرزه و قرین رحمتش کنه. آمین.
زلزله ها دست بردار نیستن انگار...! خدا خودش بخیر بگذرونه.آمین

واقعا فکر می کنم خود خدا برام امن یجیب خونده بود. خیلی حس خوبی بود :)))
خدایا می دونی الان دلم چی می خواد؟؟! دلم  می خواد خودت دعام کنی؛ به نیت چیزی که تو دلمه... دعام می کنی؟!!!
دلم می خواد زودتر اون چیزی که تو ذهنمه رو ادا کنم. میشه لطفا دعا کنید برای اجابت شدنش و بعد فرصت ادا کردنش که با حسی فراتر از خوب همراه خواهد بود؟!

داره برف می باره. برف و هوای سرد اگه آدم دلش خوش نباشه و گرم، کم کم خیلی خیلی دلگیر میشه.
دلاتون گرم و خوش و یلداتون هم پیشاپیش مبارک.

فعلا همین! بعدا چند تا پست معرفی هم میزارم. البته که می شد اینا رو تو ده تا پست بنویسم ولی الان اینجوری بهتره. میشه پنهون شد تو لابلای این همه نوشته ؛)
تازه از راه رسیدم و این همه تایپ بعد از این همه مدت خسته ام کرد.
مرسی که هستید و می دونید که:
سیزی چوخ ایستیم و بودنتون حس خوبی بهم میده.

موضوعات: خودم نوشت ،
[ پنجشنبه 16 آذر 1396 ] [ ساعت 11 و 17 دقیقه و 54 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
خدایا برایم امن یجیب بخوان :)
تا حالا شده که دلتون بخواد به اندازه صد سال بخوابید تا خستگی از تنتون در بره؟!!

خیلی جمله ی عاشقانه ایه. چند روز پیش اتفاقی خوندمش و از اون جا که به حافظه ی داغونم اعتمادی نیست حتما باید یه جا یادداشتش می کردم:
سن منیم بالاجا اورکیمین، بویوک دونیاسیسان...

چرا گرگ رو دوست داره؟!! برام  عجیبه! گرگ و اسب!!!

بعضی ها قدر مهربونی رو نمی دونن. شاید نه به این علت که نخوان یا آگاه نباشن مهربونی باید قدر دونسته بشه، نه؛ بعضی ها بلد نیستن که قدر خوبی و مهربونی آدم ها رو بدونن. بلد نیستن... هزار بار هم بهشون خوبی کنی نمی فهمن و نه تنها درک نمی کنن بلکه احساس می کنن وظیفته که باهاشون مهربون باشی اما مشکل اینه که برای خودشون قدر دونستنش رو وظیفه نمی دونن اگه قرار بر همچین طرز فکری باشه...!
اینا آدمایی اند که جواب خوبی رو با خوبی نمیدن!

خدایا میشه بغلم کنی، برام لالایی بخونی و من چشمامو ببندم؟!

موضوعات: خودم نوشت ،
[ سه شنبه 30 آبان 1396 ] [ ساعت 17 و 32 دقیقه و 43 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
روز شلوغ کتابخانه ها!
تنها روزی که کتابخونه ها شلوغ میشه روز کتابه!
امسال علاوه بر ثبت نام رایگان، سیم کارت رایگانم میدادن :) و همین طور خوشنویسی رایگان از هر متنی که خودت بخوای به شرط کوتاه بودن ولی خب این ذهنی که ما داریم تو همچین شرایطی قفل می کنه. تنها جملات و بیتایی که به ذهنم رسید همینا بود بقیه اش اونقدر زیاد عاشقانه بودن که بی خیالشون شدم :|  پایینیه مصرع اولش مال منه، دومی مال دوستم.
تازه می تونستی به عنوان مدل هم بشینی و از چهره ات طراحی کنند! مدل بودن واقعا سخته ها! به خصوص اینکه بشینی و چند نفر بصورت همزمان هی زل بزنن بهت!
همین شب 24 ام انگار اینجا هم زلزله پنج و چند ریشتری اومده ولی ما اصلا حسش نکردیم! خدا رو شکر.
بازی ایتالیا و سوئد چقدر هیجان انگیز بود! خیلی وقت بود دلم تا این حد پرپر نزده بود برای بردن تیمی. چرا ایتالیا باید ببازه؟! جام جهانی بدون ایتالیا مزه اش کمتره!
گوش کنید: نزدیکای پاییز سینا شعبانخانی.


موضوعات: خودم نوشت ،
[ جمعه 26 آبان 1396 ] [ ساعت 19 و 01 دقیقه و 57 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
حس و حساسیت!
زلزله ی دیشب رو ما هم احساس کردیم. اونقدر قوی بوده که ما هم حسش کردیم. داشتم فیلم می دیدم که احساس کردم سرم داره گیج میره... اصلا یه لحظه هم به ذهنم خطور نکرد که ممکنه زلزله باشه، گفتم حتما حالم بده و الان خوب میشم؛ بعد دیدم بابا بلند شد گفت زلزله است!!!!  همه امون حس کرده بودیم سرمون گیج میره و حالمون خوش نیست و به خیال خودمون به همدیگه نگفته بودیم که همو ناراحت نکنیم! غافل از این که حال زمین خوب نبوده!
 خدا همه ی درگذشتگان این زلزله رو بیامرزه و به خونواده هاشون صبر بده و ان شا الله که خسارات جانی دیگه بیش تر از اینی که هست نباشه. آمین.
یکی بود که اینجا رو می خوند. یه بار هم با هم آنلاین حرف زدیم. کرمانشاهی بود. ان شالله که حالش خوب باشه و سلامت. آمین. 
اگه هنوز منو می خونین یه خبر از خودتون بدین لطفا.

حس می کنم خیلی حس ها در من مرده...! تلخ بود وقتی متوجهش شدم. بی حس و بی احساس تر از قبل شدم!

نزدیک بود بهشون بگم بهش سلام برسونید! به کسی که دیگه نیست! چقدر نبودش رو حس کردم! بعد لال شدم ...

اینجا هستی؟! اونجا هستی؟!! چرا نیستی؟!! پس چیکار می کنی؟!! منچ بازی میکنی؟!!
دلم می خواست می تونستم بگم نه سودوکو بازی می کنم. تازه کلی هم کیف می کنم! اَه...

موضوعات: خودم نوشت ،
[ دوشنبه 22 آبان 1396 ] [ ساعت 10 و 39 دقیقه و 50 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
نمی ذارن یه خواب خوش از چشمای آدم بره بالا!
میگم چرا این خواهر و برادر من، دست از سر من بر نمیدارن، نمیزارن بخوابم؟! :(
درست سه شبه که الکی منو از خواب بیدار می کنن و سر به سرم میزارن که مهناز دوباره هذیون گویی هات شروع شد؟!
کدوم هذیون گویی؟! من که تازه چشامو بسته بودم، وسط یه خواب شیرین بودم که با سر و صداهای شما بیدار شدم. الانم که دارم باهاتون حرف میزنم! 
وااای این دوباره شروع کرد. داره هذیون میگه بخوااااااااب بخواااااب. ناااازی... ناااازی...فردا بهش بگیم داشتی هذیون می گفتی باز باور نمی کنه! یادشم نمیاد!
ای بابا به خدا بیدارم. شماها خواب میزارین برا آدم :(((( 
اااالهی... نچ نچ نچ... حالش بده ها... بخوااااب، بخواب.
بعد فرداش باز برا منو خودشون و مامان تعریف می کنن و میخندن و سر به سرم میذارن.

برا یکی دو بار بامزه استا اما دیگه... دیشب کاملا کلافه ام کرده بودن. دوست داشتم هر دوشونو بگیرم بزنم یعنی!
وقتی عصبانی نمیشی همینه دیگه
اصلا برای همینه که مدام خواب پریشون می بینم! (بزار بندازم گردن اینا) همین امروز وسط یه خواب قاراشمیش بودم که بیدار شدم یهو!

من اینا رو چی بگم؟! اصلا چرا همه دوست دارن سر به سرم بزارن؟!!! خدایا سر به سرشون بزار لطفا ؛)
 گوش کنید. قشنگه: شوخی حمید هیراد.

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: خواب ، سر به سر گذاشتن ، شوخی ،
[ دوشنبه 15 آبان 1396 ] [ ساعت 18 و 00 دقیقه و 10 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
برام یه رویای واقعی بباف! + یه پی نوشتِ دوست داشتنی
میگن وقتی کسی دلتنگت باشه و بهت فکر کنه، خیلی درصد :) احتمال داره که تو خوابش رو ببینی!!! عجبااا من که معتقدم برعکسش درست تره؟! یعنی من اگه دلتنگ کسی باشم و به فکرش، ممکنه خودم خوابش رو ببینم نه اون خواب منو؟!!! اینجوری درست تر به نظر نمی رسه؟!

داشتم راز می خوندم؛ همون قانون جذب! به نظرم درست نیست که تو هیچ کاری نکنی و بعد به اون چیزی که فکر می کنی برسی! یعنی بدون تلاش نمی شه. البته این کتاب نکته های مثبتی هم داره: تشویقت می کنه به مثبت اندیشی و اینکه سعی کنی خواسته هات رو از یاد نبری و بهشون فکر کنی، خودت رو باور و دوست داشته باشی! و بعضی نکات مثبت دیگه که به نظرم تاثیر زیادی هم میزاره. یا اینکه خوبی کنی خوبی می بینی خب آره ولی شاید همیشه اینجور نیست و اونی که بهش خوبی کردی اصلا حواسش نیست یا خوبی رو نمی فهمه اما بالاخره تو نتیجه کار خوبت رو می بینی شاید نه از جانب اون شخص. درباره بعضی اتفاقات کوچیک که مثلا به کسی فکر می کنیم و بعد یه پیام ازش دریافت می کنیم میشه مثلا اسمش رو گذاشت قانون جذب ولی اینکه به یه مقدار زیادی پول فکر کنی و هیچ کاری نکنی و همون مقدار بیفته تو بغلت! نه. یا اینکه به جنگ و بدی ها و ستم هایی که تو این دنیا اتفاق می افته میفته فکر نکنیم!!!! و یا به فقر و فقرا فکر نکنیم چون همونا رو جذب می کنیم؟! شاید یکی برنامه خوبی براشون داشته باشه و کاری بتونه براشون بکنه؟! هووم؟!
 اینکه هیچ کاری نکنی و به صرف فکر کردن به آرزوهات به اونا برسی اوووم...؟! فقط شاید گاهی شانس باهات یار باشه! 
خلاصه اینکه باید یه حد و حدودی برای این قانونِ نه چندان علمی قائل شدو نه اینکه همه اش رو پذیرفت.  باید عاقلانه سنجیدش! فقط نباید غرق رویا شد! نباید خیلی غرق شد!
خدا درباره  قانون جذب بهتر تری بهمون گفته: از تو حرکت از من برکت... شکر نعمت نعمتت افزون کند... و این که کار درست رو انجام بده، تلاشت رو بکن و بقیه اش رو بزار به عهده خدا... و دعاااااااا...از خود خدا انتظار داشته باشیم، سپاسگزاری کنیم و بهش ایمان داشته باشیم...باور، ایمان و امید...
باید اینا رو هم در نظر داشت.

به هیچ کدوم از سرویس های وبلاگ دهی اعتمادی نیست، بلاگفا، پرشین بلاگ و بلاگ اسکای، زمان نه چندان دوری کاربراشونو ناراحت کردن و گاها از دست دادن... حواستون باشه بک آپ بگیرید البته اگه نوشته هاتون براتون مهمه!

چرا بعضی ها موقع حرف زدن و سخنرانی فکر می کنن هر چی کلمات رو بکِشن تاثیرشون زیادتر هم میشه؟!!! همیشه که اینجور نیست! کلمات رو نکُشیم! لطفا!

گوش کنید: خواستنی امیرحسین آرمان

موضوعات: خودم نوشت ،
برچسب ها: رویا ، خواب ، کلمات ، راز ، جذب ،
[ جمعه 12 آبان 1396 ] [ ساعت 19 و 47 دقیقه و 24 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
قانون نانوشته ی رویا
چقدررررر کابوس وارانه است که درست وسط یه رویای شیرینِ خوشمزه باشی و از خواب بپری!!
بعد هی محکم چشماتو ببندی و مصرانه سعی کنی ادامه اش رو ببینی اما ممکن نباشه!ااااااااااااااااه...

ناخوداگاهانه! است یعنی اونقدر رویاها شیرین تر از واقعیتند که مغز و روحمون نمی تونن باور کنن، بعد دستور میرسه که چشماتو باز کن که مطمئن شی واقعیه یا خیالی! وگرنه چه دلیلی داره همیشه رویاهای شیرین نصفه باقی می مونن شبیه یه داستان کوتاه!!
هوووم؟!! اینجوری نیست به نظرتون؟!!!

کابوس ها هم نصفه می مونن اما با این تفاوت که ترس  باعث میشه که کابوسها تموم بشن ...

+ خداییش عجب رویای شیرینی بود!
گاهی این رویاهای شیرینِ کوتاه و نصفه و نیمه خیلی خوبن!

موضوعات: خودم نوشت ،
[ چهارشنبه 10 آبان 1396 ] [ ساعت 14 و 51 دقیقه و 22 ثانیه ] [ مهناز ] [ نظرات () ]
صفحات وب


پشتیبانی